رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل۹

رمان همسر دوم من فصل نهم

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با خارج شدن آرشام به این فکر کردم که با رفتن به ویلا زندگیم تلختر میشه و باید

بد رفتاری های بقیه رو تحمل کنم مطمئنن هیچکس تو اون خونه منتظر من نبود و چشم دیدن منو ندارن.

آه تلخی کشیدم و از رو تخت بلند شدم و به سمت سرویس رفتم دست و صورتم و شستم و به سمت پایین رفتم تا صبحونه رو آماده کنم.

میز صبحانه رو آماده کردم و خواستم برم بنفشه و آرشام و صدا کنم که خودشون اومدن.

بنفشه با لباس خواب کوتاه سرخ رنگ جیغی که تنش بود اومد تو نگاهی به شال تو سرم و لباسای پوشیدم انداخت.

پوزخندی زد و لحن چندشی گفت:

_آرشام چجوری اینو تحمل میکنی حتی لباس پوشیدنم بلد نیست قیافشو نگاه
اول صبحی حالم و بهم زد.

بغض تلخی به گلوم چنگ زد بخاطر تحقیر شدن. سرم و بلند کردم که نگاه اشکیم به آرشام افتاد.

نگاهش بیتفاوت و سرد بود مثل همیشه نگاه ها و حرف های عاشقونش نوازشاش برای بنفشه بود.

سردی و تلخیش برای من خشم و تحقیراش برای من. خسته بودم زیاد

روحم خستس دلم فقط یه خواب ابدی میخواد اونم برای همیشه.

با صدای آرشام از فکر بیرون اومدم و چشمهای اشکیم رو بهش دوختم که با بیتفاوتی نگاهش و به چشمهام دوخت

و با صدای سردی گفت:

_برو وسایلات و جمع کن.

با صدای لرزونی باشه ای گفتم و از آشپزخونه خارج شدم که صدای بنفشه همراه با پوزخندش به گوشم رسید:

_زندگی جهنمیش تازه داره شروع میشه.

معنی حرفش برام واضح بود میدونستم کسی تو اون خونه منتظر من نیست نه پدر و مادر واقعیم که از بچگی طردم کردن

و نه خانواده آرشام اونا فقط یه وارث میخواستن منم یه وسیله بودم براشون.

آه تلخی کشیدم و به سمت بالا رفتم.

تو ماشین نشسته بودم و به بیرون خیره شدم هوا ابری بود مثل اینکه قرار بود بارون بیاد همیشه عاشق بارون بودم.

دوست داشتم وقتی بارون میاد برم زیرش خیس بشم ولی امسال هیچ حسی نداشتم چون سال خوبی نبود برام.

الانم قرار بود برم خونه ای که هیچکس چشم دیدنم رو نداشت و همه باهام دشمن بودن و مثل قاتلا بهم نگاه میکردن.

نمیدونم چه اتفاقی تو گذشته بوده یعنی،من واقعان به خواهرم آسیب زدم پس چرا خودم هیچی یادم نمیاد.

با ایستادن ماشین از فکر بیرون اومدم و نگاهمو به ویلای روبروم انداختم آه تلخی کشیدم که صدای بنفشه اومد که گفت:

_خانوم نمیخوان پیاده شن نکنه منتظری برات فرش قرمز پهن کنند.

نگاهی به چشمهای آرایش کردش که با بدجنسی بهم خیره شده بود انداختم و بدون اینکه چیزی بگم

از ماشین پیاده شدم آرشام دست بنفشه رو گرفت و به سمت خونه حرکت کردند با بغض دستم و مشت کردم و با قدم

های لرزون پشت سرشون حرکت کردم.

ترس داشتم از واکنششون نسبت بهم میدونستم همه تو این خونه به خونم تشنن

اینجا کسی منو نمیخواست درست مثل بچگیام که هیچکس چشم دیدنم رو نداشت.

الانم مثل همیشه تنها بودم نه حامی داشتم نه عشقی

هیچکس دوستم نداشت درست مثل همیشه.آه تلخی کشیدم .

نگاهی به بنفشه و آرشام انداختم که داخل شدن و صدای شاد مادر آرشام میومد که قربون صدقه ی بنفشه میرفت.

با قدم های لرزون داخل شدم که گرمای داخل سالن به صورتم خورد.

با صدای آرومی گفتم:
_سلام.

سرمو بالا آوردم که چهره تو هم رفته ی مادر آرشام رو برو شدم.

با دیدن نگاهم رو خودش با صدا عصبی که هیچوقت ازش ندیده بودم رو به آرشام گفت:

_چجوری این دختره ی نحس آوردی اینجا؟!

بهت زده به زن روبروم خیره بودم که تا دیروز نگاهش حرفاش پر از مهر و محبت بود،

ولی الان نگاهش حرفاش پر از کینه بود پر از نفرت نسبت به منه،

با بغض و بهت بهش خیره شده بودم که صدای آرشام به گوشم خورد:

_از امروز اینجا زندگی میکنیم مامان بهتره عادت کنی فرشته هم زن منه.!

مادرش با عصبانیت بهم خیره شد و تا خواست حرفی بزنه صدای آشنایی به گوشم خورد که گفت:

_حق با آرشام فرشته زنشه بهتره بحث و تمومش کنین.

به صاحب صدا نگاه کردم همون پسره بود که آرشام و کتک زد برادرم بود برادری که هیچوقت نداشتمش

و هیچوقت هم نمیتونستم داشته باشمش چون ازم متنفر بود. مثل همه ی اعضای این خانواده.

با بغض رو تخت نشسته بودم و به داد و فریاد هایی که میومد گوش میدادم،

همونجور که حدس میزدم هیچکس از اومدن من راضی خبر نداشت و الانم عصبی بودن.

چون منو یه دختر نحس میدونستن و ازم متنفر بودن با فکر کردن به اینا اشکام رو گونه هام جاری شدن.

با صدای داد کسی که فهمیدم بابامه گوشام و تیز کردم که صداش به وضوح شنیده شد‌‌:

_این دختره رو با اجازه ی کی آوردین؟!این دختره ریختش حالم و بهم میزنه این دختر وجودش نحسه.

با شنیدن حرفاش اشکام با شدت بیشتری رو گونه هام روان شدن حرفاش تلخ بود خیلی اونم برای منی که از اول زندگیم

با تلخی بزرگ شده بودم الان دوست داشتم یکم محبت ببینم و طعم عشق و دوست داشتن رو بچشم اما هیچکدوم این اتفاقا نیفتاد.

غمگین روی تخت نشسته بودم و به اتفاقات اخیر فکر میکردم با صدای اتاق و باز شدنش نگاهم رو به آرشام دوختم که با قدم های

بلندی به سمتم میومد نگاهی بهم انداخت و با صدای بمی گفت:
_از امروز قرار نیست بخوری و بخوابی باید تو این خونه کار کنی مثل خدمتکارای این خونه کار میکنی فهمیدی؟!

بهت زده بهش خیره شده بودم یعنی منو زن خودش رو آورده بود اینجا خدمتکاری کنه با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و خیره تو چشماش لب زدم:

_یعنی منو آوردی اینجا خدمتکار اینجا بشم و برای کسایی که ازم متنفرن دولا راست بشم تا با دیدن زجر کشیدنم کمی از انتقامشون کم بشه؟

نگاهش دیگه آروم نبود پر از خشم و نفرت بود با عصبانیت لب زد:

_بهتره خفه خون بگیری و زبون درازی نکنی.

به سمت در رفت با بغض به رفتنش خیره بودم که دوباره برگشت سمتم و با صدای سردی گفت:

_بهتره امشب اماده باشی!

سوالی نگاهش کردم که نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت:

_امشب باید تمکین کنی!

بهت زده بهش خیره شدم که نگاه کوتاهی بهم انداخت و با قدم های بلند از اتاق رفت بیرون نگاه غمگین و شکستم رو به آینه ی روبروم انداختم

هیچ شباهتی به یه دختر نوزده ساله نداشتم شکسته شده بودم اونم بخاطر دردهایی که حل شدنی نبودن و همیشه باهام بودن.اه تلخی کشیدم و به سمت تخت رفتم

و روش دراز کشیدم سعی کردم بدون فکر کردن به اتفاقای بد چشمامو بلندم و بخوابم.

جلوی آینه نشسته بودم و رژ قرمز رو روی لبام کشیدم بلند شدم و از آینه نگاهی به خودم انداختم.

لباس خواب کوتاه قرمز جیغی که آرشام داده بود دست خدمتکار رو پوشیده بودم.

با ترس رو تخت نشستم و منتظر اومدن آرشام بودم من از امشب میترسم از رابطه ای که امشب قرار بود اتفاق بیفته میترسم از رابطه ی بدون عشق که فقط بخاطر

بدنیا آوردن بچه بود میترسیدم بغض بدی به گلوم هجوم آورده بود با صدای در اتاق و با ترس نگاهمو به آرشام دوختم که.

با قدم های بلندش به سمت تخت اومد لامپ و روشن کرد و نگاهی به چهره ی ترسیدم انداخت پوزخندی زد و با صدای خشداری گفت:

_چیه ترسیدی؟!

با بغض نگاهی به چشمهای سرخ شدش انداختم و با صدای التماس گونه لب زدم:

_برو پیش بنفشه تو رو خدا کاری با من نداشته باش.

لحظه ای حس کردم رنگ نگاهش عوض شد شاید دلش برام سوخته ولی دوباره سرد شد با لحن یخ زده ای گفت:

_بنفشه عشق منه ولی تو وظیفت اینه نیاز های منو برطرف کنی تا وقتی حامله بشی.

نگاهی بهم انداخت و آروم آروم بهم نزدیک شد رو تخت خوابوندم و روم خیمه زد نگاهی به لب های سرخم انداخت و لباش و روی لبام گزاشت

و نرم شروع کرد به بوسیدن خیسی لباش رو لبام داشت حالم و دگرگون میکرد به سختی جلوی خودم و گرفته بودم

باهاش همکاری نکنم کم کم وحشی شد و با وحشگیری به جون لبام افتاده بود.

سرمو ازش جدا کردم که نگاهش به گردن سفیدم افتاد و مشغول مکیدنش شد.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن