رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل۲۳

دانلود رمان همسر دوم من نوشته حدیث شمس فصل۲۳

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

آرشام با عصبانیت فریاد میزد:
_به چه جرئتی رفتی همچین دروغی گفتی هان؟!‌

بنفشه از ترس داشت میلرزید و با وحشت به آرشام خیره شده بود.

_‌با توام مگه کری؟‌!‌

با عربده ای که آرشام زد فرشته به گریه افتاد و با صدایی که از شدت ترس داشت میلرزید گفت:

_‌من کاری نکردم نمیدونم از چی داری حرف میزنی!

‌آرشام با عصبانیت بهش خیره شد و داد زد:
_‌چجوری جرئت کردی به فرشته بگی قراره بعد از بدنیا اومدن بچش اون و بگیرمش و بدمش به تو هان؟!‌

بنفشه نگاه کینه توزانه ای بهم انداخت و حالا انگار جرئتش بیشتر شده بود که گفت:
_‌مگه دروغ گفتم؟!‌مگه تو بخاطر بچه با این ازدواج نکر‌دی؟!‌مگه خودت نگفتی بعد از بدنیا اومدن بچه..

با شنیدن حرفهای بنفشه و سکوت آرشام سرم داشت گیج میرفت و شکمم تیر میکشید دستم و به دیوار گرفتم تا نیفتم.

_‌خفه شو!

با عربده ای که آرشام از عصبانیت زد بنفشه ساکت شد و نگاهش و به آرشام دوخت که از عصبانیت چشماش قرمز شده بود

_‌کی گفته قراره من یکبار دیگه بچم و قربانی بکنم هان ؟!‌

با تعجب به حرفی که زده بود خیره شدم یعنی چی قربانی بکنم مگه قبلا چه اتفاقی افتاده بود با دیدن دستهای لرزون

بنفشه و نگاه پر از ترسش متعجب تر از قبل شدم که بلاخره صدای مادر آرشام بلند شد:
_‌آرشام دیگه بسه!‌حالش و نمیبینی؟!‌

آرشام پوزخندی زد و گفت:
_فیلمشه باز گندی که بالا آورده رو میخواد ماسمالی کنه.

با عصبانیت ‌رو به بنفشه داد زد:
_‌یکبار دیگه چرت و پرت تحویل زن من بدی من میدونم و تو خیلی از گندکاری هات و دیدم و بیخیال شدم ولی دفعه ی بعد دیگه پخششی وجود نداره چون دفعه ی بعدی تو دادگاه میبینمت!‌

_‌چی!‌

صدای بهت زده ی بنفشه بود با ترس و بهت به آرشام که جدی این حرف رو زده بود خیره شده بود فکرش رو نمیکرد آرشام اینجوری باهاش حرف بزنه

تا خواست حرفی بزنه صدای عصبی آرشام بلند شد:
_‌دیگه حق نداری به زن حامله ی من نزدیک بشی فهمیدی؟!‌

بنفشه تو سکوت بدون هیچ حرفی بهش خیره شده بود که داد زد؛
_‌فهمیدی؟!‌

صدای لرزون بنفشه بلند شد:
_‌آره.

آرشام به عقب چرخید که نگاهش به چهره ی رنگ پریده ام افتاد انگار تازه داشت من و میدید با دیدن صورتم و

دستم که روی شکمم بود با نگرانی به سمتم دوید و گفت:
_‌فرشته!

وقتی کنارم رسید با نگرانی زانو زد و گفت:
_‌خوبی؟!

با درد سرم و به معنی آره تکون دادم و دستم و روی شکمم گذاشتم و خواستم بلند بشم که زیر شکمم تیر کشید آخی از درد گفتم

که آرشام بغلم کرد و بلند شد و رو به بقیه گفت:
_‌سریع یکیتون دکتر خبر کنه.

رو به بنفشه ‌با صدای عصبی گفت:
_‌اگه زن و بچم چیزیشون بشه زنده نمیزارمت.

از درد داشتم به خودم میپیچیدم آرشام آروم روی تخت گذاشتتم و با صدایی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
_‌الان دکتر میاد سعی کن آروم باشی و نفس عمیق بکشی.

دردم کمتر شده بود اما هنوز هم کمی زیر دلم درد میکرد بااومدن دکتر و معاینه کردنم نگاهی بهم انداخت که

آرشام گفت:
_‌خانومم چطوره؟!

_‌نگران نباشید چیز نگران کننده ای نیست ولی هیجان برای خانوم شما خوب نیست سعی کنید دور از استرس و هیجان باشن.

با رفتن دکتر آرشام به سمتم اومد روی تخت نشست نگاه خیره ای بهم انداخت که مشغول بازی با انگشتام شدم با شنیدن

صداش نگاهم و به چشمهایی دوختم که حالا شده بود رویای شیرین شبهام با صدای خشدای گفت:
_‌نمیخوام دیگه خودت و بخاطر حسادت بنفشه اذیت کنی فهمیدی؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_‌باشه.

کنارم دراز کشید و من و تو آغوشش کشید سرش و تو موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید و با صدای خشداری

در گوشم آروم زمزمه زمزمه کرد:
_‌دیگه هیچوقت هیچی چیزی رو از من مخفی نکن.

و لاله ی گوشم و مکید که آه ریزی گفتم آرشام با صدای بم و تبدارش…

در گوشم نجواگونه گفت:
_‌دکتر گفت رابطه مشکلی نداره نه؟!

با صدای خجالت زده ای گفتم:
_‌آره.

با گفتن نه من و به سمت خودش برگردوند و لباش و روی لبام گذاشت و با وحشیگری شروع کرد به بوسیدن و مکیدن لبهام

جوری خشن لبهام و میبوسید که میدونستم صبح جاش کبود میشه دستش و نوازش گونه روی رون پام گذاشت

و شروع کرد به نوازش کردن که با نتونستم جلوی خودم و بگیرم و شروع کردم به آه و ناله های خفیف

لباش و روی گردنم گذاشت و شروع کرد به زدن بوسه های ریز زدن و همزمان دستش و به سمت شلوارم برد و درآورد

با خجالت روم و ازش برگردوندم که فکم و گرفت و من و به سمت خودش برگردوند و با صدایی که بم و خشدار شده بود گفت؛
_‌هیچوقت چشمات و از من ندزد!

و بهم نزدیک شد..

با شنیدن صدای در اتاق آروم چشمام و باز کردم بادیدن آرشام که هنوز خواب بود و محکم بغلم کرده بود

حس خوبی تو قلبم سرازیر شد اولین بار بود آرشام انقدر به فکر من بود میدونستم بخاطر بچه ی تو شکمم به من

محبت میکنه اما من به همون هم راضی بودم با شنیدن صدای در اتاق تازه یادم افتاد چرا بیدار شدم

آروم از بغل آرشام بیرون اومدم بدون اینکه بیدارش کنم و خواستم به سمت در اتاق برم که متوجه شدم هیچ لباس مناسبی تنم نیست

سریع لباس خواب بلندی که تو کمد بود و برداشتم و به سمت در اتاق رفتم و آهسته بازش کردم با دیدن مادر آرشام

متعجب بهش خیره شدم که با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و گفت:
_‌افریته آرشام و بنفشه رو به جون هم انداختی و خودت و زدی به موش مردگی بعدش به کیف و حالت میرسی.

با تعجب و بغض بهش خیره شدم چرا فکر میکرد من مقصرم چرا یکبار نمیگفت حق با منه چرا این زن انقدر از من متنفره

_‌گم شو آرشام بیدار کن!

نگاه دیگه ای بهش انداختم و به سمت آرشام که آروم خوابیده بود حرکت کردم کنارش نشستم و با صدای آرومی لب زدم:

_‌آرشام.

دستام و توی موهاش فرو بردم و در حالی که نوازشش میکردم با صدای ارومی لب زدم:
_‌آرشام بیدار شو.

با باز شدن ناگهانی چشماش هل زده دستام و از بین موهاش برداشتم با دیدن نگاه خیره اش با خجالت لب زدم:
_‌مادرت بیرون منتظره.

با شنیدن این حرف از روی تخت بلند شد که با دیدن بدن برهنش هینی کشیدم و روم و چرخوندم که

صدای آرومش بلند ‌شد:
_‌تو که همه چیز و دیدی دیگه چرا خجالت میکشی گربه کوچولو.

با بیرون رفتن آرشام لباس هام و برداشتم و به سمت حموم رفتم بعد از حموم کردن و پوشیدن لباس هام

از حموم خارج شدم نگاهی به اتاق کردم که با نبود آرشام فهمیدم رفته بیرون به سختی از اتاق خارج شدم

و به سمت پایین حرکت کردم با دیدن فاطمه به سمتش رفتم که با دیدنم اخمی کرد و گفت:
_‌خوبی؟!

سرم و آروم تکون دادم که با صدای آرومی گفت:
_‌به آرشام ‌گفتی؟!‌

_‌آره.

_‌پس برای همون دیروز قاطی کرده بود خوب چی گفت؟!‌

با خوشحالی لب زدم:
_‌گفت بچه رو از من نمیگیره.

چپ چپ نگاهم کرد و با صدای حرصی گفت:
_‌من که گفتم بهت ولی مگه گوش میدادی یه ریز داشتی اشک میریختی.

مثل همیشه داخل سالن نشسته بودم و مشغول خوردن بودم که صدای شاد آرسام و باباش میومد نگاهم و به لب

های خندون و چشمهاشون که از شادی برق میزد انداختم کاش من هم میتونستم کنارشون باشم و تو شادیشون

شریک بشم ولی غیرممکن بود اونا هیچوقت من و دختر خودشون نمیدونستن.مادر آرشام با دیدن لبخند

روی لب های آرسام و باباش با صدای آرومی گفت:
_‌خیر باشه شما دوتا چرا دارین میخندین؟!

آرسام خودش و روی مبل روبرو انداخت و با صدای شادی گفت:
_‌خواهرم عمل کرده عملش با موفقیت انجام شده.

_‌بسلامتی چشمتون روشن.

_‌قراره برگرده ایران!

با شنیدن صدای بابای آرسام و حرفی که زد شوک زده بهش خیره شدم یعنی چی خواهر دوقلون داشت میومد عشق و همسر قبلی شوهرم!‌

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن