رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت دوم

رمان شب سیاه پارت دوم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

با فكري مشغول در اتاق خواب باز كردم و واردش شدم
پس با حرف ماني ميشد نتيجه گرفت كه حق با آرمان بوده و واقعا يك عمليات تو راهه!! اما من بايد چطور ماني از رفتن منصرف كنم!!؟

درمونده خودمو رو تخت انداختم و بالشت كوچيكمو بغل كردم .. همين طور كه داشتم دنبال يه راه حلي ميگشتم تا ماني از رفتن منصرف كنم يهو كم كم چشمام گرم شد و به خواب رفتم …

با نوازش هاي دستي روي صورتم آروم چشم هامو باز كردم و ديدم ماني با چهره ي مهربوني بالا سرم نشسته و داره با موهام بازي ميكنه

لبخندي بهش زدم و گفتم:

-خيلي وقته اينجايي!؟

-نه تازه امدم كه ديدم موش كوچولو خوابه

بالشت كوچيك سمتش پرت كردم و گفتم :

-صدبار گفتم به من موش كوچولو نگو … درسته ١ دقيقه ازم بزرگ تري ولي منم همچين كوچولو نيستم نسبت به تو

-باشه باشه، چرا ميزني حالا؟؟ بيا بشين بغل داداش ببينم

كمي خودمو لوس كردم و اروم رفتم كنارش،

-مانا قيافتو اون طوري نكن، باشه خب ببخشيد ديگه نميگم

دلم براي اين دل رحم بودنش ضعف رفت سريع سرمو بلند كردم و محكم لپشو بوس كردم

-اشكال نداره داداشي… بيا برام تعريف كن ببينم چرا انقدر خسته و كوفته اي!!

-بيا تو اول بگو ببينم صبح تا حالا كجا بودي كه يه خبر از داداشت نگرفتي بي معرفت !؟

-منو ولش كن ، بعدا ميگم ،، زود باش ماني تعريف كن

-هوف مانا از دست اين حس فضولي تو…!!! ببين امروز كه رفتم اداره ديدم يه پرونده خيلي سنگين رو ميزمه ،، مربوط به يه سري واردات و صادرات مواد موخدر هست كه هر ساله فقط هم تو يه روز اين عمليات انجام ميدن و محمولش هم خيلي بزرگه !!! تا الان هم متاسفانه هيچ مدركي از خودشون به جا نزاشتند!!

(ولي چطور ممكنه كه يه گروه به اين بزرگي تا الان حتي يه مدرك هم به جا نزاشته باشن!؟ به نظرم كاسه اي زير نيم كاسه اس !! خواستم اين موضوع با ماني هم در جريان بزارم ولي اول صبر كردم حرفاش تموم شه!!)

+ماني!؟

-جانم خواهري !؟

+مطمعني كه هيچ مدركي به جا نزاشتن!؟ اخه يه گروه به اون بزرگي بلاخره يه فردي پيدا ميشه كه از خودش يه مدرك كوچيك به جا بزاره

-نميدونم مانا.. نميدونم

دوس نداشتم داداشمو تو اين حال ببينم ، خسته و كلافه به نظر مي امد ..
اروم دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم:

+ داداش نظرت چيه كلا بيخيال اين مأموريت بشي؟

-چي ميگي براي خودت !؟ چطور مي تونم به اين مأموريت نرم؟ ترفيع شغلي من به اين بستگي داره و اينكه اگه شركت نكنم اضافه كاري بايد كار كنم براشون
مانا من ديگه ٢٥ سالمه بايد بتونم برا خودم زندگي تشكيل بدم تا كي مي تونم همش از زير عمليات ها شونه خالي كنم!

+يعني هيچ راهي وجود نداره كه نري؟

-نه مانا نه!!! بايد برم ، بهتره اين بحث تموم كنيم همين جا
من ميرم بيرون يكم هوا بخورم ، توهم يكم استراحت كن

آهي كشيدم و به رفتنش نگاه كردم ، كاش ماني ميفهميد كه به خاطر خودش ميگم نبايد شركت كنه !!

اروم از روي تخت بلند شدم و يه دست لباس بنفش روي تخت گذاشتم و با حوله وارد حمام شدم .. شايد كمي اب سرد بتونه حالمو جا بياره …

اما متاسفانه حتي اون هم نمي تونست منو اروم كنه و تا وقتي يه راهي پيدا نكنم هيچ چيز نمي تونه منو آروم كنه

سردرگم زير دوش ايستاده بودم و دنبال يه راه حلي ميگشتم ، انقدر فكرم مشغول بود كه متوجه گذر زمان نشدم و يهو با صداي در حمام به خودم امدم

+مانا حالت خوبه؟؟؟ چيكار ميكني ٣ساعت اون تو!؟

-خوبم مامان! وا دارم خودمو ميشورم اخه اينم پرسيدن داره!؟

+يه شستن ٣ ساعت طول ميكشه!؟

-مادر من مي خواي همه مراحل برات شرح بدم تا خيالت راحت شه!!

+لازم نكرده ، زود بيا بيرون .. مي خوايم شام بخوريم!!

-باشه …امدم..

بعد از رفتن مامان تند تند خودمو شستم و از حموم بيرون امدم بعد از پوشيدن لباس ها جلوي ميز آرايش رفتم و كمي برق لب به لب هام زدم

+مانااااا بياااا شام

با صداي داد مامان فهميدم اوضاع خيلي خطريه اما به روي خودم نيوردم و خيلي ريلكس از پله ها پايين رفتم

+بله مامان ؟ چرا انقدر داد ميزني؟؟

-دختر نيم ساعته دارم صدات ميكنم بيا غذا سرد شد

به طرف آشپز خونه رفتم و با ديدن بابا سريع به سمتش رفتم و لپشو بوسيدم

+دختر بابا چطوره؟

-خوبم بابا، ماني كجاس !؟

+نميدونم عزيزم از سر شب تا الان نديدمش ..

آهاني گفتم و با غذام مشغول شدم ،، بعد از تموم شدن غذاها.. از مامان تشكري كردم و توي جمع كردن ظرف ها كمكش كردم

وقتي كامل از تميز بودن آشپز خونه مطمعن شدم ظرف ميوه رو از يخچال برداشتم و به طرف پذيرايي رفتم

با خارج شدنم از آشپزخونه در ورودي هم باز شد و ماني سراسيمه وارد خونه شد

-سلام بر همگي..

ظرف ميوه رو روي ميز جلوي بابا گذاشتم و به طرف ماني رفتم ..

-خوبي داداش؟

-اره فنچ كوچولو ، بيا بريم پيش مامان اينا

دستمو دور كمرش انداختم و باهم روي مبل دو نفره اي نشستيم ، مشغول پوست كندن ميوه براي ماني بودم كه يهو با صداي ناله هاي آرومي رومو سمت ماني كردم و گفتم

-ماني حالت خوبه ؟؟

-نگران نباش خوبم فقط يكم بدنم درد ميكنه

استرس همه جونمو بر داشته بود اصلا نمي فهميدم دارم چيكار ميكنم فقط همه حواسم به ماني بود كه يه وقت حالش بد تر نشه

اما يهو داد بلندي زد ومحكم دستشو گذاشت روي قلبش ،ظرف ميوه رو روي زمين ول كردم سراسيمه نزديكش شدم

-ماني … ماني يه چيزي بگو ،خوبي؟؟

مامان و بابا هم حال منو داشتن نگراني از صورت هممون مشخص بود .. بابا ميزد تو صورتش و سعي داشت هوشيارش كنه ..

+ماني بابا چشماتو باز كن

بابا هرچي صداش ميكرد فايده اي نداشت انگار هيچ صدايي از ما نميشنيد.. با صورت خيس از جام بلند شدم و روبه بابا گفتم

-بابا فايده نداره.. من ميرم ماشين روشن كنم شما هم سريع بيارينش

-باشه . الان مياريمش

سريع به سمت اتاقم رفتم و اولين پالتو و شالي كه به دستم رسيد تنم كردم و با برداشتن سويچ و تلفن از اتاق زدم بيرون

-من رفتم بابا ، شما هم كم كم بيارينش

با دو از خونه بيرون زدم و به سمت پاركينگ رفتم ، با ديدن ماشين مشكيم به سمتش رفتم و دزدگير زدم

خدا كنه ماشين سريع گرم شه ، با زياد كردن بخاري
كم كم هواي ماشين به تعادل رسيد و در عقب هم توسط بابا باز شد

-بابا بيام كمكت!؟

-نه دخترم ،تو سريع ماني به نزديك ترين بيمارستان ببر
من و مامانت هم با ماشين خودمون پشتتون ميايم

باشه اي گفتم و بعد از چك كردن ماني كه كامل بي هوش افتاده بود روي صندلي پامو روي گاز فشار دادم و از خونه بيرون زدم

آيينه جلوي ماشين روي صورتش تنظيم كردم و هر چند دقيقه يك بار به صورت معصومش نگاه ميكردم

از ترس نفسم به شمارش افتاده بود اما بهترين كار تو اين موقعيت حفظ آرامش بود!

تند تند نفس عميق ميكشيدم و با سرعت توي خيابون هاي تهران ميروندم ، با نزديك شدن به بيمارستان خداروشكري گفتم و سريع توي جا پارك امبولانس پارك كردم و از ماشين امدم بيرون

با ديدن وضعم چندتا پرستار كنارم امدن و با تعجب گفتند چيشده خانوم !؟

با دست به در عقب اشاره كردم و گفتم :

-داداشم قلبش مشكل داره، تروخدا كمكش كنيد

با تموم شدن حرفم پرستار ها سريع در عقب باز كردند و ماني روي برانكارد گذاشتند و با سرعت به داخل بيمارستان بردند

از ضعف حتي نمي تونستم روي پاهام بند شم
اروم دستمو به كاشي ها گرفتم و سعي كردم خودمو به اتاقي كه ماني داخلش بردند نزديك كنم ، اما نمي تونستم ، توان نداشتم

انگار جاي ماني اين قلب من بود كه داشتن فشارش ميدادند، حالم غير قابل توصيف بود ..

با ديدن صندلي ها كمي جلو تر از جايي كه ايستاده بودم،،، به اون طرف رفتم و روي اولين صندلي نشستم

با قرار گرفتنم روي صندلي مامان و بابا هم هراسون وارد بيمارستان شدند ، مامان اصلا حال خوبي نداشت و به شدت رنگش پريده بود

-مانا مامان ، داداشتو كجا بردند!؟

به در سفيد رنگ اشاره كردم و گفتم اون جا

بابا ، مامان روي صندلي نشوند و خودش به طرف همون در سفيد رنگ رفت

اروم دستامو روي پاهام گذاشتم و سرمو بهش تكيه دادم
دلم نمي خواست ماني تو اين وضع بببينم

كسي كه هميشه پشتم بوده و حتي از بچگي بهم ياد داد بود كه هر وقت هر اتفاقي هم افتاد مي تونم بهش تكيه كنم

اما حالا كو اون داداش محكمم؟ چرا بايد ماني تو اين سن همچين دردي بكشه؟

با فكر كردن به اين موضوعات سد اشكام شكست و هر كدوم يكي يكي راه خودشون پيدا ميكردند و روي سراميك هاي سرد بيمارستان ميريختند

+دخترم بيا اينو بخور … خدايي نكرده يه وقت تو حالت مثل ماني نشه !!

با صداي بابا سرمو بلند كردم و به ابميوه اي كه توي دستش بود نگاه كردم ، دلم نمي خواست دلشو بشكنم پس با لبخند كم جوني كه بيشتر شبيه به همه چيز بود جز لبخند
ابميوه رو از دستش گرفتم و كمي ازش خوردم

بهد از چند دقيقه با خارج شدن دكتر از در ،،سريع ابميوه توي دستمو كنار صندلي گذاشتم و با بابا به سمت دكتر رفتيم

تا ببينيم وضعيت ماني چطوره …

+اقاي دكتر حال پسرم چطوره!؟

-خوبه خداروشكر.. يه حمله قلبي كوچيك بود ولي شما وقتي ميدونيد پسرتون مشكلي قلبي داره بايد خيلي بيشتر از اين مراقبش باشيد

بابا با شنيدن مشكل قلبي دستي به صورتش كشيد و گفت:

-يعني پسرم مشكل قلبي داره!؟

-بله متاسفانه، بعد از انتقال پسرتون به بخش مي تونيد به اتاقم بيايد تا بيشتر راجب اين مسعله براتون توضيح بدم ، اما فعلا خداروشكر مشكلي نداره و بهتره ارامشتون حفظ كنيد

با شنيدن حرف هاي دكتر نفس راحتي كشيدم و دوس داشتم هرچه زود تر ماني ببينم و يه دونه بزنم تو سرش كه انقدر مارو نگران كرده

اما يهو فكرم سمت حرف هاي آرمان رفت ،، واقعا حق با اون بود . داداش من نمي تونست به اون عمليات بره .. بايد يه كاري ميكردم !! ولي چيكار!؟

+خانوم… الووو خانوم

با صداي خانومي سرمو بلند كردم و به پرستار قد كوتاهي زل زدم

-جانم؟

-عزيزم داداشتو منتقل كردند مي توني بري ببينيش

-واقعا ؟؟؟ مرسي مرسي

با دو خودمو به بخش رسوندم و با ديدن مامان و بابا كه كنار تختي ايستاده بودند به اون سمت رفتنم . دلم داشت براي ديدنش پر ميكشيد

اروم اروم به تخت نزديك شدم و سلام كوتاهي كردم

ماني با ديدنم سريع دستاشو باز كرد و تو بغلش محكم فشارم داد

-داداش ماشالله با اينكه مريضي خوب زور داري ها. ول كن له شدم..!آي آي

-اوه كجاشو ديدي دختر … اين عضله ها از زير
بوته به وجود نيومدن كه

با شنيدن صداي شوخش لبخندي از ته دل زدم و دستمو به كتفش زدم و گفتم :

-اما فكر نكن چون مريضي مراعاتتو ميكنما.. ميدوني چقدر نگرانت شديم ؟؟

-هوف دختر چه دست سنگيني داري .. باشه بابا غلط كردم نگرانت كردم موش كوچولو ، حالا بيا يه بوس بده به داداش

با تموم شدن جمله اخر ماني پرستار با چشم هاي درشت شده زل زده بود به لب هاي غنچه شده ي ماني

با دست محكم زدم به پهلوش كه چشماشو سريع باز كرد و تا خواست ناله كنه با ديدن پرستار چشم غره ي كوچيكي بهم رفت و گفت

-خانوم پرستار خيلي قسمت راست بدنم درد ميكنه دليلش چيه!؟

-ميدونيد من چي فكر ميكنم براتون ؟

-چي فكر ميكني شما؟

-اينكه شما به جاي بيماري قلبي ، يه جور مشكل مغزي داريد

و بعد هم ايش غليظي گفت و از در خارج شد

با رفتن پرستار من و مامان پوقي زديم زير خنده و داشتيم از قيافه ي بهت زده ي ماني ريسه ميرفتيم

بيچاره داداشم هنوز تو شوك بود …

-ماني

-هان

-ميگم خوب زد تو پرت ها!!!!

-بسه بسه،، شما نمي خوايد اين مريض تنها بزاريد بريد خونتون ديگه منم كمي با پرستارم تنها باشم ببينم از چي ناراحت شده

بابا پس گردني ارومي بهش زد و گفت : لياقت نداري، واقعا كه ما كه رفتيم فردا هم با همون پرستار بيا خونه

– بابا من شوخي كردم ، اخه من چطوري با پرستار…

بابا نزاشت حرف ماني تموم شه با مامان از اتاق خارج شدند و من هم پشت سرشون قرار داشتم و دم اخر قبل از اينكه در ببندم چشمكي به ماني زدم و گفتم

-خوش بگذره،، فقط مراقب باش يهو عمه نشم .

و بعد سريع در بستم و از اتاق فاصله گرفتم اما از اينجا هم مي تونستم صداي دادشو بشنوم…

بعد از خارج شدن از بيمارستان، سمت خونه حركت كرديم و بعد از رسيدن،، يه راست سمت اتاقم رفتم… مي خواستم هرچه سريع تر به آرمان زنگ بزنم

بعد از تعويض لباس هام گوشيمو از كيفم در اوردم ولي با ياد اينكه شماره نگرفتم ازش.. همه حسي كه داشتم خالي شد

اما يهو يا ياد اتاق ماني سريع به اتاقش رفتم و كشوي مخصوص شماره تلفن هاشو باز كردم با ديدن دفتر مشكي رنگي برش داشتم و روي تخت نشستم

(وايسا ببينم .. گفت فاميليش چيه!؟ اومم…..
آهان نيازي!! آرمان نيازي)

تند تند صفحه هارو ورق ميزدم و دنبال اسمي از آرمان يا نيازي ميگشتم كه يهو وسطاي دفتر پيداش كردم و داخل گوشيم ذخيره كردم اسمشو

با نگاه به ساعت دستي به چشم هام كشيدم و تصميم گرفتم فردا بهش زنگ بزنم ، الان ديگه خيلي دير بود

آروم آروم به طرف اتاقم رفتم روي تخت دراز كشيدم ، تا صبح داشتم به تصميمم فكر ميكردم
به نظر يكم سخت مي امد ولي مجبور بودم به انجامش به خاطر داداشم..

صبح با صدا زدن هاي مامان از خواب بيدار شدم و كش و قوسي به بدنم دادم اما يهو با تصميم ديشب سيخ روي تخت نشستم و گوشيمو از روي تخت بر داشتم
يكم مظطرب بودم براي گفتن يا نگفتنش ولي خب اين تنها فكري بود كه به صلاح همه تموم ميشد البته جز خودم..

كلافه گوشي رو توي دستم گرفتم و شماره مورد نظر لمس كردم و روي گوشم گذاشتم!!

هنوز به ٣ بوق نرسيده بود كه صداي گرمش توي گوشي پيچيد

+الو

-سلام آقا آرمان، مانا هستم ،خواهر ماني

-سلام بله شناختم ! خوبيد؟ داداشم خوبه؟

-خوبيم ممنون ، خواستم باهاتون يه چيزيو در ميون بزارم

-جانم بفرماييد !!؟

-راستش مي خواستم بگم كه … من با ماني صحبت كردم ولي متاسفانه راضي نميشه

+اين طوري كه خيلي بد شد،، حالا بايد چيكار كنيم؟ به نظرتون بايد بيماريش بهش بگم؟

-نه، داداشم نبايد بفهمه از مريضيش چون كه اون همه اميدش كارشه و وقتي بفهمه ديگه نمي تونه به زندگيش برسه …

+فكر شما چيه مانا خانوم؟

-من مي خواي جاي ماني به اين عمليات برم .. ميدونم الان اعتراض ميكنيد ولي تصميمو گرفتم ، لطفا شما هم بپذيرينش!!!

+معلوم هس چي ميگيد؟؟ميدونيد چقدر خطر ناكه و ممكنه با چه كسايي روبه رو بشيد !؟ درضمن شما دختري و ممكنه حتي بهتون رحم هم نكنند.

-من به همه اين چيزا فكر كردم و چيزي براي از دست دادن ندارم ، از شما هم مي خوام يا كمكم كنيد تو اين راه يا خودم به تنهايي ادامش ميدم !!

+هووف، باشه ، قبول ميكنم ولي يه شرطي داره!

-چي؟

+اينكه بايد ٤ روز كامل در اختيار من باشيد و كامل مهارت هارو بهتون ياد بدم ، اين طوري خشك و خالي اصلا دلم راضي نيس كه شركت كنيد،،

-باشه . روز و تاريخ مشخص كنيد حتما ميام ، ممنونم كه تصميم گرفتيد كمكم كنيد !

+لازم به تاريخ نيس از همين امروز ، هر روز ساعت ٣ ميايد به باشگاه تيممون، سعي ميكنم تا اون موقع همرو بيرون كنم تا راحت باشي .

-باشه پس ساعت ٣ ميبينمتون ، خدا نگهدار

+خداحافظ

بعد از قطع كردن تلفن سريع به طبقه پايين رفتم تا يه چيزي بخورم و تند حاضر شم و خودمو تا ٣ به باشگاه برسونم ..
با ديدن در بزرگ و مشكي رنگي سوتي كشيدم و به آيفونش زل زدم ، انقدر سيستم داشت كه اصلا نمي دونستم كدوم زنگه ولي شانسي يكي از دكمه هارو فشار دادم و كمي منتظر موندم

-بله؟

-سلام با اقاي نيازي كار داشتم.

-مانا خانوم شماييد؟؟ بفرماييد

و بعد در با صداي تيكي باز شد ، كمي خودمو مرتب كردم و در مشكي رنگ آروم باز كردم ، با باز شدن در نگاهم مات حياط رو به روم شد

نا خودآگاه وارد حياط شدم و زل زدم به باغچه هاي پر از گل رزش ، واقعا فوق العاده بود. يه جا پر از گل هاي رز اونم هر رنگي كه بخواي

با شوق دستي به گل برگ هاشون كشيدم و به قسمت ورودي باغ رفتم ، با نزديك شدنم به محيط باشگاه آرمان هم از داخل،، درو باز كرد و به حياط امد

-سلام خوش امدي

-سلام ممنونم،

-بيا تو .. كه حالا حالا ها كار داريم

با كنجكاوي به اطرافم نگاه كردم و دنبال آرمان وارد زير زميني كه شبيه باشگاه بود شديم

-اينجا قراره تمرين كنيم؟

كمي به اطراف نگاه كرد و گفت

-بله مشكلي داره؟

-نه نه . فقط يكم دستگاهاش سنگين نيست؟

-هه اينا كه چيزي نيست .. فعلا برو لباس هاتو عوض كن تا كمي گرم كنيم

به حرفش سري تكون دادم و وارد رختكن شدم

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن