رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل۲۸

دانلود رمان همسر دوم من فصل۲۸

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_فرشته؟!

با شنیدن صدایی کنار گوشم آروم چشمام و باز کردم نگاهم به فاطمه افتاد
با دیدن چشمهای بازم گفت:
_بیدار شو تنبل.

با صدای خماری گفتم:
_چخبرته بزار بخوابم خوابم میاد.

دوباره چشمام و بستم که صدای
پر از حرص فاطمه بلند شد:
_بلند شو آرشام پایین منتظرته میخوای من و بخوره!

با شنیدن اسم آرشام چشمام و باز کردم
و روی تخت نیم خیز شدم که
فاطمه چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
_شوهر ذلیل.

_خودتی.

و به سمت سرویس رفتم و مشغول شستن دست و صورتم شدم…

با لبخند شادی داخل سالن شدم با دیدن نیایش که کنار آرشام وایستاده بود و لبخندی روی لبای آرشام بود

لبخند از روی لبام پر کشید با بهت و حسادت بهش خیره شدم چرا نیایش هنوز تو این خونه بود

مگه قرار نبود بره پس الان اینجا چیکار میکرد چرا آرشام داشت باهاش
میخندید نگاه نیایش که بهم

افتاد لبخند بدجنسی رو لباش نشست دستش و به سمت دست آرشام برد و گرفت

با دیدن دستهای قفل شدشون بهت زده
به آرشا خیره شدم چرا کاری نکرد
چرا نیایش و پس نزد

بغضی تو گلوم بود و پس زدم و
با لبخند مصنوعی راهم و به سمت
آشپزخونه چرخ دادم نمیخواستم کنار آرشام باشم.

فاطمه با دیدنم داخل آشپزخونه متعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اینجا چیکار میکنی؟!

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
_اومدم امروز و با شما صبحانه بخورم.

_آرشام و دیدی؟!

_نه!

فاطمه با بیتفاوتی مشغول انجام دادن کارش شد و گفت:
_گفت بیدار شدی بهت بگم بری صبحانه منتظرته.

دلم میخواست لب باز کنم و داد بزنم اون منتظر من باشه فعلا کنار نیایش عشق اولش داشت میخندید و خوش میگذروند.

ولی مثل همیشه ساکت موندم و با لبخند بحث رو عوض کردم …

با خنده و شوخی مشغول صبحانه خوردن کنار فاطمه و خواهر و مادرش داخل آشپزخونه بودم

که با شنیدن صدای پاهای کسی سرم و بلند کردم که آرشام و دیدم
نگاهم و بهش دوختم که با عصبانیت

بهم خیره شده بود دلیل عصبانیتش رو نمیدونستم نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد و گفت:
_صبحونت تموم شد بیا اتاقمون!

_باشه.

نگاه دیگه بهم انداخت و از
آشپزخونه رفت بیرون نگاهم و به فاطمه دوختم که با نگرانی بهم خیره شده بود

چشمام و به معنی آروم باش روی هم فشار دادم از روی میز بلند شدم و گفتم:
_ممنون خاله.

_نوش جونت دخترم.

با قدم های کوتاه به سمت اتاق حرکت کردم نمیدونستم چرا انقدر
عصبانی بود کنار در اتاق که رسیدم

آهسته در و باز کردم و داخل شدم نگاهی به آرشام انداختم که‌‌ کنار پنجره وایستاده بود انداختم در اتاق و بستم

و منتظر کنار در اتاق وایستاده بودم که صدای عصبی آرشام بلند شد:
_چرا وقتی فاطمه رو فرستادم دنبالت رفتی آشپزخونه؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_فقط دلم خواست کنار فاطمه اینا باشم امروز.

صدای عصبیش بلند شد:
_دلت خواست.

بدون هیچ حرفی وایستاده بودم که به سمتم چرخید با دیدن صورت عصبانیش با بهت بهش خیره شدم که..

با عصبانیت تو صورتم خم شد
و با صدایی که از عصبانیت خشدار شده بود گفت:
_از امروز هر وقت صدات کردم میای!وگرنه یه بلایی سرت میارم که هیچوقت فراموش نکنی.

بهت زده به آرشام خیره شده بودم
چرا انقدر عصبانی شده بود
یعنی دلیلش فقط اینه که کنار

فاطمه اینا بودم با شنیدن صدای در اتاق نگاه و به جای خالی آرشام دوختم
مثل همیشه بجای اینکه

من عصبانی باشم و داد و بیداد
کنم‌ اون عصبانی بود و داشت داد و بیداد میکرد

آهی کشیدم‌ که با باز شدن در اتاق
نگاهم و به قامت بنفشه افتاد که
تو در نمایان شد نمیدونم قیافم

چه شکلی شده بود که با نگرانی به
سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_آره.

_پس چرا رنگت پریده؟!

دستی به صورتم کشیدم و لرزون
لب زدم:
_نه نپریده.

بنفشه با نگرانی اومد بازوم و گرفت
و کمکم روی تخت دراز بکشم با
صدای نگرانی گفت:
_استراحت کن برم دکتر خبر کنم.

با صدای آرومی لب زدم:
_نمیخواد من خوبم.

_حرف نزن رنگ از صورتت پریده کجا خوبی.

بنفشه با گفتن استراحت کن به سمت بیرون رفت ولی من هنوز ذهنم درگیر رفتار آرشام و نیایش بود چرا دست هم و گرفته بودن

چرا آرشام داشت بهش لبخند میزد
چرا گذاشته بود دستش و بگیره.

با باز شدن ناگهانی در اتاق نگاهم
و به آرشام دوختم که با نگرانی
به سمتم میومد با دیدنم روی تخت

با صدای نگرانی گفت:
_خوبی؟!

این نگرانی رو باید پای چی میذاشتم
چرا کاری میکرد فکر کنم دوستم
داره ولی بعدش یهو همه ی ذهنیتم و

خراب میکرد با دیدن سکوت طولانیم
دستش و به سمت صورتم آورد
و گفت:
_فرشته خوبی؟!

با صدای آرومی لب زدم:
_آره.

تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد
و صدای نیایش داخل اتاق پیچید:
_آرشام دیر شد نمیای؟!

با بهت و تعجب به آرشام خیره شدم
که رو بهم کرد و گفت:
_اگه حالت بد شد به بنفشه و فاطمه بگو باشه؟!

با صدایی که از ته حلقم درمیود لب زدم:
_باشه.

با گفتن مراقب خودت باش به همراه
نیایش از اتاق رفتن بیرون اشکام بی وقفه روی صورتم جاری شدن

آرشام حال خرابم و دید ولی با نیایش رفت بیرون من و تنها گذاشت چرا تا
میخواستم باور کنم دوستم داره

یه اتفاقی پیش میومد که همه ی معادلاتم رو بهم میریخت کم کم چشمام داشت سیاهی میرفت

که صدای باز شدن در اتاق اومد و صدای داد بنفشه بود که تو اتاق پیچید:
_فرشته.

با شنیدن صدای داد و بیدادی کنار
گوشم آروم چشمام و باز کردم که نگاهم

به بنفشه و آرشام افتاد آرشام با عصبانیت به بنفشه خیره شده بود
که بنفشه با صدای عصبی گفت:
_لیاقتت همون دختره ی هرزه است.

_خفه شو!

با دادی که آرشام زد بنفشه پوزخندی
زد و گفت:
_اگه خفه نشم چی؟!خفم میکنی؟!

آرشام با عصبانیت و صدایی که
سعی میکرد آورم باشه گفت:
_بنفشه ساکت شو.

بنفشه پوزخندی زد و خواست حرفی بزنه که ‌نگاهش به چشمهای باز
شده ام افتاد سریع به سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!

با این حرف بنفشه آرشام هم به سمتم
اومد نگاهم و به بنفشه دوختم وآهسته لب زدم:
_آره.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن