رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدید پارت۳۲

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدید فصل۳۲

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

 

از استرس زیاد رنگم پریده بود و داخل اتاق نشسته بودم با باز شدن در اتاق نگاهم به بنفشه افتاد بنفشه با نگرانی به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
_خوبی چرا رنگت پریده؟!

دستی به صورتم کشیدم و باصدای لرزونی زمزمه کردم:
_خوبم چیزی نیست.

_فرشته میخوای امشب استراحت کن حالت خوب نیست فکر کنم!

_خوبم.

فرشته نگاه نگرانی بهم انداخت و گفت:
_مهمونا اومدن.

ایستادم و با صدای آرومی لب زدم:
_بریم!؟

_فرشته مطمئنی حالت خوبه؟!

_آره.

همراه فرشته به سمت پایین رفتیم اصلا حالم خوب نبود بعد از یکسال قرار بود خانواده ام رو ببینم خانواده ای که اگرچه خانواده ی واقعیم نبودند ولی بزرگم کرده بودند و وقتی خانواده

واقعیم من و نخواستند اونها من و بزرگ کردند نمیتونستم ازشون متنفر باشم با رسیدن به پایین سرم و بلند کردم که نگاهم به خانوم بزرگ افتاد

اشک تو چشمام جمع شد من عاشق خانوم بزرگ بودم وقتایی که همه اذیتم میکردن و تنها میشدم

خانوم بزرگ به آرامش دعوتم میکرد و آرومم میکرد بخاطر خانوم بزرگ بود که من انقدر آروم و صبور بودم با دیدن دستهای باز شده ی

خانوم بزرگ به سمتش پرواز کردم و تو آغوش گرمش فرو رفتم عطرش رو بو میکشیدم

خیلی وقت بود آرامش آغوشش رو نداشتم بی صدا داشتم تو بغلش گریه میکردم که صدای مهربون و آرامش بخشش بلند شد:
_دختر قشنگم کجا بودی چرا نیومدی پیش من؟!

با گریه لب زدم:
_دلم براتون تنگ شده بود خانوم جون!

صدای گرم و مهربونش بلند شد:
_چرا نیومدی پیشم؟!

_نمیتونستم!.

چند دقیقه که گذشت آروم شدم از بغل خانوم بزرگ بیرون اومدم و به چشمهاش خیره شدم که گفت:
_بزرگتر شدی خانوم تر شدی!مادر بودن بهت میاد.

بدون زدن هیچ حرفی تو سکوت یهش خیره شده بودم همیشه حرفهای خانوم بزرگ بهم آرامش و روحیه میداد.

_فرشته دخترم؟!

با شنیدن صدای مامان نگاهم و بهش دوختم لاغر شده بود و نسبت به گذشته که همیشه چهره اش پر از آرایش غلیظ بود و همیشه به بهترین شکل به خودش میرسید

اینبار هیچ آرایشی نداشت چشمهاش
برق گذشته رو نداشت با چشمهای اشکی بهم خیره شده بود نمیتونستم حتی قدمی به سمتش بردارم دلتنگش بودم

بااینکه میدونستم مادر واقعیم نبود بااینکه هیچوقت دوستم نداشت و همیشه بین من و سارا فرق میذاشت اما اون مادرم بود کسی که من و بزرگ کرد

وقتی پدر و مادر واقعیم من و نخواستن اونا من و بزرگ کردن من و قبول کردن پس چرا باید ازشون کینه داشته باشم با فرو رفتن تو بغل گرمی و شنیدن

صدای گریه ی مادرم بغض منم با صدا ترکید دستام و دورش حلقه کردم و محکم بغلش کردم.

_فرشته این مدت چیکار میکردی دخترم؟!

با شنیدن صدای مادر بزرگ با صدای آرومی لب زدم:
_زندگی میکردم!

نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_دوستش داری؟!

نگاهی به بقیه انداختم که هواسشون به ما نبود و سرگرم حرف زدن بودن با صدایی که سعی میکردم نلرزه لب زدم:
_آره.

_فکر میکنی بخاطر انتقام از خواهرت باهات ازدواج کرده؟!

_نه!

_از کجا انقدر مطمئن حرف میزنی؟!

با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_آرشام اگه هنوز عاشق نیایش بود اون و قبول میکرد و من و از خونه و زندگیش بیرون میکرد و با گرفتن بچه هام از من انتقام میگرفت ولی اینکارو نکرد چون عاشق نیایش نیست!

_عاشقته؟!

_اگه نباشه هم هر کاری برای بدست آوردن دلش میکنم.

لبخندی زد و گفت:
_عوض شدی!

_ چون فهمیدم ضعیف بودن فقط باعث شکسته شدن خودم میشه.

_چی دارید میگید دو ساعته بهم دیگه؟!

با شنیدن صدای بنفشه نگاهم و بهش دوختم که با لبخند کنارمون ایستاده بود حالا مادر بزرگ نگاهی به بنفشه انداخت و گفت:
_بچه ها کجان؟!

_پیش آرشام بودند!

با لبخند نگاهی به خانوم بزرگ انداختم که بچه ها رو تو بغلش گرفته بود و مشغول ناز و نوازششون بود با شنیدن صدای سارا به عقب برگشتم و بهش

خیره شدم که گفت:
_خوب!؟

لبخندی زدم و گفتم:
_آره!

نگاه عمیقی به چشمام انداخت و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
_از ما بدت میاد؟!

_نه!

_بابا دلش برات تنگ شده!

پوزخندی زدم و گفتم:
_پس چرا نیومد؟!

_نمیتونست!

با عصبانیت لب زدم:
_چرا؟!چون دختر واقعیش نیستم چون دوستم نداره یاشایدم خجالت میکشه زن دوم ارشامم؟!کدومش؟!

_فرشته!؟

_چیه مگه دروغ میگم؟!

_بابا سکته قلبی کرده فلج شده نمیتونه از خونه بیاد بیرون!.

بهت زده لب زدم:
_چی؟!

سارا با دیدن صورت رنگ پریدم انگار وحشت کرد که با صدای نگرانی گفت:
_فرشته خوبی؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_تو چی گفتی دروغ گفتی نه؟!

_فرشته تو….

با بهت بهش خیره شده بودم توانایی زدن هیچ حرفی رو نداشتم یعنی بابام سکته کرده بود پس چرا من خبر نداشتم چرا هیچکس به من نگفته بود
_فرشته خانومم خوبی؟!

با شنیدن صدای نگران آرشام سرم و بلند کردم و با چشمهای اشکی و بهت زده بهش خیره شدم که با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
_خوبی چت شده؟!
با گریه لب زدم:
_آرشام بابام؟!
_فرشته آروم باش چیزی نشده که.

_آرشام بابام!؟
با صدایی که سعی داشت آروم و خونسرد باشه گفت:
_فرشته عزیزم بابات فقط یه سکته داشته همین!

با گریه لب زدم:
_همین؟!
_فرشته آروم باش چرا اینجوری میکنی؟!

_آرشام بابام حالش خوبه؟!
آرشام کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:
_آروم باش فردا میبرمت ببینیش.

سارا به سمتم اومد و با صدای نگرانی گفت:
_خوبی؟!
به سختی لب زدم:
_آره.

آرشام نگاهی به سارا انداخت و گفت:
_الان باید بهش میگفتی این خبرو؟!
تا سارا خواست حرفی بزنه سریع لب باز کردم و گفتم:
_آرشام تقصیر سارا نیست.

_چیشده؟!

با شنیدن صدای مادربزرگ آرشام به سمتش برگشت و گفت:
_چیزی نیست فرشته یکم ضعف کرده باید استراحت کنه.!

مادر بزرگ نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و گفت:
_رنگ به صورتت نداری که حتما فشارش افتاده پسرم زنت و ببرتو اتاق یه چیز شیرین بهش بده حتما فشارش افتاده.

_چشم.

_آرشام بابام حالش خوبه مگه نه؟!

اومد کنارم نشست و با صدای آرومی گفت:
_آره خانومم نگران نباش فردا میریم بابات و ببینی.
_اون من و دوست نداشت!
_کی گفته دوستت نداشت؟!

مظلوم زل زدم بهش و گفتم:
_خودم میدونم.
آرشام محکم بغلم کرد و با صدای خشداری گفت:
_هیشش.
با بغض لب زدم:
_آرشام من بابام و دوست دارم من هیچوقت نمیخواستم بابام این شکلی بشه.

_میدونم عزیزم.

_تو میدونستی؟!
_آره.
_چرا به من نگفتی؟!
_خانواده ات نمیخواستن تو بدونی.

پوزخندی زدم و با صدای عصبی گفتم:
_مثل همیشه خودخواه اونا هیچوقت من و دختر خودشون ندونستن.

_فرشته آروم باش.
_نمیتونم آروم باشم.

آرشام مشغول نوازش موهام شد و با صدای آرومی گفت:
_به چیزی فکر نکن سعی کن بخوابی فردا میریم دیدن پدرت.
_من و بیرون میکنه.
_فرشته بابات دوستت داره چرا همچین فکری میکنی.
با بغض لب زدم:
_اون هیچوقت من و دوست نداشت ولی من همیشه دوستش داشتم اون پدر واقعیمه اون من و بزرگ کرد وقتی خانواده واقعیم من و نخواستن پدرم من و قبول کرد.

_چرا فکر میکنی دوستت نداشت؟!
_خودش بهم گفت!
_چی؟!
_اینکه دوستم نداره.

_فرشته هیچ پدری نمیتونه بچه اش رو دوست نداشته باشه بچه ای که خودش بزرگش کرده.
_خودش گفت!
_فرشته بخواب!

استرس داشتم امروز قرار بود بعد یکسال و چند ماه بابام رو ببینم نمیدونستم بعد از دیدن من چه واکنشی نشون میده ولی مطمئن بودم دوست نداشت من و ببینه

_فرشته خوبی؟!میخوای یه روز دیگه بریم انگار حالت خوب نیست!

با شنیدن صدای آرشام به سمتش برگشتم و با صدای آرومی گفتم:
_من خوبم.

_فرشته!

با صدایی که سعی میکردم نلرزه لب زدم:
_من خوبم.

_مطمئنی؟!

_آره.

باشه ای گفت و همراه آرشام به سمت پایین رفتیم بعد از سپردن بچه ها به بنفشه همراه آرشام به سمت خونه پدریم حرکت کردیم

با استرس لب زدم:
_آرشام!؟

_جانم؟!

_بابام من و بیرون میکنه؟!
_نه این چه حرفیه؟!

با بغض لب زدم:
_ولی یکسال پیش من و از خونه انداخت بیرون.

_فرشته اون گذشته بود بابات الان خیلی وقته منتظرته بری دیدنش.

با بغض لب زدم:
_راست میگی؟!

_آره بابات منتظرته!
با استرس به آرشام خیره شدم که زنگ در خونه رو زد بعد از چند دقیقه صدای آروم سارا اومد:
_بله بفرمایید؟!

_سلام سارا خانوم منم آرشام.

صدای شاد سارا بلندشد:
_سلام آقا آرشام خوش اومدید بیاید داخل.
با باز شدن در خونه آرشام کنار رفت تا داخل خونه برم با استرس داخل خونه شدم نگاهم به حیاط افتاد هیچ چیزش عوض نشده بود

مثل همیشه حیاط سرسبز و تمیز بود و باغبون مشغول باغبونی دلم برای خونه و آدماش تنگ شده بود برای وقتایی که سارا باهام دعوا میکرد

برای همه چیز تنگ شده بود حتی کتک های بابا!حتی اجبار دوست داشتنی برای اینکه همسر آرشام بشم

داخل سالن شدیم که سارا و مامان کنار در ایستاده بودن سر به زیر با صدای آرومی لب زدم:
_سلام.

مامان به سمتم اومد و بغلم کرد و با صدای شادی گفت:
_خوش اومدی دخترم بیا داخل بابات خیلی وقته چشم به در منتظرته.

نگاهم و با استرس به آرشام دوختم که با آرامش چشماش و باز و بسته کرد نفس عمیقی کشیدم و لبخند پر از استرسی زدم.

با دیدن بابا که آروم و بی حرکت خوابیده بود اشک تو چشمام جمع شد هیچوقت فکرش رو نمیکردم بابام رو تو چنین وضعیتی ببینم

_دخترم؟!
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_جون دلم!؟

_اومدی؟!
به سختی حرکت کردم و به سمت بابا رفتم کنارش روی تخت نشستم دستش رو توی دستم گرفتم و به صورت شکسته اش خیره شدم با گریه لب زدم:
_بابا!

صدای گرفته وغمگینش بلند شد:
_جونم دخترم؟!

_دلم براتون تنگ شده بود.
صدای بغض دار بابا بلندشد:
_چرا نیومدی دخترم انقدر بد بودم؟!ببخشید دخترم در حقت پدری نکردم نتونستم اونجوری که باید باشم برات زندگیت و خراب کردم دخترم من و ببخش..

با هق هق لب زدم:
_شما برای من بهترین بابای دنیا بودین وقتی خانواده واقعیم من و نحس دونستن و طردم کردند شما من و قبول کردید بهم پناه دادید مثل بچه های خودتون بزرگم کردید شما به من بدی نکردید بابا.

با چشمهای غرق در اشکش بهم خیره شده بود دستام و محکم تو دستش گرفته بود با صدای گرفته ای گفت:
_از این به بعد همیشه پشتتم دخترم.

میون گریه لبخندی زدم بلاخره داشتم طعم پدر رو میچشیدم طعم داشتن یه خانواده و حتی عشق با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم که با لبخند شیرینی که رو لبش بود

به سمت تخت اومد و گفت:
_میبینم دختر و پدر خلوت کردین دارین غیبت میکنین!

بابا با لبخند به مامان نگاه کرد و گفت:
_شوهر فرشته کجاست؟!

_تو سالن!

_میخوام باهاش حرف بزنم بگو بیاد داخل.

مامان نگاهی بهم انداخت که لبخندی زدم و رو به بابام گفتم:
_مواظب خودت باش باید خیلی دوستت دارم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_منم همینطور دخترم.

همراه مامان از اتاق رفتیم بیرون آرشام روبروی اتاق ایستاده بود با دیدنم سریع به سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!
با صدای آرومی لب زدم:
_آره خوبم.

_پسرم؟!
_جانم؟!
مامان نگاهی بهم انداخت و رو به آرشام ادامه داد:
_بابای فرشته میخواد ببینتت داخل اتاق منتظرته!
آرشام نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بشین من میام!

_باشه.
کنار مامان روی مبل نشسته بودم تو سکوت به زمین خیره شده بودم با شنیدن صدای مامان سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_از زندگیت راضی هستی؟!

_آره.
_اذیتت نمیکنن؟!

نگاهی به مادرم انداختم دلم نمیومد بهش طعنه بزنم یاچیزی بگم شکسته شده بود و غم نگاهش بیشتر از هر چیزی آتیشم میزد نمیدونستم چی باید بهش بگم…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن