رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدپارت۳۳

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدفصل۳۳

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

نمیخواستم ناراحتش کنم با صدای آرومی لب زدم:
_نه.
مامان لبخندی زد و با صدای پر از غمی گفت:
_میدونم مادر خوبی برات نبودم وقتی که باید حمایتت نکردیم ولی الان پشیونیم دخترم میخوایم جبران کنیم تو دختر مایی از این به بعد هیچوقت تنهات نمیذاریم.

لبخندی بهش زدم دستای نرم و چروکیده اش رو تو دستام گرفتم نگاهم و به چشمهاش دوختم که با مهربونی و غم بهم خیره شده بود با صدای آرومی گفتم:
_مامان من خوشحالم کنار آرشام کنار بچه هام من از زندگیم راضیم خودتون رو ناراحت نکنید شما هیچوقت زندگی من رو خراب نکردید.

_ولی ما…
حرفش رو قطع کردم و محکم گفتم:
_مامان من خوشبختم زندگی خوبی دارم تو رو خدا انقدر خودتون رو اذیت نکنید.

مامان فقط با ناراحتی بهم خیره شده بود که لبخندی بهش زدم و دستاش رو بوسیدم و بغلش کردم حسرتی که این همه سال داشتم حالا داشتم سیراب میشدم مادرم و پدرم خانوادم من و

پذیرفته بودن حالا من هم یک خانواده داشتم که حمایتم میکردند لبخندی زدم و عمیق مادرم و بوسیدم نمیدونم چقدر تو بغل مامان موندم با اومدن آرشام از مامان جدا شدم و نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_فرشته باید برگردیم!

نگاهی به مامان انداختم نمیتونستم ازش دل بکنم هنوز ازش سیر نشده بودم ولی باید میرفتم بچه هام تنها بودند مامان با ناراحتی گفت:
_حداقل شام رو بمونید؟!

آرشام نگاهش و به مامان دوخت و گفت:
_شرمنده مامان بچه ها تنهان بیتابی میکنند باید برگردیم.

_باشه ولی بازم بیاید بچه هارو هم بیارید باشه؟!

_چشم حتما.
بعد از خداحافظی کردن با مامان به سمت خونه برگشتیم آرشام تموم این مدت داخل فکر بود و سکوت کرده بود بدون زدن هیچ حرفی به سمت خونه حرکت کرد میخواستم ازش بپرسم

بابا بهش چی گفته ولی میدونستم الان وقتش نیست…

با دیدن صحنه ی روبروم با عصبانیت داد زدم:
_داری چیکار میکنی؟!
پوزخندی زد و گفت:
_بچه هارو نترسون با اون صدات!

از عصبانیت نمیتونستم خودم و کنترل کنم به سمت فاطمه برگشتم و با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_بچه ها رو ببر داخل اتاق.

_چشم خانوم!
بعد از بردن بچه ها داخل اتاق به سمت نیایش برگشتم و با صدایی که از عصبانیت میلرزید لب زدم:
_چی داری میگی تو؟!به چه جرئتی به بچه های من دست میزنی و اون مزخرفات رو بهشون میگی هان؟!

وقتی سکوتش رو میدیدم با اون لبخندی که رو لباش بود عصبانیتم بیشر میشد نتونستم خودم و کنترل کنم و به سمتش هجوم بردم قبل از اینکه درک کنه موهاش و تو دستام گرفتم و کشیدم

که جیغ بلندی زد و باعث شد همه بیان داخل سالن با گریه و درد لب زد:
_ولم کن.
با عصبانیت لب زدم:
_چرا به بچه های من نزدیک شدی چی داشتی میگفتی هان؟!

_فرشته داری چیکار میکنی؟!
با شنیدن صدای آرشام بدون اینکه به سمتش برگردم داد زدم:
_میخوام این آشغال رو بکشم.

دستی دورم قرار گرفت و من و از نیایش جدا کرد با عصبانیت لب زدم:
_ولم کن من باید حساب این و برسم.

_آروم باش فرشته!
با دادی که آرشام زد سرجام ایستادم به سمتش برگشتم و با چشمهای پر از اشک و درد بهش خیره شدم آرشام با صدای جدی گفت:
_نیایش چیکار کردی؟!

نیایش با حرص لب زد:
_من کاری نکردم.

_فرشته نیایش چیکار کرد اینجوری عصبانی شدی؟!

با یاد آوری چنددقیقه پیش نگاه پر از نفرتی به نیایش انداختم و گفتم:
_به بچه هام یاد میداد بهش بگن مامان.!

آرشام چشمهاش از عصبانیت قرمز شد و با صدای بلندی تقریبا داد زد:
_چی؟!
با عصبانیت لب زدم:
_خودم شنیدم داشت به بچه ها یاد میداد بهش بگن مامان.
آرشام با عصبانیت به سمت نیایش برگشت و داد زد:
_درسته؟!
نیایش با خونسردی که حرصم رو درمیاورد گفت:
_نه داره دروغ میگه.

_تو به بچه ها نگفتی بهت بگن مامان؟!
_نه!من داشتم یادشون میدادم به تو بگن مامان.

به سمت آرشام برگشتم و لب زدم:
_داره دروغ میگه آرشام از مامانت بپرس بخدا داره دروغ میگه.

مامان آرشام نگاهش و به آرشام دوخت و گفت:
_پسرم حق با نیایش زنت نمیدونم چرا داری اینجوری میکنه.
با چشمهای گرد شده به سمت مادر آرشام چرخیدم و لب زدم:
_چی دارید میگید شما ….

_فرشته ساکت شو!
با شنیدن صدای آرشام به سمتش برگشتم و با بغض گفتم:
_آرشام داره دروغ میگه.
_فرشته برو داخل اتاقت.
با التماس لب زدم:
_آرشام اون…
آرشام اینبار تقریبا داد زد:
_فرشته برو داخل اتاقت.
با چشمهایی که حالا اشک توشون حلقه زده بود نگاهی به آرشام انداختم و به سمت اتاقم رفتم خودم و روی تخت پرت کردم و شروع کردم به گریه کردن چرا مادر آرشام هنوزم نیایش رو

دوست داشت و به خاطرش دروغ میگفت نیایش پسرش رو بدبخت کرد ولی با این حال هنوزم دوستش داشت آرشام چرا حرف من و باور نکرد

با باز شدن در اتاق…

سریع اشکام و پاک کردم و روی تخت نیم خیز شدم با دیدن آرشام که با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شده بود برای لحظه ای حس کردم قلبم ایستاد یعنی آرشام به من اعتماد نداشت با شنیدن صدای آرشام بهش خیره شدم که گفت:
_چه مشکلی با نیایش و مامان من داری؟!

با چشمهای گرد شده از تعجب به آرشام خیره شدم چی داشت میگفت یعنی چی این حرفش با صدایی که به شدت میلرزید لب زدم:
_چی داری میگی؟!
_واضح گفتم!مشکلت با مامان و نیایش چیه؟!چرا سعی داری اونا رو خراب کنی؟!

با بغض و عصبانیت لب زدم:
_نیایش داشت به بچه های من میگفت بهش بگن مامان من دروغی ندارم که بگم این …

_خفه شو!
با ترس به آرشام خیره شدم که چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بود و داشت نفس نفس میزد به سمتم اومد و با عصبانیت غرید:
_کافیه یکبار دیگه همچین دروغ هایی بگی کاری میکنم تا آخر عمرت حسرت شنیدن صدای بچه ها رو ببینی فهمیدی؟!

با ترس و چشمهای اشکی بهش خیره شدم قلبم از شنیدن حرفهای آرشام شکسته بود نمیتونستم حتی کلمه ای حرف بزنم یا چیزی بگم.

_فهمیدی ؟!
با دادی که آرشام زد از ترس تکونی خوردم و با صدایی که به وضوح میلرزید لب زدم:
_آره.
نگاهی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش بغض منم شکست آرشام باز شده بود همون آرشام سرد و بی روح گذشته چرا داشت از مامانش و نیایش دفاع

میکرد اون که خوب اونهارو میشناخت پس چرا حرفهای اونهارو باور کرد اما من نه نمیدونستم چیکار باید بکنم نیایش قصد داره جای من و بگیره میخواد بچه هام رو به خودش وابسته کنه تا بتونه جای پای خودش و محکم کنه اما من نمیزارم بچه هام رو وسیله کنه

بعد از اینکه به صورتم سر و سامون دادم به سمت اتاق بچه ها رفتم دلم نمیخواست بچه ها حتی یک ثانیه هم پیش نیایش و مامان باشند داخل اتاق شدم که…

نیایش و مامان رو در حال صحبت کردن بالای سر بچه ها دیدم ساکت در اتاق ایستادم که صدای شاد مامان آرشام اومد:
_یه مدت صبر کنی همه چیز مثل قبل میشه.!
صدای شاد نیایش اومد:
_یعنی من و آرشام دوباره یه خانواده میشیم.
_آره دخترم.

بهت زده به در اتاق تکیه دادم چی داشتم میشنیدم دیگه طاقت گوش دادن نداشتم سریع از در اتاق فاصله گرفتم و خودم و داخل اتاق انداختم که صدای بنفشه اومد:
_فرشته چیشده خوبی؟!

نگاهم و به بنفشه دوختم که پشت سرم داخل اتاق اومده بود بنفشه با دیدن وضعیتم با صدای نگرانی گفت:
_چیشده؟!

با صدای لرزونی گفتم:
_صدای مامان و نیایش و شنیدم!

بنفشه متعجب لب زد:
_چی؟!

_نیایش و مامان میخوان من و از آرشام جدا کنند تا نیایش دوباره همسر آرشام بشه.
فرشته با بهت لب زد:
_مطمئنی؟!
با گریه لب زدم:
_آره خودم شنیدم.
_اما این غیرممکنه آرشام هیچوقت به سمت نیایش نمیره.

با صدای لرزونی لب زدم:
_میخواد بچه هام و از من بگیره.

_چی؟!
با گریه لب زدم:
_خودم شنیدم.
بنفشه به سمتم اومد و به سمت تخت بردتم با صدایی که سعی داشت آروم باشه گفت:
_استراحت کن یکم باشه؟!
_نمیخوام بخوابم بچه هام.

_نگران بچه ها نباش فرشته چیزی نمیشه اول یکم استراحت کن من شب با آرشام حرف میزنم باشه؟!

با مظلومیتی که دل خودم هم برای خودم میسوخت لب زدم:
_آرشام بچه هام رو میده به نیایش؟!
بنفشه با صدای بغضداری گفت:
_نه عزیزم نمیده یکم بخواب باشه.

_باشه.
چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد با کلی فکر و خیال خوابم برد با کابوسی که دیدم از خواب بیدار شدم که صدای نگران بنفشه اومد:
_چیشده خوبی؟!

به سمت بنفشه برگشتم که کنار تخت ایستاده بود و با نگرانی بهم خیره شده بود با صدای لرزونی لب زدم:
_کابوس بود.

_نترس چیزی نیست.
نگاهم و به بنفشه دوختم یعنی از همون موقع تا الان پیش من بود و تنهام نذاشته بود لبخند تلخی روی لبام نشست یه روزی من و بنفشه چشم دیدن و همو نداشتیم ولی الان چی شده بود که انقدر با هم خوب شده بودیم شاید بخاطر رقیبی که اومده بود و من و بنفشه نمیخواستیم به شوهرمون نزدیک بشه

_فرشته؟!
با شنیدن صدای بنفشه از فکر بیرون اومدم و بهش خیره شدم با صدای آرومی لب زدم:
_بله؟!
_خوبی؟!

چشمام و به بنفشه دوختم و با صدای آرومی لب زدم:
_بنظرت میتونم خوب باشم؟!
تا خواست حرفی بزنه در اتاق با شدت باز شد و ….

با دیدن آرشام که با عصبانیت داخل اتاق اومد بهش خیره شدم که رو به بنفشه کرد و داد زد:
_برو بیرون!
بنفشه متعجب از دادی که آرشام زده بود بهت لب زد:
_چیشده؟!
_ برو بیرون.
با عربده ای که آرشام زد بنفشه با ترس نگاهی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن بنفشه آرشام در اتاق و قفل کرد و به سمتم اومد نمیدونستم

چرا انقدر عصبانیه دلیلش رو نمیدونستم هنوز تو شک رفتار آرشام بودم که با عصبانیت لب زد:
_پسری به اسم نیما میشناسی؟!
هنوز ساکت بودم و بهش خیره شده بودم که عربده زد:
_باتوام؟!
با ترس لب زدم:
_نمیشناسم!
انگار با این حرفم اتیشش زده باشم که با عصبانیت فکم و داخل دستاش گرفت و داد زد:
_دروغ نگو!
از فشار دستاش رو فکم اشک تو چشمام جمع شد با چشمهایی که از درد دو دو میزد بهش خیره شدم و به سختی لب زدم:
_من نمیشناسمش چیشده؟!
با عصبانیت دستش و از روی فکم برداشت و محکم پرتم کرد روی تخت که آخی از درد گفتم که صدای عصبی آرشام بلند شد:
_امشب تا صبح باید جیغ بکشی!

با ترس و وحشت بهش خیره شدم چخبر شده بود چرا آرشام انقدر عصبی بود من که کاری نکرده بودم چرا شبیه گذشته شده بود.
با درد لب زدم:
_چرا اینجوری میکنی؟!
پوزخندی زد و گفت:
_میخوام انتقام بگیرم ازت!

با بهت بهش خیره شدم چی داشت میگفت حس کردم برای ثانیه ای قلبم از کار افتاد با چشمایی که حالا پر از اشک شده بود بهش خیره شدم با صدایی که بشدت میلرزید لب زدم:
_داری شوخی میکنی نه؟!

آرشام با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شد و با صدایی سرد تر از چشمهاش گفت:
_نه.

تا خواستم‌ لب باز کنم چیزی بگم سرم تیر محکمی کشید که باعث شد آهی بگم و چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق.با شنیدن صدا هایی کنار گوشم به آرومی چشمام و باز کردم نگاهم به بنفشه و فاطمه افتاد که کنار تخت نشسته بودند

سرم بشدت تیر میکشید روی تخت نیم خیز شدم که باعث شد فاطمه و بنفشه متوجه بیدار شدنم بشن بنفشه با صدای نگرانی گفت:
_خوبی؟!
با یاد آوری رفتار آرشام با درد لب زدم:
_نه.
_آرشام چی بهت گفت؟!

_میخواد از من انتقام بگیره!
بنفشه با بهت لب زد:
_چی داری میگی؟!

پوزخندی به چهره ی بهت زده ی بنفشه زدم و با صدایی که سعی میکردم محکم باشه لب زدم:
_من الان خانواده ام رو دارم آرشام نمیتونه با من مثل گذشته رفتار کنه نمیزارم تحقیرم کنه نمیزارم زجرم بده.

_فرشته؟!

با شنیدن صدای فاطمه نگاهم و بهش دوختم و لب زدم:
_اینبار آرشام و نمیبخشم تاوان سختی میده.

_میخوای چیکار کنی؟!

با سئوالی که بنفشه کرد فقط تو‌ سکوت بهش خیره شدم من آرشام رو نمیبخشیدم من عاشقش شده بودم من با اینکه میدونستم بخاطر بدنیا آوردن وارث پسر و انتقام باهام ازدواج کرده بازم عاشقش موندم و بخشیدمش ولی اینبار نمیتونستم

نادیده بگیرم آرشام اینبار قلب من و شکست و تاوان سختی میده ایندفعه مثل هر بار گذشت نمیکنم ساکت نمیشم تا هر کاری دلش خواست با من بکنه.

_فرشته ؟!
با شنیدن صدای نگران فاطمه سرم و بلند کردم و به چشمهای نگرانش خیره شدم و با صدای آرومی لب زدم:
_بله؟!

_خوبی؟!آرشام چی بهت گفت اینجوری بهم ریختی ؟!
در جواب سئوال‌هاش لبخند تلخی زدم چی میتونستم بگم آرشام مثل همیشه فقط غرورم رو له کرد قلبم و شکست مثل همیشه
_فرشته تو..
نزاشتم ادامه بده وسط حرفش پریدم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_من میخوام برم حمام بعدش باید برم پیش بچه ها.

بدون توجه به بنفشه و فاطمه از روی تخت بلند شدم و به سمت حمام رفتم دلم نمیخواست حرف بزنم یا چیزی بگم فقط سکوت میخواستم آرشام به اندازه کافی با حرفاش من و خورد کرده بود

به سمت اتاق بچه ها حرکت کردم با شنیدن حرفهای مامان و نیایش حتی یکلحظه هم نمیخواستم بچه هام پیش نیایش باشند اون میخواست از بچه هام استفاده کنه تا به آرشام برسه اما من نمیزارم بچه هام بازیچه ی دست نیایش و مامان آرشام بشند دیگه آرشام برام مهم نبود اون به اندازه کافی من و شکسته بود

نباید از خودم ضعف نشون میدادم من اون فرشته ی تو سری خور نبودم نمیزاشتم بچه هام و ازم بگیرند داخل اتاق شدم با دیدن بچه ها دست نیایش لبخندی زدم و با صدایی که سعی میکردم مهربون باشه لب زدم:
_سلام عزیزم خوبی؟!
نیایش متعجب بهم خیره شد و لب زد:
_سلام مرسی!

_ممنون که مراقب بچه ها هستی الان خودم اومدم مراقبشون هستم میتونی بری.
با بهت و تعجب به رفتار جدیدم نگاه میکرد نمیدونست چه نقشه هایی براش داشتم تموم نقشه هاش رو نقشه برا آب میکردم نمیزاشتم به خواسته هاش برسه با شنیدن صداش سرم و بلند کردم و با لبخند بهش خیره شدم که گفت:
_خوبی؟!
_آره عزیزم.
فکر نکنم ای گفت و از اتاق رفت بیرون تازه اولشه نیایش خانوم من نمیزارم به اهداف شومت برسی با شنیدن صدای گریه ی بچه ها به سمتشون رفتم و آرسین رو بغل کردم و با صدای آرومی لب زدم:
_چیه خوشگل مامان چرا گریه میکنی گرسنته!
به آرسین و آرمین شیر دادم و آرومشون کردم که خوابشون برد از روی تخت زمین بلند شدم و به سمت بیرون رفتم که صدای عصبی آرشام از اتاقمون میومد:
_داری چه غلطی میکنی؟!

متعجب به سمت اتاقمون حرکت کردم که…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن