رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدپارت۳۵

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدفصل۳۵

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

آرسام تا خواست حرفی بزنه صدای نیایش اومد:
_چخبره اونجا داداش خوبی ؟!
با نفرت نگاهم و ازش گرفتم تا میدیدمش صحنه ی بوسه ی داخل اتاق یادم میومد دست خودم نبود ازش متنفر شده بودم.

_فرشته بیا بریم فضا بد شد.
با شنیدن صدای بنفشه از فکر بیرون اومدم و نگاهم و بهش دوختم که صدای نحس نیایش بلند شد:
_هوو ها چه خوب با هم جور شدید.!

_خوب تو چرا داری میسوزی؟!
_ارسام میبینی چی دارند میگه!؟

بنفشه پوزخندی زد و گفت:
_فرشته بیا بریم اینجا بمونیم یچیزی میشه.
بدون توجه به جیغ جیغ نیایش از کنارشون رد شدیم و به سمت اتاق بچه ها رفتیم در اتاق و باز کردم با دیدن آرسین و آرمین که بیدار بودند و‌ داشتند نق میزدند به سمتشون رفتم و بغلشون کردم.

بنفشه هم آرسین رو بغل کرد و مشغول باز کردن باهاش شد تا آرسین و آرمین خوابشون برد نگاهم و به بنفشه دوختم که با حسرت به بچه ها خیره شده بود.

_مقصر خودم بودم.!

متعجب لب زدم:
_مقصر چی؟!
_اینکه هیچوقت نمیتونم باردار بشم.
_یعنی چی؟!
نگاهش و بهم دوخت و با چشمهایی که از اشک برق میزد گفت:
_من بچم و سقط کردم.!

_چی؟!
_من اون موقع بچه نمیخواستم میخواستم آزاد باشم میخواستم خودم باشم نمیخواستم خودم و درگیر بچه کنم بچم و سقط کردم بدون اینکه به آرشام بگم.

_خوب بعدش چیشد؟!
_هیچی فهمیدم هیچوقت نمیتونم مادر بشم آرشام وقتی فهمید فقط گفت:تو هم کاری کردی که نیایش کرد هیچوقت نمیتونم ببخشمت.

_دوستش داری !؟

_نه.
_پس چرا تو…
حرفم و قطع کرد و گفت:
_من هیچوقت عاشق آرشام‌نبودم و نیستم اون خودش هم این و خوب میدونه.

با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شده بودم و بهت زده به حرفهاش گوش میدادم این چی داشت میگفت یعنی واقعا عاشق آرشام نبود!

نگاهی به چشمهای متعجبم کرد و ادامه داد:
_من عاشق یکی از دوستام بودم قرار بود با هم‌ازدواج کنیم ولی وقتی آرشام اومد خواستگاریم خانواده ام مجبورم کردند.

_پس کسی که دوستش داشتی چیشد؟!
لبخند تلخی زد و گفت:
_رفت.!
تا خواستم ازش سئوالی بپرسم در اتاق آروم باز شد و صدای خدمتکار اومد:
_خانوم دعوا شده پایین.

نگاهی به بنفشه انداختم و‌همراه با بنفشه با عجله به سمت پایین رفتیم صدای داد و‌ بیداد از داخل حیاط میومد

با دیدن آرسام که داشت کیوان رو میزد وحشت زده جیغ کوتاهی کشیدم بنفشه با بهت زیر لب گفت:
_این دیوونه چرا همچین میکنه!
_بسه آرسام تمومش کن.!
با شنیدن صدای داد آقا بزرگ آرسام یقه ی کیوان و بیخیال شد و ازش جدا شد و‌کنار ایستاد و به کیوان خیره شد.

کیوان با درد از روی زمین بلند شد و نگاهش و به آقاجون دوخت و گفت:
_شرمنده آقاجون.

_بلند شو پسرم ببخشید این پسر معلوم نیست چش شده باز دعوا راه انداخته.

کیوان در حالی که از روی زمین بلند میشد دستی به گوشه لبش کشید به سمت آقاجون برگشت و گفت:
_ببخشید من نمیدونستم فاطمه خانوم نامزد آقا آرسام هستند وگرنه مزاحم نمیشدم ما دیگه رفع زحمت کنیم ببخشید بابت امشب.

_مامان بریم.
با رفتن کیوان ‌و خانوادش آقاجون نگاه ترسناکی به آرسام انداخت و گفت:
_بیا تو اتاقم کارت دارم.

روی تخت نشسته بودم و به اتفاقات امشب فکر میکردم چرا آرسام انقدر زود واکنش نشون داد توقعش رو نداشتم ولی بهتر شده بود با این کارش ثابت کرد واقعا عاشق فاطمه اس و حتما یه حرکتی برای بدست آوردنش انجام میداد.

با باز شدن ناگهانی در اتاق نگاهم و به بنفشه دوختم که با صدای پر از هیجانی گفت:
_فرشته زود باش بیا بیرون ببین چخبره.

از روی تخت بلند شدم و متعجب همراه بنفشه به سمت بیرون رفتم با دیدن مادر فاطمه متعجب بهش خیره شدم که صدای بابای آرسام بلند شد:
_خوب بااجازه آقاجون ما فردا شب میایم خواستگاری فاطمه خانوم برای آرسام اگه اجازه بدید.

_قدمتون روی چشم حتما.

با رفتن مادر فاطمه به سمت بنفشه برگشتم و لب زدم:
_فکر نمیکردم به این زودی نقشمون بگیره.!

بنفشه با هیجان لب زد:
_منم بلاخره حال اون پسره رو گرفتیم.

_چه نقشه ای گرفت ؟!

با شنیدن صدای آرشام به عقب برگشتم و بهت زده دستم و روی قلبم گذاشتم رنگ‌ از صورتم پریده بود نگاهم و به سمت بنفشه چرخوندم که دست کمی از من نداشت حالا جواب آرشام رو چی میدادم.

_چه نقشه ای؟!با شماهام چه غلطی کردید؟!

با دادی که زد بنفشه با ترس گفت:
_توضیح میدیم بریم داخل اتاق.

آرشام نگاهی به من و بنفشه انداخت و حرکت کرد پشت سرش حرکت کردیم و داخل اتاق شدیم که صداش بلند شد:
_خوب منتظرم!؟

بنفشه نگاهی بهم انداخت و رو کرد به سمت آرشام و تموم اتفاقات رو تعریف کرد آرشام از عصبانیت دستاش رو مشت کرده بود انگار روی تک تک اعضای خانوادش غیرت داشت.

با صدای عصبی گفت:
_چجوری جرئت کرده به فاطمه دست درازی کنه ؟!

بنفشه با صدایی که سعی داشت آرومش کنه گفت:
_آرشام آروم باش.

آرشام با عصبانیت تقریبا داد زد:
_چجوری آروم باشم میفهمی چی داری میگی ؟!

بنفشه با ترس بهم نگاه کرد به سمت آرشام برگشتم و با صدای خونسردی گفتم:
_الان که همه چیز داره درست میشه سعی نکن خرابش کنی.!

با چشمهای قرمز شده از عصبانیتش بهم خیره شد که ادامه دادم:
_الان آرسام قراره بره خواستگاری فاطمه و بزودی ازدواج می‌کنند بهتره دخالت نکنیم و حرفی نزنیم تا اوضاع خراب بشه.

ساکت شدم آرشام میفهمید چی دارم میگم با رفتن آرشام صدای پر از ترس بنفشه اومد:
_فرشته ؟!

به سمتش برگشتم ‌و لب زدم:
_جانم؟!

_دعوا راه نندازه.

_نگران نباش کاری نمیکنه.
با باز شدن ناگهانی در اتاق نگاهمون به چهره ی گریون ‌و گونه ی قرمز شده ی نیایش افتاد متعجب بهش خیره بودم که صدای عصبی ‌و پر از نفرتش بلند شد:
_چی به آرشام گفتید؟!

بنفشه با صدای متعجبی گفت:
_چی داری میگی تو حالت خوبه ؟!

_از من چی گفتید بهش؟!

چشمهام گرد شده بود این دختر چرا خل شده بود چرا داشت اینجوری حرف میزد چی به آرشام گفته بودیم مگه.

بنفشه متعجب لب زد:
_دیوونه شدی چی داری میگی تو؟!
نیایش با عصبانیت داد زد:
_دارید به من حسودی میکنید برای همین میخواید من و پیش آرشام بد کنید.

متعجب از رفتار نیایش به بنفشه خیره شدم که اونم مثل متعجب بود با صدای آرومی لب زدم:
_چیشده؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:
_من نمیدونم این دختره دیوونه شده باز زده بسرش.

صدای پر از نفرت نیایش که اومد باعث شد به سمتش برگردیم که گفت:
_تقاص سیلی که از آرشام خوردم رو پس میدید زیاد خوشحال نباشید.

بعد از زدن حرفش بدون اینکه منتظر جواب باشه با عصبانیت از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش صدای بنفشه بلند شد:
_آرشام چرا این و زده بنظرت ؟!

متعجب لب زدم:
_نمیدونم.
بنفشه لبخندی زد و گفت:
_خوشم میاد همه دیوونن خوب کرده حال این دختره ی موزی رو آورده سرجاش.

لبخندی زدم به بنفشه که گفت:
_بیا بریم ببینیم اوضاع در چه حاله.

_بریم.

#آرسام

نمیتونستم بزارم برای عشقم خواستگار بیاد فاطمه مال من بود زن من بود بچه ی من داخل شکمش بود هر چند ناخواسته ولی بدست من زن شده بود من دخترانگیش رو گرفته بودم انقدر اون پسره رو زدم تا همه فهمیدن عاشق فاطمه شدم و خواستگاری کنسل شد.

با دیدن فاطمه بازوش و گرفتم و داخل اتاقم کشوندمش و در اتاق و قفل کردم نگاهم و به چشمهای مظلومش دوختم که از ترس گرد شده بود و مظلوم بهم خیره شده بود.
داشتم طاقتم رو‌ از دست میدادم بی اختیار لبام و روی لباس کوچیکش گذاشتم و با عطش شروع کردم به بوسیدن لبهاش این دختر مال من بود

کسی نمیتونست اون و از من بگیره با یاد آوری خواستگاریش مک عمیقی به لبهاش زدم و گاز گرفتم که آخی گفتم زبونم و روی لبهاش خیسش کشیدم و ازش جدا شدم به چشمهای عصبیش خیره شدم که حالا مثل گربه ی وحشی آماده ی پنجول گرفتن بود.

_بار آخرت باشه به من دست می‌زنی فهمیدی؟!

پوزخندی زدم و به چشمهای وحشیش خیره شدم و‌‌ گفتم:
_نه نفهمیدم.
با شنیدن این حرفم از عصبانیت و حرص نفس نفس زد و با صدایی که میلرزید گفت:
_تو خیلی آشغالی.

خواست از اتاق بره بیرون که بازوش رو گرفتم و به دیوار چسپوندمش ‌وبا دستام محاصره اش کردم ‌و با صدای بمی در گوشش زمزمه کردم:
_از همین وحشی بازیات خوشم اومد بلاخره خودم رامت میکنم.

سرم و بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم که حالا از تعجب گرد شده بود و به شکل بامزه ای بهم خیره شده بود دلم میخواست گازش بگیرم ولی بزور خودم کنترل کرده بودم.

با صدای آرومی گفت:
_مامانم منتظره باید برم.

وقتی اینجوری آروم و مظلوم میشد نمیتونستم خودم و کنترل کنم سریع خم شدم روی صورتش ‌و لپش رو محکم بوسیدم که صداش در اومد.

#فاطمه

سریع از اتاق اومدم بیرون و‌ به سمت آشپزخونه حرکت کردم این پسر واقعا دیوونه بود من چرا عاشق این شده بودم با یاد آوری بوسه اش لبخندی زدم.

_به چی داری میخندی عروس خانوم داخل اتاق با یار خوش گذشت؟!

با شنیدن صدای شیطون فرشته به سمتش برگشتم که داشت با چشمهای شیطون و‌ ریز شده بهم نگاه میکرد با خجالت به زمین خیره شدم که صداش بلند شد:
_باور کنم خجالت کشیدی الان؟!

صدای بنفشه اومد:
_فرشته اذیتش نکن نمیبینی زن داداشت چه از خجالت قرمز شده.

_قرمزیش از یچیز دیگس!

صدای متعجب بنفشه بلند شد:
_از چی ؟!

_خانومم ‌و اذیت نکنید.

با شنیدن صدای آرسام ….

از خجالت سرم و پایین انداختم که صدای بنفشه بلند شد:
_اول صبر کن زنت بشه بعد خانومم خانومم کن.

صدای آرسام بلند شد:
_همین الانشم زن منه!
با شنیدن حرفش بغض کردم و بدون توجه به حرفاشون به سمت پایین حرکت کردم دلم از حرفاش میگرفت آره من زنش بودم به دست خودش زن شدم بهم تجاوز کرد.

دخترانگیم رو گرفت و حالا بخاطر بچه ای که داخل شکمم بود میخواست بیاد خواستگاری اون هیچوقت عاشق من نبود و نیست.با رسیدن به آشپزخونه دستی به چشمهای خیسم کشیدم و اشک‌هام پاک کردم.

#فرشته

با باز شدن در اتاق نگاهم و به آرشام دوختم که همراه با آرمین که داخل بغلش بود اومده بود داخل اتاق متعجب به صورت اخم کرده ی آرشام خیره شده بودم که صدای عصبیش بلند شد:
_بچه خودش و کثیف کرده پاشو بیا تمیزش کن مادر نمونه!

با شنیدن حرفش حرصم گرفت یعنی چی این حرف الان داشت به تیکه مینداخت واسا دارم برات با صدای پر از حرصی گفتم:
_من دستم بنده آرمین ببر حموم خودت تمیزش کن.

_چی؟!
با شنیدن صدای بلندش صدای گریه ی آرمین بلند شد که آرشام با حرص لب زد:
_فرشته ؟!

از روی تخت بلند شدم و آرمین و ازش گرفتم و در حالی که آرومش میکردم و به سمت حموم میرفتم با صدای بلندی جوری که آرشام بشنوه گفتم:
_پدر نمونه حتی بچه رو هم نمیتونی آروم کنی.

نگاهم و به آرمین دوختم که حالا آروم شده بود و داشت خوابش میبرد لبخندی زدم که صدای آرشام اومد:
_فرشته ؟!

به سمتش برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_جانم ؟!

_فاطمه واقعا عاشق آرسام ؟!

به سمتش برگشتم و به چشمهاش خیره شدم و لب زدم:
_آره.چرا پرسیدی؟!
_میخواستم مطمئن بشم!
متعجب لب زدم:
_از چی ؟!
به چشمهام خیره شد و گفت:
_از عشق بینشون.

برای چند ثانیه بی حرف به چشمهاش خیره شدم با شنیدن صدای در اتاق نگاهم و ازش گرفتم و به آرمین که غرق خواب بود خیره شدم صدای آروم آرشام بلند شد:
_بیا داخل.

با باز شدن در اتاق نگاهم به نیایش افتاد با دیدنش متعجب بهش خیره شدم که صدای سرد آرشام بلند شد:
_چیکار داری ؟!

نیایش با صدای پر از نازی گفت:
_فکر کردم تنهایی!

با بهت بهش خیره شدم که داشت با بی شرمی حرف میزد از عصبانیت دستام و مشت کردم و به آرشام خیره شدم که خیلی خونسرد بود و با صدای سردی گفت:
_خوب؟!

نیایش نگاه خبیثی بهم انداخت و رو به آرشام گفت:
_خوب میخواستم با هم وقت بگذرونیم.

چشمهام از ‌وقاحت ‌و حرفهای نیایش گرد شده بود چجوری روش میشد این حرف‌ها رو جلوی من به شوهرم بزنه.

_ مواظب حرف هات باش.!

_آرشام من…

آرشام حرفش و قطع کرد و با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت:
_گمشو بیرون!

نیایش نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون با دلخوری و ناراحتی آرمین رو بغل کردم تا از اتاق برم بیرون که صدای آرشام بلند شد:
_آدم هیچوقت یک اشتباه و دو بار تکرار نمیکنه!

متعجب به سمتش برگشتم که…

بدون توجه بهم از اتاق رفت بیرون منظورش از اشتباه چی بود شاید منظورش نیایش بود برای همین بود که گفت یک اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنه لبخند شادی زدم نگاهم و به صورت غرق خواب آرمین دوختم آرمین و داخل اتاقش خوابوندم و اومدم بیرون با دیدن

آرسام خواستم راهم و کج کنم که بازوم گرفت و‌ مجبورم کرد وایستم بازوم و از داخل دستش بیرون آوردم و با عصبانیت بهش خیره شدم که گفت؛
_هنوز از من عصبانی هستی ؟!

پوزخندی زدم و گفتم:
_عصبانیتم برای یک لحظست من ازت متنفرم.

_دلیل تنفرت چیه ؟!

پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_خیلی خوب میدونی چرا ازت متنفرم دیگه به نزدیک نشو تو هم از همون خانواده ای نه تو نه بابات نه خواهرت به من نزدیک نشید دست از سر من بردارید.

بدون توجه بهش به سمت پایین رفتم با دیدن مادر آرشام که داشت به نیایش میگفت مادر آرمین اونه و اون باید آرومش کنه از عصبانیت صورتم قرمز شد به سمتش هجوم بردم و با عصبانیت داد زدم:
_چی داری میگی زنیکه ؟!

مادر آرشام با بهت و‌ تعجب بهم خیره شده بود چون هیچوقت این شکلی من و ندیده بود ولی مگه مهم بود!نه نبود اون داشت کاری میکرد من از بچه هام دور باشم چجوری میتونستم ساکت باشم.

_داری چی میگی بی ادب!

با شنیدن صدای نیایش کنترلم رو از دست دادم و سیلی محکمی بهش زدم که پرت شد روی زمین بهت زده دستش رو گذاشته بود روی گونه اش و بهم خیره

شده بود فکرش رو نمیکرد اون دختر ساده و آروم تو سری خور همچنان ساکت باشه و در برابر حرف هاش فقط سکوت کنه صدای عصبی مادرجون بلند شد:
_داری چه غلطی میکنی ؟!

به سمتش برگشتم و با عصبانیت لب زدم؛
_من یا شما دوتا ؟!

_چی داری میگی دیوونه شدی؟!

با عصبانیت داد زدم:
_آره دیوونه شدم شما دوتا دیوونم کردید میفهمید!؟
_فرشته؟!
با شنیدن صدای بنفشه به سمتش برگشتم لبخند عصبی زدم و گفتم:
_بیا بنفشه ببین این دوتا داشتن باز نقشه میکشیدن خسته شدم خسته میفهمید؟!

_فرشته آروم باش!

_چی چی رو آروم باشم نمیبینی این دوتا دارند چیکار می‌کنند آرشام امروز باید بیاد تکلیف من و مشخص کنه اگه من و نمیخواد من برم !من نمیتونم هر روز با ترس زندگی کنم من نمیتونم هر روز شاهد نقشه های کثیف اینا باشم میفهمی ؟!

بنفشه با چشمهای اشکی بهم خیره شده بود و حرفی نمیزد نیایش از روی زمین بلند شد و گفت:
_چرا داری جو میدی ؟!

با شنیدن صداش نتونستم خودم رو کنترل کنم به سمتش هجوم بردم و موهاش رو تو‌دستام گرفتم ‌و پیچوندم که صدای دادش بلند شد با عصبانیت داد زدم:
_دارم جو میدم آره؟!

با درد لب زد:
_ولم کن دیوونه داری چیکار میکنی..

موهاش رو بیشتر کشیدم که صدای جیغش بلند شد بدون توجه به صدای مادر آرشام و بنفشه به نیایش خیره شدم و با تنفر لب زدم:
_چی از جون من میخوای ؟!چرا دست از سر من برنمیداری؟!

_ولم کن دیوونه!

سیلی محکمی بهش زدم و پرتش کردم روی زمین و داد زدم:
_آره تو دیوونم کردی!چرا دست از سر من برنمیداری چی میخوای از جونم چرا دارید نقشه میکشید ؟!کی میخوای دست از این کارهات برداری؟!

فقط سکوت کرده بود!حرفی نمیرد همین حرف نزدنش هم بیشتر عصبیم میکرد با عصبانیت داد زدم:
_با توأم جواب من و بده؟!

_اینجا چخبره ؟!
با شنیدن صدای آرشام به سمتش برگشتم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم با حرص لب زدم:
_تو عاشق نیایش هستی ؟!

متعجب بهم خیره شد معلوم بود از سئوالم تعجب کرده با صدای عصبی گفت:
_چی داری میگی ؟!

_جواب من و بده تو عاشق نیایش هستی؟!

آرشام محکم جواب داد:
_نه!

_پس از این خونه بیرونش کن!یا ما بریم؟!
_چرا؟!
با عصبانیت لب زدم:
_چون مادرت و این دارند نقشه میکشن برای بچه های من من نمیتونم تحمل کنم میفهمی ؟! تا کی باید ساکت باشم و فقط تماشا کنم تا کی باید این همه تحقیر بشم؟!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن