آخرین مطالبپسران شاه دختران گدا

رمان پسران شاه دختران گدا پارت آخر

رمان پسران شاه دختران گدا

جهت مشاهده به ترتیب رمان پسران شاه دختران گدا از اینجا کلیک کنید

هر۶نفر به اجبـار رفتیم و آخرصف ایستادیم .سیاوش مضطرب با پایش به سرامیک هاى فرش شده ضرب گرفته بود

_سیاوش_به نظرتون چطوره؟!

_کیارش_دختر خوشگلى بود؛ اما یکمى بد اخلاق مى زد! خیلى ام نسبت به صف و حقوق مردم معتقد بود.

من و فریال و یاسمین زدیم زیرخنده…حالانخند کى بخند…اما اون آرش و سیاوش اصلااصلاً نمى خندیدند. سیاوش غرلندکرد: بابا رو دارم مى گم.!

_کیارش_مگه بابا خوشگله؟!

_گمشو کیا. مى گم به نظرت حال بابا چطوره؟!

کیارش یه نگاه، به چندتا از پرسنل هاى خانمى که از مقابلمون رد مى شدن انداخت و با خنده گفت: با این همه عروسکى که این بیمارستان داره، بابا الآن مطمئنن تو پوست خودش نمى گنجه و حالش از ماها خیلى بهتره! اصلااصلاً کاش من یه مرض بگیرم که نیاز داشته باشم روزى سه بار بسترى بشم تا بیام این بیمارستان!. الهى یه ویروس به جونم بیفته که بخوام هفته اى دوبار جراحى کنم که بیام اینجا. الهـى درد بى درمون بگیرم.!

_آرش_اووو..! چى دارى مى گى روانى؟!

_به تو چه؟ مگه تو وزیر بهداشت و درمانى؟! تن و بدن خودمه! دوست دارم هى عملش کنم!

_آرش_برو گمشو روانى…بابا معلوم نیس چشه، اونوقت این یارو داره اینجا نمک مى ریزه!

_سیاوش_ فقط دو دقیقه جدى باش کیا!

روشونو کردن اونور و به صف نگاه کردند که تقریباتقریباً نصف شده بود. هى زیرلب تعداد افرادى که از صف کم مى شدند رو مى شمردند و با یه حساب سرانگشتى خودشونو قانع مى کردند که کى نوبت بهشون مى رسه…یه مرده اومد و پشت کیارش که آخرین نفر بود ایستاد و با نگاهى به صف، پرسید:

صفه؟!

_کیارش_نخیر، دیوار دفاعى بستیم خانم پرستار مى خواد کاشته بزنه!

فریال که جلوى کیارش وایساده بود قاه قاه خندید و روبه آن آقاى نسبتابتاً جدى گفتم: بله جناب صف هستش.

سیاوش، کیاوش را حسابى سرزنش کرد که لزومى نداره سربه سر همه بذاره و ممکنه دیگران رو از خودش دلگیر کنه و دعوا مرافه راه بندازه .رسیدیم به خانم ارباب رجوع. زن یه نگاه به ماها انداخت و گفت: مى فرمودید…امرتون؟!

_ما از همراهان بیمارى هستیم که امروز اینجا بسترى شدن. آقاى شهاب بهادرى. زن ارباب رجوع خواست جواب سیاوش را بدهد که تلفن زنگ خورد .معذرت خواهى کرد و پشت بلنگو علام کرد” آقاى دکتر امامى به بخش اطلاعات. آقاى دکتر امامى به بخش اطلاعات.” دوباره گفت:

_فرمودین شهاب بهادرى؟!

_بله…شهاب بهادرى

درهمین لحظه یه دختره که از پرستارها بود، اومد و خطاب به ارباب رجوع گفت:» سحر این چه وضعیه؟! این خانمى که گفتى بیاد اتاق من که اصلااصلاً بیمار گیسو نیست!!«

_زن ارباب رجوع_شرمنده خانم کاشانى. الآن درستش مى کنم. شروع کرد با دفترش ور رفتن. دوباره به من نگاه کرد.

_گفتید تصادفى؟

_بله تصادفى

بازهم گوشیش زنگ خورد. دوباره پیج کرد .”آقاى دکتر رستمى به اتاق عمل..آقاى دکتر رستمى به اتاق عمل” معذرت خواهى کرد و رو به ما گفت:

شماره اتاقشون رو بدم؟!

سیاوش خواست چیزى بگوید که بازهم کیارش زودتر پاسخ داد: نه دیگه زحمت نکشید. ما اومده بودیم ملاقات یه بیمارى که دیگه حتماحتماً تا حالا به رحمت ایزدى پیوسته! شما بگید ما باید بریم از کجا جسد رو تحویل بگیریم .

سرد خونه طبقۀ چندمه؟!

خانم ارباب رجوع خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و گفت: شرمنده معطل شدید. نخیر حال بیمارتون خداروشکر بهترشده. اتاق ۱۲۳ طبقۀ دوم…ولى هنوزم بى هوش هستند…تصادف کردند؟!

_کیارش_نه، از قصد بى هوشش کردیم که خواب باشه چیزى نفهمه! آخه یواشکى آوردیمش ختنش کنیم!!!. چه سوالیه مى پرسید شمام!

خانم ارباب رجوع قاه قاه خندید.

_دستتون درد نکنه….

خواستیم بریم که کیارش  پر تمسخر به خانم ارباب رجوع گفت: خیلى ممنون خانم. خیلى لطف کردید. الهى من قربون اون تیغ جراحیتون برم که مثل ساطور مش حسین قصاب تیزه! چه زود حال باباى مارو خوب کردید. الهى درد و بلاى هرچى بیمار تصادفى تو این بیمارستانه بخوره تو سر خود بنده! به حق همین سوى چراغ!

آرش دستش رو کشید و از طرف زن ارباب رجوع که با لذت و خنده به سخنان او گوش سپرده بود، دورش کرد. با معذرت خواهى راه افتادیم و کیارش را بابت آن همه مسخره بازى بارى دیگر سرزنش کردیم.

رسیدیم دم اتاق ۱۲۳٫ وقت ملاقات نبود! هر سه پسر جلو رفتند و از پشت شیشه پدرشون را نگاهش کردند. کلى دستگاه بهش وصل کرده بودند و یه

چیزى بالاى سرش هى سوت مى زد. رنگش پریده بود و چشمانش با بى حالى روى هم افتاده بودند .خانم زیبا و جاافتاده اى روى صندلى کناریش نشسته بود…عینک ضریف روى چشمش بى نهایت جذابش کرده بود…عینک از روى تیغه بینى اش به بالا هل داده شد و همزمان کتاب در دستش صفحه زد…خانم زیبا ،با دیدن ما۶نفر از جا برخاست و به طرف درب اطاق آمد. صداى قدم هاى کفش هاى پاشنه دارش من رو به قعرچاه ذهنم کشاند…کلام از یاد بردم و دستام چونان بید به لرزش افتادند.

این حتماحتماً مادرشان بود…وایى خداجون….حالا تو اولین برخورد چى باید مى گفتم…

معمولامعمولاً تازه عروس ها تو اولین دیدار چى به مادر شوهر مى گن؟!…دستتون درد نکنه بابت پسرتون!…نه!!!…چرخم واسه تون بچرخه!!!…مبارکتون باشم …

پسرتون خیلى خوبه ممنون از شما!!!…نیار به تلاش بیشتر واسه حاملگى بدیتون دارید!!!…لایک با این نعره خرتون!

آن لحظه حس کردم درگیردار امتحانى هستم که هرچه تا به آن لحظه درس خوانده بودم از یادم رفته و تقلبى ام در اطرافم نبود!…فقط مى توانستم خط کش داغ معلّمّ و نمره ى صفر بزرگى را که با جوهـر قرمز روى کاغذ سفید امتحانى علامت مى داد، حس کنم…

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. سلام،شبتون بخیر،رمان پسران شاه دختران گدا،بدون نتیجه گیری تموم شد،واقعا دیگه ادامه نداره؟

    1. احتمالا نویسنده خواسته فصل دوم رمان رو بنویسه که ننوشته ولی در کل این رمان چه در سایت ما چه در سایت دیگر اگه پیگیری کنید متوجه میشید که تا همینجا نگارش شده ممنون از نظر شما

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن