آخرین مطالبعشقم باران

رمان عشقم باران پارت پنجم

رمان عشقم باران

جهت مشاهده به ترتیب تمامی پارت هایاین رمان از اینجا کلیک کنید

همه میدونستند کلاه و برای این میذارم که موهام معلوم نشه چون خوشمنمیاد تو یه کشور ازاد روسری بذارم.قبل از از اونکه واکنشی نشون بدم کلاه و از سرم برداشت همه ی موهایی که توی کلاه پنهون کرده بودم در عرض یک ثانیه پخش هوا شد.دیشب موهامو لخت کرده بودم نمیدونم شاید خدا میخواست امروز جلوی این همه دختر که هر کدومشون موهاشون یه مدل بودکنؾ نشم.تا الان هیچکدوم از بچه های کلاس موهامو ندیده بودند.همه والبته استاد خیره موهام و صورتم شده بودند که با عصبانیت کلاهمو از دست استاد کشیدم .واکنشی نشون نداد.           

وسایلمو برداشتم و رفتم تو پارک پاتوق منو سیما اونجا یبود.باورم نمیشه داشت به خاطر حرکت من گریه میکرد.کنارش نشستم:  

__سیماجونم؟؟؟           سکوت کرد:        

__عزیزم گوش کن.ببین تا الان حامله نشدی که حس منو بفهمی.تو پدر و مادر داری اما من جز مهران کسی وندارم که مراقبم باشه نگرانم باشه برام ؼذا درست کنه.من همیشه دارم ؼصه چیزایی و که ندارم میخورم.وقتی یه چیز خنده دارمیشنوم از ته دلم میخندم اما قصد من مسخره کردن تو نبود تو میدونی من چند وقت بود نخندیده بودم؟؟؟سیماجونم منو ببخش من خودخواه شدم من لیاقت داشتن دوستای خوبی مثل تو رو ندارم.         

دستشو کرد تو موهام گفت:         

__بلاخره موهاتو به بچه ها نشون دادی؟چیکار کردن؟           

__بگو منو میبخشی تا جوابتو بدم.          

__بخشیدمت بابا.         

__سیما باورت نمیشه چشاشون از کاسه زده بود بیرون.            

__از کاسه؟           

__همون حدقه چشم.       

__اها.حالا چی شد راضی شدی موهاتو نشون بدی؟؟؟         

__من نخواستم که.اون استاد اسگل گفت            صدامو مثل استاد تقلید کردم و گفتم:      

__این کلاه به درد سن شما نمیخورره .حالا نمیدونه من تازه دارم میرم تو نوزده سالگی.               

__الاغ حتما میخواست مسخره ات کنه.امشب ادمش میکنم.      

__امشب مگه میشناسیش؟؟       

__خب معلومه داییمه دیگه.همون که میگفتم.       

زکی.بیا میگم ما شانس نداریم.ما میخوایم بریم دستشو یی ابش قطع میشه.اگر ماشانس داشتیم بچه امون دوقلو میشد تو یه شکم زاییدن دوتا بچه می زاییدم دیگه هیکلم بیشتر از این خراب نشه.هه هه فکرشو بکن یه دختر تنها با دوتا بچه اینور اونور بره.بگن باباش کیه با افتخار بگم بابا نداره.بگن پس چجوری حامله شدی؟سرمو بالا بگیرم و بگم         

__لک لک برام بچه اوراده.            

بعد وقتی که بزرگ شدن بپرسن:            

__مامان بابای ما کیه ؟           

__عزیزانم شماها از زیر بوته به عمل امدید .             

هه هه هه چه باحال.ؼرق شده بودم تو افکارم که با صدای سیما پریدم تو این دنیا:        

__کجایی بیا بریم خونه ما امروز مامانم تو ومهران و دعوت کرده برای شام.               

__اوووووو حالا کوتاشام؟            

__بیا دیگه؟باران جونم باران خوشگله.           

__باشه حالا چون التماس میکنی .اوکی.             

__گراسیاس.          

خونه سیما خیلی بزرگ یه خونه ویلایی تو منطقه بالای شهر پدرش یکی از بزرگتریت کارخونه های ساخت لوازم ازایش و داره مادرشم مثل برادرش استاد دانشگاه رشته روانشناسی تدریس میکنه.وارد خونه شدم.طبقه بالای یه اتاق به من اختصاص داده شده بود خانواده خیلی مهربونی اند.اها راستی اینو یادم رفت بگم چون منو مهران تو یه خونه زندگی میکنیم صیؽه خواهر برادری خوندیم تا هم من راحت باشم هم تو گناه نیوفتیم البته این پیشنهاد مهران بود .نمیدونم دارم اشتباه میکنم یا نه ولی حس میکنم سیما به مهران علاقه داره چند باری سعی کردم از زیر زبون مهران بکشم بیرون که چه حسی نسبت به سیما داره که نشد اصلا این جماعت نم پس نمیدن.(اصلا چه ربطی داشت؟__به تو چه؟__تربچه).رفتم بالا یه لباس و شلوار سفید پوشیدم یه شال توری سفی هم روی سرم انداختم.همه به علاوه دایی سیما روی مبل نشسته بود.کنار مهران روی مبل نشستم سیماهی برام بوس میفرستاد .هی به فرانسه میگفت خوشگله که بقیه نفهمن.البته همه فهمیدن چی گفت .مهران دستمو تو دستش گرفت و گفت:    

__کوچولو ببین بچه ات چه بلایی سر دستت اورده.دستات تپل شده.        

__درد به جای اینکه امید واری بدی داری تو دلمو خای میکنی.             

خواستم یه حال به سیما بدم گفتم:   

__سیما بیا جاهامون و عوض کنیم تا این بچه امو سقط نکرده.          

همه خندیدن جاشو با من عوض کرد.از اینکه کنار مهران میشینه خیلی خوشحال بود یه اس ام اس بهم داد

 

__عاشقتم.         

__عاشق من یا اونی که کنارت نشسته.           

__گمشو تا نکشتمت.         

یه اس ام اس دیگه اومد.شماره مهران بود            

__ممنون.          

__ایولللللللللللللللللل.   

جیػ زدم مینو خانوم سراسیمه اومد سمتم پرسید:   

__چیزی شده مادر؟          

__اخ من قوربون این مادر گفتنت برم.مینو جون میدونستی من خیلی میخوامت؟؟        

همیشه مثل یه خانوم ایرانی رفتار میکنه انگار نه انگار که الان ۲۰ ساله داره اینجا زندگی میکنه سبک خونه اش ؼذاهاش حرفاش همه چیزش.لپاش قر مز شد زد رو دستش و گفت:         

__خدا مرگم بده .این چه حرفیه مادر؟          

مهران و رادمان زدند زیر خنده.دست مهران و کشیدم بردم تو اتاقم عمیق نگاش کردم داشت میخندید:          

__ای کلک.تو خاطر خواه شدی و به من نگفتی؟؟؟          

زدم رو بازوش .بؽلم کرد یه دور منو چرخوند لپمو ماچ کرد:            

__باران بیا برام خواهری کن.             

__به یه شرط.           

__چی هرچی باشه قبول            

__مهران جونم من جز تو مهرزاد کس دیگه ای و ندارم قول بده منو بچه امو فراموش نکنی.              

اشک تو چشمام جمع شده بودچشمامو بوسید داد زد:       

__من تو رو بادنیا عوض نمیکنم.سیما تو رو از من بیشتر دوست داره حتی قبل از اینکه من با تو اشنا شم اون با تو اشنا شده بود.   

__باشه حالا چون اصرار میکنی قبول.             

__من اون قلب مهربونت و یه جا بخورم.           

__اه حالمو بهم زدی بسه بریم پایین.          

روی مبل کنار رادمان نشسته بودم که یه اس ام اس اومد.مهرانه:           

__خوشگل من یه کاری بکنی ها؟             

__همین الان؟باید موقعیتش پیش بیاد.       

__هرچی بانوی من بگه.             

برگشتم دیدم رادمان زل زده به صفحه گوشی ام. اخماش تو هم رفت.تو چشمام زل زد و پرسید:     __چشما با همه پسرا انقدر صمیمی میشید            برای اینکه حرسشو در بیارم لبخند زدم و گفتم:              

__افرین.دقیقا.          

__از وجناتتون معلومه.           

__شمالطؾ دارین.           

__شما زبون دارین.            

__همه زبون دارن ولی بعضیا خجالت میکشن درست ازش استفاده کنند.          

__شما که خجالت تو کارتون نیست.          

__خجالت چیه دیگه؟        

__بله اگر باخجالت اشنابودید الان یه بچه نداشتید.       

مهران سرش داد زد:             

__حق نداری باهاش اینطور حرؾ بزنی.             

__چیه بهت بر خورد؟اگر ابرو داشت که الان یه مادر مجرد نبود.            

مهران از جاش بلند شد به سمت رادمان رفت و گفت:          

__دفعه اول و اخرته که به باران توهین میکنی.باران ازدواج کرده بود وقتی باردارشد.باران شوهر داشت.حالا دهنتو ببند.  

دستمو گرفت از خونه سیما بیرون اومدیم.تو پارک روی چمن ها دراز کشیده بودیم ستاره حا کامل دیده میشدند. به سمتم برگشت موهامو کنار زد و گفت:   

__بارانم.ببخشید من از سیما خواستم چیزی به دایی اش نگه.          

__مهران تقصیر تو نیست تقصیر اونم نیست تقصیر منه من خودخواهی کردم به ساشا نگفتم باردارم.واگرنه الان بچه ام یه پدر داشت.              

__من فدای اون چشات بشم که همیشه گریونه.        

__تو فدای سیما شو.ای بخیل چرا زودتر نگفتی؟           

__خجالت میکشیدم.        

__گمشو.تو خجالت؟         

__باران؟؟           

__جان؟؟         

__میای امشب تو پارک بخوابیم؟؟         

__دیوونه شدی؟اگر به عنوان بی خانمان ببرنمون چی؟            

__نه بابا من تو ماشینم چادر مسافرتی دارم.چادرمونو ببینن فکر میکنند مسافریم.          

__باشه.          

ما اونشب و تو پارک خوابیدیم.خیلی خوش گذشت از یکنواختی خارج شدیم تصمیم گرفتی از این به بعد روز اخر هر ماه شب تو پارک بخوابیم من نمیدونم اگر مهران و سیما رو نداشتم تو این کشور ؼریب باید چیکار میکردم؟   

 

 

زار زار گریه میکردم دکتری که کنارم بود فقط یه جمله رو تکرار میکرد:                   

__تند تند نفس بکش.جیػ بزن.   

اینجوری که هنجره ام جر میره.یه حرفی میزنه ها.وایی خدایا دارم اشتباه میکنم یا صدای او او بچمه؟نه واقعا بچه امه خدایا حالا دیگه چیزی ازت نمیخوامم.ممنون.دکتر خندید اما دیگه چیزی یادم نیست حالم خیلی بد بود مهراوه گفته بود که باید خودمو تقویت کنم اما به خاطر درسام خیلی کم به خودم میرسیدم.صدا های گنگی و میشنیدم:             

__دکتر دکتر زائو ؟زائو ضربانش بهم ریخته. داره از دست میره.                 

سیما اون ور اتاق گریه میکرد مهران دستامو تو دستاش گرفته بود میگفت:              

__باران طاقت بیار.باران.باران من بدون تو میمیرم .باران به خاطر من سیما به خاطر مهرزاد طاقت بیار.بـــــــــــــــاران   

مهران داشت زجه میزد اصلا من نمیفهمم اون و برای چی تو اتاق عمل راه دادن بابا نمیگن اگر چشمش بیوفته…استؽفرالله حالا خواهر برادریم به کنار حجب و حیا چی؟؟؟چشمامو باز کردم سرم سنگین بود یکی داشت صورتمو نوازش میکرد.سیما بود لبخند زد:    

__دیوونه تو که داشتی مارو به کشتن میدادی.باورت نمیشه تا ۳ دقیقه مرده بودی خداخواست که زنده شی این پسرت هم که قصد به دنیا اومدن نداشت میخواست مامانشو بکشه.       

ذوق کرده بودم دستشو بوسیدم.تعجب کرد یهو اشکاش ریخت:        

__باران این چه کاریه دیوونه. اگر مارو تنها میذاشتی…مهران داشت دیوونه میشد.صدای مهران گرفت از بس داد زد.باران بهت حسادت میکنم.مهران.من مامان بابا همه به خاطر تو داشتیم گریه  

میکردیم.باران اگر تنهامون میذاشتی هیچ وقت نمیبخشیدمت.مهران سرشو روی پاهام گذاشته بود.خواب بود نگاهش کردم.چقدر من مهران و سیمارو دوست دارم.دلم نمیخواد هیچوقت از دستشون بدم.   

__مهرزاد.پسرم اون کجاست؟؟           

__چند دقیقه دیگه میارنش.        

پرستار اومد داخل یه بچه تو بؽلش بود.یعنی این بچه امه؟؟؟دادش بهم گرفتمش تو بؽلم.یه حس خواصی داشتم حسی که تاالان هیچ وقت بهم دست نداده بود.یعنی این همون حسیه که مادرم موقع بؽل کردن من داشت؟(باران جان قدم نورسیده مبارک__ممنون صحرا جون).چشماشو باز کرد همه چیزش مثل ساشا بود.چشماش سبز بود پوست سفید موژه های بلند و کشیدهچونه استخونی .خیلی خوشگله       

___به مامانش رفته که اینقدر خوشگله.          

صدای مهران بود خم شد پیشونی امو بوسید.          

__دختر تو که داشتی منو دق مرگ میکردی.             

__مهران ؟؟           

__جانم.          

__هردوتاتون و دوست دارم.میدونم اگر هم میمردم تو و سیماپدر مادر خوبی براش میشدید.          

مهران داشت جلوی من اشک میریخت داد زد:           

__خفه شو.دختر شیرین عقل مهرزاد پدر مادر خودشو میخواد ببین اگر یه بار دیگه قصد مردن داشتی به خودم بگو کارعتو تموم کنم.            

از فریادش نارا حت نشدم.سیما داشت میخندید مینو جوب با بابا سهراب اومد داخل بابا سهراب بابای سیماست .مینو جون محکم بؽلم کرد بابا سهرابپیشونی مو بوسید. هرکدوم یه هدیه برای منو مهرزاد اورده بودن.بابا سهراب یه ماشین برام گرفته بود مینو جون یه گردن بند به نام مهرزاد خریده بود.مهران و سیما هم کلکسیون اتاق بچه رو اماده کرده بودند.رادمان اومد جلو یه گوی شیشه ای بهم داد که یه مادر و بچه کنار درخت بزرگی نشسته بودندرادمان سرشو انداخت پایین و گفت:   

__بابت حرفایی که چند ماه پیش بهتون گفتم متاسفم.من زود قضاوت کردم.        

__ممنون.بابت کادو.          

مهران دوتا تقه به در زد و گفت:            

__اهوم اهوم.همه گی میدونید که منو سیماجونــــــــــــم قصد داریم تا چند سال اتی باهم مزدوج شیم پس چه کیسی مناسب تر از ما برای پدر خوندگی و مادر خوندگی مهرزاد درست نمیگم سیما جون؟؟؟   

__بله دقیقا من مهرزاد میخوام یالله.         

ازتمام قلبم خوشحالم .خانواده ای و که هیچوقت نداشتم تو این ۸ ماه پیداکردم بهترین ادمای دنیا.حالا پسرم یه پدر خونده مادر خونده مهربون داره که بیشتر از همه چیز بهش اهمیت میدن.مهرزاد تو بؽلم بازی میکرد موهامو خیلی دوست داره همه اشش موهامو میکشه فقط خداکنه کاری نکنه که موهامو کوتاه کنم من موهامو خیلی دوست دارم.نفهمیدم چی شد که خوابم برد از بس خسته ام دیگه حالا میگید چیکار کرده.بابا این از شاخ ؼول شکستن هم سخت تره.فکرشو بکنید در عرض یک ساعت یه بچه از بدنتون متولد

بشه.ایشش.ایشش داره؟؟/خب به دنیا میاد دیگه چیکارکنم بگم به دنیا نیا؟؟ منم خوب خود درگیری دارم ها شما که چیزی نگفتید هه هه هه. چشمامو باز کردم تو بیمارستان نبودم ااااا اینجا که خونه سیما ایناست.سیما کنارم دراز کشیده بود موهاشو از رو صورتش کنارزدم.چقدر تو خواب مظلوم میشه.یه چیز وسط مابود که داشت تکون میخورد اول ترسیدم.خدامرگم بده اینکه بچه امه هه هه بچه ام هم یادم رفته بود.ببین سیما تو از بس خوشگلی منم داشتی از راه به در میکردی چه برسه به این مهران بخت برگشته.داشتم با مهرزاد بازی میکردم که سیما بیدار شد.بهش خندیدم و گفتم:   

__زیبای خفته بیدارشدی؟تو چرا اینجا خوابیدی؟        

__اول سلام.دوم من زیبای خفته ام یا تو که دوروزه خوابیدی مجبور شدیم با امبولانس بیاریمت خونه.سوم هم اینکه مامان گفت تا چهل روز باید پیضشت بخوابم نکنه.جن ال مال یه چیز تو این مایه ها نیان بخورنت

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن