آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت دوازدهم

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

چند ثانیه محو خنده زیباش شدم به خودم اومدم جدیتم حفظ کردم و اخم هام کشیدم تو هم

الیاس:مگه اینجا مهدکودکه بچه بازی میکنید هعع بلندی گفتن برگشتن سمتم

-ار..باب ب..ببخ..شید

الیاس:برگردید سر کارتون پاییز تا ۱۲ دقیقه دیگه میز اماده باشه پاییز:چشم

بعد عوض کردن لباس هام برگشتم پایین میز اماده و کنارش وایساده بود نشستم سر میز عجیب هوس کرده بودم خجالت کشیدنشو ببینیم الیاس:غذا خوردی؟

با تعجب سرشو تکون داد پاییز:نه ارباب بعد میخورم با صدای بلند خدمتکارو صدا کردم

-بفرمایید ارباب الیاس:یه سرویس بیار

-چشم

پاییز:ارباب میخورم بعد تو چشماش نگاه کردم الیاس:رو حرف من حرف میزنی؟ زبونش گرفت پاییز:نن..ه

نشست میز کنارم خدمتکار سرویسو گذاشت جلوش واسه خودم سوپ ریختم الیاس:شروع کن

پاییز:چشم

اروم شروع کرد به خوردن

………………………..

با دستمال دور دهنمو پاک کردم تکیه دادم به صندلی الیاس:امشب برمیگردیم ایران

اب پرید گلوش و شروع کرد به سرفه کردن صورتش قرمز شد از جام بلند شدم و محکم زدم پشتش راه تنفسیش باز شد پاییز:ای…ران واس….ه چی الیاس:یه سری کارها اونجا داریم

من میرم بخوابم یکم ظهر اماده باش میریم بیرون خرید  پاییز:چشم

از جام بلند شدم مستقیم رفتم سمت اتاقم خودمو پرت کردم رو تخت چشمامو بستم  خواب خیلی زود مهمون چشمام شد

……………………………

پاییز

هنوز تو شوک بودم با سلقمه ای که تو پهلوم خورد به خودم اومدم لادن:هی دختر کجا سیر میکنی پاییز:هیجا

بلند شدم و وسایلو بردم اشپزخونه ظرف هارو شستم و یکم گردگیری کردم ساعت ۴ بعد از ظهر شده بود رفتم سمت اتاق ارباب دوتا تقه اروم زدم بیدار نشد درو باز کردم رفتم داخل خداروشکر این سری لباس پوشیده بود

پاییز:اقاا اقاا

چرخید سمتم و بیدار شد پاییز:گفتید ظهر بیدارتون کنم صداش بم و خابالود بود الیاس:برو اماده شو تا حاظر شم پاییز:چشم

سمت اتاق لاله لادن رفتم نمیدونستم باید چی بپوشم درو باز کردم لاله داخل بود فقط

لاله:چی شده پاییز

پاییز:لاله اقا گفتن باید بریم بیرون ولی نمیدونم چی باید بپوشم

لاله:اینجا اگر توریست باشی میتونی هر لباسی میخوای بپوشی ولی اگر شهروندش باشی باید عبا بپوشی  لبامو کج کردم

پاییز:من که عبا ندارم الان چجوری برم بیرون لاله:من دارم چند تا

در کمدشو باز کرد بعد این ور اون ور کردن یه عبا مشکی و شال حریر مشکی داد بهم اینو بپوش شالم دور سرت ببند پاییز:باشه

در اتاق خودمو باز کرد و واردش شد عبا بلند بود و نیاز به شلوار نبودش لباسامو در اوردم و پوشیدمش یک سره گیر میکرد به پام رفتم جلوی ایینه بعد جمع کردن موهام شالو محکم دور سرم پیچیدم بد نشده بودم فقط مونده بود کفش که کفش خودمو پوشیدم از در اتاق اومدم بیرون داشتم پله هارو میرفتم پایین که الیاس اومد چند ثانیه محو نگاهم کرد  پاییز:اقا

به خودش اومد الیاس:بریم

اومدیم بیرون و سوار یکی از ماشین های گندش شدیم جلوی الیاس نشستم همچنان خیره نگاهم میکرد  نگاهی به لباسام انداختم پاییز:اقا چیزی شده؟ الیاس:خیلی بهت میاد

با چشمای درشت شده نگاهش کردم

………………………..

کل مسیر رسیدن الیاس خیره نگاهم میکرد داشتم از خجالت اب میشدم با توقف ماشین نگاهشو از روم برداشت نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم با چشمای درشت شده به مرکز خرید روبه روم نگاه کردم پاییز:چقدرر بزرگههه

الیاس:امارات مال بزرگترین مرکز خرید

دستشو گذاشت رو کمرم الیاس:بریم

با ذوق به اطراف نگاه میکردم داخلش از بیرونش قشنگ تر بود بیشتر زنا مثل من عبا پوشیده بودن سه تا از بادیگاردای الیاس نامحسوس پشتمون بودن الیاس:از هرچی خوشت اومد بردار اروم سرمو تکون دادم

فقط با ذوق به مغازه ها نگاه میکردم انگار وارد دنیای ناشناخته ای شده بودم الیاس

مثل بچه ها ذوق زده شده بود و به اطراف نگاه میکرد ولش میکردی تا صبح فقط میچرخید و ماهم وقت زیاد نداشتیم دستشو قفل کردم تو دستم با بهت برگشت سمتم

-بریم خرید های لازمو بکنیم کار داریم پاییز:چشم

…………………………

کیسه های خریدو دادم دست راننده پاییز دمق سرشو انداخته بود پایین تو دلم بهش خندیدم مثل بچه ها رفته بود سراغ عروسک

الیاس:بشین تو ماشین تا بیام حواست باشه فکر فرار نزنه سرت پاییز:چشمممم

به راننده اشاره کردم درو قفل کنه به سمت مغازه رفتم و عروسکی که خوشش اومده بودو گرفتم از من بزرگتر بود لامصب دادمش به محافظ های پشتم و خودم نشستم داخل ماشین پاییز سرشو تکیه داده بود به ماشین و خوابیده بود تلفنم زنگ خورد

-بله

_ارباب همه چی امادست میتونیم حرکت کنیم فرودگاه باش منم الان راه میفتم

_چشم

-حرکت کن فرودگاه

_چشم

چشمامو بستم چند روز بود درست نخوابیده بودم و نیاز به استراحت داشتم

…………………………..

هواپیما نشست تو خاک ایران و پاییز همچنان خواب بود چقدر خوابش سنگینه این دختر بغلش کردم

مهماندار درو واسم باز کرد چون هواپیمای شخصی خودم بود تو انتقال پاییز مشکل پیش نیومد احمد با ماشین کنار وایساده بود اومد سمتم احمد:اقا بدید من بیارمشون اخم هامو کشیدم تو هم

الیاس:لازم نکرده درو باز کن احمد:چشم

نشستم رو صندلی سرشو گذاشتم رو پاهام سیگار کوباییو از جیبم برداشتم و روشن کرد دودشو عمیق بیرون دادم با یاداوری نقشم پوزخندی زدم الیاس:تفریح جالبی میشه

…………………………

پاییز

با استشمام بوی خوشبویی چشمامو باز کردم داخل ماشین بودیم و سرم رو پای یه مرد

با ترس بلند شدم الیاس بود نفس عمیقی کشیدم الیاس:چرا ترسیدی پاییز:فکر کردم باز دزدیدنم نیشخندی زد

الیاس:نترس نمیزارم جایی غیر از پیش خودم باشی

کنجکاو به اطراف نگاه کردم پاییز:هنوز نرسیدیم خونه؟

یه نگاه بهم کرد و بلند زد زیر خنده حالا هی بخند اخم کردم بهش الیاس:زمانی که خوابیدی اومدیم ایران دختر با دهن باز نگاهش کردم پاییز:چیییییی ایراننن؟

شیشه رو داد پایین به بیرون نگاه کردم واقعا ایران بودیم با خوشحالی به اطراف نگاه کردم چقدر دلم تنگ شده بود  با ذوق به اطراف نگاه میکردم  پاییز:الان کجا میریم اقا؟ الیاس:شمال با ذوق پریدم جام پاییز:اخ جونن دریاا

تو تمام مسیر ساکت به بیرون نگاه میکردم و الیاس سیگار میکشید بالاخره رسیدیم ماشین توی باغ بزرگی پارک کرد الیاس دم گوش احمد یه چیزی گفت که نشنیدم برگشتم سمتم

الیاس:غذا چی میخوری؟ پاییز:اقا خودم درس….

الیاس:غذا چی میخوری اخمامو کشیدم تو هم پاییز:فرقی نداره الیاس:برو تو الان میام

با غیض رومو برگردوندم هنوز چند قدم  هم نرفته بودم که صداشو شنیدم الیاس:نشنیدم پاییز:چشممم

درو باز کردم رفتم داخل خونه دوبلکس  شیکی بود با وسایل زینتی یه طرف خونه سنتی بود یه طرفش اسپرت با ذوق اطرافو نگاه کردم کلی خاک نشسته بود رو وسایل اولین کارم اینه اینجاهارو گردگیری کنم

پله هارو رفتم بالا ۵ تا اتاق خواب داشت دونه دونه دراشونو باز کردم یکی از اتاق ها تخت سلطنتی داشت و

عکس های الیاس داخلش حدس زدم اینجا واسه اون باشه اتاق روبه روشو که باز کردم دهنم از تعجب باز موند با ذوق رفتم سمت شیشه و بیرونو نگاه کردم تنها چند قدم با دریا فاصله داشت و از اینجا راحت میشد دیدش پنجره رو باز کردم سرمو بردم بیرون و نفس عمیقی کشیدم

اینجا مثل بهشت بود دور از همه چی پنجره رو بستم با دیدن الیاس تکیه به در هعع بلندی کشیدم الیاس:دوسش داری؟ پاییز:چیو؟ به اطراف اشاره کرد

پاییز:واییی عاشقشمم خیلی اتاق قشنگیه الیاس:این اتاق برای تو

سوالی که مثل خوره افتاده بود به جونم ازش پرسیدم پاییز:اقا نمیترسید فرار کنم

پشت به من وایساد بعد چند ثانیه صداش اومد

الیاس:فرار کردن تو باعث مرگ و زجر اطرافیانت میشه و این که

برگشت سمتم

الیاس:هرجایی بری مثل اب خوردن پیدات میکنم تو که این ریسکو نمیکنی؟ ترسیده سرمو تکون دادم پاییز:ن..هه

الیاس:خوبه لباساتو عوض کن بیا پایین

بعد رفتنش زانوهام تا شد افتادم زمین حتی فکر کردن به حرفاش هم تنمو میلرزوند نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم گوشه در خرید های لباس بود همون لباس ها که به انتخاب خودش برداشته بود مشماهارو باز کردم چند تا مشما لباس های راحتی و باز بودچند تاش لباس زیر و چند تاش لباس های پوشیده تو دوتاش هم عباهای  مختلف بود از خجالت قرمز شده بودم سریع یکی از لباس زیر ها و شلوار و بلیز برداشتم

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن