آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت دوم

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

بلند خندید صدای قهقهش کل انبارو برداشته بود شروع کرد با خودش حرف زدن هذاا فتاة شیء آخر أی واحد الله

)خدایا این دختر دیگه کیه(؟ اومد سمتم و دستشو گذاشت رو شونم با چندش شونمو تکون دادم پاییز:دست نزن بهم نامحرمی

دستشو برداشت و با تعجب نگاهم کرد زل زدم تو چشماش با مکث روی صندلیش نشست و عمیق نگاهم کرد دهنم خیلی درد میکرد فکر کنم دندونم شکسته بود

پاییز:چیه واسه چی زل زدی بهم دستامو باز کن برم من نمیدونم دنبال چی هستید ولی هرچیه دست من نیستش اشتباهی ادم دزدیدید صداش اومد

الیاس:خب چطوره اول خودمو معرفی کنم فکر کنم بهتر به نتیجه برسیم من شیخ الیاس پسر شاهزاده عربستانم

با چشمای از حدقه در اومده نگاهش کردم

پاییز:مسخره کردی منو اخه تو چه کاری میتونی با من داشته باشی  بلند شد اومد سمتم و روی موهام دست کشید

الیاس:عزیزم یا میگی کتاب کجاست یا بعدشو تضمین نمیکنم سالم باشی دیگه داشت گریم میگرفت از حرف های زورش

پاییز:د لعنتییی من نمیدونم راجب چی صحبت میکنی سه روزه منو  دزدیدی اوردی اینجا نمیگی خانوادم نگران میشن نامزدم نگران میشه چی  میخوای از منن اون کتاب لعنتیی که میگی دستتتتت من نیستتتتت  نفهممم بفهمم اینوووو

به صورتش نگاه کردم چشماش کاسه خون شده بود و پره های بینیش بازو بسته میشد موهام محکم تو چنگش گرفت جیغ بلندی زدم

الیاس:واسهه من ننه غریبمم بازی درنیار دخترر همون دفعه اول که به

خانوادم توهین کردی نباید زندت میزاشتم که الان جلوی منن جلوی اربابتت صداتو ببری بالا

محکم تر گرفت چنگش اشکام مثل سیل میریخت

الیاس:تا شب وقت داری فکر کنی کتاب کجاست وگرنه جنازه خانوادتو جلوت اتیش میزنم

از فکر بهش هم به وحشت افتادم

پاییز:بهه…خدا نمیدونم راجب چی حرف میزنی اخه این چه کتابیه که باید دست من باشه

موهامو ول کرد و یقشو درست کرد

الیاس:وقتی اومدم دروغ نمیخوام بشنوم پس تا اون موقع فکراتو بکن

………………….

چند ساعت از رفتن اون دیو دوسر میگذره وضعیت خیلی بدی داشتم اگر اینجوری میموند دخلمو می اوردن با یاداوری مهربونی های سهیل اشک تو چشمام جمع شد پاییز:خدایا چجوری بدون اون زندگی کنم کمکم کن

چند ساعته دارم دستامو تکون میدم ولی دریغ از یکم شل شدن لبم باد کرده بود و دندونم شدید درد میکرد دوروبرو نگاه کردم تاریک بود فقط یه پنجره کوچیک بود که داخلو روشن کرده بود برق تیزی چیزیو گوشه دیوار دیدم خوب که دقت کردم دیدم تیغه  با ذوق خندیدم  کشون کشون صندلیو بردم اون ور  تیغ پایین بود هرکاری کردم نتونستم بیارمش بالا اخرین راه واسم مونده بود که یکم درد داشت چشمامو بستم

پاییز:خدایا خودمو بهت میسپارم مواظبم باش

به صندلی ضربه زدم برگشت زمین پاییز:اخخخخخخ

دقیقا جایی که تیغ بود افتادم و رفت تو دستم شدید میسوخت و خیس بود  گریم گرفته بود به زور دستمو تکون دادم با درد طنابو پاره کردم طنابش زخیم بود و یکم طول کشید  طناب که باز شد احساس کردم دردم  یادم رفت سریع بلند شدم و به زور پاهامم باز کردم  به دستم نگاه کردم کف دستم به اندازه یه خط خراش خورده بود و خون میومد دوروبرمو نگاه کردم چیزی واسه دفاع نبود فقط وسایل داغون بودش  یه چوب پهن برداشتم و اماده گرفتم تو دستم خون دستم داشت میریخت زمین درو باز کردم هیچکس نبود بیرون با تعجب نگاه کردم اطرافو مگه میشه نگهبان نداشته باشه با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و به سمت جایی که فکر میکردم خروجیه راه افتادم خیلی خوشحال بودم بالاخره از دستش نجات پیدا میکنم برمیگردم پیش سهیل غافل از این که با این کار تا ابد خودمو اسیر دستش کردم……..

الیاس

با لذت داشتم به فرار اهوم نگاه میکردم از قیافش میخوندم که خیلی خوشحاله تونسته فرار کنه ههه این اول بازیه خانوم کوچولو  احمد:ارباب داره فرار میکنه اجازه بدید بگیریمش شرابمو مزه مزه کردم و به مانیتور چشم دوختم

الیاس:فعلا دارم از بازی باهاش لذت کاملو میبرم بزار فکر کنه تونسته فرار کنه اون الان مثل اهویی میمونه که فکر میکنه از شکار گرگ فرار کرده ولی نمیدونه این ازادی کوتاه مدته و تا همیشه اسیر دست گرگه لبخند زد

احمد:بله درست میفرمایید ارباب

الیاس:دونفرو بفرست دنبالش باشن یکیم بفرست به ظاهر کمکش کنه  احمد:امر امر شماست ارباب الیاس:میتونی بری

بلند شدم به سمت پنجره رفتم نفس عمیقی کشیدم بازیه خوبیو شروع نکردی بره کوچولو منتظر دریده شدنت باش صدای قهقه بلندم کل اتاقو برداشت

الیاس:به زودی میای بغل گرگت اهو کوچولو تا اون روز بی صبرانه منتظرم

پاییز

در ویلارو باز کردم اومدم بیرون خیلی مشکوک بود هیچ نگهبانی داخل ویلا نبود با بیخیالی شونه انداختم بالا خداروشکر این دفعه شانس داشتم و تونستم فرار کنم دوروبرمو نگاه کردم جنگل بود مسیر نامعلومو در پیش گرفتم قدم هامو تند تر کردم که زود برسم به جاده

………………..

به ساعتم نگاه کردم ۹ شب بود و همچنان تو جنگل گم شده بودم نشستم زمین و نفس عمیقی کشیدم صدای حیوون ها میومد و ترس تو دلم رخنه کرده بود سرمو تکیه دادم درخت یکم استراحت کنم  که صدای حرف زدن چند نفر از دور اومد با ترس از جام پریدم

پاییز:هععع وایی پیدام کردن

بلند شدم شروع کردن دویدن نمیدونم چقدر گذشت فقط بدون نگاه کردن به پشتم داشتم میدویدم که پام گیر به شاخه و پرت شدم زمین وضعیت بدی داشتم زانوهام سابیده شده بود دستمم زخمش باز شده بود از بیچارگی زدم زیر گریه پیدا نمیکردم راهو سرمو گذاشتم رو زمین و از خستگی زیاد خوابم برد

با تکون دادن های شخصی چشمامو باز کردم و بی حال نگاهش کردم ناشناس:دخترمم  خانومم حالت خوبه؟ به زور بلند شدم

پاییز:ممنون خوبم ببخشید میشه بگید اینجا کجاست  با شک نگاهم کرد

ناشناس:اینجا چیکار میکنی دخترم

اخه یکی بگه پیرمرد به تو چه گلمو صاف کردم پاییز:اقا من گم شدم فقط بهم بگید اینجا کجاست ناشناس:اینجا مازندرانه دخترم  این جنگلم جنگل سنگدهست  با چشمای بیرون اومده نگاهش کردم پاییز:چچچیی؟مازندران

واییی خدا حالا چجوری برگردم تهران

ناشناس:دخترم این وقت شب اینجا چیکار میکنی اخه خانوادت کجاست  باید بهش میگفتم شاید میتونست کمکم کنه

پاییز:حاجی منو دزدیدن فرار کردم الان رسیدم به اینجا باید برگردم تهران هرچی سریع تر

فقط نگاهم کرد چند لحضه ناشناس:اسم من رستمه داخل همین

جنگل با پسرم و زنم زندگی میکنم الان دیر وقته بیا خونه ما فردا به پسرم میگم ببرتت تهران

با خوشحالی نگاهش کردم

پاییز:واقعااااا وایی خیلی ممنونن

نیم ساعته داریم راه میریم هنوز نرسیدیم به اسمون نگاه کردم ماه به جنگل درخشش داده بود با صدای رستم به خودم اومدم رستم:رسیدیم

به جلوم نگاه کردم خونه کوچولویی بود و چراغ هاش روشن پشت رستم وارد خونه شدم

رستم:علیی. گلی خانومم کجایید بیاید مهمون داریم یه زن تپل از اشپزخونه اومد بیرون

-اقا نیومده که دارید داد میزنید باز بیا کنار ببینم کیه مهمونمون  باخجالت از پشتش اومدم بیرون

پاییز:سلام ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم با لبخند شیرینی نگاهم کرد

مهمون حبیب خداست خوش اومدی دخترم اسم من گلیه هرچی میخوای صدام کن

نیشتم باز شد

پاییز:اسم منم پاییزه خوشبختم از اشناییتون خاله  گلی:به به هزار ماشالا چقدرم اسمت میاد بهت  رستم:خانوم تا صبح میخوای مارو نگه داری اینجا  گلی:هههههعععع خاک به چونم بفرمایید داخل

باهم به سمت سالن کوچیکشون رفتیم و نشستیم کمتر از چند دقیقه جلوم پر از غذاهای محلی شد گلی:بفرمایید بشینید  با خجالت رفتم سر سفره رستم:خانوم علی کجاست

گلی:والا چی بگم اقا بچم رفته سرکار هنوز برنگشته

انقدر گشنم بود که نفهمیدم چطور خوردم بعد سه روز گشنگی خیلی بهم چسبید  باید به سهیل زنگ میزدم مطمئنم خیلی نگرانم شده  به اطراف نگاه کردم تلفونو گوشه اتاق دیدم

پاییز:ببخشید میشه از تلفنتون استفاده کنم به یه جایی زنگ بزنم خیلی نگرانم شدن تا الان گلی:ار….

رستم پرید وسط حرفش

رستم:سیم تلفن قطعه اونم دکوره تا از شهر بیان درست کنن فردا زنگ میزنی بهشون از شهر با شک نگاهش کردم پاییز:باشه ممنون یاعلی گویان پاشد

-خانوم جمع کن جارو بنداز فردا کار داریم گلی:چشم

پاشد وسایلو جمع کنه که منم کمکش کردم

…………………..

جمع کردن ظرف ها وانداختن جاتموم شد به سمت اشپزخونه رفتم ظرف هارو بشورم که گلی اومد جلوم گلی:دخترم کجا میری برگشتم سمتش میرم ظرف هارو بشورم

زد به صورتش

گلی:خاک بر سرم با این بدن زخمی؟ بیا واست مرحم بزارم خوب شه به سمت اشپزخونه کشید منو

بعد تمیز کردن مایه سبز رنگیو زد رو زخمام که احساس خنکی بهم دست داد با باند بستشون

-این دارو مخلوط نعنا و چند تا چیز دیگست تا چند وقت بمونه خوب میشه لبخند زدم پاییز:خیلی ممنون

با این که اهل اینجا بود اصلا لهجه نداشت  ببخشید شما مال اینجایید؟ رنگش پرید

گلی:چطور دخترم

پاییز:اخه اصلا لهجه اینجارو ندارید

دستپاچه شد

گلی:ن ن ما تازه اومدیم و منم اینجا بزرگ نشدم واسه همینه لهجه ندارم پاییز:اهان گلی:برو بخواب دیگه دخترم بلند شدم

پاییز:ممنون واسه همه چی شبتون بخیر گلی:خوب بخوابی دخترم

به سمت جام رفتم و دراز کشیدم چند دقیقه بعد گلی هم اومد خوابیدچقدر مشکوک بودن چشمامو بستم و با رویای سهیل خوابیدم

الیاس

صدای در اتاقم اومد  احمد:اقا اجازه هست  الیاس:بگو

احمد:قربان دخترها امادن همونجور که گفتید بدون هیچ ارایش و قیافه های مصنوعی  الیاس:پیپمو گذاشتم رو میز

-ببرشون اتاق تا بیام احمد:چشم

چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به پشت .از زمانی که مادر کشته شده بود نه من نه پدرم ارامش نداشتیم زندگی من شده بود همین مشروب؛سکس؛رابطه های خشن با دخترای متفاوت؛ادم کشتن؛ درست ۷ ساله که زندگیم شده این  . نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم

به سمت اتاق رفتم درو که باز کردم جفتشون رو تخت داشتن عشق بازی میکردن هه دخترا همه لجنن فقط بدرد کردن میخورن همین به سمتم اومدن یکیش لباشو گذاشت رو لبام اون یکی هم زیپ شلوارمو کشید پایین و التمو کرد دهنش موهای جفتشونو تو چنگم گرفتم یکی

پایین داشت خفه میشد یکی بالا انقدر لباشو گاز گرفتم که طعم خونشو حس کردم حسابی شق کرده بودم و اومده بود بالا ازشون جدا شدم لباسامو در اوردم یکیشو هل دادم به دیوار یه پاشو گرفتم بالا و با یه حرکت واردش کردم جیغ محکمی زد موهاشو گرفتم تو چنگم کشیدم عقب

الیاس:از صدای های اضافه مثل جیغ خوشم نمیاد فقط ناله میکنی و التماس میکنی واسه کردنت فهمیدی؟ -ببب..للله فهمیدم

موهاشو ول کردم و محکم شروع به تلمبه زدن کردم اون یکی اومد سمتم به دستش چنگی زدم و لباشو به دندون گرفتم تنها چیزی که اونا داشتن درد و درد اونا به من لذت میداد ولشون کردم

الیاس:سریع داگ استایل شید رو تخت

مثل سگ حرف گوش کن برگشتن و باسناشونو دادن بالا کمربندمو برداشتم رفتم پشتشون

محکم ضربه اولو زدم صدای جیغشون بلند شد که محکم تر زدم الیاس:دفعه بعدی تکرار نمیکنم فقط ناله میکنید حق جیغ زدن ندارید

با گریه سرشونو تکون دادن . سگگ کمربندو محکم کوبیدم وسط پاشون التماس میکردن ولشون کنم ولی نه هنوز تموم نشده بود بعد چند ضربه دیگه کمربندو انداختم زمین بین پاهاشون و باسنشون قرمز و متورم شده بود به سمت اون یکی رفتم محکم وارد پشتش کردم که اه پرلذتی کشید انگشت شستم هم وارد بغلیش تلمبه های محکم میزدم جوری که  صدای جیر جیر تخت در اومده بود ضربع هامو تند تر کردم اوردم بیرون و تو دهن جفتشون خالی کردم با لذت ابمو خوردن یه دور کافی نبود  -بلند شید  جفتشون بلند شدن  رو تخت دراز کشیدم

بشینین روش جفتتون باهم با ترس نگاهم کرد

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن