آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت سوم

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

بشینین روش جفتتون باهم با ترس نگاهم کرد

-اماا مگ..ه میش..

الیاس:خفه شووو بیاید بشینید تا ندادم سگ ها جرتون بدن

سریع اومدن نشستن رو التم دستامو پشتم قفل کردم به هم میپیچیدن و رو التم بالا پایین میشدن باسنشونو گرفتم و با حرکاتم سرعت دادم جفتشون لرزیدن و ارضا شدن بعد چند تا حرکت سریع التمو کشیدم بیرون و ارضا شدم افتادن رو قفسه سینم و بلند بلند نفس میکشیدن پرتشون کردم اون ور پاشدم بدون پوشیدن لباس به سمت اتاق خودم رفتم لباس راحتی پوشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت رابطه حسابی انرژیمو گرفته بود با یاد اوری فردا پوزخندی زدم فردا یه روز جالب برای من و یه روز سخت واسه بره کوچولومون  چشمامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم

……………………..

پاییز

با تکون هایی که بهم وارد میشد چشمامو باز کردم و سیخ نشستم رستم:هی دختر پاشو لنگ ظهره مگه نمیخوای بری تهران  پاییز:ببخشیدد خواب موندم الان پا میشم رستم:زود باش علی اومده بیرون منتظره

تشک و پتورو جمع کردم سریع رفتم دستشویی کارامو انجام دادم لباسامو مرتب کردم اومدم بیرون از اشپزخونه صدا میومد  پاییز:خاله گلی میشه بیام تو گلی:بیا عزیزم

به سمتش رفتم و صورتشو بوسیدم

پاییز:ممنون بابت همه چی خیلی بهتون زحمت دادم

گلی:مواظب خودت باش دخترم از یخچال ۰ تا ظرف غذا داد بهم گلی:اینارم تو راه بخورید

پاییز:خیلی ممنون پس من رفتم خداحافظ

از در رفتم بیرون پسر چهارشونه ای به یه پراید تکیه داده بود  علی:بالاخره تشریف فرما شدید؟بدو دیر شد پاییز:سلام ببخشید دیر شد

بدون گفتن حرفی درماشینو باز کرد نشست

چقدر بد اخلاق شدن یهویی بدون گفتن حرفی در جلورو باز کردم نشستم هنوز درو نبسته بودم که گاز داد با عصبانیت نگاهش کردم که پوزخندی زد  با حرص در ماشینو بستم ظرف غذارم گذاشتم پشت

…………………….

حدود ۳ ساعته که راه افتادیم انگار یه تیکه سنگ کنارم نشسته ولی اصلا مهم نبود بالاخره بعد ۴ روز میتونم سهیلو ببینم خیلی دلم تنگ شده بود واسش هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر وابستش بشم که با یه دوری چند روزه انقدر دلتنگ بشم

صبحانه نخورده بودم و شکمم صدا میداد پوف کلافه ای کشیدم چند دقیقه بعد کنار خیابون نگه داشت سوالی نگاهش کردم علی:غذا بخوریم بعد راه میفتیم  پاییز:باشه

از پشت ظرف غذا هارو برداشتم یکیشو با قاشق چنگال دادم دستش اون یکیم خودم برداشتم

درشو باز کردم بوی خوشش زد تو بینیم زرشک پلو با مرغ بود اروم اروم شروع کردم به خوردن

اخرای غذا بودیم که صداش اومد  علی:چند سالته؟ لقممو قورت دادم پاییز:۰۲

زیر لب یه چی گفت که متوجه نشدم  فقط تیکه اخرشو فهمیدم  )واسه تحملش خیلی کوچیکی(

با بیخیالی شونه ای بالا انداختم ولی ای کاش اون روز میفهمیدم معنی حرفشو به ساعت نگاه کرد ساعت ۶ بود حدود ۰۲  دقیقه دیگه تهران بودیم از ذوق تو جام بند نبودم

…………………………

با بهت به روبه رو نگاه میکردم درست جلوی کتاب خونه پارک کرده بود برگشتم سمتش

پاییز:تو اینجارو از کجا بلدی؟ از جیبش یه گوشی در اورد

علی:این پیشت باشه اگر زندگی اطرافیانتو دوست داری تلفنو جواب بده حالا پیاده شد

با همون تعجبم پیاده شدم از خیابون خواستم رد شم که گوشیه زنگ زد از جیبم در اوردم جواب دادم الیاس:چطوری برده کوچولو

از ترس زبونم بند اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم پاییز:مم…ن

الیاس:هیششش سمت چپتو نگاه کن

برگشتم سمت چپم یه هیوندای سفید پارک بود

شیشه اومد پایین و قیافه الیاس نمایان شد از ترسم سرجام پریدم بدون حرف با چشمای درشت شده نگاهش میکردم

الیاس:نامزد عزیزت داره میاد بیرون بره کوچولو

یکی از ادم هام اون نزدیکی وایساده و منتظر اشاره منه تا زندگیشو تموم کنه دوتا راه میزارم واست یا با من میای یا قید نامزدتو میزنی و راحت زندگیتو میکنی تک تک سلول های بدنم میلرزید

پاییز:اخهه من چیکارت کردمم داری این کارو با من میکنی لعنتیییی الیاس:قهقهه زد

الیاس:من از چیزی که خوشم بیاد بدستش میارم چه مال باشه صداشو اورد پایین چه دخترای خوشگلی مثل تو عصبی شدم

پاییز:من با تووو هیجااا نمیامممم تلفنو قطع کردم سهیل از کتاب خونه اومد بیرون با خوشحالی به سمتش دویدم ولی با دیدن نور قرمز پشتش سرجام خشک شدم به بالا نگاه کردم بالای پشت بوم یه مرد اسلحه بدست وایساده بود روح از بدنم جدا شدگوشیو در اوردم شمارشو گرفتم با دومین بوق جواب داد الیاس:چه زود دلت واسم تنگ شد بغض داشت خفم میکرد

پاییز:توروخدا نکن این کارو با من اون نامزدمه عاشقشم نمیتونم ازش بگذرم نکن این کارو

الیاس:بره کوچولو وقتت داره میگذره ها

۱

۰

۳

هیچ راهی نداشتم برای زندگی سهیل مجبور بودم از خودم بگذرم

۴

پاییز:باشه میام  قهقه بلندی زد  الیاس:منتظرم

اخرین نگاهمو به سمت مردی که دیوانه وار دوسش داشتم انداختم حواسش این ور نبود مثل همیشه داشت قفل مغازه رو میبست با بدنی سست شده به سمت ماشین رفتم زندگی من از همین حالا تموم شد فقط به خاطر زنده موندن سهیل زندم جلوی ماشین که رسیدم در باز شد نگاهش کردم مغرور تکیه داده بود به صندلی و پوزخند میزد سوار ماشین شدم و دورترین جا بهش نشستم اروم خندید

الیاس:نترس نمیخورمت بیا جلو

بی اعتنا بهش سرمو سمت شیشه برگردوندم که صداش اومد

الیاس:به نفعته باهام راه بیای کوچولو و عصبیم نکنی عصبیم کنی  سر نامزد مامانیت خالیش میکنم

با بغضی که قصد پایین رفتن از گلومو نداشت به سمتش رفتم و با فاصله ازش نشستم

یهو دست انداخت دور شونه هام و کشیدتم طرف خودش

از ترس جیغ بلندی زدم  پاییز:چی..کا..ر می.ک..نی  تیز نگاهم کرد

الیاس:کار خاصی نمیکنم البته فعلا

یکم جا به جا کردم خودمو که آغوششو تنگ تر کرد الیاس:چقدر تکون میخوری تو دختر  پاییز:بزار برم اون ور لطفا

الیاس:چرا مگه جات بده همه دخترا التماس میکنن من فقط دستشونو بگیرم یه قطره اشک ریخت رو گونه هام

پاییز:من مثل اونا نیستم لطفا بزار اون ور بشینم

چند لحضه عمیق نگاهم کرد و شل کرد مثل پرنده از قفس ازاد شده به اون سمت فرار کردم و نفس عمیقی کشیدم

……………….

حدود ۱ ساعته ماشین داره میرونه اما نمیدونم به کجا سرمو تکیه داده بودم به شیشه و اشک میریختم الیاسم با لپ تابش ور میرفت زیر چشمی نگاهش کردم از کمد کوچیک داخل ماشین یه قوطی مشکی در اورد الیاس:بخورش با شک نگاهش کردم

پاییز:نه ممنون میل ندارم اخم شدیدی کرد

الیاس:نگفتم میخوری یا نه گفتم بخور

با حرص از دستش گرفتم وبازش کردم انگار هایپ ریخته بودن توش ولی نه جلدش نه مزش اون نبود

الیاس روبه روم نشسته بود و زل زده بود  بهم معذب خودمو تکون دادم و گذاشتمش کنار الیاس:تا تهش بخور حرصم در اومد

پاییز:دیگه نمیتونمم بخورم الیاس:تکرار نمیکنم تا تهش

از عصبانیت و بغض در حال انفجار بودم چشمامو بستم و تا تهش سر کشیدم پاییز:بفرما اینم تا تهش حالا ازادم کاری نداری دیگه؟ الیاس:نه

دوباره سرمو تکیه دادم به شیشه الیاس:چند سالته؟

بدون نگاه کردن بهش جواب دادم پاییز:۰۲

الیاس:کوچیکی که هنوز خانوادت؟

پاییز:مامانم مرده بابام هست فقط الیاس:خواهر برادر؟

پاییز:تکم

الیاس:چند وقته نامزد کردی

عصبی برگشتم سمتش اومدم جوابشو بدم که احساس کردم ماشین داره دور سرم میچرخه دستمو بند صندلی کردم حالت تهوع شدید گرفته بودم انگار دنیا داشت زیر پام میچرخید

پاییز:چی….ب..و.د به..م.د..اد.ی

الیاس:نگران نباش اذیتت نمیکنه فقط یکم میخوابوندت

حالم خیلی بد بود و چشمام روبه بسته شدن بود دیگه مقاومت نکردم چشمامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم

………………

الیاس

بدنش رها شد رو صندلی به سمتش رفتم و مثل پر کاه بلندش کردم دوباره به سمت جام برگشتم و سرشو گذاشتم رو پام دختر جالبی بود شالشو از سرش در اوردم و به موهاش دست کشیدم مثل ابریشم نرم بودن درست مثل موهای مادرم که هرروز با دستای کوچیکم واسش شونه میزدم چشمم به لبش خورد

لب کوچیک و خوش فرم و از همه مهتر گوشتی و بدون پروتز سرمو اوردم پایین و لباشو به دندون گرفتم

با هر حرکتم نرم میمومد داخل دهنم . خوی وحشیم بیدار شده بود گاز محکمی از لبش گرفتم و ولش کردم به لباش نگاه کردم باد کرده بود و جای گازم داشت خون میومد انگشت شصتمو کشیدم روش و خونشو پاک کردم تکیه دادم به پشت و دستمو گذاشتم رو سینش نرم فشار دارم هیچ وقت تو انتخابم اشتباه نکرده بودم و الان هم کاملا از انتخابم راضیم سرگرمی خوبی بود واسم . ماشین نگه داشت و صدای احمد از جلو اومد احمد:ارباب رسیدیم الیاس:خوبه بریم

درو واسم باز کرد بغلش کردم و پیاده شدم احمد اومد جلو

احمد:ارباب بدید من بیارمشون

دوست نداشتم دست کسی غیر خودم لمسش کنه  الیاس:نمیخواد بریم

از پله ها رفتم بالا و رو صندلی  روبه روم گذاشتمش کمربندشو بستم خودمم نشستم رو صندلی مخصوص خودم احمد اومد سمتم

احمد:ارباب چیزی لازم دارید؟ الیاس:مشروبمو بیار  احمد:چشم ارباب

یه پوشه گرفت سمتم

احمد:ارباب اطلاعاتی که خواسته بودید  الیاس:دیر کردی  احمد:ببخشید تکرار نمیشه

…………….

به برگه ها نگاه کردم  پاییز مََنشی فر

۰۲ ساله

دیپلم حساب داری  پدر:منصور منشی فر

۴۵ ساله شرکت ساختمانی  مادر:ثریا جهانی فوت شده

برگه های دیگه رو نگاه کردم چند تا عکس بود ازش تو جاهای مختلف همه جا ساده و بی الایش بود

۱ ساله نامزد کرده با سهیل فربانی شغلش به ظاهر کتاب خونست ولی تو واردات عتیقه جاته غیر قانونیه

کل اطلاعات موجود ازش همین بود برگه هارو انداختم کنارم پدرش نمیخوادش نامزدشم دهنشو میشد بست پوزخند عمیقی زدم به زندگی جدیدت خوش اومدی بره کوچولو

پاییز

با حس سنگینی نگاهی چشمامو باز کردم بدنم کرخت و سنگین بود الیاس:بالاخره بیدار شدی؟

با ترسم از جام پریدم که شوت شدم از تخت پایین پاییز:اخخخخخ

به زور بلند شدم صاف وایسادم اطرافو نگاه کردم تخت یک نفره کمد چوبی اتاق کوچیکی بود بدون پنجره  الیاس:بازدیدت تموم شد؟ با ترس پریدم

پاییز:اینجاا کجاست منو اوردی؟

بدون توجه به حرفم از جیبش سیگار در اورد و روشن کردپوک عمیقی زد منتظر نگاهش کردم الیاس:کویت

پاییز:چییییییی کویت؟من اینجا چیکار میکنممم واسه چی منو اوردیی اینجاا از جاش بلند شد اومد سمتم با ترس رفتم عقب که کمرم چسبید به کمد

الیاس:به دستور من تو اینجایی برای زنده موندن نامزد عزیزت اینجایی ۳ تا راه میزارم جلوت خودت انتخاب کنی من به هیچکس حق انتخاب نمیدم خودم واسش تصمیم میگیرم ولی میخوام به تو حق انتخاب بدم

با چشمای اشکی نگاهش کردم

پاییز:اخه من چه درد تو میخورم بزار برم ایران این همه ادم دورت ریختن خواهش میکنم

سرشو تو گودی گردنم فرو کرد از ترس  و ضعف زانوهام سست شد در مرز افتادن بودم که دستاشو دور کمرم حلقه کرد

بلند زدم زیر گریه نفس های گرمش به گردنم میخور و مور مورم میشد الیاس:هیشششش بره کوچولو  گفتم بهت ۳ تا حق انتخاب میدم یا معشوقه من میشی یا خدمتکار شخصیم مکث کرد

یا هم نامزدتو میکشم خودت ازادی بری انتخابتو بکن

از گریه نفسم بند نمیومد تمام زورمو جمع کردم و هلش دادم اما به اندازه ۱ سانتم تکون نخورد

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن