آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت نهم

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

با رضایت به کیکی که درست کرده بودم نگاه کردم اخرین توت فرنگیم گذاشتم روش و کارم باهاش تمام شدکیکو گذاشتم داخل یخچال که خودشو بگیره قهوه و چایی هم که گذاشته بودم دم بکشن گوجه پیاز سبزی فلفل سبز و گوشتو گذاشتم کنارم از کنارم ماهیتابه رو برداشتم و گذاشتم روی گاز اول پیازو خورد کردم گذاشتم سرخ بشه گوشتو ریختم داخلش و باهم تفتشون دادم بعد ریختن ادویه درشو گذاشتم تا جا بیفته سریع گوجه فلفل و سبزی هارو خورد کردم تو بشقاب و اماده گذاشتم کنارم مواد اماده شده رو ریختم روی نون تست روشون پنیر ریختم یه نون دیگه گذاشتم روشون و با سینی هل دادم تو مایکروفر وسایل اماده شده رو گذاشتم روی میز الاچیق و با حسرت نگاهشون کردم اومدم برگردم که خوردم به یکی با ترس برگشتم الیاسو پشتم دیدم سرمو انداختم پایین

الیاس:برعکس ظهر الان کارتو خوب انجام دادی افرین جون وایسادن نداشتم

پاییز:اقا میتونم برم به کارام برسم؟ الیاس:نه بیا بشین اینجا  با تعجب نشستم

داخل پیش دستی کیک ریخت داد دستم الیاس:بخور

دهنم از تعجب باز مونده بود پاییز:اما شما گف….

الیاس:حرفمو برنگردون به خودم دختر بخور با ذوق سرمو تکون دادم پاییز:چشم

کیکو که گذاشتم دهنم از مزش غرق لذت شدم  الیاس:چیا بلدی درست کنی

لبمو برچیدم

پاییز:غذا زیاد بلد نیستم درست کنم ولی به خدا چیزای دیگه بلدم فنجون قهوه شو گذاشت رو میز و یکی از تست هارو برداشت

الیاس:کتاب اشپزی بهت میدم از اونجا یاد بگیر پاییز:چشم

کیکو خوردم و پیش دستیمو گذاشتم رو میز پاییز:اقا میتونم برم

الیاس:نه به تست ها اشاره کرد بخور

یکی گذاشتم توی بشقاب و گرفتم دستم امروز اصرار نکرده بود غذاشو چک کنم پاییز:اقا الیاس:بگو

پاییز:امروز نگفتید غذاتونو چک کنم پوزخندی زد

الیاس:کوچولو تر از اونی هستی که بخوای بهم اسیب بزنی یکی دیگه تست برداشت انگار خوشش اومده بود الیاس:فردا هم از همین درست کن پاییز:چشم حالا میتونم برم به کارام برسم؟ الیاس:برو

سریع بلند شدم و رفتم داخل انقدر حالم بد به بیرون توجه نکرده بودم فوق العاده زیبا و نفس گیر بود و دور تا دورش بادیگارد واسه همین بود اجازه داده بود بیام حیاط اب و ریکا درست کردم و رفتم که زمینو تمیز کنم

………………………

با خستگی کمرمو کش دادم و بلند شدم دوساعت بود که داشتم تمیز میکردم و تازه کارم تموم شده بود

سریع وسایلو جمع کردم رفتم اشپزخونه شام درست کنم یه کتاب روی میز بود برش داشتم کتاب اشپزی

لبخندی زدم و مطالبشو چک کردم طبق اون کتاب سوپ و دومدل غذا درست کردم روی مبل نشستم تا خستگیمو در کنم چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به مبل زخمام میسوخت و بوی عرق گرفته بودم

صدای زنگ در اومد با تعجب بلند شدم درو باز کردم یه دختر سانتال مانتال پشت در بود جفتمون با تعجب همو نگاه میکردیم صداش اومد

-تو دیگه کی هستی؟خدمتکاری؟

با دهن باز نگاهش میکردم اومد داخل و کتشو انداخت روم صداشو انداخت پس سرش

الیاسسسس کجایی

الیاس از پله ها اومد پایین دختره رو دید اخم هاشو کشید تو هم عربی شروع کردن به صحبت کردن مثل ماتم زده ها نگاهشون میکردم که نگاه دختره بهم افتاد

-هی دختر برو واسم ویسکی بیار  با ابروهای بالا پریده نگاهش کردم

الیاس:پاییز قهوه بیار واسمون میز شام هم اماده کن امشب مهمون داریم پاییز:چشم

……………………

توی لیوان قهوه هارو ریختم و کنارشون بیسکوییت گذاشتم با سینی رفتم توی پذیرایی دختره یه لباس خیلی باز پوشیده بود و لم داده بود به مبل من جای اون خجالت کشیدیم با اون لباس ها اول سینیو رو جلوی الیاس گرفتم برداشت گذاشت رو میز کنارش داشتم میرفتم سمت دختره که یه پا اومد زیر پام و پرت شدم زمین کل قهوه داغ ریخت رو دستم لبمو محکم گاز گرفتم ک صدام بلند نشه

-دختره چلمبه بلد نیستی حمالیم بکنی زمینو به گند کشیدی  از عصبانیت رو به انفجار بودم

پاییز:به جای نازو عشوه الکی اگر حواستون به پاتون باشه اینجوری نمیشه با اون صدای جیغ جیغیش بلند شد

-تو میدونیییی من کی هستممممم  دختره هرز…..

الیاس:کافیه مهلقااا بسه دیگه

مهلقا:اما الیاس ندیدی چطور بهم بی احترامی کرد الیاس:کافیه دیگه پاییز میز شامو اماده کن

الیاس

با رفتن پاییز برگشتم سمتش

الیاس:اصلا کارت جالب نبود مهلقا  چیکار داری با اون دختر

مهلقا:از کی واسه خاطر این دختر با  من اینجوری صحبت میکنی عشقم اون فقط یه خدمتکاره همین اخم کردم بهش

الیاس:تو خونه من به من دستور نده میدونی که عصبی بشم چی میشه خودشو جمع کرد

مهلقا:چیزی نشده که عشقم من خیلی گشنمه بریم شام بخوریم قهوه مو خوردم پاشدم

…………………….

رو صندلی همیشگیم نشسته بودم و به پاییز نگاه میکردم دستش قرمز شده بود و ملتهب

چهرش تو هم بود و مشخص بود درد داره سوپو واسمون ریخت و کنار وایساد قاشقو برداشتم و محتویات داخل کاسه رو بهم زدم قاشقو پر کردم بخورم که صدای مهلقا اومد

مهلقا:الیاس نمیخوای بدی چک کنه

الیاس:نه پاییز برو غذاتو بخور خودمون ادامه میدیم پاییز:چشم

پاییز

سریع خودمو رسوندم به اشپزخونه و نفس عمیقی کشیدم تحمل فضای اونجا واسم غیر قابل تحمل بود به دستم نگاه کردم طبق معمول همیشه قرمز شده بود و داشت تاول میزد شیر اب سردو باز کردم و دستمو گرفتم زیرش خنکی اب سوزشمو کمتر کرد با احساس یخ بستن دستم شیر ابو بستم تو یخچال دنبال پماد سوختگی گشتم نبود کلافه پوف بلندی کشیدم اصلا میل نداشتم به غذا فقط دلم خواب میخواست ظرف های کثیفو گذاشتم ماشین ظرفشویی و نشستم روی صندلی

………………………..

داشتم ظرف هارو خشک میکردم که صدای الیاس اومد بشقابو گذاشتم رو کابینت و رفتم بیرون غذاشون تموم شده بود

الیاس:پاییز اینجارو که جمع کردی برو بخواب با شنیدن کلمه خواب چشمام برق زد پاییز:چشمم

با بیشترین سرعتی که داشتم وسایلو جمع کردم اخرین لیوان خشک کردم و گذاشتم داخل کابینت سریع خودمو رسوندم اتاقم چشمام از بی خوابی میسوخت لباسامو در اوردم و با لباس زیر رفتم جلوی ایینه تا زخم هامو چک کنم کل بدنم کبود بود الان بهتر بود بخوابم صبح برم حموم بدون پوشیدن لباس رفتم تو تخت   و نفهمیدم کی خوابم برد

الیاس

هفتمین شاتمم پر کردم یه سره رفتم بالا گلومو سوزوند ولی بهش عادت کرده بودم دستای گرمیو دور گردنم حس کردم موهاشو چنگ زدم کشیدم سمت خودم و لباشو به دندون گرفتم مشروب داغم کرده بود و هیچی غیر از یه رابطه خشننمیتونستن خنکم کنه دستمو بردم لای پاهاش و چنگ محکمی زدم اخش تو گلو خفه شد

دستشو گرفتم و بلند شدم از پله ها رفتم بالا یقمو گرفت و لباشو گذاشت رو لبم  تو همون حال در اتاقو باز کردم و هلش دادم رو تخت

پیرهنمو در اوردم و خیمه زدم روش سینشو گاز محکمی گرفتم که اه

پرلذتی کشید هلم داد رو تخت و اومد روم زبونشو از قفسه سینم تا پایین کشید کمربندمو باز کرد و مردونمو کرد تو دهنش موهاشو گرفتم تو دستم و محکم دهنش تلمبه زدم ۵ مین پشت هم تلمبه زدم

مردونمو در اورد و اروم نشست روش پاهاش تا ته باز بود و خودشو روم حرکت میداد  باسنشو گرفتم و محکم شروع کردم به جیغ بلندی کشید و ارضا شد اما من هنوز کار داشتم پرتش کردم رو تخت الیاس:داگ استایل شو سریع

مثل سگ وایساد بدون خیس کردن محکم وارد پشتش کردم انقدر تلمبه زدم که حس کردم داره میاد از پاهاش گرفتم و برش گردوندم لمبره های باسنشو گرفتم و پشت روش کردم دستشو دور مردونم حلقه کرد و محکم لیس میزدسه تا از انگشتامو واردش کردم و تندتند تلمبه زدم ابم پاشید تو صورتش نفس عمیقی کشیدم و پرتش کردم رو تخت از کنار تخت دستمال کاغذیو پرت کردم سمتش و خودمو انداختم رو تخت  الیاس:خیلی حال دادی دختر عمو  مهلقا:تا باشه از این حال ها پسر عمو

پاییز

با صدای زنگ کنار گوشم چشمامو باز کردم خمیازه بلندی کشیدم و پاشدم ساعت ۵ بودش  حوله از کمد برداشتم رفتم حموم شیر اب داغو باز کردم رفتم زیرش کل  بدنم داغون شده بود به زور خودمو شستم حوله پیچ اومدم بیرون جلوی آیینه نشستم برسو برداشتم موهامو شونه کنم به صورتم نگاه کردم نشاط قبلو نداشت روبه روی آیینه دختری افسرده و شکست خورده نشسته بود اه عمیقی از ته دل کشیدم موهام

خیس بود سشوارم نداشتم خشک کنم یکم نمشو با حوله گرفتم و محکم بالا سرم بستم بعد پوشیدن لباس های همیشگیم رفتم اشپزخونه خیلی گشنم بود اول یه صبحانه درست واسه خودم اماده کردم بعد میزو چیدم واسشون ساعت ۷ بود و نیم ساعت دیگه باید بیدارش میکردم تو دلم فوشی به این زندگی نکبتی دادم و پله هارو رفتم بالا

بی حواس در اتاقو باز کردم رفتم داخل هعع بلندی کشیدم و چشمامو بستم خجالت نمیکشن لخت بغل هم خوابیدن با چشمای بسته رفتم سمت حموم از مردهایی از جنس الیاس بیزار بودم فقط دخترارو واسه رفع نیازشون میخواستن کلافه پوفی کشیدم و وانو اماده کردم سرمو انداختم پایین رفتم سمت الیاس  پاییز:اقا اقااا پاشید

چشماشو باز کرد بیدار شد  الیاس:ساعت چنده صداش بم و دورگه شده بود پاییز:۷:۳۲

صبحانه و وان هم اماده کردم

الیاس:باشه برو

پاییز:لباس واستون نزارم

بلند شد ملافه از روش رفت کنار سریع چشمامو بستم الیاس:نمیخواد برو قرمز شدی از خجالت

سریع برگشتم رفتم بیرون درو بستم و نفس عمیقی کشیدم هوففففف

رفتم اشپزخونه بقیه کارامو انجام بدم داشتم زمینو طی میکشیدم که الیاس اومد  هول زده اومدم صاف وایسم که پام سر خورد منتظر خوردن شدن باسنم بودم دیدم خبری نشد یه چشمم باز کردم دیدم تو بغل الیاسم نگاهش به لبام بود سریع خودمو جمع کردم کمرمو محکم گرفت و انگشت شصتشو کشید رو لبم معذب خودمو تکون دادم

پاییز:اقا میشه ولم کنید نگاهش اومد رو چشمام الیاس:چرا مگه جات بده؟ بی اختیار بغض کردم پاییز:لطفا ولم کنید

بعد چند ثانیه مکث دستشو شل کرد خودمو از دستاش کشیدم بیرون و صاف وایسادم

الیاس:بیشتر دقت کن واسه ناهار نمیام خونه ولی مهلقا هست  پشتشو کرد بره بیرون پاییز:اقا صبحانه نمیخورید؟ الیاس:نه دیرم شده

خودمو رسوندم به میز ناهارخوری و یه تست واسش درست کردم داشت سوار ماشین میشد که رسیدم پاییز:اقا صبر کنیددد برگشت سمتم

الیاس:چیه پاییز تستو دادم بهش

پاییز:بدون صبحانه نرید لطفا اینو بخورید

چند لحضه عمیق نگاهم کرد گرفت ازم و سوار ماشین شد بیشعور تشکرم نکرد تقصیر منه دل  میسوزونم

دلم پر کشید سمت سهیل با یادآوریش قطره اشکی سمج از چشمم افتاد سرمو بردم سمت اسمون خدایا هرجاست مواظب عشقم باش کمک کن بتونم برگردم

………………………..

رو صندلی نشسته بودم و سردرگم کتابو نگاه میکردم غذاهای زیادی داشت تصمیم گرفتم قیمه و سیب زمینی شکم پر درست کنم چاقوی نسبتن تیزی برداشتم داشتم پیاز هارو خورد میکردم که صدای دختره نحس اومد مهلقا:هییی کلفتت کجایی دستمو شستم رفتم بیرون پاییز:بفرمایید

از سر تا پامو نگاه کرد و پوزخندی زد مهلقا:الیاس کجاست پاییز:مثل همیشه رفتن سرکار

مهلقا:واسم قهوه بیار بغلش کیک شکلاتیم باشه

چشممو چرخوندم و بی حرف رفتم اشپزخونه قهوه رو ریختم اماده کردم توی یخچال کیک شکلاتی نبود پس از کیکی که دیروز اماده کرده بودم بریدم و گذاشتم پیش دستی سینیو برداشتم رفت سالن پاشو رو پاش انداخته بود و سرش گرم گوشی بود یه دامن جین کوتاه و نیم تنه مشکی تنگ کل بدنش زده بود بیرون قهوه و کیکو گذاشتم رو میز پاییز:بفرمایید

برگشتم برم که صدای مزخرفش اومد مهلقا:من گفتم کیک شکلاتی نه کیک خامه ای برگشتم سمتش

پاییز:ببخشید دیگه شیرینی پز نیستم

بخوام سریع واستون درست کنم چشماش پر از عصبانیت شد بلند شد  مهلقا:خفه شووو دختره کلفتتت حالا تو روی من وایمیستی

پیش دستیو برداشت پرت کرد زمین  صدای شکستنش اکو شد تو مغزم

پاییز:من به شما بی احترامی نکردم این شما هستید که مشکل دارید و بلد نیستید مثل ادم رفتار کنید

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن