آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت ۲۱

رمان دیازپام شصت تیپ مرجع کامل معرفی و دانلود رمان آنلاین

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

☆☆☆پارت ها به ترتیب آخر صفحه☆☆☆

رمان پیشنهادی ما : رمان معجون از اینجا کلیک کنید

-…. خونه ی دائی فقط باعث میشی که جون اونا هم به خطر بیوفته. تو که اینو نمیخوای؟

لبه ی تخت نشستم. سرم و توی دستهام گرفتم. بیراه نمی گفت؛ اگر اتفاقی برای دائی یا هاویر می افتاد؟؟

حتی فکرشم وحشتناک بود. با صدای در اتاق سرم رو بالا آوردم.

-پس مثل یه دختر خوب برای آخر هفته آماده شو.

از اتاق بیرون رفت. در تراس رو باز کردم و وارد تراس شدم. ساز دهنی که تنها یادگار مامان بود رو برداشتم.

از اینکه هیچ تکیه گاهی نداشتم بغض کردم و با اولین صدایی که از ساز دهنی توی سکوت شب بلند شد قطره اشکی روی گونه ام چکید.

-آخ مامان تنها بودم، با رفتنت تنهاترم کردی … خیلی تنها!

برام عجیب بود وقتی صبح برای صرف صبحانه سر میز نشستم، پیرمرد هیچ چیزی راجب اتفاق های دیشب نگفت و منم چیزی به روی خودم نیاوردم.

بالاخره آخر هفته رسید. فرانک و فرانگیز هر دو وارد اتاق شدن. سؤالی نگاهشون کردم.

فرانک: وای دختر تو چه بیخیالی … هنوز دراز به دراز روی تخت افتادی؟

-پاشم برات بندری برقصم؟

فرانگیز: اونم به وقتش عزیزم. الان باید آماده بشی.

-یه مانتو و شال این حرفها رو نداره!

هر دو هم صدا گفتن: چی؟؟

-واضح نبود؟ میگم پوشیدن یه مانتو و شال وقت گیر نیست!

فرانک دستش و روی هوا تکون داد و فرانگیز سمت کمد رفت.

-میدونی کجا داری میری؟

-اوهوم، خونه عمه فخری پیر که معلوم نیست از زمان دایناسورها مونده یا شایدم کرگدن ها!

فرانک: جرأت داری اینا رو جلوی خودش بگو اما محض اطلاعتون شما داری میری خونه ی

-… شاهزاده ی قجری، تنها زن و معشوقه ی عزت الله خان قاجار … میدونی یعنی کی؟ یکی از پولدارهای ایران که چندین شرکت و کشتی دارن.

-اوووو … همچی گفتی قاجار، فکر کردم چه خبره!!

فرانک و فرانگیز نگاهی به هم انداختن و سری تکون دادن.

فرانگیز: اسپاکو، عزیزم، داری با این خونسردیت زیادی رو اعصابم راه میری دختر خوب! اونجا امشب کلی مهمون میاد، کلی آدم های سرشناس! ما هم که نوه های کم کسی نیستیم!

نفسم رو با حرص بیرون دادم.

-من فقط لباس مشکی می پوشم. حالا انتخاب با شما.

فرانگیز از توی لباسهام پیراهن حریر بلند مشکی که فقط دو بند داشت رو گرفت جلوش.

-این از همه بهتر بود و مشکی.

سری تکون دادم. لباس ها رو روی تخت گذاشتن.

فرانک: خوب، ما رفتیم، بای بای.

هر دو از اتاق بیرون رفتن. یه دوش دو دقیقه ای گرفتم و از حموم بیرون اومدم.

در کشو رو باز کردم تا لباس زیر بردارم. نگاهم به عطری که مامان همیشه از گلهای وحشی تهیه می کرد و تأکید داشت جاهای خاصی ازش استفاده کنم و هیچوقت درش رو باز نکرده بودم، افتاد.

شیشه رو برداشتم و آروم درش رو باز کردم. لحظه ای از اون همه بوی خوش سرمست چشمهام رو بستم و نفس عمیق کشیدم.

یه بوی خاص مثل گل یاسمین؛ ترکیبی از گلهای وحشی!

باورم نمی شد مامان برای درست کردن چنین چیز نابی فقط به عشق من، ساعت ها و حتی روزها وقت صرف می کرد.

کمی کف دستم ریختم و روی گردن و قفسه سینه ام زدم. لباس پوشیدم و موهام رو بالای سرم دم اسبی بستم.

کمی مرطوب کننده به صورتم زدم. مدادی تو چشمم کشیدم و رژ کم رنگی روی لبهای

آماده از اتاق بیرون اومدم. کسی توی سالن نبود. صدای دخترها از توی حیاط می اومد.

در و بستم. کنار ماشین ویهان ایستاده بودن.

فرانک: بدو اسپاکو، دیر شده!

ویهان پشت فرمون نشسته بود. آشو جلو نشست و ما سه تا عقب جا گرفتیم.

بین فرانک و فرانگیز نشسته بودم. فرانک سرش رو جلو آورد. متعجب خودم رو کشیدم عقب.

-داری چیکار می کنی؟

-این بو؟

-کدوم بو؟

-همین که از لحظه ای که تو ماشین نشستیم فضای ماشین رو برداشته!

فرانگیز تأیید کرد.

-آره، راست میگه … یه بوی خاصیه!

ویهان از آینه ی جلو نگاهی بهمون انداخت.

-خیلیم وسوسه کننده است!

فرانگیز: اوهوم. اسم ادکلنت چیه؟

-مامان برام درست کرده.

فرانک: چی؟؟ امکان نداره! این خیلی خوش بوئه.

ویهان: عمه تو خیلی چیزها هنر داشت.

با یادآوری مامان بغض کردم.

آشو: میگم ویهان، امشب حتماً ملی هم هست!

فرانک: یه درصد فکر کن ملی نباشه!

با هم زدن زیر خنده. تا رسیدن به مقصد سکوت کردم. ماشین وارد حیاط بزرگی شد و پشت سر بقیه ماشین ها قرار گرفت.

پیاده شدیم. کلی ماشین آخرین مدل توی حیاط پارک بود.

عمارتی بزرگ که شاید خیلی قدیمی بود اما انگار بازسازی شده بود.

مردی در سالن رو باز کرد. خدمتکار خانمی اومد سمتمون.

-خانمها بفرمایید از اینور برای تعویض لباس.

با زن همراه شدیم. دری رو باز کرد. اول فکر کردم اتاقه اما با ورود به سالن کوچک جلوی روم فهمیدم اتاق تعویض لباسه که کلی آینه و کمد داشت.

فرانک در کمدی رو باز کرد.

-عمه خانوم خیلی زن حساسی هستن و رفاه مهمون هاش خیلی براش مهمه

پالتوم رو تو جا رختی آویزون کردم و دستی به لباس و موهام کشیدم. نگاهی به فرانک و فرانگیز انداختم. سوتی زدم.

-اووو … چه کردین شما دو تا!

نگاهی به هم انداختن و چشمکی زدن. با هم از سالن تعویض لباس بیرون اومدیم. فرانک آروم گفت:

-وای اسپاکو، کاش منم از این عصاره ی جادوئیت میزدم.

لبخندی زدم.

فرانگیز: بریم سمت بزرگ ها.

خونه ی عمه خانوم کمتر از کاخ نبود. خدمت کارها دائم در حال رفت و آمد بودن و مهمون ها بهترین لباس ها تنشون بود.

قسمتی از سالن با چند پله از سالن اصلی جدا می شد و مبلهای سلطنتی دور تا دورش چیده شده بود.

از بین مهمونها، پیرمرد و فخری خانوم رو شناختم که در رأس مجلس نشسته بودن. به ناچار و از روی ادب سمتشون رفتیم.

فرانک و فرانگیز دست عمه فخری رو بوسیدن. با لبخند خم شدم و گونه اش رو بوسیدم.

با این کارم پیرمرد اخمی کرد اما عمه خانوم لبخند زد و گفت:

-خوش اومدی دخترم.

نمیدونم چرا این پیرزن پیر و چروکیده عجیب به دلم نشسته بود بخصوص لباسهای ساده و شیکش.

عمه: برید سمت جوون ها و خوش بگذرونید.

همون چند پله رو پایین اومدیم و قسمت دیگه ی سالن رفتیم.

تعداد زیادی دختر و پسر دور میزهای پایه بلند در حال خندیدن ایستاده بودن.

فرانک تنه ای به فرانگیز زد.

-بفرما، ملی خانوم دست به کار شدن!

رد نگاه فرانک رو گرفتم. ملی چسبیده به ویهان مثل کسی که انگار عروسکش رو میخواستن ازش بگیرن ایستاده بود.

فرانگیز: فرانک، آریا نیست؟

فرانک: تو نمیدونی اون خدای غرور نفر آخر میاد؟

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن