آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت دهم

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

دیسِ برنج و ظرفِ خورشت رو روی میز می‌ذارم و پارچ دوغ و سبزی خوردن رو کنارش می‌چینم. بشقاب و لیوان هارو روی رومیزیه گلدار می‌ذارم و به میزِ رنگارنگم لبخند می‌زنم. یک ناهار دونفره، با کسی که امروز عشقش رو بهم اعتراف کرده!

صدای شادش رو که از توی سالن می‌شنوم، هول زده لباسم رو صاف می‌کنم و موهام رو پشتِ گوشم می‌زنم.
-هوممم، چه بوهای خوبی میاد!

می‌خندم و با خودم فکر می‌کنم که من همونیَم که یک ساعتِ پیش چقدر اشک ریختم و زار زدم! و انگار حضورِ امیر تمومِ غم و غصه هام رو به فراموشی سپرد که حالا اینطور می‌خندم و ذوق می‌کنم.

واردِ آشپزخونه که می‌شه نگاهی به میز می‌کنه و با ذوق می‌گه:
-جوون، غذای موردِ علاقه ی من.

با خنده سری از روی تاسف تکون میدم و می‌گم:
-۲۵ سالته ها، ولی کارات مثلِ پسرای ۱۰ سالس.

یکی از صندلی هارو عقب می‌کشه و می‌گه:
-بفرمایید بانو.

با خنده می‌شینم و اون بلافاصله می‌گه:
-ببین مردا وقتی پایِ غذا وسط باشه از هر بچه ای بچه تر میشن.

صندلیِ کنارم رو عقب می‌کشه و خودش هم می‌شینه. بشقابم رو پر از برنج و خورشت می‌کنه و جلوم می‌ذاره. می‌خوام اعتراض کنم که می‌گه:
-همش و تا ته می‌خوری! نخوردی زوری می‌ریزم تو حلقت.

با قیافه ای زار به بشقاب نگاه می‌کنم که از زیرِ میز به پام می‌زنه و می‌گه:
-نگفتم نگاش کن که، گفتم بخور.

و بعد برای خودش غذا می‌کشه با اشتها شروع به خوردن می‌کنه. نگاهم روش قفل می‌شه و ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

کم‌کم لبخندم وسعت پیدا می‌کنه و وقتی می‌بینم حتی جای نفس کشیدن به خودش نمیده خندم صدا دار می‌شه.

اون سرش رو بلند می‌کنه و با لُپ هایی پر از غذا، متعجب نگاهم می‌کنه. با دیدنِ قیافش خندم شدت می‌گیره.

لیوانِ دوغی براش می‌ریزم و جلوش می‌ذارم، همزمان می‌گم:
-اینو بخور یوقت خفه نشی! به گشنه های سومالی راضی شدم والا.

چپ چپ نگاهم می‌کنه و لیوانِ دوغش رو سر می‌کشه؛ لیوان رو پایین میاره و می‌گه:
-من رو مسخره می‌کنی بچه؟ دارم برات…

برای خودش غذا می‌کشه با اشتها شروع به خوردن می‌کنه. نگاهم روش قفل می‌شه و ناخودآگاه لبخند می‌زنم.

کم‌کم لبخندم وسعت پیدا می‌کنه و وقتی می‌بینم حتی جای نفس کشیدن به خودش نمیده خندم صدا دار می‌شه.

اون سرش رو بلند می‌کنه و با لُپ هایی پر از غذا، متعجب نگاهم می‌کنه. با دیدنِ قیافش خندم شدت می‌گیره.

لیوانِ دوغی براش می‌ریزم و جلوش می‌ذارم، همزمان می‌گم:
-اینو بخور یوقت خفه نشی! به گشنه های سومالی راضی شدم والا.

چپ چپ نگاهم می‌کنه و لیوانِ دوغش رو سر می‌کشه؛ لیوان رو پایین میاره و می‌گه:
-من رو مسخره می‌کنی بچه؟ دارم برات.

ثانیه ای از حرفش نگذشته که صدای پیامِ گوشیش بلند می‌شه. دستش رو دراز می‌کنه و گوشی رو از اون طرفِ میز برمی‌داره.

قاشقی از برنج و خورشتِ خوش رنگی که درست کردم رو می‌خورم. مزش واقعا خوب شده. سرم رو بالا میارم و رو به امیر ‌می‌گم:
-خوش مزه شده ها!

سرش توی گوشیشه و در حالی که به سرعت چیزی رو تایپ می‌کنه، با حواس پرتی صدایی از خودش در میاره:
-اوهوم.
-حواست کجاست امیر؟

گوشیش رو روی میز، کنارِ دستش می‌ذاره و می‌گه:
-حواسم به شماست خانوم گل.

باز هم صدای پیام گوشیش بلند می‌شه. با حرص دستم‌ رو دراز می‌کنم تا گوشیش رو بردارم که اون زود تر برمی‌داره و می‌گه:
-ببخشید ببخشید، بخدا جوابش و میدم بعدش دیگه دستم بهش نمی‌زنم.

چپ چپ نگاهش می‌کنم و چیزی نمی‌گم. سرم رو پایین می‌ندازم و خودم رو با غذام مشغول می‌کنم.

چند لحظه بعد دوباره نگاهش می‌کنم و می‌بینم که لبخندِ شیطنت آمیز و عجیبی روی لبشه و به صفحه ی گوشی زل زده. آروم آروم نگاهش رو بالا می‌کشه و روی چشمام قفل می‌شه.

نگاهش که طولانی می‌شه متعجب می‌پرسم:
-چته جن زده شدی؟ چی دیدی تو اون گوشی اینجوری شدی؟

چیزی نمی‌گه و انگار داره توی ذهنش چیزی رو جفت و جور می‌کنه. همیشه وقتی اونطوری نگاه می‌کنه یک نقشه ای داره. کمی که می‌گذره نگاهش رو می‌گیره و می‌گه:
-غذات و بخور چیزی نیست.

همچنان متعجبم و اون، هنوزم لبخندِ شیطنت آمیزی روی لبشه. گوشیش رو کنار می‌ذاره و شروع به غذا خوردن می‌کنه. نگاهم رو ازش می‌گیرم و شونه ای بالا می‌ندازم. توی دلم می‌گم “خدا به خیر کنه معلوم نیست می‌خواد چیکار کنه که اینجوری می‌خنده”

نسا رو توی بغلم جابه جا می‌کنم و زیرِ لب غر می‌زنم:
-من و تو این گرما کاشته اینجا، دختره ی خر.

به ته کوچه نگاه می‌کنم و با دیدنِ ماشینش نفسِ کلافم رو به شدت فوت می‌کنم. جلوم ترمز می‌کنه و شیشه رو پایین می‌کشه.
-خوشگله سوار شو برسونمت!
-آرزو خفه شو که به خونت تشنم.

بلافاصله بعد از حرفم درِ ماشین رو با حرص باز می‌کنم و روی صندلی می‌شینم. در رو می‌بندم و با نگاهی عصبانی به سمتش برمی‌گردم.

در حالی که عینکِ آفتابیش رو از روی چشماش برمی‌داره و روی موهاش می‌ذاره می‌گه:
-سلام عرض شد.
-علیکِ سلام. می‌ذاشتی دوسال دیگه می‌اومدی؛ این بچه گرما زده شد تو این هوا.

می‌خنده و می‌گه:
-توپتم که پره ماشالله.
-آخه تو می‌خوای از ترشیدگی در بیای به من چه که بیام لباس عروس واست انتخاب کنم؟

پاش رو روی گاز می‌ذاره و ماشین از جا کنده می‌شه، همزمان می‌گه:
-ندا غر نزن دیگه، خب چیکار کنم هیچ کس نبود باهاش برم. مامان و بابام که طبق معمول کار دارن، آرمانم این روزا سرش خیلی شلوغه. دوستم آدرسِ این مزونِ رو بهم داد و گفت لباس عروساش خیلی خوشگلن. حوصلمم سر رفته بود گفتم یه سر بریم ببینیم، حالا بد شد؟

نفسم رو فوت می‌کنم و می‌گم:
-باشه حالا نمی‌خواد لب و لوچت و آویزون کنی! چیکار کنم یه آرزو که بیشتر نداریم.

می‌خنده و چشمکی به روم می‌زنه.
-پس بزن بریم که دلم لک زده واسه یه دور دورِ حسابی.

*****

نگاهی به آرزو می‌کنم و مشکوک می‌پرسم:
-تو مطمئنی واسه خریدنِ چیزی اومدی اینجا؟

برمی‌گرده سمتم و می‌گه:
-آره چرا این و می‌پرسی؟

اشاره ای به لباس عروس هایی که دور تا دورمون رو گرفتن می‌کنم و می‌گم:
-یه جوری نگاشون می‌کنی و رد می‌شی که انگار اصلا نمی‌خوای چیزی بخری.
-خب…خب اومدم که فقط نگاه کنم، بعدا با آرمان میام می‌خرم.

با ابروهای بالا رفته مشکوک تر از قبل می‌گم:
-که اینطور.

نفسش رو فوت می‌کنه و می‌گه:
-هوف، هیچ کدومشون قشنگ نیستن، بیا بریم یه چیزی بخوریم بعدش بریم خونه.

نه انگار واقعا امروز یه چیزیش هست.
-حالت خوبه؟ من و با این بچه از خونه کشوندی آوردی که دوتا لباس نگاه کنی بگی خوب نیست؟
-نه آخه می‌دونی، یکم گشنمه!
-کارد بخوره به اون شکمت.

می‌خنده و دستم رو می‌کشه:
-بیا غر نزن، همین نزدیکیا یه کافی شاپ هست! می‌ریم یه چیزی می‌خوریم بعدشم می‌ریم خونتون بهم یه شام خوشمزه میدی چطوره؟
-خودت و مهمون نکن از این چیزا خبری نیست.

بلند تر می‌خنده و می‌گه:
-یادت رفته قبلا همش خونه ما پلاس بودی عین یه گاوی می‌خوردی؟ حالا من می‌خوام بیام خونتون نمی‌خوای یه شام بدی؟ خسیس.‌‌..

می‌خندم و جوابش رو نمی‌دم.

با هم دیگه از مزون بیرون میایم و به سمتِ ماشین می‌ریم.

نسا مثلِ همیشه آروم توی بغلم خودش رو مچاله کرده و سرش رو روی شونم گذاشته.

دلم برای موجودِ زیادی خواستنیم پر می‌کشه و بی طاقت گونش رو میبوسم.

طبقِ خواسته ی آرزو به کافی شاپ می‌ریم. آرزو که انگار این روزا از همیشه خوشحال تر و سرزنده ترِ، کلی مسخره بازی در میاره و من رو به روز های خوبِ ۱۷، ۱۸ سالگیم می‌بره. اون موقع ها فارغ از هرچیزی فقط و فقط خوش می‌گذروندم و خوشحال بودم.

بعد از یک ساعتی که توی کافی شاپ می‌گذرونیم، سوارِ ماشین می‌شیم و به سمتِ خونه می‌ریم.

آرزو انگار حرفش رو جدی زده و می‌خواد امشب رو توی خونه ی ما مهمون باشه. برمی‌گردم سمتش و نگاهش می‌کنم. به روبه رو خیره شده و توی سکوت رانندگی می‌کنه.
-حالا چی دوست داری برات بپزم؟!

برمی‌گرده سمتم و با شیطنت می‌گه:
-اوم، حالا بذار برسیم خونه بعدش تصمیم می‌گیرم.

با تعجب نگاهش می‌کنم و چیزی نمی‌گم. اون هم دیگه حرفی نمی‌زنه و بقیه ی مسیر توی سکوت سپری می‌شه.

وقتی که جلوی درِ خونه نگه می‌داره، نگاهی به ساعت می‌کنم و می‌گم:
– حتما امیر تا الان اومده.

سری تکون می‌ده و می‌گه:
-تو برو تو، منم ماشین و پارک کنم میام.
-ماشین و بیار تو حیاط.
-نه نمی‌خواد همینجا می‌ذارمش.

باشه ای می‌گم و همراه نسا از ماشین پیاده می‌شم. زنگ رو می‌زنم و منتظر می‌مونم تا در رو باز کنه.

کمی که می‌گذره و جواب نمی‌ده متعجب می‌شم از اینکه هنوز به خونه نیومده. ساعت از هفت و نیم هم گذشته و اون هر روز شش نشده خونه بود.

به اجبار دست تو کیفم می‌کنم و بعد از پیدا کردنِ دسته کلید، درِ حیاط رو باز می‌کنم و با قدم هایی آروم به سمتِ خونه می‌رم. نگاهی به پنجره ها می‌کنم و با دیدنِ چراغ های خاموش مطمئن می‌شم که به خونه نیومده.

کلید رو توی قفل می‌چرخونم و در کمالِ ناباوری می‌بینم که درِ سالن قفل نیست. یادمه که وقتی از خونه بیرون اومدم هم درِ حیاط و هم درِ سالن رو قفل کردم. نکنه…نکنه دزد اومده باشه؟

متعجب و کمی ترسیده درِ سالن رو باز می‌کنم و داخل می‌رم. اما به محض اینکه پام رو داخل سالن می ذارم با صحنه های روبه رو می‌شم که انگار هیچ چیزش رو باور ندارم.

چراغ های سالن روشن شده و برفِ شادی روی سرم ریخته می‌شه. همه جا پر از کاغذ رنگی و بادکنکِ و من واقعا شوکه ام.

بهت زده به امیری که مثلِ بچه ها فشفه ای به دست گرفته و آهنگِ “تولد تولد تولدت مبارک” رو می‌خونه نگاه می‌کنم و زیرِ لب با ناباوری می‌گم:
-امیر…

چشم می‌چرخونم و به کسایی که دورم رو گرفتن نگاه می‌کنم. آرمان، مادرِ امیر، دختر خالش، خالش، برادرش، و حتی پدرش.

باز هم نگاهم توی چشمای خوش رنگش قفل می‌شه و توی این نگاه خیلی چیز ها می‌بینم. مهربونی، خواستن، شوق و از همه بیشتر عشق.

کسی جلوم می ایسته و گونم رو می‌بوسه. نگاهم رو به سختی از امیری که مهربون تر از همیشه شده می‌گیرم و به دختر خاله ی امیر‌ نگاه می‌کنم.
-ندا جون تولدت مبارک قربونت بشم.

بی اراده می‌خندم و خندم با تعجب و بغض همراهه. هیچ وقت، هیچ کس توی کلِ زندگیم برام تولد نگرفته بود. حتی وقتی که مامان زنده بود با یک کادو سر و تهش رو هم میاورد‌.

با خودم فکر می‌کنم که امیر چطور وقت کرد تمومِ خانوادش رو اینجا جمع کنه؟

پگاه دختر خاله ی امیر، که با امیر مثلِ خواهر و برادرن، نسارو از دستم می‌گیره و عقب میره. نگاهم رو روی کسایی که دورتا دورم و گرفتن می‌چرخونم و سعی می‌کنم بغضم رو قورت بدم.
-آآآ… تولدِ منه؟

مادرِ امیر به سمتم میاد و می‌گه:
-آره عزیزِ دلم، تولدت مبارک.

گونم رو می‌بوسه و عقب میره. همون لحظه دستم توی حصار دست های قدرتمندی گیر می‌ افته و صدای مردونه اش طنین انداز می‌شه:
-دو دقیقه وقت بدین ما هم خانوممون رو ببینیم.

قلبم از هیجان می‌کوبه و به سرعت نگاهش می‌کنم. پیرهنِ چهارخونه ای که آستیناش رو تا آرنج بالا زده عجیب بهش میاد و اون رو از هر زمانی خواستی تر کرده.

نمی‌دونم چقدر مثلِ منگا نگاهش می‌کنم که دستم رو می‌کشه تا از جمع فاصله بگیریم.

به سمتِ اتاقِ مشترکمون که فقط تختِ خوابش مشترکه می‌ریم. به خودم که نمی‌تونم دروغ بگم. بهش نیاز دارم و اون هنوز بیش از اندازه بهم نزدیک نمی‌شه. شاید از گذشته ای که اتفاق افتاده می‌ترسه و فکر می‌کنه با نزدیک شدنش حالم بد می‌شه.

من رو داخلِ اتاق می‌کشه و در رو پشتِ سرمون قفل می‌کنه.

برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. به درِ بسته تکیه داده و با دلتنگی و عشق نگاهم می‌کنه. غیر ممکنه که نتونه بغض و در عینِ حال شوقِ نگاهم رو ببینه؛ این مرد بعد از ۴ماه زندگی با من، تمومِ حالت هام رو از بر شده.

به یکباره خودش رو از در جدا می‌کنه و به سمتم میاد. تمومِ اینها توی یک ثانیه اتفاق می‌افته و وقتی به خودم میام که لب هاش رو با حرص روی لب هام می‌ذاره و انگار نفسم بند میاد.

بدونِ اینکه از بوسیدنم دست بکشه، شالم رو با حرص از موهام برمی‌داره و به گوشه ای می‌اندازه‌. کشِ موهام رو باز می‌کنه و انگشتاش رو لابه لای موهام چنگ می‌کنه و با شدتِ بیشتری می‌بوسه.

به سختی لباش رو از روی لبام جدا می‌کنه و اونم مثلِ من نفس نفس می‌زنه. پیشونیش رو به پیشونیم می‌چسبونه و می‌گه:
-اینجوری با حسرت نگاه نکن.

باز هم بغض برمی‌گرده و من سختی می‌گم:
-هیچ ‌کس… تاحالا برام… تولد نگرفته بود.

بوسه ی کوتاهی روی لبم می‌زنه و می‌گه:
-خودم برات می‌گیرم، هرسال!

مابینِ بغض، بی اراده خنده ای روی لبم میاد و خندم اون رو ذوق زده می‌کنه. چشماش ستاره بارون می‌شه و دستم رو می‌کشه. به سمتِ کمد لباسا میره و می‌گه:
-بیا اینجا یه لباس خوشگل برات انتخاب کنم بپوشی.

چیزی توی قلبم به جوشش افتاده و انگار این جوشش هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شه. از خودم می‌پرسم “چرا همه چی اینقدر خوبه؟ نکنه خوابه؟”

لباسِ کوتاه مشکی رنگی که روش کتِ صورتی میاد رو از توی کمد بیرون می‌کشه و می‌گه:
-اوم، فکر کنم این خیلی بهت بیاد، فقط یکم کوتاهه که…

نگاه دوباره ای توی کمد می‌اندازه و می‌گه:
-با این ساپورتِ خیلی خوب می‌شه.

و همزمان ساپورت مشکی رنگی رو بیرون می‌کشه.

لباس هایی که انتخاب کرده رو به دستم می‌ده و می‌گه:
-بیا بپوش، فکر کنم شکل دختر بچه های گوگولی بشی.

طاقتِ این همه خوب بودنش رو ندارم. آبِ گلوم رو فرو می‌دم و اون می‌گه:
-زیاد آرایش نکنیا.

بی هیچ حرفی همچنان نگاهش می‌کنم و دلم از نبودش پاره پاره می‌شه. نکنه این خوشی کوتاه باشه؟

دست روی گونم می‌کشه و می‌گه:
-باز که مثلِ دختر بچه های مظلوم شدی.

نمی‌تونم تحمل کنم و به یکباره خودم رو توی آغوشش پرت می‌کنم. دستای اون توی هوا مونده و بهت زدگیش رو کاملا متوجه می‌شم.

چند ثانیه ای می‌گذره و بلاخره دستاش دورِ کمرم می‌پیچن و بوسه ای روی موهام می‌زنه.
-ندایی، ندا خانوم، بذار برم زشته مهمونا تنهان.

نفسِ عمیقی می‌کشم و عطرش رو با همه ی وجودم واردِ ریه هام می‌کنم، ازش فاصله می‌گیرم و با سری پایین افتاده می‌گم:
-تو برو لباسام رو بپوشم میام.

چَشمِ کشیده ای می‌گه و بعد از بوسه ای آروم روی گونم از اتاق بیرون میره.

لباسام رو می‌پوشم و بعد از آرایش محوی روی صورتم از اتاق بیرون میرم.

به محض اینکه وارد سالن می‌شم، صدای دست زدن بلند می‌شه. امیر از کنارِ مادرش بلند می‌شه و به سمتم میاد.

دستم رو می‌گیره و کنارِ خودش نگهم می‌داره. صدای آرزو که بلند می‌شه برمی‌گردم سمتش و نگاهش می‌کنم:
-الان یه آهنگِ توپ می‌ذارم با هم دیگه برقصین.

و بعد چشمکی رو به من می‌زنه. با چشمام براش خط و نشون می‌کشم و اون دور از چشم بقیه زبونش رو برام در میاره. حتی یک درصدم احتمالش رو نمی‌دادم که آرزو من رو از خونه بیرون کشیده باشه تا امیر این تولد رو بگیره. و بیشتر از همه ی اینها از حضور آرمان و پدرِ امیر متعجبم.

دست امیر رو می‌کشم و روی مبل می‌شینم، همزمان رو به آرزو میگم:
-اگه خیلی دوست داری خودت با شوهرت برقص.
-می‌رقصم پس چی؟ آرمان عزیزم بلند شو!

آرمان می‌خنده و دست آرزویی که ایستاده و منتظر نگاهش می‌کنه رو می‌کشه. همزمان می‌گه:
-بشین ببینم.

من و امیر می‌خندیم و آرزو با حرص به آرمان می‌گه:
-باشه، حالا من و ضایع می‌کنی؟ دارم برات آرمان خان.

با خنده برمی‌گردم و به نسایی که توی بغلِ مادرِ امیر نشسته نگاه می‌کنم.
-مادر جون اذیتتون می‌کنه بدینش به من.

نسارو به خودش می‌چسبونه و محکم لپش رو بوس می‌کنه.
-این خوشگله عشقِ منه؛ اذیت چیه؟

در جوابش لبخندی می‌زنم و به پدرِ امیر می‌گم:
-شما خوبین پدر جان؟

مثلِ همیشه، با صدایی رسا و محکم می‌گه:
-خداروشکر خوبم، تو چطوری دخترم؟

دهنم رو برای جواب دادن باز می‌کنم که صدای دست و جیغ بلند می‌شه. پگاه در حالی که کیکِ تولد رو دستش گرفته به سمتمون میاد.

دست امیر دورِ کمرم حلقه می‌شه و کنارِ گوشم می‌گه:
-۲۳ سالت می‌شه دیگه؟

سرم به آرومی تکون می‌دم و با لبخندِ ذوق زده ای که روی لبمه به کیکِ تولدی که جلوم و روی میز گذاشته شده نگاه می‌کنم؛ کیکی که روش نوشته شده “تولدت مبارک ندای من”

آرزو با صدای بلند نوشته رو می‌خونه و صدای اووو گفتنِ بقیه بلند می‌شه.

همه تولد تولد تولدت مبارک می‌خونن و دست می‌زنن. قبل از اینکه شمع های روی کیک رو فوت کنم، چشمام رو روی هم می‌ذارم و از اعماق وجودم آرزو میکنم که با امیر و نسا تا همیشه خوشحال و خوشبخت باشیم.

چشمام رو باز می‌کنم و بلافاصله سرم رو پایین میارم و شمع هارو فوت میکنم. صدای جیغ و دست بلند میشه و من با ذوق و شوق می‌خندم و این لحظه هارو توی ثبت می‌کنم؛ لحظه هایی که شاید دیگه مثلشون اتفاق نیفته. شاید امیر هر سال برام تولدی مثل این بگیره اما هیچ کدوم از اون تولد ها شیرینیه این یکی رو ندارند. چون هرچیزی برای اولین بار قشنگ و به یاد موندنیه.

صداش رو از نزدیک ترین فاصله می‌شنوم و سرم رو به سمتش ‌برمی‌گردونم:
-۲۳ ساله شدنت مبارک.

لبخندی که روی لبام نقش بسته، از اعماقِ وجودمه.
-مرسی بابت همه چیز امیر، واقعا مرسی.

با فاصله ای چند سانتی نزدیک به صورتم، لبخندی جذاب می‌ز‌نه و به آرومی می‌گه:
-قابلِ شمارو نداشت، حالا بگو ببینم چه آرزویی کردی؟

ابروهام رو بالا می‌دم و مثل خودش با صدای آرومی می‌گم:
-نمی‌شه بگم که.

صورتش رو نزدیک تر میاره و می‌گه:
-احیانا آرزوت من نبودم؟

خیره توی چشماش بدونِ حتی یک لحظه پلک زدن نگاهش می‌کنم. خودشم می‌دونه که همه چیزِ منه؟

نمی‌دونم چقدر میشه که بدونِ هیچ حرفی به هم نگاه می‌کنیم، من با سری بالا گرفته و اون با سری پایین اومده؛ من با لبخندی پر ذوق و امیر با نگاهی پر از عشق.

بلاخره با نورِ فلشی که توی صورتمون زده میشه به خودمون میایم. صدای آرزو رو می‌شنوم که با ذوق می‌گه:
-وای این عکس عالی شد.

#قسمتی_از_آینده

درِ آپارتمانِ لوکسی که بهترین جای تهرانه رو با کلید باز می‌کنم و داخل می‌رم.

تمومِ چراغ ها خاموشه و فقط نورِ دیوار کوب ها کمی فضای خونه رو روشن نگه داشته.

با قدم هایی که خستگی ازشون می‌باره، از وسطِ سالن رد می‌شم تا به اتاقم برم.

بی توجه، از کنارِ کاناپه ای رد می‌شم و همون لحظه صدای هم خونه ی نفرت انگیزم رو می‌شنوم:
-بلاخره اومدی؟

با تعجب به طرفِ صدا برمی‌گردم و توی تاریکی، به سختی می‌بینمش. روی کاناپه ای نشسته و انگار پاهاشون رو توی شکمش جمع کرده.

با بی تفاوتی می‌گم:
-کارام طول کشید.

صدای فندکش میاد و بعد از اون بوی گسِ سیگار مشامم رو پر می‌کنه! همه چیزِ این زن نفرت انگیزه؛ حتی سیگار کشیدنی که اصلا به شکل و قیافش نمی‌خوره.

خودم رو روی کاناپه ای می‌اندازم و با خستگی چشم می‌بندم؛ خستگیِ مزمنی که از روحِ درموندم نشات می‌گیره‌؛ روحِ درمونده ای که با نفس کشیدنِ عطرِ تنِ دونفر آروم می‌گرفت؛ و حالا انگار هیچ آروم و قراری نداره.

صدای نازک و پر از بغضش، من از غرق شدن بینِ نداشته هام نجات می‌ده:
-چرا با من اینکارو می‌کنی؟

بی اراده پوزخندی صدا دار می‌زنم و می‌دونم که می‌شنوه؛ صدای فین فینش که بلند می‌شه چشمام رو با ناباوری باز می‌کنم و توی تاریکی نگاهش می‌کنم؛ الان، مغرور ترین زنِ دنیا، روبه روی من نشسته و اشک می‌ریزه؟ مسخره نیست؟

نفسِ کلافم رو فوت می‌کنم و از جام بلند می‌شم، صدام پر از بی حوصلگیِ وقتی که می‌گم:
-من خیلی خستم می‌خوام بخوابم، شب بخیر!

از کنارش که رد می‌شم، مچ دستم رو می‌گیره و نگهم می‌داره‌. با صدای لرزونی شروع به حرف زدن می‌کنه و من حتی ذره ای هم دلم نمی‌سوزه:
-هنوز…دنبالش…می‌گردی؟ نمی‌خوای…باور کنی…که همه چی…تموم شده؟

با چشمایی ریز شده به سمتش برمی‌گردم و توی تاریکی نگاهش می‌‌کنم. برقِ اشکی که حتی توی تاریک و روشنیِ خونه هم مشخصه، دلم رو به درد نمیاره، بلکه جیگرم رو خنک می‌کنه! این زن همه ی زندگیم رو ازم گرفته و هر بلایی که سرش بیاد حقشه.
-نه باور نمی‌کنم.

هق هق گریش که بلند می‌شه، پوزخندی زهر آگین لبام رو می‌پوشونه! انگار امشب صبرش تموم شده که بعد از این همه سرد بودن داره اعتراض می‌کنه.

هق میزنه و به سختی میگ‌ه:
-قرارِ ما… این نبود… نبود لعنتی نبود.

از جاش بلند می‌شه و روبه روم می ایسته! تلخ تر و گزنده تر از همیشه می‌گم:
-ما قراری با هم دیگه نداشتیم!
-داشتیم، من خودم نجاتت دادم. من! می‌فهمی؟

از جلوی راهم کنارش می‌زنم و می‌گم:
-برو اونور حوصله ی شرو ور گفتنات و ندارم!

از کنارش رد می‌شم که بیخیال نمی‌شه و از پشت بازوم رو می‌گیره؛ اینبار با لحنِ محکمتری که بیشتر به سارای واقعی شباهت داره می‌گه:
-اگه بیخیال نشی، اگه بخوای با کارات زندگیم رو جهنم کنی، هرچیزی که بهت دادم رو ازت پس می‌گیرم.

دستام رو از ترس اینکه توی صورتش نزنم مشت می‌کنم و چشمام رو روی هم فشار می‌دم.

اون که از سکوتم برداشت دیگه ای کرده، صداش رو نرم‌ تر می‌کنه و می‌گه:
-امیر، تو که می‌دونی چقدر دوستت دارم! یادته؟ از ۱۷ سالگیم دوستت داشتم، از وقتی که بابام با بابات شراکت داشت.

از اراجیفی که سرِ هم میکنه کلافه می‌شم و عصبی بازوم از دستش بیرون می‌کشم.
-ولم کن!

به یکباره صداش رو بالا می‌بره و می‌گه:
-چرا بس نمی‌کنی؟ چرا دست از این رفتارت برنمی‌داری؟ ببین؛ چشمای کورت و باز کن ببین که الان فقط من کنارتم نه هیچ کس دیگه! ببین و بفهم که اون نیست؛ که همه چی تموم شده.

نمی‌تونم بیشتر از این تحمل کنم، به یکباره می‌چرخم و یقه ی لباسش رو توی مشتم می‌گیرم. به جلو می‌کشونمش و توی چند سانتیه صورتم نگهش میدارم؛در حالی‌که دندونام رو روی هم فشار می‌دم، با صدای بالا رفته و لحن وحشت ناکی می‌گم:
-ببند دهنت و؛ ببند تا خودم نبستمش! عوضی همه ی زندگیم و به گند کشیدی حالا زر زرم می‌کنی؟ من تا آخرِ عمرم منتظر می‌مونم حتی اگه تمومِ دنیا بگن همه چی تموم شده! اگه قرار باشه واقعیت رو ببینم، اول از همه باید تورو از زندگیم پرت کنم بیرون چون هیچ آدمِ خری مثلِ من با یه مارِ افعی زندگی نمی‌کنه!

دستم رو از یقش جدا می‌کنه و داد می‌زنه:
-سرِ من داد نزن. می‌دونی من کیَم امیر؟ من دخترِ بزرگترین تاجرِ ایرانم! من کسیم که همه ی مردا توی حسرتِ حرف زدن با من می‌سوزن. من سارا ام! تو زندگیم حتی به خانوادمم محبت نکردم. اما برای تو از همه چیزم گذشتم! حتی از غروری که از تمومِ حرکاتم می‌بارید. حالا تو فکر کردی به همین آسونی بیخیال می‌شم؟ آره؟؟

حسِ انزجار همه ی وجودم رو میگیره و انگار امشب هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم. چه فرقی می‌کنه؟ بذار هرچیزی که به زور بهم داده رو ازم بگیره! مگه من بهشون احتیاج دارم؟

دستم رو توی جیبم می‌کنم و دستِ کلیدِ خونه و شرکت رو بیرون می‌کشم. هر دو رو روی میز پرت می‌کنم و می‌گم:
-همه ی اینا مفتِ چنگت؛ هیچ کدومش رو نمی‌خوام!

اون سکوت کرده و حرفی نمی‌زنه! پوزخندی می‌زنم و آخرین تیرم رو به سمتِ قلبش نشونه می‌گیرم!
-ازت متنفرم سارا سعادت. منتظرِ احظاریه دادگاه برای طلاق باش!

و بلافاصله بعد از حرفم، بدونِ برداشتن چیزی از خونه بیرون می‌زنم.

توی اتوبانِ خلوت با سرعت سرسام آوری رانندگی می‌کنم و به سمتِ همون خونه ی ویلاییِ دوست داشتنیم می‌رم؛ همون خونه ای که شد پر از خاطرات تلخ و در عین حال عاشقانه!

با به یاد آوردنِ خونه ای که حتی در و دیوار های خاک گرفتش، بوی عزیز ترین هام‌ رو میده نفسم‌ می‌گیره. از وقتی که رفت بیشتر از دوسه بار به اون خونه نرفتم! رفتن به اونجا فقط عذاب بود و عذاب؛ و این عذاب انگار قصدِ گرفتنِ جونم رو داشت.

دستم رو به سمتِ ضبط می‌برم و روشنش می‌کنم. آهنگی شروع به خوندن می‌کنه و من خیره به خیابون ها، به یادِ چشمای مشکی رنگش بغض می‌کنم.
“وقتی به تو فکر می‌کنم
از همه دلسرد می‌شم
تنهام توی خیابونا
از تو دارم سرد می‌شم”

شیشه ی ماشین رو پایین می‌کشم و به سوزِ سردی که توی صورتم می‌خوره توجهی نمی‌کنم.

“هیچ کس به جز خیالِ تو با من قدم‌نمی‌زنه
حس می‌کنم کنارمی هنوز سرت رو شونمه”

با بغض لبخند می‌زنم و به صندلی کنارم نگاه می‌کنم. همیشه موقعِ رانندگی نگاهِ خیرش رو غافل گیر می‌کردم. کاش بود و من باز هم بهش می‌گفتم “من و خوردیا، اینقدر نگام نکن تصادف می‌کنیم”

چیزی توی گلوم می‌جوشه و انگار قصد داره نفسم رو بگیره. دستم رو به سمتِ گلوم می‌برم و چنگ می‌زنم.

“لحظه به لحظه ی بودنِ با تورو دوره کردم
من خدارم خسته کردم
تنها نشستم و عکساتو غرق گریه کردم
دیگه روبه مرگم…
بگو برمی‌گردم، بگو برمی‌گردم”

گاهی وقتا، یه سری آهنگا، جوری حرفِ دلت رو می‌زنند که فقط دوست داری با اون آهنگ ساعت ها گریه کنی. گریه کنی و گریه کنی؛ اونقدر که فقط خالی بشی و دیگه از شدت بغض گلو درد نگیری؛ دیگه تا ساعت ها خیابون های شهر رو به تنهایی شب گردی نکنی؛ دیگه بابا بابا گفتنای بچه های دیگه رو نبینی و دلت صدای دختر کوچولوت رو نخواد؛ دیگه با حسرت به دست های قفل شده ی زوج های عاشق نگاه نکنی و آه نکشی.

“شبا با گریه می‌خوابم، به بالشت مشت می‌کوبم
نمی‌دونی چقدر سخته که مجبورم بگم خوبم
هزار سال بگذره بازم، تنم بویِ تورو می‌ده
دروغه هیچ کسی هرگز….”

نمی‌دونم چقدر آبِ گلوم رو قورت می‌دم تا بغضِ سمجِ لعنتیم شکسته نشه! آخه من مردم؛ مرد که گریه نمی‌کنه. فقط نمید‌ونم چرا این مرد، وقتی به بهشت زهرا میره و اون سنگ قبر رو می‌بینه مرد بودنش رو فراموش می‌کنه.

بازگشت_به_زمان_حال

بلاخره با نورِ فلشی که توی صورتمون زده میشه به خودمون میایم. صدای آرزو رو می‌شنوم که با ذوق می‌گه:
-وای این عکس عالی شد.

به سمتِ آرزوی ذوق زده برمیگردم و میبینم که گوشیش رو جلوی صورتش گرفته و صفحش رو نگاه میکنه. سرش رو بالا میاره و خطاب به من میگه:
-عمرا اگه این عکس و بدم بهت، خیلی خوشگل شد عوضی!

و بعد صدای گریه کردن از خودش در میاره و به بازوی آرمان مشت میکوبه.
-نگاه کن آرمان، از امیر یکم یاد بگیر.‌ منم از این عکس خوشگلا میخواام.

من و امیر بعد از نگاهی معنی دار بهم دیگه، میخندیم و همزمان و یکصدا میگیم:
-حسوود!

آرزو چشم غره ای به هر دومون میره و به مادر جون میگه:
-سوسن جون عروست از اون عروس هفت خطاس، از اونا که تورو میفروشه به بقیه؛ خلاصه حواست و جمع کن.

کوسن مبل رو بر میدارم و بالا میارم. با صدای جیغ مانندی میگم:
-گمشو آرزو، فقط گمشو..

میخنده و کنارِ آرمان روی مبل میشینه؛ همزمان میگه:
-جیغ جیغویی بیش نیستی!
-باشه تو راس میگی حالا پاشو بیا چند تا عکس بگیر.

نسارو از دستِ مادر جون میگیرم تا با امیر و نسا عکس بگیرم، و فکر میکنم این عکس، اولین عکسِ سه نفره ی ما باشه؛ اولین عکسِ سه نفره ای که خبر نداشتم روزی تنها یادگاریِ من از این خانواده ی کوچیک و دوست داشتنی میشه.

وقتی نوبت به کادو دادن میرسه، من حواسم به هیچ جا نیست و فقط دوست دارم بدونم کادوی امیر چیه. اونقدری حواسم نیست که حتی نمیفهمم بقیه چه کادویی میدن و چی میگن.

وقتی که کادو دادنِ بقیه تموم میشه من نامحسوس و از گوشه ی چشم به امیر نگاه میکنم و منتظرم؛ خب آخه کی باورش میشه که من تا به حال از مردی که نزدیک به یک ساله همسرشم هیچ کادویی نگرفتم‌ و همین موضوع کمی عقده ایم کرده؟

وقتی که دست توی جیبش میکنه و جعبه ای رو بیرون میاره، قلبم به شدت میکوبه. حالا دیگه خجالت رو کنار گذاشتم و مستقیم نگاهش میکنم. درِ جعبه ی باز شده رو جلوم میگیره و میگه:
-اینم کادو کوچیکه ی من!

صدای دست زدن ها بلند میشه و آرزو سوت میزنه؛ من اما، بدونِ اینکه به منظورِ حرفش فکر کنم با چشم هایی ستاره بارون، به زنجیرِ طلا سفیدی که توی جعبه ی مخملیه قرمز رنگ، به زیباییِ هرچه تمام تر خودنمایی میکنه نگاه میکنم.

با شوقی وصف ناپذیر که تویِ قلبم به وجود اومده، دستم رو دراز میکنم و جعبه رو میگیرم. زنجیر رو از جعبه بیرون میارم و به قلبم های پیوند خورده ی زنجیر نگاه میکنم؛ دو قلب پیوند خورده ای که یکی بزرگتر و دیگری کوچیک تره و وسطِ زنجیر وصل شده.

لبم رو از ترس اینکه از خوشحالیه زیاد جیغ نزنم گاز میگیرم و به امیر نگاه میکنم؛ به امیری که مهربون بودن و مهربونی کردن عجیب بهش میاد.

زنجیر رو جلوی صورتش میگیرم تا خودش برام ببنده. پشتم رو که بهش میکنم، نگاهم به چشم های مهربون ترین دخترِ دنیا گره میخوره! آرزو بهترین خواهرِ دنیاست؛ این رو خودش میدونه؟

خیره به چشم های شیطونِ آرزو، سردیِ گردنبد رو حس میکنم و لبم رو گاز میگیرم. باز هم صدای دست زدن بلند میشه و من به سختی جلوی خودم رو میگیرم تا به آغوشِ امیر پناه نبرم و دلتنگیم رو رفع نکنم.

دستش که پشتِ گردنم رو لمس میکنه، لرزی توی تنم میشه و لذتی غیر قابل وصف همه ی وجودم رو میگیره. برمیگردم و نگاهش میکنم. خیره به چشماش لب میزنم:
-دوستت دارم!

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن