آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت ششم

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

در حالی که هنوز میخندم، بریده بریده میگم:
_یجوری با اون بچه… حرف میزنی… انگار اون میفهمه… تو چی میگی.

شونه ای بالا میندازه و با چشمک میزنه:
_تو نفهمی به مامانش رفته بچم.

روی مبل میشینم و با ته خنده ای که هنوزم توی صدام مشخصه میگم:
_خیلی پررویی!
_توام خیلی خوشگلی.

بهت زده از حرفی که به یکباره میشنوم، سرم رو بالا میگیرم و نگاهش میکنم! اون با حالت بامزه ای سرش رو میخارونه و میگه:
_آآآ..خب چیکار کنم؟ خوشگلی دیگه.

قیافش به قدری بامزه شده که حرفش رو فراموش میکنم و میزنم زیر خنده!

اون رو به نسا میگه:
_بابایی نگاه کن. مامانت عقل نداره الکی میخنده.

کوسن مبل رو برمیدارم و با خنده میگم:
_میری یا با همین بزنمت؟

عقب عقب میره و میگه:
_والا من که از خدامه برم؛ منتها دخملم عروسکش رو میخواد.
_عروسکاش تو اتاقشه. اونجارو بگرد.

لپ نسارو بوس میکنه و به من چشمک میزنه؛ خطاب به نسا میگه:
_بلاخره مامانت به یه دردی خوردا.

دستم رو برای پرت کردن کوسن بالا میبرم که با سرعت به سمت اتاق میره و باعث خنده ی دوباره ام میشه.

از روی مبل بلند میشم تا برای عصرونه چیزی درست کنم.

از روزی که از خرید برگشتیم، بارها به حرف آخری که امیر زد فکر کردم و هربار به یک نتیجه رسیدم؛ به این که حق با امیره و من باید با اون اتفاق کنار بیام؛ وگرنه تا آخر عمرم، یادآوریه اون شب، لحظات خوش زندگیم رو ازم میگیره و باعث عذابم‌ میشه!

قبل از اینکه وارد آشپزخونه بشم، لحظه ای نگاهم به پیانوی گوشه ی سالن می افته! سرجام می ایستم و اینبار کنجکاوی به تردیدم غلبه میکنه و به سمتش میرم.

دستم رو با تردید جلو میبرم و روی کلاویه ها میکشم؛ خاطرات جلوی چشمام جون‌میگیرن و من به یاد میارم که مازیار بارها سعی کرد بهم پیانو زدن یاد بده و من اونقدر شیطون و بازیگوش بودم که هیچی نمیفهمیدم! یه دختر ۱۲ ساله ی حواسپرت و بامزه؛ مازیار اون موقع ۱۸ ساله بود و تنها دوستم محسوب میشد.

پشت پیانو میشینم و برگه هایی که روی پیانو گذاشته شده رو برمیدارم و نگاه میکنم. چیزی سر نمیارم؛ کمی برگه ها رو زیر و رو میکنم و دوباره سرجاش میذارم.

انگشتای کشیده و ظریفم رو روی کلاویه ها میذارم؛ قبل از اینکه انگشتام رو فشار بدم دستای کسی از پشت سر روی دستام میشینه! بوی عطرش که توی بینیم میپیچه، برعکس یک سال و چندماه گذشته، حسی خوبی رو بهم تزریق میکنه!

دستم رو به آرومی روی کلاویه ها هدایت میکنه و کنار گوشم میگه:
_نگاه کن؛ باید اینجوری دستت و بذاری؛ بلدی بزنی؟

نفس های داغش که توی گوشم پخش میشه قلبم به شدت میکوبه و کمی هول میشم:
_آآ.. نه زیاد.
_میخوای یادت بدم؟

سرم رو کمی کج میکنم تا بتونم نگاهش کنم! فاصله ی صورتامون به پنج انگشت هم نمیرسه؛ قلبم با شدت بیشتری خودش رو به قفسه ی سینم میکوبه و من خیره به موژه های بلندش به آرومی سرم رو تکون میدم.

صاف می ایسته و میگه:
_پس بلند شو یه صندلی بیار اینجا بشین.

به آرومی از جام بلند میشم و اون به جای من میشینه؛ با قدم های که نامحسوس میلرزن به سمت اتاق نسا میرم.

درِ اتاق رو باز میکنم و نگاهم رو به سمت تختش میچرخونم؛ روی تخت صورتی رنگش‌ به خواب رفته! نسایی که فقط توی بغل من به خواب میرفت حالا انگار به امیر هم عادت کرده.

صندلی چوبی رو از توی اتاق نسا برمیدارم و بیرون میام! به سمت امیر میرم و قبل از اینکه بهش برسم میگم:
_حالا چیزیم بلدی؟

از کوبش بی امان قلبم خبری نیست و کمی آروم ترم؛ اون صورتش رو به طرفم برمیگردونه و شونه ای بالا میندازه:
_اِی.. تا حدودی!
_خب یکم بزن ببینم..

بهش میرسم و صندلیم رو کنار صندلیش میذارم؛ اون ابروهاش رو به حالت با مزه ای بالا میده و میگه:
_آآآ… خب باشه؛ بشین ببین چه میکنم.

روی صندلی میشینم و منتظر نگاهش میکنم؛ اون دو دستش رو روی کلاویه ها میذاره و به آرومی شروع به زدن میکنه.

اولش فکر میکنم فقط میخواد بزنه؛ اما وقتی با صدای مردونه و گیراش شروع به خوندن میکنه فرضیاتم بهم میخوره.

نگاهم رو به چشمای بستش میدوزم و آهنگی رو که میخونه با جون و دل گوش میکنم.

“من و جون پناهه خودت کن برو
بذار پایِ این آرزوم وایسم
به هرکی بهت گفت ازت رد شده
قسم‌ میخورم من خودم خواستم”

به یاد میارم که قبل تر ها، وقتی که تازه نسبت به امیر حس هایی پیدا کرده بودم این آهنگ رو گوش میکردم!

“من و جون پناهه خودت کن برو
من از زخم هایی که خوردم پرم
تو باید از این پله بالا بری
تو بالا نری من زمین میخورم”

بغضی گلوم رو چنگ میزنه و خاطرات ناجوانمردانه هجوم میارن! به یاد میارم که امیر اون روز ها فقط و فقط چشمش نگار رو میدید و من فقط یه دختر ۱۸ ساله ی شیطون و تخس بودم! همین، فقط همین!

“درست لحظه ای که تو باید بری
اسیر یه احساس مبهم شدیم
ببین بعده یک عمر پرپر زدن
چه جایِ بدی عاشق هم شدیم”

نگاهم رو به نیمرخ جذابش میدوزم و به یاد میارم که وقتی جلویِ همه ی بچه های اکیپ اعلام کرد که قراره با دختر عموش نامزد کنه، من شکستم! نابود شدم و حتی قطره ای اشک نریختم. همه ی اشک های نریختم رو توی سیاه چال قلبم، مثله غده ای چرکین تلمبار کردم و فرار کردم! از این کشور رفتم و وقتی برگشتم همه چیز بدتر شد! امیر به بدترین شکل ممکن وارد زندگیم شد و روزگارم رو جهنم کرد.

“برای تو مردن شده آرزوم
یه حقی که من دارم از زندگیم
نگاه کن تو این برزخ لعنتی
چه مرگی طلبکارم از زندگی”

همچنان نگاهم روی نیمرخ مردونش ثابت مونده و انگار آهنگ تموم شده!

چشمای بستش رو باز میکنه و صورتش رو برمیگردونه؛ قبل از اینکه دهنم رو برای تشویقش باز کنم و صدای خوش آهنگش رو تحسین کنم، زنگ‌گوشیم به صدا در میاد.

همچنان خیره توی چشمای امیری که این روزا کمی خوش اخلاق تر شده، از جام بلند میشم و با معذرت خواهیه کوتاهی به سمت مبل میرم.

گوشی رو از روی مبل برمیدارم و به صفحش نگاه میکنم؛ با دیدن اسم مازیار لبخندی روی لب هام شکل میگیره؛ انگشتم رو روی فلش سبز رنگ میکشم و گوشی رو به گوشم میچسبونم؛ قبل از اینکه حرفی بزنه با صدایی شاد و پر انرژی میگم:
_جانم؟

به یکباره، با شنیدن صدای لرزون مازیار، لبخند روی لب هام میماسه:
_ندا..بیا.. بیا اینجا.. مامان..

حس میکنم قلبم از جا کنده میشه و من حتی نمیخوام به چیزی که حدس میزنم فکر کنم.

دسته یخ زدم رو به مبل میگیرم تا از افتادنم جلو گیری کنم؛ با ته مونده ی انرژی به سختی میگم:
_چی..شده..مازیار؟

با صدای هق هق مردونه ای که توی گوشم میپیچه، حس میکنم دنیا روی سرم خراب میشه؛ گوشی از توی دستم سر میخوره و از صدایی که ایجاد میکنه، میفهمم که روی سرامیک ها افتاده.

دست راستم محکم روی دهنم میشینه و چشمای درشت شده و بهت زدم رو به اطرافم میچرخونم؛ چیزی گلوم رو فشار میده و انگار قصد سوراخ کردنش رو داره. بدنم به وضوح میلرزه و حس میکنم فاصله ای تا سقوط ندارم.

امیر رو روبه روم میبینم و لمس دستاش رو روی بازوهام حس میکنم. تکونم میده و صدام میکنه! من نمیفهمم و فقط دنبال دلیلی برای گریه های مازیار میگردم! گریه هاش به خاله که ربط نداشت، داشت؟

کسی به شدت تکونم میده و من همچنان، مات و مبهوت، با چشم هایی گرد شده فقط و فقط نگاه میکنم.

به یکباره، سمته چپه صورتم میسوزه و انگار از جایی به بیرون پرت میشم؛ صداها واضح میشه و بغض باز هم خودش رو نشون میده:
_امیر..
_چیشده؟ چیشده ندا؟

نمیفهمم چی میشه اما به شدت بغضم میشکنه و اشکام سیل آسا روی گونه هام فرو میان؛ صدای بلند گریم همه ی خونه رو میگیره و من حس میکنم هیچ جوره نمیتونم آروم بشم. دستم رو روی سرم میذارم و هق میزنم.

به یکباره توی آغوش نرمی فرو میرم؛ صدای جیغم بلند تر میشه و به سینه ی امیر مشت میکوبم:
_امیر دیدی بدبخت شدم؟ دیدی تنها شدم؟

اون روی موهام رو نوازش میکنه و من انگار دارم دیوونه میشم. انگار بزرگترین پشتوانم رو از دست دادم!

(امیر)

روی مبلی میشینم و به نسایی که توی بغلم به خواب رفته نگاه میکنم؛ انگشت شستم رو به آرومی روی پوست نرمش میکشم و پر از حس های لذت بخش و خوب میشم.

سرم رو که بالا میارم، ندایی رو میبینم که روی مبلی تویِ این خونه ی بزرگ و ویلایی نشسته و شوکه و ماتم زده به زمین خیره شده. لباس های سیاهی که تنش کرده روی اعصابم خط میکشه! سیاه اصلا بهش نمیاد.

صدای شیون و گریه اعصابم رو خراب کرده؛ کاش میشد هرچه زودتر از اینجا بریم؛ از نگاه ها و دلواپسی های پسر خاله ی ندا اصلا خوشم نمیاد!

نگاهم رو با کلافگی از ندای ماتم زده میگیرم و به درِسالن نگاه میکنم؛ با دیدن آرزو که وارد سالن میشه، لبخند محوی روی لبم میشینه؛ هرچند دیر اما بلاخره اومد.

از جام بلند میشم و به سمتش میرم؛ توی شلوغیِ خونه سرش رو میچرخونه و به دنبالمون میگرده؛ نگاهش که روی من قفل میشه ، قدم برمیداره و به سمتم میاد.

به هم که میرسیم بدون اینکه سلام کنه میپرسه:
_ندا کجاست؟
_علیک سلام! اونجاس؛ اون طرف خونه.

سرش رو تکون میده و جلو تر میاد؛ نسارو از دستم میگیره و میگه:
_ناناز من چقدرم خوشگل خوابیده.

همینطور که قربون صدقه ی نسا میره، میگم:
_آرزو..

سرش رو بلند میکنه و نگاهی کوتاه به چشمام میندازه؛ هنوز هم ازم دلگیره‌ و تمام حرکاتش این دلگیری رو نشون میدن:
_مرسی که اومدی.
_برای دوستِ خودم اومدم؛ احتیاج به تشکر ‌نیست..

با تموم شدن حرفش، بدون اینکه اجازه ی حرف دیگه ای رو بهم بده به سمت ندا میره.

باز هم گوشه ای از این سالن بزرگ میشینم و تمام حواسم رو به ندایی میدم که آرزو سعی میکنه باهاش حرف بزنه و از اون حال درش بیاره.

به غیر از امروز که توی خونه گریه کرد؛ از وقتی پاش رو اینجا گذاشت یه قطره اشکم نریخت.

حسی‌که به ندا دارم رو نمیفهمم؛ ندا برام ‌مثلِ یک دختر بچه ی تنها و مظلومه که انگار هیچ کس رو نداره؛ انگار من تنها پشتوانه ی اونم و دلم‌ نمیخواد حتی ذره ای احساس تنهایی کنه!

خیره به زمین، توی افکارم غوطه ورم که با صدای جیغ بلندی از جام میپرم.

به سرعت سرم رو به طرف ندا برمیگردونم و میبینم که از جاش بلند شده و با صورتی رنگ پریده به زنی که روبه روش ایستاده نگاه میکنه.

اون زن به طرف درِ سالن اشاره میکنه و میگه:
_از خونه ی مادرِ من گمشو بیرون!

ندا همچنان نگاهش میکنه و هیچ کاری نمیکنه؛ قدم برمیدارم و با سرعت به سمتشون میرم؛ با چیزی که میشنوم مسخ شده و بهت زده به همون زن نگاه میکنم و سر جام می ایستم:
_دختره ی عوضی اومدی اینجا که بچه ی حروم زادت و نشون بدی؟ گمشو بیرون آشغال!

متوجه هستم که همه، بهت زده و متعجب به این صحنه نگاه میکنند! من‌ اما انگار روح از تنم جدا شده و حتی نمیتونم قدم از قدم بردارم:
_مادرِ من بخاطره کثافت کاریای تو سکته کرد و به این حال و روز افتاد! حالا اومدی اینجا که چی؟

حدس اینکه این زن، دختر خاله ی ندائه کار سختی نیست؛ دختر خاله ای که یکبار ندا بهم گفت اصلا از هم دیگه خوشمون نمیاد..

مازیار به سمت همون زن میره و بازوش رو میگیره و به عقب میکشه؛ با صدایی عصبی میگه:
_بسِ مریم! بیا برو آبرو نذاشتی برامون..

اون تقلا میکنه تا بازوش رو بیرون بکشه:
_این عوضی رو از خونه ی مادرِ من پرت کن بیرون مازیار..
_خانوم حرفِ دهنت و بفهم؛ هیچی نمیگم دلیل نمیشه هرچی لیاقته خودته بارِ بقیه کنی؛ ندا جمع کن بریم..

صدای آرزو که بلند میشه؛ انگار تازه یادم به ندا میفته و نگرانی همه ی وجودم رو میگیره؛ نگاهش میکنم؛ اشکهاش بی وقفه روی صورتش روون شدن و بدنش به شدت میلرزه؛ درک‌اینکه الان داره بدترین حس هارو تجربه میکنه کارِ سختی نیست! دلم برای دردی که میکشه مچاله میشه و به شدت دوست دارم تویِ بغلم بگیرمش تا آروم بشه.

با قدم هایی محکم به سمتش میرم و بازوش رو میگیرم؛ باز هم صدای اون زن روی اعصابم خط میکشه:
_تو همونی که با هم این توله رو پس انداختین؟

اینبار نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و با نگاه بدی که به سمتش میندازم میگم:
_عقده هاتو یه جای دیگه نشون بده بدبخت؛ بریم ندا..

دستم رو دور شونه هاش میندازم و به سمت در میبرمش! مثله موجودی ضعیف توی بغلم میلرزه و هق هق میکنه. کنار گوشش میگم:
_هیش الان میریم؛ آروم باش.

به لباسم چنگ میزنه و با گریه میگه:
_امیر.. امیر.. به بچه ی من.. گفت.. حروم زا..

میپرسم وسط حرفش و میگم:
_بسِ؛ الان میریم تموم میشه!

صدای پچ پچ های بقیه رو میشنوم و توجه نمیکنم؛ اما ندا انگار خجالت میکشه، چون سرش رو توی سینم قایم میکنه و هق میزنه!

وارد باغ که میشیم به آرزو میگم:
_ماشین با خودت آوردی؟
_نه..
_پس تو ماشین منتظر باش تا من و ندا بیایم؛ اینم سویچ..

ریموت رو به سمتش میگیرم و منتظر میشم تا بره؛ کمی که فاصله میگیره شونه های ندا رو میگیرم و به طرف خودم برش میگردونم.

سرش رو بالا میاره و نگاهم میکنه؛با دیدن مژه های خیس و فر خورده و چشمای قرمزش انگار چیزی توی سینم تکون میخوره!

نگاه مظلوم و اشک بارش قلبم رو به درد میاره؛ دستم رو دو طرف صورتش میذارم و میگم:
_الان که دیگه تموم شد؛ چرا گریه میکنی آخه؟
_ندیدی چی گفت؟ ندیدی به بچه ی من چی گفت؟ ندیدی آبروم رو برد؟ ندیدی..

هق هق گریش نمیذاره بیشتر از این حرف بزنه؛ گریه ی مظلومانش اعصابم رو تحریک میکنه و بدن نحیفش به شدت توی بغلم کشیده میشه!

سرش رو به سینم میچسبونم و کنار گوشش میگم:
_نباید بذاری هرچی میخوان بگن؛ باید جلوشون بایستی و حرفت رو بزنی؛ باشه ندا؟

اون همچنان میلرزه و گریه میکنه؛ سرم رو که بلند میکنم، مازیار رو میبینم که توی ایوون ایستاده و نگاهمون میکنه! ناخودآگاه، بدون اینکه خودم بخوام ندا رو بیشتر به خودم میچسبونم و رویِ موهاش رو میبوسم:
_امیر.. من و از اینجا.. ببر..
_باشه! باشه بریم.

_________________
پ.ن: شبم ۲پارت دیگه داریم

به سمت خونه میرونم و تمام حواسم رو به رانندگیم میدم؛ آرزو صندلی عقب نشسته و نسا همچنان توی بغلش به خوابِ عمیقی فرو رفته.

نگاه کوتاهی به ندا که کنارم نشسته میندازم؛ نگاهش رو به خیابون ها دوخته و حرفی نمیزنه؛ با خودم فکر میکنم همین که دیگه گریه نمیکنه و آرومه کافیه!

از توی آینه به آرزو نگاه میکنم و میگم:
_امروز جایی کار داری؟
_نه چطور؟

نگاه دوباره ای به ندا میندازم و میگم:
_واسه ی اینکه امروز بیای خونمون و حواست به نسا باشه.
_آها؛ نه کار خاصی ندارم.

حرف دیگه ای نمیزنم و به سمت خونه میرم.

صدای گوشی ندا بلند میشه و انگار اصلا حواسش نیست؛ چند ثانیه بعد میگم:
_ندا؛ گوشیت زنگ میخوره..

باز هم بی اهمیته؛ نفسم رو فوت میکنم و چیز دیگه ای نمیگم؛ صدای گوشیش قطع میشه و دوباره به صدا در میاد! اینبار هم اهمیت نمیده! با صدایی که کمی بلند تر شده میگم:
_چرا گوشیت و جواب نمیدی؟

بلاخره نگاهش رو از منظره ی بیرون میگیره و با نگاه کوتاهی به چشمام، گوشیش از کیفش بیرون میکشه؛ نمیدونم کی پشت تلفنه که وقتی جواب میده صداش میلرزه:
_ب..بله؟
_…
_خوبم..

نگاهش میکنم‌ و لب میزنم”کیه؟”‌ ؛ اون اهمیت نمیده و به کسی که پشته خطه میگه:
_چی بگم؟ مگه چجوری حرف میزنم؟ خواهرت هرچی خواست گفت توام فقط وایسادی نگاش کردی.

مازیار پشت خطِ و این موضوع به شدت اذیتم میکنه؛ نمیدونم چرا اما اصلا حسِ خوبی نسبت بهش ندارم؛ شاید بخاطره اینکه بیش از اندازه به ندا اهمیت میده! اما خب مگه ندا چه اهمیتی برای من داره؟:
_با قربون صدقه ها و ببخشیدا و حرفای قشنگت خر نمیشم مازیار؛ توقع داشتم بزنی تو دهنت خواهرت چون اونقدری که من برای تو خواهری کردم اون نکرده..

با شنیدن صدای بغض آلودش ناخودآگاه مشتم رو پر میکنم و به فرمون میکوبم؛ پام رو روی ترمز فشار میدم و صدای جیغ لاستیک ها بلند میشه.

دستم رو به طرفش دراز میکنم و با صدایی بلند و عصبی میگم:
_بده من گوشی رو..

اون با چشمایی پر از اشک، بهت زده و ترسیده نگاهم میکنه! من حس میکنم کوره ی آتیشم و نبض شقیقه ام به شدت میکوبه؛ بلند تر داد میزنم:
_گفتم بدش به من!

صدای گریه ی نسا بلند میشه و پشت بندش آرزو اعتراض میکنه:
_دعواهاتون رو ببرین یه جایِ دیگه! بچه زهرش ترکید..

ندا با ترس گوشی رو به سمتم میگیره؛ گوشی رو از دستش چنگ میزنم و به گوشم میچسبونم؛ با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزه میگم:
_بار آخری باشه که به زنِ من زنگ میزنی! چه تو، چه اون خواهرت، بخواین یه بار دیگه باعث اذیت و آزار زن و بچه ی من بشین، به جرم مزاحمت ازشون شکایت میکنم.

بدون اینکه اجازه ی حرفی بهش بدم، گوشی رو قطع میکنم و روی پای نسا میندازمش!

دستم رو به سمت اولین دکمه ی لباسم میبرم و بازش میکنم؛ فایده ای نداره؛ به شدت گرممه و حس میکنم هوایِ ماشین، جایی برای نفس کشیدن نداره.

از ماشین پیاده میشم و در رو به شدت بهم میکوبم.

به بدنه ی ماشین تکیه میدم و انگشت شست و اشارم رو روی پلکام فشار میدم! دقیقا نمیدونم برای چی اینقدر بهم ریختم! از اینکه ندا به مازیار گفت قربون صدقم میری و حرفای قشنگ میزنی یا از اینکه باز هم با حرفای مازیار بغض کرد!

حضور کسی رو کنارم حس میکنم؛ سرم رو برمیگردونم و نگاهم، توی نگاه مظلومش قفل میشه! رنگ پریده تر از همیشه ست؛ چشماش، هنوزم متورم و سرخه و لب هاش هیچ رنگی نداره! با این حال اعتراف میکنم که چهرش، مثل همیشه دوست داشتنیه.

به سختی، اخمی بین ابروهام میشونم و با جدیت، سرم‌رو به معنیه چیه تکون میدم! اون سرش رو پایین میندازه و با مظلومیت میگه:
_امروز.. خیلی اذیت شدی!

امروز، برای بارِ دوم، حس میکنم چیزی تویِ سینم تکون میخوره و انگار عصبانیتم رنگ میبازه؛ لبخند محوی روی لبم میشونم و موهای جلوی صورتش رو کنار میزنم:
_ببینمت..

سرش رو که بالا میاره میگم:
_اگه من اذیت شدم، پس تو خیلی اذیت شدی! هم بخاطر خالت.. هم بخاطر اون حرفا!

کمی مکث میکنم و میگم:
_ولی خب میدونی.. دختری که جلویِ من ایستاده، قوی ترین دختریِ که تویِ عمرم دیدم! مگه نه؟

نگاه گیجش رو روونه ی چشمام میکنه و لبخندم پر رنگ تر میشه؛ انگشت شستم رو روی گونش میکشم و میگم:
_تو قوی ترین مادر و همسرِ دنیایی! الکی هم گریه نمیکنی؛ درسته؟!

سرش رو به آرومی تکون میده:
_پس اگه دوباره ببینم بخاطرِ حرفای مسخره ی این و اون گریه میکنی، من میدونم و شما!

امروز، برای بارِ دوم، حس میکنم چیزی تویِ سینم تکون میخوره و انگار نمیتونم جلوی لبخند رو بگیرم! موهای جلوی صورتش رو کنار میزنم و میگم:
_ببینمت..

سرش رو که بالا میاره میگم:
_اگه من اذیت شدم، پس تو خیلی اذیت شدی! هم بخاطر خالت.. هم بخاطر اون حرفا!

کمی مکث میکنم و میگم:
_ولی خب میدونی.. دختری که جلویِ من ایستاده، قوی ترین دختریِ که تویِ عمرم دیدم! مگه نه؟

نگاه گیجش رو روونه ی چشمام میکنه و لبخندم پر رنگ تر میشه؛ انگشت شستم رو روی گونش میکشم و میگم:
_تو قوی ترین مادر و همسرِ دنیایی! الکی هم گریه نمیکنی؛ درسته؟!

سرش رو به آرومی تکون میده:
_پس اگه دوباره ببینم بخاطرِ حرفای مسخره ی این و اون گریه میکنی، من میدونم و شما!

نمیدونم چی میشه که اخم میکنه و کمی فاصله میگیره؛ از تغییر رفتار عجیبش متعجب میشم و میگم:
_ندا..

اون لب هاش رو روی هم فشار میده و با همون نگاه لعنتی میگه:
_تو.. تو حق نداشتی با مازیار اونطوری حرف بزنی!

به یکباره داغ میشم! بهت زده نگاهش میکنم و حس بدی همه ی وجودم رو میگیره؛ درک نمیکنم؛ من نگاه لعنتیش رو درک نمیکنم؛ من رفتارهای ضد و نقیضش رو درک نمیکنم؛ من اصلا دختری که روبه روم ایستاده رو نمیفهمم.. اون دقیقا چی میخواد؟ دقیقا مشکلش چیه و چرا دوست داره آزار بده؟

تک خنده ام پر از تلخیه و میدونم که میفهمه:
_من شوهرتم ندا..میفهمی؟

خیره توی چشمام هیچی نمیگه و انگار کلافست! رفتارش نه، بلکه نگاهش این کلافگی رو نشون میده!

گاهی دلم میخواد از دست دختر پر رمز و رازی که روبه روم ایستاده سرم رو به دیوار بکوبم! اونقدر شناختن این دختر سخته که انگار از توان من خارجه!

سکوته طولانیش اذیتم میکنه و مجبورم میکنه که صداش بزنم:
_ندا..

چشماش رو روی هم فشار میده و انگار از چیزی به شدت اذیت میشه:
_بهتره.. بریم!

پشت به من به سمت درِ ماشین میره! دستام از عصبانیت مشت میشن و اعتراف میکنم که انگیزه ی کشتنش رو دارم! اما فقط و فقط بخاطره نگاه مظلومش حتی ذره ای حرف نمیزنم که این نگاه مظلوم هیچ سنخیتی با این رفتار سرد و منزجر کننده نداره!

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن