آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت نهم

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

از پشت روی تخت می‌فتم و به ثانیه نمی‌کشه که امیر پاهاش رو دو طرفِ بدنم روی تخت می‌ذاره و توی صورتم خم می‌شه.

با تعجب به صورت خبیثش نگاه می‌کنم و آب دهنم رو قورت می‌دم. نگاه اون پر از خنده و شیطنته و سعی می‌کنه جلوی خندش رو بگیره.
_اینجوری به شوهرت صبح بخیر میگی؟

گنگ و متعجب نگاهش می‌کنم که می‌گه:
_نه تو انگار هیچی بلد نیستی خودم باید بهت یاد بدم که چجوری صبح بخیر میگن!

و بلافاصله بعد از حرفش، سرش رو پایین میاره و لب هاش رو روی لب هام می‌ذاره.

بهت زده به صورتِ آروم و چشم های بستش نگاه می‌کنم. اون بعد از بوسه ای گرم و خواستنی، نفسی عمیق می‌کشه و لب هاش رو از روی لب هام برمی‌داره.

وقتی که سرش رو از سرم فاصله میده و با حالتی خواستنی نگاهم می‌کنه، برعکس همیشه با گستاخی توی چشماش زل می‌زنم و با نفس نفس می‌گم:
_من و نبوس! دیگه من و نبوس.

انگار حرفم به مذاقش خوش نمیاد که باز هم لباش رو روی لبام می‌ذاره و اینبار با شدت بیشتری می‌بوسه. قلبم با هیجان به قفسه ی سینم می‌کوبه و نفس نفس زدن هام بیشتر می‌شه.

وقتی که به آرومی ازم فاصله می‌گیره، دستش رو بالا میاره و انگشت شستش رو روی لبم می‌کشه؛ با لحنی جدی و خاص می‌گه:
_دوست دارم ببوسم، به تو چه؟!
_تو حق نداری..
_حق ندارم چی؟ چند ماه خودم رو الکی محروم کردم بخاطرِ اینکه اذیت نشی! اما حالا دارم خودم اذیت میشم ندا. می‌فهمی؟!

دلم از صدای مظلوم و شیداش هری پایین می‌ریزه! به صورت بهت زده ام لبخندِ مهربونی می‌زنه در حالی که از روم بلند می‌شه میگه:
_نسا توی سالنه؛ نگهش می‌دارم تا کارات رو بکنی و وسایلت رو جمع کنی. واسه ساعت ۳ظهر پرواز داریم.

با یادآوریه اینکه قراره به تهران برگردیم هم خوشحال می‌شم و هم ناراحت.

ناراحت می‌شم چون دیگه قرار نیست وقتی دلم پره به حرم برم و خودم رو خالی کنم و خوش حالم می‌شم بخاطر اینکه قراره بعد از چند روز به خونمون برگردیم. خونه ای که برای من حکمِ بهشت رو داره.

درِ خونه رو با کلید باز می‌کنم و درحالی که چمدونم رو دنبالم می‌کشم‌ وارد سالن می‌شم.

چراغ های سالن رو روشن می‌کنم و نگاهم رو دورتادورِ خونه می‌چرخونم. چشمام رو می‌بندم و نفسِ عمیقی می‌کشم؛ این خونه بویِ زندگی می‌ده و من اینجارو با هیچ جا عوض نمی‌کنم.

با شنیدنِ صدای گوشیم چشمام رو باز می‌کنم و گوشیم رو از کیفم بیرون می‌کشم. اسمِ آرزو روکه روی صفحه گوشی می‌بینم، یادم می‌افته که قرار بود بهش زنگ بزنم و به کل فراموش کردم.

انگشتم رو روی فلش سبز رنگ می‌کشم و گوشی رو به گوشم می‌چسبونم. بی توجه به امیری که همراه با نسا وارد سالن می‌شه به سمتِ اتاقم می‌رم و همزمان به آرزوی پشتِ خط می‌گم:
-جانم؟

صدایِ شاد و سرزندش مثلِ همیشه من رو هیجان زده می‌کنه:
-سلام ندایی، خوبی؟؟

لبخندی به پهنای صورت می‌زنم و درِ اتاق رو باز می‌کنم، از صدای شاد اون من هم انرژی می‌گیرم و می‌گم:
_سلام، خوبم عزیزم، تو خوبی؟
_اوممم عالیم!

واردِ اتاق می‌شم و در رو پشتِ سرم می‌بندم. در حالی که به سمتِ تختم می‌رم، با لحنِ شیطونی می‌گم:
-چه خبر از آقاتون؟ خوش می‌گذره؟
-آره خوبه، اتفاقا برای همین زنگ زدم، فردا پایه ای همه با هم بریم بیرون؟

روی تخت می‌شینم و متعجب می‌پرسم:
-همه با هم یعنی کیا؟
-من و تو و امیر و آرمان.

می‌خندم و می‌گم:
-امیر و آرمان سایه ی همدیگه رو با تیر می‌زنن، انوقت میخوای با هم بریم بیرون؟
-اون دوتا اسکول که مهم نیستن باو، مهم من و توییم.

خندم شدت می‌گیره و با لحنِ بامزه ای می‌گم:
-چقدر تو به نامزدت ابراز احساسات می‌کنی آرزو، واقعا تحتِ تاثیر قرار گرفتم.
-اوف ندا دست رو دلم نذار که خونِ. عنتر خان شبِ خواستگاری پرو پرو برگشته به بابام می‌گه من طاقت ندارم هرچه زودتر می‌خوام عروسی بگیرم آرزو رو ببرم پیشِ خودم. آبرو واسم نذاشت به قرآن! نمی‌دونی اون شب چقدر سرخ و سفید شدم که.

از جام بلند می‌شم و در حالی که می‌خندم شالم رو از روی سرم برمیدارم، مانتوم رو روی تخت می‌اندازم و با خنده می‌گم:
-بدبخت حق داره آرزو، نزدیک به دوسالِ که تو کفت مونده. از من می‌شنوی همین الان عروسی کنین برین خونه ی خودتون تا آرمان وحشی نشده. این مردا صبرشون که تموم بشه کارِ آدمو به بیمارستان می‌کشونن گفته باشم.

صدای جیغ آرزو باعث می‌شه که گوشی رو کمی از گوشم فاصله بدم و با صدای بلند تری بخندم:
-خیلییی بیشعوری ندا. دستم بهت برسه تیکه تیکت می‌کنم.

در حالی که به جلز ولز کردن های آرزو می‌ خندم، بر می‌گردم تا از اتاق بیرون برم اما با دیدن امیر که جلوی درِ اتاق ایستاده و از خنده سرخ شده پاهام به زمین می‌چسبه.

بهت زده نگاهش می‌کنم که لبش رو گاز می‌گیره و چشمکی می‌زنه. با صدای آرومی می‌گه:
-ندا صبرِ منم داره تموم می‌شه ها. یه وقت دیدی وحشی شدم کارتو به بیمارستان کشوندم.

به یکباره خون به صورتم هجوم میاره. پشتم رو به امیر می‌کنم و در جوابِ آرزو می‌گم:
-ها؟ آها باشه.
-چی و باشه؟ یعنی دستم بهت رسید تیکه تیکت کنم؟

با حواس پرتی دست روی پیشونیم می‌ذارم و می‌گم:
-یعنی نه! نمیدونم اَه ول کن آرزو.
-وا چت شد یهو؟
-هی…

با دستی که دورِ کمرم حلقه می‌شه و سری که توی گردنم فرو میره، حرف توی دهنم می‌ماسه و بهت زده به روبه رو نگاه می‌کنم.

صدای الو الو گفتن آرزو رو می‌شنوم و در جوابش تنها می‌گم:
-آرزو… من بعدا… بهت زنگ می‌زنم.

و بلافاصله گوشی رو قطع می‌کنم و با صدای لرزونی می‌گم:
-امی…امیر، چیکار می‌کنی؟

با بوسه ای که روی گردنم می‌زنه آتیش می‌گیرم و قلبم هری پایین می‌ریزه. اون با صدای بمی کنارِ گوشم می‌گه:
-هومم… چه بوی خوبی میدی.

دستم رو روی دستش می‌ذارم و با صدایی که علنا از هیجان می‌لرزه می‌گم:
-امیر…
-جون؟

دلم می‌لرزه و انگار نفسم بند میاد. این لحنِ پر از احساس رو از کجا آورده؟ نمی‌گه من دیوونه می‌شم؟
-وسایلت رو بیار اتاقِ من. دیگه اینجا نمی‌خوابی!

سعی می‌کنم نسبت به نفسِ گرمی که به گوش و گردنم می‌خوره بی تفاوت باشم اما همچنان پر از هیجانم:
-دوست دارم تو اتاقِ خودم باشم.
-من دوست ندارم.
-از تو نظر نخواستم.

گاز ریزی که از گردنم می‌گیره، نفسم رو بند میاره. با حرص و شمرده شمرده می‌گه:
-فکر کنم نیازی نباشه نسبتم رو یادآوری کنم نه؟ زنِ من باید پیشِ من بخوابه! حله؟

با ترس سرم رو تکون می‌دم که برم می‌گردونه و عمیق و خواستنی نگاهش رو توی صورتم می‌چرخونه.

پیشونیش رو به پیشونم می‌چسبونه و با نفسی عمیق می‌گه:
-بعضی وقتا، اینقدر عصبانیم می‌کنی که دوست دارم بگیرمت و تا می‌تونم بهم دیگه بچلونمت! اصلا اینقدر ببوسمت تا نفست بالا نیاد. آخه تو چرا اینقدر سرتقی؟ چرا اینقدر اعصابم و بهم می‌ریزی؟

با چشم های که از حد معمول درشت تر شده نگاهش می‌کنم. اون خیره به چشمام به لحنی شیدا تر از همیشه می‌گه:
-چشمات و اینجوری نکن!

و بلافاصله بعد از حرفش به مدت یک ثانیه، کوتاه و آروم، اما گرم و خواستنی لبم رو می‌بوسه.

همون لحظه صدای گریه ی نسا از توی سالن بلند می‌شه. امیر با حرص می‌گه:
-پدر سوخته همش ضدِ حال می‌زنه!

و بعد با اکراه ازم فاصله می‌گیره.

کمی از خورشت قیمه ای که درست کردم رو می‌چشم و تا از طعمِ خوبش مطمئن بشم.

صدای پیامی که روی گوشیم میاد باعث می‌شه از آشپزخونه بیرون بیام و به سمتِ مبل های راحتیِ سالن برم. نگاهی به نسا که وسطِ مبل ها، روی زمین خوابوندمش می‌ندازم و می‌گم:
-مامانی قربونت بره الهی، کارام تموم بشه میام پیشت نفسم.

اون که انگار از لحنِ حرف زدنم ذوق کرده، پاهای توپولش رو توی شکمش جمع می‌کنه و می‌خنده.

گوشی رو از روی مبل برمی‌دارم و بوسه ای روی هوا برای نسا می‌فرستم. پیامی که از طرفِ امیر اومده رو باز می‌کنم و می‌خونم:
-نزدیکِ خونم، چیزی لازم نداری؟

همون لحظه صدای زنگ خونه به صدا در میاد، متعجب به صفحه ی گوشی نگاه میکنم و می‌بینم پیامی که داده مالِ یک دقیقه ی پیشه. یعنی به این سرعت به خونه رسید؟

شونه ای بالا می‌ندازم و به سمتِ آیفون میرم، اما با دیدنِ چهره ی مازیار متعجب و کمی بهت زده به صفحه ی آیفون نگاه می‌کنم.

زیرِ لب زمزمه می‌کنم:
-این اینجا چیکار می‌کنه؟

با تردید دستم رو برای باز کردنِ در جلو می‌برم. اما به یکباره پشیمون می‌شم و با خودم فکر می‌کنم که اگه امیر بفهمه مازیار رو توی خونه راه دادم ناراحت می‌شه.

شالی سرم می‌کنم و تونیکی که تنمه رو با دست صاف می‌کنم، نسا رو توی بغلم می‌گیرم و به سمتِ در میرم.

وقتی که درِ حیاط رو باز می‌کنم، می‌بینم که دستش رو توی جیبِ شلوارش کرده و پشت به در سیگار می‌کشه.

با صدای در به سمتم برمی‌گرده و با دیدنم زودتر از من میگه:
-سلام!

با ذوق لبخندی می‌زنم و سعی می‌کنم دلخوری هارو فراموش کنم.
-سلام مازیار، خوبی؟

سیگار رو زیر پاش له می‌کنه. به سمتم میاد و نسارو از بغلم می‌گیره، همزمان می‌گه:
-هی بد نیستم. تو چطوری؟
-خوبم ممنون.

نسارو توی بغلش می‌چرخونه و بوسه بارونش می‌کنه. با اینکه خیلی وقته از چهلم گذشته اما هنوزم لباس های سیاهش تنشه و این نشون میده بیش از اندازه به خاله وابسته بوده.

با لحنی بی تفاوت، تعارفی خشک و خالی می‌کنم و می‌گم:
-بیا بریم تو. اینجوری که خوب نیست.

اون انگار مایل نبودنم رو متوجه می‌شه که می‌گه:
-نه، راستش فقط اومدم ببینمت و ازت بپرسم که چرا جوابِ تلفن هام و نمی‌دی.
اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم؟

آبِ گلوم رو قورت می‌دم و نگاهم رو می‌دزدم. در جوابش چی بگم؟ بگم شوهرم حرف زدن با تورو ممنوع کرده؟ بگم چون از تو خوشش نمیاد؟

اون که سکوتم رو می‌بینه لبخندِ کجی شبیه به پوزخند می‌زنه و می‌گه:
-نگو که اون پسره بهت گفته جوابم و ندی.

نگاهِ مظلومم رو به چشماش می‌دوزم و چیزی نمی‌گم! اون نفسش رو ناراحت و عصبی بیرون می‌فرسته و موهاش رو چنگ می‌زنه. با کلافگی به چشمام نگاه میککنه و می‌گه:
-چرا طلاقت رو نمی‌گیری؟ مگه قرار نبود وقتی نسا به دنیا اومد طلاق بگیری؟ پس چیشد؟ این بچه نزدیک به یک سالشه!

با دلخوری نگاهش می‌کنم و می‌گم:
-هرکسی ندونه تو می‌دونی که…

می‌پره وسط حرفم و با پوزخندی تلخ می‌گه:
-که اون پسره ی ژیگول و چقدر دوست داری آره؟ نمی‌خواد بگی ندا! نمی‌خواد بگی من همه ی حرفات و از برم! فقط کاش یک بارم به من فکر می‌کردی.

با ناراحتی نگاهش می‌کنم و سرم رو پایین می‌ندازم. اون بعد از مکثی نسبتا بلند می‌گه:
-هیچ کدوم از حرفام و که گوش نمی‌کنی، حداقل تلفنت رو جواب بده. باشه؟
-من بهش گفتم جواب نده، مشکلیه؟

با ترس سرم رو می‌چرخونم و امیری رو می‌بینم که با نگاهی عصبانی ولی به ظاهر خونسرد مازیار رو رصد می‌کنه، چشمش که به من می‌افته لب هاش رو جمع می‌کنه و با صدای کنترل شده ای می‌گه:
-با نسا برین تو خونه!
-امیر…
-گفتم برو تو خونه.

به اجبار نسارو از دست مازیار می‌گیرم و وارد خونه می‌شم.

با قدم هایی پر از استرس و نگرانی طول و عرض سالن رو بارها و بارها وجب می‌کنم‌.

پشت پنجره می‌رم و وقتی چیزی نمی‌بینم کلافه و عصبی پرده رو می‌اندازم.

با شنیدنِ صدای هم خوردنِ درِ حیاط از جام می‌پرم! با استرس دورِ خودم می‌چرخم و نمی‌دونم چیکار کنم.

به محض اینکه درِ سالن باز می‌شه سرِ جام می ایستم و با نگاهی ترسیده به امیر چشم می‌دوزم.

اون وارد سالن می‌شه و با چشم هایی ریز شده که انگار حالت خاصی دارند سرتا پام رو رصد می‌کنه.

صداش مواخذه گرانست وقتی می‌گه:
-نسا کجاست؟
-آآآ… رو تختشه.

جلو میاد و کیف و کتش رو روی مبل می‌اندازه. توی فاصله ی کوتاهی از تنِ نحیفم می ایسته و دکمه ی اولِ پیرهنش رو باز می‌کنه.

بعد از مکثی طولانی و نگاهی شماتت بار می‌پرسه:
-این پسره، دمِ خونه ی من چه گوهی می‌خورد؟

نگاهم رو به پارکت های زیرِ پام می‌دوزم، اون عصبانیه که اینقدر صداش رو بالا می‌بره:
-جوابِ من و بده!
-می‌خواست… من و ببینه!

لبش رو توی دهنش می‌کشه و سرش رو بالا و پایین می‌کنه.
-که می‌خواست تورو ببینه آره؟ دلش تنگ شده بود؟

حواس پرت سرم رو تکون می‌دم و می‌گم:
-آره… دلش تنگ شده بود.

به یکباره سرخ می‌شه و فاصله ی بینمون رو پر می‌کنه. دستش رو دورِ بازوم حلقه می‌کنه و به شدت تکونم میده.

چشماش سرخه و رگِ برجسته ی کنارِ شقیقه اش نبض داره.
-چجوری وجود می‌کنی جلوی من وایسی و بگی دلش برام تنگ شده بود؟ چجوری ندا؟ چجوری؟

نمی‌دونم چی می‌شه که از صدای بلندش جرات می‌گیرم و من هم صدام بلند می‌کنم:
-سرِ من داد نزن! حالا مگه چی‌شده که اینجوری می‌کنی؟

پیشونیش عرق کرده و من می‌فهمم که داره لحظات سختی رو می‌گذرونه. اولین باره که این حالات رو ازش می‌بینم و واقعا برام تازگی داره.

پر از حرص و عصبانیت می‌خنده و می‌گه:
-چیشده؟؟؟
-آره چیشده؟ اصلا چرا اینجوری می‌کنی؟ دلیل این رفتارت چیه؟

صدای عصبانیش بلند تر می‌شه:
-دلیل میخوای، آره؟؟

دستم رو روی یقه ی لباسش مشت می‌کنم و میگم:
-آره دلیل می‌خوام، یک دلیلِ منطقی.

از عصبانیت نفس نفس می‌زنه وقتی که می‌گه:
-دلیل منطقی تر از اینکه دوستت دارم؟ دلیل منطقی تر از اینکه عاشقتم؟ دلیل منطقی تر از اینکه تو فقط مالِ منی؟

شک زده، دستم از روی یقه ی لباسش سُر می‌خوره. نگاهِ بهت زدم توی صورتش به گردش در میاد و انگار واقعا قفل می‌کنم.

تنها صدایی که می‌شنوم صدای نفس های عصبیشه و تنها چیزی که می‌بینم چشم های به رنگ خونشه!

ماه ها منتظرِ یک اعتراف از طرفِ امیر بودم؛ از طرفِ امیری که به قولِ خودش ابراز احساسات بلد نیست و حالا، حالایی که از حضور مازیار جلوی درِ خونش ناراضیه، به عشقی اعتراف می‌کنه که من خیلی وقته به وجودش پی بردم.

دلم می‌گیره از اینکه امیر، کسی که از ۱۸ سالگی همه ی رویاهای دخترونم رو در برگرفت بهم ابراز علاقه کرده و من‌ نمی‌تونم شیرینیه این لحظه رو با همه ی وجودم درک کنم. خاطره ای تلخ و کشنده جلوم رو می‌گیره و من با اینکه هیچ وقت آدمِ کینه ای نبودم اما انگار نمی‌تونم زجری که کشیدم رو فراموش کنم و بیخیالش بشم.

نمی‌دونم چی می‌شه که دهن باز می‌کنم و می‌گم:
-بدیات‌ رو فراموش نمی‌کنم! هیچ وقت.

انگار همین یک جمله کافیه تا دستش از دورِ بازوم شل بشه. حس میکنم عصبانیت نگاهش رنگ می‌بازه و جای خودش رو به ترس می‌ده. از‌چی می‌ترسه؟ از اینکه برم و تنهاش بذارم؟

دلم می‌خواد تمومِ اون شب رو، تمومِ اتفاقاتی که افتاد رو توی صورتش بکوبم، اما انگار بغضی که از یادآوریِ اون شب گلوم رو می‌گیره، اجازه نمیده.

پشتم رو به امیر می‌کنم و پشتِ سرِ هم نفسِ عمیق می‌کشم. دلم می‌خواد حرف بزنم و تمومِ عقده هام رو بیرون بریزم. من عقده ای نبودم، کار های امیر عقده ایم کرد.
-من تقاصِ چی رو پس دادم امیر؟ چرا باید عشقِ کسی رو قبول کنم که اون همه بدی در حقم کرد؟

انگار صدای لرزونی که از شدت بغض خش دار شده اذیتش می‌کنه که با کلافگی برم می‌گردونه و خیره توی چشمام می‌گه:
-این اراجیف چیه سرِ هم می‌کنی؟ ها؟ این پسرِ شست و شوی مغزیت داده آره؟

سرم رو به چپ و راست تکون میدم و حس می‌کنم بغض بزرگ تر می‌شه. دوست دارم جیغ بکشم و بگم این حقِ من نبود. اینکه بخاطرِ در آوردنِ لجِ دختر عموی عوضیت ازم خواستگاری کنی. اینکه من رو به اون مهمونی ببری و بدبختم کنی!

می‌دونم که حالِ بدم رو می‌فهمه. گاهی حس می‌کنم حفظ ظاهر جلوی امیر خیلی سخت می‌شه! اون جدیدا حتی فکرهایی که توی سرم می‌گذرند رو هم می‌فهمه، چه برسه به نگاهی که پر از بغضه!

وقتی که لبم رو برای جلوگیری از شکستنِ بغضم گاز می‌‌گیرم، اون طاقت نمیاره و با کلافگی سرم رو به سینش می‌چسبونه. بوسه ی عمیقی روی موهام می‌زنه و کناره گوشم می‌گه:
-تا کی میخوای انتقام اون شب و از منِ عوضی بگیری؟ تا کی میخوای شکنجم کنی؟ ندا اینکارو با من نکن. من خستم، میفهمی؟ خسته…

صدای لرزونش قلبم رو مچاله می‌کنه و خب… از حرفایی که زدم پشیمون می‌شم. آخه منِ لعنتی هرچه قدرم درد کشیده باشم باز هم طاقتِ دیدنِ ناراحتیِ امیر رو ندارم.

سرم رو از روی سینش برمی‌دارم و بدون اینکه نگاهش کنم، خیره به پارکت های کفِ سالن می‌گم:
-اصلا… بیخیال! بعدا راجبش حرف می‌زنیم.

با تموم شدنِ حرفم، بدونِ اینکه منتظرِ جوابی از امیر باشم از کنارش رد می‌شم و به سمت اتاقِ نسا می‌رم.

درِ اتاق رو پشت سرم می‌بندم و همونجا پشتِ در می‌شینم.

ناخودآگاه لبخندی روی لب هام می‌شینه و من پیشِ خودم اعتراف می‌کنم که از ابراز علاقه ی امیر خوشحالم؛ البته اگه گذشته ی تلخ و زجر آور دست از سرم برداره.

چشمام رو می‌بندم‌ و در حالی که سرم رو روی پام می‌ذارم به اون شب فکر می‌کنم!

به یاد میارم که یک روز امیر به گوشیم زنگ زد و گفت می‌خواد من رو ببینه. آدرس رستورانی رو داد و گفت ساعت ۸شب اونجا باشم. من با وسواس بهترین لباس هایی که داشتم، پوشیدم و اونقدر خوشحال بودم که حد نداشت!

از حماقت هایی که کردم بغض می‌کنم و چقدر دلم می‌خواد این بغضِ لعنتی شکسته بشه.

باز هم فکرم به گذشته پرت می‌شه و به یاد میارم که اون شب با کلی مِن و مِن ازم خواستگاری کرد! منِ احمقِ زودباور فکر می‌کردم امیر عاشقم شده و دارم به تمومِ آرزو هام می‌رسم! خبر نداشتم که امیر فقط می‌خواست لجِ نگار رو در بیاره؛ نگاری که اون موقع با آرمان خیلی صمیمی شده بود و این موضوع امیر رو ناراحت می‌کرد.

اون شب از امیر مهلت خواستم تا راجبِ پیشنهادش فکر کنم. امیر هم بدونِ مخالفت قبول کرد اما دقیقا فردای اون روز به گوشیم زنگ زد و گفت که دوست داره باهاش به یک مهمونی برم.

من که اون روز ها عشقِ مهمونی رفتن و خوش گذروندن بودم به سرعت قبول کردم و حتی نپرسیدم این مهمونی برای چیه!

وقتی که واردِ ویلای بزرگ آرمان شدیم از هیچ چیزی خبر نداشتم و حتی نمی‌دونستم ویلا مالِ چه کسیه؛ اما به محضِ اینکه وارد ساختمون شدیم و چشمم به نگار و آرمان خورد شستم خبر دار شد که این مهمونی رو نگار ترتیب داده.

امیر که از همون اولِ مهمونی حال و روز مساعدی نداشت و تا می‌تونست مشروب خورد. همون شب نگار جلوی همه اعلام کرد که با آرمان نامزد کرده! من بهت زده و امیر وحشت زده به نگاری نگاه می‌کردیم که دستش رو دورِ بازوی آرمان حلقه کرده بود و خودش رو بهش چسبونده بود.

امیر انگار دست بردار نبود و تا می‌تونست خودش رو با مشروبات الکی خفه کرد. حالم به شدت گرفته شده بود و هیچی از مهمونی نمی‌فهمیدم. به آرزویی فکر می‌کردم که اگه بفهمه آرمان نامزد کرده چه حالی می‌شه.

تو همین فکر و خیال ها بودم که متوجه شدم حالِ امیر واقعا خوب نیست و داره چرت و پرت می‌گه و بی دلیل می‌خنده.

برای اینکه آبرو ریزی نکنه، به زور از جاش بلندش کردم و به طبقه ی بالا که چند تا اتاق داشت بردمش.

وقتی واردِ یکی از اتاق ها شدیم، مجبورش کردم کتش رو از تنش در بیاره. اون تمومِ مدتی که داشتم کتش رو در میارم با حالتِ خاص و عجیبی نگاهم می‌کرد و حتی چند دفعه احساس کردم که چشماش پر از اشک می‌شه.

قبل از اینکه روی تخت بخوابونمش، هر دو دستش رو دورِ بازوهام حلقه کرد و با صدای کشداری گفت:
-چرا اینکارو باهام کردی؟

بهت زده نگاهش کردم و به عقب هولش دادم که بخوابه! می‌دونستم که حالش دستِ خودش نیست و داره چرت و پرت میگه اما با حرفی که به یکباره زد یخ کردم:
-مگه من چی کم دارم که میخوای زنِ اون بشی؟؟؟

از فکرِ گذشته بیرون میام و سرم رو از روی پاهام برمی‌دارم. چشمای پر از اشکم رو باز می‌کنم و لبم رو به شدت گاز می‌گیرم. کی می‌تونه منِ بیچاره رو درک کنه؟ منِ بیچاره ای که تقاصِ گناهِ نکردم رو پس دادم.

صدایی توی گوشم می‌پیچه و نفسم رو بند میاره:
-نگار چرا می‌خوای زنش بشی؟ من عاشقتم اینکار رو با من‌ نکن.

دستم رو روی گوش هام می‌ذارم و اشکام روی گونه هام می‌ریزند؛ هق می‌زنم و زیرِ لب می‌گم:
-بسه…بسهه….خفه شو خفه شو.

هیستریک عقب و جلو میشم و در حالی که دستام روی گوش هامه، پلک هام رو به شدت روی هم فشار میدم.
اینبار تصویری زجر آور جلوی دیدم رو می‌گیره و صدای گریم رو بلند تر می‌کنه. خاطرات مثلِ یک فیلم سینمایی از جلوم رد می‌شن و من می‌بینم که امیر منی رو از دنیای دخترونم بیرون کشید که فکر می‌کرد نگارم! و به قول خودش می‌خواست با اینکار نگار رو مالِ خودش کنه تا با آرمان نباشه، اما اونقدر حالش بد بود که فرق بینِ من و نگار رو نفهمید! شاید هم اونقدر عاشق نگار بود که همه رو اون می‌دید.

هق هق گریم که بلند تر می‌شه، دستم رو جلوی دهنم می‌گیرم تا نسای غرق در خواب بیدار نشه. کی گفته ندا قویه و گریه نمی‌کنه؟ کی گفته من پر از غرور و خود خواهیم؟ من حتی وقتی امیر هوشیار شد و فهمید چیکار کرده هیچی بهش نگفتم و فقط با نگاهی رنجور و به ته خطِ رسیده چشم به چشماش دوختم.

کسی به در میزنه و اسمم رو صدا می‌کنه. از فکرِ گذشته بیرون میام و اشکام رو با پشتِ دست پاک می‌کنم.

از جام بلند می‌شم و بعد از نفس عمیقی در رو باز می‌کنم.

چهره ی نگران امیر که جلوی دیدم رو می‌گیره، پوزخندی تلخ می‌زنم و از جلوی در کنار می‌رم.

کنارِ تختِ نسا می ایستم و دستم رو روی موهای بلند شدش می‌کشم‌؛ موهایی که رنگش از موهای خودم روشن تره و کمی حالت داره.

بازوم توسطِ امیری کشیده می‌شه که نگاهش پر از بغض و دردِ ؛ کی گفته مردِ مغرورِ من مقصره؟ مقصر منی ام که عاشق امیر بودم؛ که اگه نبودم شاید هیچ وقت پام به اون مهمونیِ کذایی باز نمی‌شد! و وای از منی “تقاصِ عاشقی” کردن هام رو پس می‌دم.

تکونِ خفیفی که به شونه هام می‌ده، من رو از فکر و خیال بیرون میاره. چشمای سرخ و پر از دردش فقط و فقط به چشمام دوخته شده و دهنش باز و بسته می‌شه؛ انگار می‌خواد حرفی بزنه و نمی‌تونه! انگار کلمات رو گم کرده و داره دنبالشون می‌گرده.

بلاخره صدایی از حنجرش بیرون میاد و من از این صدای لرزون، بغض می‌کنم:
-نکن، لعنتی نکن!

می‌خندم، آروم و پر از درد. به آرومی می‌گم:
-مگه چیکار می‌کنم؟
-داری دیوونم می‌کنی!

تظاهر به خوب بودن می‌کنم و می‌خوام جوری رفتار کنم که انگار چیزی نشده.
-تو دیوونه بودی.

پیشونیش رو به پیشونیم می‌چسبونه و چشم می‌بنده؛ نفسِ عمیقی که می‌کشه تمومِ وجودم رو می‌لرزونه…
-آره از اولم دیوونه ی تو بودم!

بی توجه به قلبی که از حرفش لرزیده به تلخی می‌گم:
-نه دیوونه ی نگار بودی.

به ثانیه نمی‌کشه که چشماش رو باز می‌کنه و نگاهِ عصبانیش رو به چشمام می‌دوزه. ازم فاصله می‌گیره و لب هاش رو با حرص روی هم فشار میده.

با دیدنِ نگاهِ ترسناک و عصبانیش، از حرفِ بی موقعی که زدم پشیمون می‌شم و لبم رو گاز می‌گیرم. اون با حرص و شمرده شمرده شروع به حرف زدن می‌کنه:
-هزار بار گفتم، هزار بار گفتم که حسِ من به نگار فقط وابستگی بود. من از بچگی با نگار بزرگ شده بودم می‌فهمی؟ بایدم وابسته ی کسی می‌شدم که تنها هم بازی و هم صحبتم بود.

ابرو بالا می‌ندازم و با بدجنسی می‌گم:
-پس منم باید وابسته ی مازیار می‌شدم چون از بچگی باهاش بزرگ شدم و تنها هم بازیم بود.

به یک باره با دادی که سرم می‌کشه از جام می‌پرم و کمی عقب میرم:
-خفه شو خب؟ اینقدر نرین تو اعصابِ من. چقدر بگم بدم میاد از اینکه اسمِ این حروم زاده رو توی دهنت بیاری؟

عصبانیت صداش آروم آروم تحلیل میره و جاش رو به کلافگی و بغض میده:
-چقدر بگم ها؟ چقدر؟

پشتش رو بهم می‌کنه و دستش رو توی موهای پرپشتش می‌کشه. دستم رو روی پیشونیم می‌ذارم و چشمام با عجز روی هم فشار می‌دم. از خودم بخاطرِ حرفای بی موقعی که زدم عصبانی می‌شم و می‌‌دونم اگه بخوام هر لحظه حرف از گذشته بزنم هیچی درست نمی‌شه و فقط خراب و خراب تر می‌شه.

اتفاقات گذشته هیچ کدوم فراموش نمی‌شن و از فکرم بیرون نمی‌رن، اما می‌تونم باهاشون کنار بیام و بیخیالشون بشم. می‌تونم، یعنی باید بتونم! بخاطرِ خودم، بخاطرِ نسا، و بیشتر از همه بخاطرِ امیر.

با این فکر کمی جلو می‌رم و دست روی بازوش می‌ذارم. اون بر نمی‌گرده و من می‌فهمم که داره با خودِ درموندش کنار میاد.

صدام با اطمینان همراهِ وقتی می‌گم:
-پسر خاله ی من یا هرکس دیگه ای نمی‌تونه زندگیِ مارو خراب کنه امیر. حتی دختر عموی تو هم نمی‌تونه! یعنی می‌دونی؟ من نمی‌ذارم.

نمی‌دونم چی می‌شه که یکهو برمی‌گرده و من رو توی آغوشش می‌گیره، سرم رو کمی بالا می‌گیرم و متعجب به صورتِ گرفتش نگاه می‌کنم. حس می‌کنم چیزی به شدت آزارش می‌ده و داره مثلِ خوره وجودش رو می‌خوره.

صداش گرفته و خش داره وقتی که می‌گه:
-نمی‌دونی چه حالی شدم وقتی که دیدم جلوی در ایستاده و اونجوری نگاهت می‌کنه…

آبِ گلوش رو فرو می‌ده و من رو بیشتر به خودش می‌چسبونه. توی آغوشش حل می‌شم و انگار تمومِ کینه ها فراموش می‌شه.
-نمی‌دونی چه حسِ بدی داشتم وقتی دیدم نسای من و توی بغلش گرفته! دختر کوچولوی من فقط باید از من محبت ببینه، فقط از من!

ناخودآگاه دستام رو دورِ کمرش حلقه می‌کنم و از خودم بدم میاد! از خودم که باعثِ حالِ بدشم.
-ندا من بدونِ تو و نسا می‌‌میرم، این و می‌فهمی؟ من نمی‌ذارم هیچ کس شمارو ازم بگیره..

ناخودآگاه، بوسه ای روی سینش می‌زنم و آروم می‌گم:
-کسی نمی‌تونه بگیره.

من رو از خودش جدا می‌کنه و با دستاش صورتم رو قاب می‌گیره. من با این نگاهِ ترسیده و عاشق چیکار کنم؟
-من و می‌بخشی؟ آره ندا؟ فراموش می‌کنی هرچی رو که تو گذشته اتفاق افتاده؟

وقتی که لبخندی محو روی لب هام می‌شونم و سرم رو بالا و پایین می‌کنم، با صدای آرومی می‌گم:
-بخشیدم، خیلی وقتِ پیش بخشیدم!

اون انگار باورش نمی‌شه که مات و مبهوت نگاهم می‌کنه. به لبخندم وسعت می‌دم و می‌گم:
-بیخیالِ هرچی که شده. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم مهم من و تو نساییم که کنارِ هم خوشبختیم! بقیش اونقدرا هم مهم نیست…

و ثانیه ای از حرفم نگذشته که توی بغلش به شدت فشرده می‌شم. کمی که می‌گذره، من رو از خودش جدا می‌کنه صورتم رو غرقِ بوسه می‌کنه. بینِ بوسه هاش جون می‌گیرم و دیوونه می‌شم.

اون روی پوستِ صورتم نفس می‌کشه و انگار سیراب نمی‌شه. لب هاش از روی چشمام به روی گونم می‌کشه و گونم رو با دلتنگی می‌بوسه. چونم رو بوسه ی ریزی می‌زنه و به آرومی لب روی لب هام می‌ذاره. بینِ نرمیِ لب هاش حل می‌شم، دیوونه و بی تاب می‌شم، دلتنگ تر از همیشه می‌شم و برای اولین بار باهاش همراهی می‌کنم.

نمی‌دونم چقدر می‌گذره تا از وجودش سیراب بشم و بعد از سالها بدونِ هیچ دلهره و ترسی توی بغلش جون بگیرم.

وقتی که سرش رو عقب می‌کشه و چشمای نیمه بازش رو توی صورتم می‌چرخونه، بهترین حسِ دنیارو دارم.

صورتش رو به صورتم می‌چسبونه و کنارِ گوشم پچ میزنه:
-چی‌شد که به اینجا رسیدیم؟

نفس می‌کشم و فقط وفقط این لحظات رو توی ذهنم ثبت می‌کنم. اون با صدای آروم تری، مست تر و شیدا تر از قبل می‌گه:
-چی‌شد که شدی نفسم؟

من نفسشم و با این فکر نفسم میره. امیر انگار بیخیال نمی‌شه و می‌خواد هر لحظه منِ عاشق رو عاشق تر کنه:
-توئه لعنتی کِی اومدی تو زندگیم که نفهمیدم؟ توئه لامصب چجوری با من اینکارو می‌کنی؟

چشمام ناخودآگاه بسته می‌شن و سرم روی سینش قرار می‌گیره؛ اون حلقه ی دستاش رو تنگ تر می‌کنه و با قشنگ ترین لحنِ ممکن نجوا می‌کنه:
-جادوگر کوچولوی من.

دستش رو‌ روی کمرم می‌کشه و انگار آروم و قرار نداره.
-کی می‌شه فقط خودم و خودت باشیم، تنهای تنها!

قلبم می‌ریزه و ناخودآگاه خودم رو توی بغلش مچاله می‌کنم. تک خندش دلم رو بی قرار می‌کنه:
-چیه خوشت اومد؟!

سرخ می‌شم و به شدت خجالت می‌کشم؛ چشم بسته سرم رو توی گردنش قایم می‌کنم. با مهربونیه روی موهام رو می‌بوسه و می‌گه:
-خجالتی ترین مادرِ دنیا.

لبخندِ محوی که روی لبام می‌شینه بی ارادست و چقدر این لحظه ها شیرینه. کاش می‌شد عقربه ها حرکتی نکنند و من تا آخرِ عمر توی آغوش کسی بمونم که هنوز هم بودنش رو باور ندارم و می‌ترسم از اینکه مثلِ یک رویای شیرین باشه.

وقتی که سرم رو از روی سینش برمی‌دارم خجالت زدم و نمی‌دونم چطور توی چشماش نگاه کنم. اون انگار این رو می‌فهمه که دستش رو زیر چونم می‌ذاره و مجبورم می‌کنه سرم رو بالا بیارم.

نگاهِ مظلومم رو به چشماش می‌دوزم و اون انگار داره یک موجودِ خواستنی رو تماشا می‌کنه.

سرم رو کج می‌کنم و ناخواسته لوس می‌شم:
-غذامم سرد شد! کلی زحمت کشیدم براش.

خنده ای می‌کنه و من دلم برای خنده های مخصوص به خودش ضعف میره. نوک بینیم رو بینِ انگشتش می‌گیره و می‌کشه:
-لوسِ پررو.

کفِ دستم رو روی دماغم می‌کشم و با لب های جمع شده غر می‌زنم:
-خیلی بی جنبه ای. وحشی!

چشمکی می‌زنه و در حالی که پشتش رو بهم می‌کنه و به سمت تختِ نسا میره، می‌گه:
-ایول وحشی دوست دارم!

و بلافاصله از حرفش می‌خنده. سرخ می‌شم و با حرص و خجالت می‌گم:
-خیلی بی حیایی.

و بعد از حرفم از اتاق بیرون میام. صدای خنده ی بلندِ اون رو از اتاق می‌شنوم و لبخندی خجالت زده روی لب هام می‌شینه. چقدر این روزا همه چیز خوبه و چقدر من احساسِ خوشبختی می‌کنم. خوشبختی که از وجودِ امیر سرچشمه می‌گیره و من رو روز به روز سیراب و سیراب تر می‌کنه.

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن