آخرین مطالبرمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم پارت پنجم

رمان من از این شهر میرم

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان من از این شهر میرم وارد شوید

سعی میکنم بحث رو عوض کنم و اولین چیزی که به ذهنم میرسه رو میپرسم:
_از آرمان چه خبر؟!

نفسش رو فوت میکنه و با ناراحتی میگه:
_وای ندا توی این یه هفته ای که عروسی بهم خورده، حتی یک بار هم نتونستم به مامانم حرفی بزنم؛ راستش خیلی از عکس العملش میترسم!

میخندم و انگار قصد دارم حال پر تشویش درونم رو نشون ندم:
_نترس مامانت بلاخره قبول میکنه!

_مامانم و بیخیال فعلا! الان فکرم رو فقط و فقط آرتان مشغول کرده! نمیدونم چیکار کنم ندا!

با یادآوریِ آرتانی که آرزو از حال بدش برام گفته بود اخمام توی هم میره و ناخودآگاه اعتراض میکنم:
_نمیدونی چیکار کنی؟ یعنی اینقدر سنگ دلی که نمیخوای اون بیچاره رو ببخشی؟

صدای ناراحتش توی گوشم میپیچه:
_ندا دست خودم نیست؛ وقتی عذاب و دردی که مامان و بابا بخاطر مرگ آذر کشیدن رو یادم میاد قلبم تیکه تیکه میشه!

_از کجا معلوم آرتان مقصر بوده باشه؟

_دقیقا همین سوالِ که روح و روانم رو به بازی گرفته! اینکه آرتان مقصر نباشه و من تا عمر دارم مدیون خواهرم بشم! مدیون وجدانم بشم و نتونم راحت زندگیم رو کنم..

صدای ناراحتش توی گوشم میپیچه:
_ندا دست خودم نیست؛ وقتی عذاب و دردی که مامان و بابا بخاطر مرگ آذر کشیدن رو یادم میاد قلبم تیکه تیکه میشه!

_از کجا معلوم آرتان مقصر بوده باشه؟

_دقیقا همین سوالِ که روح و روانم رو به بازی گرفته! اینکه آرتان مقصر نباشه و من تا عمر دارم مدیون خواهرم بشم! مدیون وجدانم بشم و نتونم راحت زندگیم رو کنم..

من باید از آرتانی که حتی یک بار هم ندیدمش دفاع کنم:
_ببخش آرزو؛ اگه آرتان مقصر بوده باشه، تاوانش رو پس داده؛ اگه هم نبوده باشه، نمیشه روز های بدی رو که پشت سر گذاشته درست کرد؛ ولی میشه آیندش رو بهتر کرد! من مطمئنم که اگه تو کمکش کنی خیلی زود خوب میشه! حداقل بخاطر آذر اینکارو بکن!

سکوتش نشون میده که حرفی برای گفتن نداره! گفتن این حرف ها برای منی که به زندگیه بقیه کاری ندارم و همیشه سرم به کار خودم‌ بوده عجیبه! اما خب.. وقتی که حرف های آرزو رو شنیدم و فهمیدم آرتان چه دردی رو تحمل کرده یاد خودم افتادم.

آرتان هم مثل من تقاص عاشق بودنش رو پس داده و این موضوع به شدت اذیتم میکنه! اینکه حال بد الانم بخاطر قلب عاشقیه که روزی، بی تاب و دلتنگ توی این سینه برای امیر میتپیده حالم رو بد میکنه.

صدای آرزو من رو از غرق شدن بین افکار سیاه و دردناکم نجات میده:
_تو اگه جای من بودی چیکار میکردی ندا؟ اگه یه نفر همه ی زندگیت رو ازت بگیره و بجای اون غم و حسرت رو توی دلت بکاره.. میبخشی؟

با سوالی که آرزو در اوج بی خبری از منه دلشکسته میپرسه، پوزخندی روی لب هام میشینه:
_آرزو من کسی رو بخشیدم که تمام آرزو ها و رویاهای جوونیم رو ازم گرفت!

*****************

به زن دل مرده ای که توی آینه میبینم لبخند بی جونی میزنم!

شونه رو برمیدارم و بعد از دو روز موهای نرم و به رنگ شبم رو شونه میکنم.

یک ماه از زندگی توی این خونه ی ویلایی و بزرگ میگذره و من حس میکنم افسرده شدم؛ تنها کاری که این روز ها میکنم غذا درست کردن و رسیدگی به کار های نسائه!

صدای در خونه نشون از اومدن امیر میده! این روزها خیلی کمتر میبینمش و حس میکنم میخواد خودش رو نشون نده!

انگار میفهمه که از نزدیکی هاش حس خوبی نمیگیرم و اون درک نمیکنه که اگه با بودنش حالم بده، با نبودنش حالم بدتره.

بعضی شب ها حضورش رو توی اتاق تاریکم حس میکنم؛ اون انگار فقط قصدش سر زدن به نسا و دیدن اونه! انگار اون هم عاشق دختر کوچولوی من شده..

امروزی که لباس خوش رنگ صورتیه ملایمم رو به تن کردم، دلم برای دیدنش پر میزنه و من فقط میخوام همین امروز، توی همین ماه گرم خردادی، کنار شوهرم غذا بخورم؛ فقط غذا بخورم و با دیدنش کمی از این دل مردگی و افسردگی فرار کنم!

ولی خب.. اون چی؟! اون کنارم میشینه تا غذا بخوره؟ اصلا دوست داره کنارم باشه؟

به یکباره فکری شوم روی تمام حس های خوبم پارچه ای سیاه میکشه و همه جارو تاریک میکنه!

من‌‌‌.. فقط برای لحظه ای، به دختری فکر میکنم که شوهرم، شاید هنوز هم عاشقش باشه! من‌‌… یک سال و چند ماهِ که با این کابوس زندگی میکنم و گاهی فراموش میکنم! فراموش میکنم که امیر عاشق دختر عموشه و شاید اصلا وجودش من رو حس نکنه! شاید هم، مثل همون اتفاق شوم، من رو نگار میبینه و خودش رو آروم میکنه… و من توی این لحظه حس میکنم بیچاره تر از همیشم..

روی تخت دونفره ام میشینم و آرنج دو دستم رو روی پاهام میذارم و خم میشم‌.

چنگی توی موهام میزنم و تار به تار موهام، لابه لای انگشتای دستم کشیده میشه.

خود آزاری میکنم و نمیدونم با افکار منفی که به یکباره به ذهنم هجوم آوردن چیکار کنم.

حتی صدای امیری که اسمم رو به زبون میاره هم من رو از این خود آزاری منصرف نمیکنه!

به یکباره دستم از توی موهام کشیده میشه و من رو مجبور میکنه که سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم.

صورت برزخی و ناراحتش پوزخندی رو روی لب هام میشونه:
_چیه؟!

سری از روی تاسف تکون میده:
_خود زنی هم به کارای دیگه ات اضافه شد؟ چرا اینجوری میکنی؟ به موهات چیکار داری؟

با تموم شدن حرفش کتش رو از تنش در میاره و روی تخت میندازه.

نگاهی به نسای غرق در خواب میکنه و با تعلل کنارم میشینه.

برای خودمم جای تعجب داره که نسبت به گذشته ازش فرار نمیکنم.

اون که عکس العملی رو از من نمیبینه، انگار خیالش راحت تر میشه و کمی نزدیک تر میاد؛ خیره توی چشمای مظلوم و ناراحتم میگه:
_ندا.. تو یک مادری! با این کارات،با این افسردگیه مسخرت، با این فکر مریضت، هم به خودت آسیب میزنی، هم به این بچه!

از کوره در میرم و دستم رو به حالتی عصبی روی تخت میکوبم:
_از کی تا حالا بچه ی من برای تو مهم شده؟ یادت رفته حتی باور نمیکردی بچه ی توی شکمم از خودته؟ یادت رفته حتی وقتی به دنیا اومد برای دیدنش نیومدی؟ یادت رفته چقدر…

میخوام بگم “یادت رفته چقدر منی رو که عاشقت بودم رو شکستی؟” اما انگار چیزی راه گلوم رو میبنده و جلوم رو میگیره!

منِ ندا.. منِ شکست خورده، هیچ وقتِ هیچ وقت، از عشقی که توی قلبمه حرفی نمیزنم؛ من مغرورم و غرورم رو دوست دارم‌‌.. این رو امیر میفهمه؟

از کوره در میرم و دستم رو به حالتی عصبی روی تخت میکوبم:
_از کی تا حالا بچه ی من برای تو مهم شده؟ یادت رفته حتی باور نمیکردی بچه ی توی شکمم از خودته؟ یادت رفته حتی وقتی به دنیا اومد برای دیدنش نیومدی؟ یادت رفته چقدر…

میخوام بگم “یادت رفته چقدر منی رو که عاشقت بودم رو شکستی؟” اما انگار چیزی راه گلوم رو میبنده و جلوم رو میگیره!

منِ ندا.. منِ شکست خورده، هیچ وقتِ هیچ وقت، از عشقی که توی قلبمه حرفی نمیزنم! من مغرورم و غرورم رو دوست دارم‌‌.. این رو امیر میفهمه؟

بازوم توی دستِ گرم و مردونش اسیر میشه؛ من رو به جلو میکشه و توی یه وجبیه صورتم با لحنی عصبی شروع به حرف زدن میکنه:
_اولا نسا فقط بچه ی تو نیست، بچه منم هست! دوما؛ من شوهرتم و تو به عنوان زنم توی این خونه ای. بخوای این رفتارت رو ادامه بدی منم باهات بد تا میکنم ندا، فهمیدی؟

قلبم از صدای بی حس و سردش مچاله میشه؛ بغض همیشگی گلوم رو چنگ میزنه و من فقط دلم ‌میخواد سرم رو توی بغلش بگیره تا به اندازه ی تمام اشک های نریخته ام زار بزنم. من‌ دلم آغوشش رو میخواد! امیر این و درک میکنه؟

لرزش صدام دست خودم نیست وقتی میگم:
_مثله همیشه… فقط بلدی تهدید کنی! تو، توی عوضی قلب نداری، احساس نداری.

خیره توی چشمام به یکباره گره ی کوری که بین ابروهاش افتاده بود باز میشه و با حالت خاصی نگاهم میکنه؛ من در اوج دلشکستی و ناراحتی، دلم برای نگاه عجیب و متفاوتش میلرزه.‌

دستی که دور بازوم بود شل میشه و بالا میاد! روی گونم رو نوازش میکنه و من متعجب و بهت زدم!

اون انگار از چیزی ناراحته؛ این رو چشمای خسته و غمزه اش به خوبی نشون میدن:
_من… من آدم بدی نیستم! بخدا قصدم اذیت کردنت نیست؛ من فقط میخوام یه زندگیه آروم داشته باشیم؛ فقط میخوام واست جبران کنم؛ نمیخوام چشمای مظلومت پر از بغض باشن؛ نمیخوام..

خستگی و سردرگمی رو میشه از تک تک حرفاش فهمید! من دلم میخواد برای حال خرابمون بمیرم.

هر دو آرنجش رو روی زانوهاش میذاره و خم میشه. توی موهای پرپشت و قهوه ای رنگش چنگ میزنه و میگه:
_من فقط میخوام به جای اینکه درداتو تو خودت بریزی و روز به روز بدتر و افسرده تر بشی، گریه کنی! ندا تو چرا گریه نمیکنی؟

سرش رو بالا میاره و نگاه خستش رو به چشمام میدوزه:
_چرا فکر میکنی با گریه کردن غرورت میشکنه؟

اون حال درونم رو فهمیده و من چقدر بغض دارم؛ چقدر دلم آشوبه و گریه نکردنم دست خودم نیست.

من توی پنج سالگی از داشتن پدر محروم شدم و سیزده سال بیشتر نداشتم که مادرمم تنهام گذاشت! من اینقدر تنها موندم و درد کشیدم که انگار این درد ها در برابرش چیزی نیست.. شاید بخاطر همینه که اشکی ندارم برای ریختن! بخاطر اینکه وقتی نه پدرم رو داشتم و نه مادرم رو، گریه میکردم و هیچ کس نبود که اشکام رو پاک کنه؛ هیچ کس نبود که آرومم کنه.

شاید همون روزا بود که تصمیم گرفتم که قوی باشم و گریه نکنم! این گریه نکردن، این غرور، این حرف نزدن، این درد و دل نکردن، با من مونده تا الان! تا الانی که کنار امیر نشستم و اون با ناراحتی نگاهم میکنه.

چشم از چشمای خوش رنگش میگیرم و نگاهم رو به گوشه ی فرش میدوزم! با صدای آروم و لرزونی میگم:
_غذات آمادست.. برو بخور؛ من خوابم میاد.

از جاش بلند میشه و به سمت در میره؛ قبل از اینکه دستش دستگیره ی در رو لمس کنه برمیگرده و نگاهم میکنه! با لحنی جدی میگه:
_شب با هم میریم بیرون! من و تو و نسا..

بهت زده نگاهش میکنم و اون بدون اینکه نظرم رو بپرسه یا اجازه ی حرفی رو به من بده از اتاق بیرون میره.

خودم رو روی تخت پرت میکنم و به سقف خیره میشم. نسا کنارم غرق در خوابه و حتی صدای نفس های عمیقش برای من حکم زندگی رو داره!

به پهلو میخوابم و حالا صورتش روبه روی صورتمه؛ چشما و موهای مشکی رنگش به من رفته! رنگ پوست و لب هاش به امیر.

انگشت شصتم رو نوازش وار روی ابروهای کمرنگ و خوش حالتش میکشم و دلم برای نرمیه ابروهاش ضعف میره.

با خودم فکر میکنم که من اگه خیلی چیزها ندارم و حسرت به دل موندم، اما در عوض این دخترک شیرین رو دارم که جایِ خالیه همه رو برای من پر میکنه. حتی گاهی جایِ خالیه پدرش رو!

پ.ن: شب دوپارت دیگه داریم❤️

با قدم هایی آروم، شونه به شونه ی امیر راه میرم و گاهی به لباس های خوش رنگ و زیبایی که پشت ویترین مغازه هاست چشم میدوزم.

به همه جا نگاه میکنم و انگار حواسم به هیچ جا نیست؛ من فقط حواسم پِیِ امیریِ که حس میکنم این روز ها نسبت به من احساس ترحم میکنه و چقدر این ترحم نفرت انگیزه!

پشت ویترین مغازه ای می ایستم و به لباس قرمز رنگ و خوش دوخت چشم‌میدوزم.

رنگش روی اعصابم خط میکشه و من همچنان قصد برداشتن نگاهم رو ندارم.

لباس جلوی چشممه و من.. فقط چهره ی شرمنده ی امیری توی نظرم میاد که امروز عصر، بهم‌ گفت به خودت نمیرسی! گفت میریم خرید تا هرچی نیاز داری بخری؛ گفت خیلی فرق کردی و باید به روزای قبلت برگردی!

با خودم فکر میکنم که اون چقدر خوش خیاله و من چقدر افسرده و ناراحتم! چطور از من میخواد مثلِ گذشته باشم؟ مثلِ همون ندایی که ناخن هاش بلند و لاک زده بود؛ مثل همون ندایی که کمد لباس هاش پر از لباس های مارک و گرون قیمت بود؛ چنین چیزی ممکنه؟! اصلا چیزی از اون ندا مونده؟

صدای آروم و خالی از حسش، گوشم رو نوازش نمیکنه؛ بلکه سوهان روحم میشه و حالم رو بد میکنه:
_میخوای بخریش؟

حالا که فکر میکنم میبینم از امیر هم چیزی نمونده؛ امیرِ شیطون و خوش خنده هم خیلی عوض شده.

سرم رو به چپ و راست تکون میدم:
_از رنگ قرمز متنفرم!
_چرا؟

سرم رو برمیگردونم و نگاه سردم رو حواله ی چشمای خونسردش میکنم. اون میفهمه که همین نگاه خونسرد، پر از درد و بغضه؟
_چون اون شب، لباسِ تنم قرمز بود! تو یادته؟

ثانیه ای از حرفم نگذشته که صورتش از خونسردی در میاد و اخمی وحشتناک بین ابروهاش میشینه؛ لب هاش رو روی هم فشار میده و خیره به چشمای گستاخم میگه:
_همین لباس رو میخریم!

با تموم شدن حرفش از کنارم رد میشه و در حالی که نسارو مثلِ یک شی باارزش تویِ بغلش گرفته داخل مغازه میره.

ناخوداگاه دستام‌مشت میشن و چشمام رو با حرص روی هم فشار میدم. گاهی حس میکنم عوضی تر از این مرد توی دنیا وجود نداره! انگار هرچیزی که من رو اذیت میکنه، به اون حال میده و حالا میخواد با خریدن لباس قرمز رنگ من رو عصبی کنه و خودش خوشحال باشه.

عقب گرد میکنم و با قدم هایی که پر از حرص و عصبانیته به سمت درِ پاساژ میرم! به درک که اون توی مغازه منتظرِ منِ! به درک.

به ماشین که میرسم تازه به یاد میارم که در قفله. نفسم رو با حرص فوت میکنم و لگدی به تایر ماشینش میزنم:
_مردشورتو ببرن با این لگنت!

روی جدول کنار خیابون میشم و با نفس های عمیقی که میکشم سعی در آروم ‌کردن خودم دارم.

لحظه ای با فکر به اینکه الان عصبانی شده و دنبالم میگرده، کمی از عصبانیتم فروکش میکنه.

ده دقیقه ای رو روی همون جدول کنار خیابون میشینم و منتظر میمونم! وقتی که قامت ورزیدش رو از دور میبینم لبخند پیروز مندانه ای روی لب هام میشینه.

از جام بلند میشم و با بی خیالی و خونسردی، شروع به تکوندنِ خاکِ رویِ مانتوم میکنم.

وقتی به ماشین میرسه نگاهش میکنم و چشم های سرخ از عصبانیتش رو میبینم.

دست به سینه رو برمیگردونم و به جای دیگه ای نگاه میکنم! کاملا بی توجه و اعصاب خورد کن رفتار میکنم و فقط میخوام بهش بفهمونم که اگه اذیت میکنه، من هم جواب اذیتش رو میدم.

ریموت ماشین رو میزنه و من هنوزم به ظاهر بی اهمیتم؛ اما زیر چشمی نگاهش میکنم و میبینم که درِ عقب رو باز میکنه و نسارو توی کریر میذاره.

خرید هارو توی صندوق عقب جا میده و درش رو به شدت میبنده؛ اون هم به ظاهر بی توجهی میکنه ، اما عصبانیتش به وضوح مشخصه!

از کنارش رد میشم تا سوار ماشین بشم که به یکباره بازوم رو میگیره و به عقب پرتم میکنه. جیغ خفه ای میکشم و با صدای بلندی میگم:
_آشغال مگه مریضی؟!

با عصبانیت، باز هم بازوم رو توی دستش اسیر میکنه و فشار میده. خیره توی چشمام، با لحنی ترسناک تر و عصبانی تر از همیشه میگه:
_مریض تویی! تویی که هنوز توی اون شب کوفتی گیر کردی و ول کن نیستی. من ده هزار بار گفتم اون شب رو یادم نیست. من حتی تورو هم به خاطر ندارم بعد میگی رنگ لباسم رو یادته؟ آخه چرا مثل عقده ای ها رفتار میکنی؟!

از حرص نفس نفس میزنم و میل عجیبی به سیلی زدن توی صورتش دارم. اون یه عوضیه به تمام عیاره و فقط باعث حال خرابمه.

دستم رو بالا میارم و روی سینش فشار میدم تا کمی فاصله بگیره:
_دستم و ول کن عوضی!

بی توجه به حرفم با همون لحن عصبی میگه:
_همون لباس رو برات خریدم؛ با همون‌ رنگ! خریدم تا بپوشیش و با هرچیزی که توی گذشته اتفاق افتاده کنار بیای! با من، با رنگ قرمز، با بویِ عطرِ مردونه! با هرچیزی که به اون شب مربوط بشه، با هرچیزی.

دستم رو بالا میارم و روی سینش فشار میدم تا کمی فاصله بگیره:
_دستم و ول کن عوضی!

بی توجه به حرفم با همون لحن عصبی میگه:
_همون لباس رو برات خریدم؛ با همون‌ رنگ! خریدم تا بپوشیش و با هرچیزی که توی گذشته اتفاق افتاده کنار بیای! با من، با رنگ قرمز، با بویِ عطرِ مردونه! با هرچیزی که به اون شب مربوط بشه، با هرچیزی.

ادامه:
بازوم رو به شدت از توی دستش بیرون میکشم و عقب میرم؛ بغض توی گلوم میجوشه و باعث لرزش چونم میشه؛ صدای بلندم میلرزه وقتی میگم:
_مگه من چیکارت کردم که اینقدر آزارم میدی؟؟

نفس کم میارم و چیزی تا شکستن بغضم باقی نمونده؛ اما هنوزم مسرانه قصد گریه کردن ندارم:
_چرا راحتم نمیذاری؟ چرا میخوای با یادآوریه بدترین چیزها من رو ذره ذره خورد کنی امیر؟ چرا؟

لبم رو گاز میگیرم تا کمی، فقط کمی از لرزش چونم جلوگیری کنم؛ هجوم اشک رو به چشمام احساس میکنم و دلم نمیخواد اشکی روی گونم روون بشه.

اون با خستگی یکی از دست هاش رو به کمرش زده و انگار نمیدونه با منی که حالم از همیشه بدتره چیکار کنه.

نفسای بلند و لرزونم رو کنترل میکنم ونگاه سرگردونم رو به اطراف میچرخونم؛ از اینکه کسی رو نمیبینم کمی دل آسوده میشم؛ حداقل آبروم نرفت!

با دل شکستگی نگاه دوباره ای به امیر میندازم و صورتم رو برمیگردونم تا به سمت ماشین برم؛ امای صدای آروم و اینبار خالی از عصبانیتش باعث میشه سره جام بایستم:
_ندا من نمیخوام اذیتت کنم؛ میفهمی؟ فقط میخوام اون اتفاق رو جزئی از زندگیت بدونی و مثل یه کابوس بزرگ از یادآوریش هراس نداشته باشی.

انگشت شست و اشارم رو روی پلکای بستم فشار میدم تا کمی از سوزشش طاقت فرساشون کم بشه؛ به سختی لب از لب باز میکنم و میگم:
_برای امروزم بسه! دیگه کشش نده.. خواهش میکنم.

با تموم شدن حرفم، بدون اینکه منتظری جوابی از امیر باشم به سمت ماشین میرم.

روزه جمعه ست و من امروز کمی سر حال تر از روز های دیگه ام. آرزو زنگ زد و از موافقت پدر و مادرش با اومدن آرمان به خونشون برای خواستگاری گفت.. و من چقدر خوشحالم برای آرزویی که همیشه جای خواهر نداشتم رو پر کرده.

موهای بلند و مشکی رنگم رو با کش بالای سرم میبندم و بعد از نگاهی کوتاه به صورتم، از اتاق بیرون میام.

نگاهم رو دور تا دور سالن میچرخونم و امیر و نسا رو نمیبینم‌؛ این روز ها امیر چه وقتی که از سر کار به خونه میاد، و چه وقتایی که مثله امروز از صبح خونه ست همه ی وقتش رو برای نسا میذاره و انگار یک لحظه هم نمیتونه ازش جدا بشه.

دو هفته از دعوای لفظیه بینمون گذشته و انگار هر دو فراموش کردیم! به آرومی کنار هم غذا میخوریم و گاهی تلوزیون نگاه میکنیم. حرف خاصی گفته نمیشه و همه ی تماسی که با هم داریم فقط و فقط تماس چشمیه! و گاهی من از همین تماس چشمی هم یک حالی میشم؛ از نگاه خاص و مهربون امیر یک جوری میشم و امیدوارم اون این رو نفهمه.

با صدای امیر برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم؛ این طور که به نظر میاد داخل اتاقش بوده.

نسارو توی بغلش گرفته و روی زمین به دنبال چیزی میگرده. دختر بچه ی ۷ماهه ی من سرش رو روی سینه ی امیر گذاشته و امیر‌ در حالی که دستش رو پشت گردن نسا گذاشته باهاش حرف میزنه:
_گل دخترم الان برات پیداش میکنم که اینجوری با بابایی قهر نکنی! باشه؟

متوجه من نیست و همچنان روی زمین دنبال همون وسیله میگرده؛ نسا دستش رو بالا میاره و گردن امیر رو چنگ میزنه:
_اِاِاِ‌ ! پدر سوخته چرا میزنی؟ خب برات پیداش میکنم دیگه زدن نداره که. چرا اینجوری نگام میکنی با اون چشمات که انگار سگ داره؟

نمیتونم خودم رو کنترل کنم و میخندم! امیر با تعجب برمیگرده و نگاهم میکنه. با دیدن صورت بهت زدش خندم شدت میگیره! اون دستش رو به چشماش میماله و میگه:
_یا خدا، خواب نیستم؟ تو خنده هم بلد بودی؟

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن