آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت ۲۳

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

زمان پارت گذاری هر روز ساعت ۱۷

دیدم که دقیقا قبل از رویارویی با من با یک پا روی زمین تیک گرفته بود. اما با ورود من انگار که یک میخ رویش کوبیده باشه، متوقفش کرد.

سعی کردم توجه نکنم. برای همین با تمام بی مزه گی گفتم: رو نیست زیره.
با افسوس سر تکون داد و باز گفت: واقعا رو نیست که…
کنارش نشستم و دست گچ گرفته شده اش رو بازرسی کردم و گفتم: الان یعنی چلاق شدی؟
– نه. دکتری بازی می کردم تو بازی دستمم گچ گرفتن.
چشم غره رفت و گفت: چه سوالیه می پرسی؟
قشنگ معلوم بود سر تر زدن به دستش اعصابش رو پوکوندم.
شیر کاکائو رو به سمتش گرفتم و گفتم: شیر کاکائو می خوری؟
بی چک و چونه از دستم گرفت و گفت:مرسی…
-خواهش.
یک قلوپ از شیر رو قورت دادم…
سکوت کرد… یک قلوپ خورد…
یعنی واقعا دخلی با پدرش نداره؟
با مکث کوتاهی که کرد، طی یک تصمیم آنی خواستم موضوع بخشی از خاطراتم رو که توسط خودم سانسور شده بود رو وسط بکشم که غیر منتظره پرسید: از کجا می دونستی بابامه؟
فکر کرده بودم خودش حرف های خودش رو باور داشته باشه…

غیر منتظره پرسید: از کجا میدونستی بابامه؟
فکر میکردم خودش حرفای خودش رو باور داشته… باید بهش چی میگفتم؟
با چیزی که به ذهنم رسید بدون مکث اضافه گفتم : ببخشید که فامیلیتون یکیه هاا!! اصلا تو چرا تا به حالا درباره ی پدرت چیزی بهم نگفته بودی؟
با سوالی که پرسیدم کیش مات شد و با مکث تابلویی گفت : خو لابد مهم نبوده…
اتفاقا حس میکردم خیلی مهم بوده! حالا دفعه بعدی چنان کیش و ماتت کنم که هفت دور ، دورِ خودت بچرخی. لبخند گنده ای زدم و گفتم:باشه…. برنامه ات چیه؟ قصد داری برس خونه؟ بری سرکار؟ یا بشینی همینجا تا تخم هات جوجه بشه؟!
بهت زده نگاهمو از چشم های آرشا به دیوار پشت سرش سوق دادم تا نبینم چطور با چشاش داره قهقهه میزنه! احساس کردم کل وجودم داره از گونه هام لیتر لیتر خالی میشه… بفرما! بذار خرت از پل بگذره… بعد اخلاق و ادبتو رو کن.
– باور کن من منحرف نیستم اگه تو خودت من رو منحرف نکنی. در ضمن من بچه رو به جوجه ترجیح میدم. الانم با اجازه ات میخوام برم به کارهام برسم…
اصلا به روی مبارک خودم نیاوردم که گوش هام چی شنیدن… اونقدر با لبخند حرصی و ظاهر ملیح زل زدم به دیوار تا اینکه بالاخره هیکلشو از جلو چشام جمع کرد و برد بیرون.
به محض بیرون رفتنش چنان لگدی حواله صندلی کردم که پام تیر کشید البته تیر که نه… بمب هسته ای کشید…بی اختیار دادی کشیدم که مصادف شد با باز شدن در ، قبل اینکه ببینم کیه گفتم:ها؟! چیه؟!
با بستن دهنم چشمم به بابای آرشا افتاد… از ترس آب دهنم پرید گلوم و به سرفه افتادم… اونم شوکه فقط تونست بگه یه لیوان آب بخور بعدشم رفت بیرون و درو بست…
حتی انتظار این رو هم ازش نداشتم ولی فک کنم چیز دیگه ای پیدا نکرد که بگه

حالم که سر جاش اومد بند و بساطم رو جمع کردم و بدون اینکه خودمو به آرشا نشون بدم ، از بیمارستان بیرون زدم.
اینبار دیگه واقعا باید از همه ی سرنخ هام استفاده میکردم… تنها چیزی که هربار پشت گوش انداخته بودم ، همین ملکی بود که بین اموالم ثبت شده بود… حتی یه بار تا پای گرفتن حکم و کلید و… رفتم ولی هیچوقت پامو توی خود خونه نذاشتم ولی حالا با وجود رفتار های مشکوک پدر آرشا و مخفی کاری های خود آرشا ، مصمم شده بودم تا بیشتر در گذشته ام کنکاش کنم… خیلی سریعتر از اونچه فکر میکردم به آدرس مورد نظر رسیدم… یه خونه حیاط دار با درب میله ای مشکی پر نقش و نگار و درخت هایی که رنگ برگ هاشون در حال تاثیر پذیری از پاییز بودن… گل های رز سفید و قرمز… کمی اونطرف تر زرد و صورتی هم بودن و یاس های سن و سال داری که دور ستون های خونه پیچیده شده بودن ، تمیز…. مرتب… رسیده شده بودن… انگار نه انگار که این خونه وسط شهر باشه… انگار وسط جنگل ساخته شده بود… درعین حال لوکس و باکلاس… نمای چوبی خونه باعث میشد هوس کنم بوی نم خوردشون رو ببلعم! دور تا دور خونه تا جایی که دیده میشد دیوار و دزدگیر بود و اینطوری علاوه برا تمام صفت هایی که بهش داده بودم ، صفت امن رو هم بهش اضافه کردم…
-اینجا زندگی میکنید؟!
با صدای زنی که این سوال رو پرسید از فکر و خیال در اومدم و انگشت هامو از دور میله های در باز کردم و در جواب این زن که با کنجکاوی و صورتی پرخنده داشت نگام میکرد ، گفتم : به تو چه؟!
اونم چشم هاش گرد شد ولی سریع با یه پشت چشم نازک کردن ، رفت داخل…
ایشش… پررو….بیشتر از این صبر نکردم و کلید انداختم رفتم تو… در پشت سرم بستم بعدش شروع کردم چرخ زدن دور حیاط… و چون خیلی هوسم کرده بود چشامو بستم و فقط بوی نم خاک و گیاه رو بو کشیدم…. بعدش تمام خونه رو از نظر گذروندم… و هزار سوراخ سنبه داشت با اینکه نامرتب نبود ولی بازم شتر با بارش گم میشد….

اول از همه وارد انباری خونه شدم که چسبیده بود به ساختمون اصلی خونه ولی درش از بیرون بود. وسایل تو انباری خلاصه میشد تو خرت و پرت های قدیمی و به درد نخوری که هیچ چیز لعنتی از گذشته من توش نبود… بی نتیجه و عصبی از هدر دادن وقتم ، خواستم از انباری بیام بیرون که صدای باز شدن در حیاط اومد… تندی پشت ساختمون قایم شدم که از سمت در ورودس حیاط تو دید نباشم… نامحسوس که سرک کشیدم فهمیدم یه ماشین اومده تو حیاط ولی خو هنو به چشام اعتماد نداشتم که کی میتونه اینطوری تخته گاز بیاد تو خونه من… ولی با دیدن ماشینش…. خداییی مننن!!!
جلوی در حیاط پارک کرد و به سرعت از ماشین پیاده شد کمی بیشتر مایل شدم تا بتونم دقیق تر زوم کنم روش اما قبل از تشخیص قیافش از جلو دیدم محو شد….. با اینکه خیلی دوس داشتم بدونم کی الان اینجا داره جولون میده ولی بیخیال دید زدن شدم و پاورچین پاورچین به سمت در خروجی رفتم…. من که بالاخره میفهمیدم کیه و اینجا چی میخواد…. نکنه دزد باشه!! ؟نکنه…
-تو که بالاخره کیر من میوفتی!
بی هوا جیغ بلندی کشیدم که دستشو گذاشت رو دهنم و ادامه داد : بالاخره گیر افتادی خانم دزده!!
بعلهههه صدای مزاحم و غزمیت خودش بوددد…. ولی اون اینجا چیکار میکرد؟
دستشو گاز گرفتم و به محض آزاد شدن دهنم ، داد زدم :تو اینجا دقیقا چه گوهریی میخورییی؟!!
– آخخخخخ… بی… خو همون گوهری که تو میخوری… یه دقیقه فک نزن خو لابد کارت دارم… هر سری جنگ و دعوا راه میندازی!!
زل زدم تو چشمای قهوه ایش و گفتم : آقا جان! سپهر خان! بیا بیخیال ما شو! من نمیدونم از اون شب در ما دیدی که نمیکشی بیرون.. بابا من نامزد دارمم… بیا ببین.. آ آ ببین!!!
حلقمو جلو چشمای گرد شده اش تکون دادم و گفتم : دیدی؟!! حالا برو بیرون.. به سلامت…
-تو با اون مرتیکه ازدواج کردی؟!!!
همزمان به گفتن به تو چه من همون لحظه گوشیم تو جیبم لرزید… کی میتونست باشه جز آرشا؟!! خب معلومه هیچکس…

با حرص رو به سپهر گفتم هیس شو!
نفس عمیقی برای ریلکسی کشیدمو تماس رو جواب دادم، جونم؟
-سلام، کجایی؟ (سپهر با ایما و اشاره پرسید کیه؟ منم چشم غره رفتم که یعنی به تو چه!)
-زیر آسمون خدا، کاری داری؟
-یهو کجا غیبت زد؟
نگاه توروخدا!!! میترسه یه کلمه بپرسه کجایی؟! خوبی؟! اصن زنده ای یا مرده؟!… ایششش… به طعنه گفتم :آره منم خوبم مرسی…
لحنش نرم شد و گفت خداروشکر…مکث کرد و یهو با لحن متشنجی پرسید کجایی؟! هرجا هستی آب دستته بذار زمین بیام پیشم..
-ووی!! چرا؟! چیشده؟!… توی گلو خندید و گفت:میخوام با مادرم راجع به رسمی شدن ازدواجمون صحبت کنم…
لبخندم کش اومد و با خیال راحت گفتم :عههه به سلامتی منو میخوای چیکار ؟!! گفت: خو باهم بگیم دیگه…
-اها کجا؟!
-سرناهار
-به به…کی ناهاره؟
-چه خوشش هم اومده.نیم ساعت دیگه!
برق از سرم پرید:نیم ساعت دیگه؟!چرا الان میگی؟!وای!خدافظ!
باهول گوشی رو قطع کردم.به سمت در حیاط دویدم که صدای سهیل متوقفم کرد:عه! کجا باز؟
نچ!داشت یادم میرفت ها!راه رفت رو برگشتم واز کتش گرفتم و گفتم:بیا برو بیرون!بچه سوسول!
-عه..عه…عه!وایسا دودقیقه حرفم رو بزنم دیگه!
به زور کشیدمش سمت درو گفتم:ببین!من،اصلا وقت ندارما!
چنان رو اصلا تاکید کردم که گفت:شماره تلفن؟
می خواستم ندم ولی هر جا من چوب خوردم از سر کنجکاوی بود
چشم نازک کردمو گفتم:زرت و زرت زنگ نمیزنیا!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن