آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای ۲۲

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_بهار
با شنیدن صدای مامان ساشا به سمتش برگشتم و با صدای سردی گفتم
_بله؟!
_ازت میخوام ستایش رو بزاری و برای همیشه بری ستایش رو بزار مریم و ساشا بزرگ کنند اگه یادت باشه قرارمون هم همین بود تو رحمت رو اجاره دادی و قرار بود برای من یه نوه بدنیا بیاری و از اینجا بری!
_من نمیتونم از دخترم بگذرم
_اما قرارمون هم همین بود درسته؟!
با شنیدن این حرفش اشک داخل چشمهام جمع شد ک گفت
_تا چند روز بهت فرصت میدم ک وسایلتون رو جمع کنید و بدون سر و صدا با خواهرت از اینجا برید وگرنه میدونی ک من از تو کلی سفته دارم و یه امضا ک تعهد دادی ستایش مال ماست و تو هیچ حقی نداری

_این خیلی نامردی اون دختر منه چجوری میتونید اینکارو بکنید؟!
_تو داشتی تو خیابون گدایی میکردی من جمعت کردم من آوردمت اینجا رحمت رو اجاره کردم حالا تو هم باید به حرفت عمل کنی وگرنه زندگیت رو جهنم میکنم میدونی ک میتونم!
با شنیدن این حرفش با بغض بهش خیره شده بودم این زن یه روزی خیلی برای من خوب بود زندگیم رو بهشت کرده بود خواهرم رو نجات داد اما الان جز یه موجود نفرت انگیز هیچ نقشی توی زندگی من نداشت!
با صدای گرفته ای گفتم
_فرصت میخوام!

_چقدر؟!
_فقط چند روز تا خودم رو جمع و جور کنم به قولم عمل میکنم و میرم
لبخندی زد و گفت
_کار خوبی میکنی
_امیدوارم هیچوقت از کاری ک با من کردید خوشبخت نشید!
چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنه نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت
_فقط تا آخر این هفته فرصت داری
بعد از گفتن این حرفش بلند شد و از اتاق رفت بیرون چقدر این زن سنگدل بود چجوری میتونست من و از بچه ام جدا کنه اون هم فقط بخاطر مریم

_بهار چرا داری گریه میکنی؟!
با شنیدن این حرف ستاره خودم رو داخل بغلش انداختم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن چجوری بهش میگفتم باید از دخترم جدا بشم و باید برم از این خونه

بلاخره روزی ک قرار بود از این خونه بریم رسیده بود محکم ستایش رو بغلش کردم بوسیدمش میخواستم این لحظه تو یادم بمونه لحظه ای ک داشتم از دخترم جدا میشدم صدای ستاره اومد
_بهار مطمئنی؟!
با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم
_دیگه از هیچی مطمئن نیستم ستاره فقط این و میدونم ک ما باید از این خونه بریم
_اما بهار…
با گریه وسط حرفش پریدم
_هیچی نگو ستاره نمیخوام برام سخت بشه!
با ناراحتی باشه ای گفت و ساکت شد اما من اصلا اختیار اشک هام رو نداشتم هر چی زمان میگذشت شدت گریه هام بیشتر میشد بوسه ای روی پیشونی ستایش گذاشتم و دادمش به ستاره و گفتم
_ببرش

با رفتن ستاره بغض من هم ترکید چه روزی بود امروز قرار بود از دخترم جدا بشم چجوری میتونستم تحمل کنم چرا مامان انقدر بدجنس شده بود چجوری دلش اومد بهم بگه باید دخترم رو بزارم و برای همیشه از اینجا برم
_بهار
به سمتش برگشتم و با گریه زمزمه کردم
_جانم؟!
_باید بریم
به سختی از روی مبل بلند شدم برای آخرین بار نگاهی به خونه انداختم دیگه هیچوقت دخترم رو نمیدیدم نه بزرگ شدنش رو نه عروس شدنش رو اون بزرگ میشد و به یکی دیگه میگفت مامان عجب سرنوشتی داشتم من!
چمدون ها رد برداشتم و از خونه خارج شدیم مامان کنار مریم ایستاده بود لبخند تلخی روی لبهام نشست به سمتشون حرکت کردم ک صدای ستاره بلند شد
_بهار وایستا!
بدون توجه بهش به سمت مامان و مریم حرکت کردم وقتی بهشون رسیدم ایستادم چشمهای پر از اشکم رو به مریم دوختم و گفتم
_بهت نمیگم مواظب دخترم باش چون میدونم هیچوقت مادر خوبی برای دختر من نمیشی و اون رو اصلا دوست نداری!
در مقابل چشمهای عصبیش به سمت مامان رفتم و گفتم
_مواظب دخترم باش میدونم دخترم رو اندازه ی اشکان و ساشا دوست داری پس مواظب دخترم باش
_مواظبش هستم
لبخندی زدم و بغلش کردم با گریه در گوشش زمزمه کردم
_خیلی بهم بد کردید من و از دخترم جدا کردید هیچوقت نمیبخشمتون بابت این موضوع اما لطفا مراقب ساشا و ستایش باشید من اونارو به شما میسپرم

ازش جدا شدم با بهت بهم خیره شده بود لبخند تلخی زدم و حرکت کردم ک صدای شکه اش بلند شد
_تو عاشق ساشا شدی؟!
بدون توجه به حرفش حرکت کردم دیگه توانایی حرف زدن یا بحث کردن با هیچکس رو نداشتم خسته شده بودم خیلی زیاد داشتم میرفتم از خونه ای ک یه روزی خواهرم رو نجات داد و لحظه های شیرینی توش داشتم و امروز عشقم دخترم رو داشتم ترک میکردم
_وایستا!
با شنیدن صدای مریم ایستادم صدای قدم هاش ک داشت به سمتم میومد رو میشنیدم به سمتش برگشتم ک گفت
_دیگه هیچوقت پات و اینجا نزار!
با تلخی بهش خیره شده بودم ک ادامه داد
_وقتی تو بری همه چیز خیلی بهتر میشه من و ساشا زندگی بهتری خواهیم داشت نمیخوام هیچوقت دیگه اینجا ببینمت فهمیدی؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم
_من دیگه هیچوقت نمیام مطمئن باش.
خوبه ای گفت ک حرکت کردم با ستاره از خونه زدیم بیرون و حرکت کردیم نمیدونم چقدر راه رفتیم حتی نمیدونستم کجا داریم میریم
_بهار
با شنیدن صدای ستاره ایستادم به سمتش برگشتم ک با ناراحتی گفت
_کجا داریم میریم
_نمیدونم
_یعنی چی آبجی؟!

_یه مقدار پول بهم داد مامان از این شهر میریم مشهد قراره اون جا زندگی کنیم
ستاره با ناراحتی گفت
_یعنی برای همیشه باید اینجا رو ترک کنیم
آه تلخی کشیدم و گفتم
_مجبوریم
_کاش مامان بابا زنده بودن
زیر لب زمزمه کردم
_کاش
همراه ستاره بلیط گرفتیم و سوار اتوبوس شدیم و به سمت مشهد حرکت کردیم تموم راه داشتم به ساشا و ستایش فکر میکردم یعنی بعد از دیدن اینکه من نیستم چه عکس العملی نشون میداد و مامان اینا بهش چی میگفتن!
تموم راه داشتم گریه میکردم با ایستادن اتوبوس اشکام رو پاک کردم و با صدای گرفته ای رو به ستاره گفتم
_رسیدیم؟!
با صدایی ک تعجب توش موج میزد گفت
_نه
_پس چرا وایستاد؟!
_نمیدونم
_بهار!!!
با شنیدن صدای داد ساشا حس کردم قلبم برای یک لحظه از زدن ایستاد فک کردم گوش هام داره اشتباه میشنوه به سمت ستاره برگشتم ک با ترس گفت
_ساشاست!
تا خواستم چیزی بگم صدای عصبی ساشا اومد
_زود باش پیاده شو!
سرم و بلند کردم نگاهم رو به چشمهاش دوختم ک از عصبانیت قرمز شده بود
_زود باش پیاده شو تا جنازه ات رو از اینجا نبردم
با شنیدن صدای ترسناک و عصبیش بی اختیار بلند شدم ک ستاره هم بلند شد

ساشا تموم مدت با عصبانیت داشت رانندگی میکرد هیچکس هیچ حرفی نمیزد واقعیتش اصلا نمیترسیدم لبخند محوی روی لبهام نشسته بود دیگه از دخترم جدا نمیشدم دیگه عشقم رو ترک نمیکردم ساشا نزاشته بود برم و دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود
با ایستادن ماشین از فکر بیرون اومدم نگاهی به عمارت روبروم انداختم از تعجب دهنم باز موند اینجا کجا بود دیگه سئوال من و ستاره پرسید
_اینجا کجاست؟!
ساشا پوزخندی زد و گفت
_خونه ی جدیدتون!
_یعنی چی؟!
_از این به بعد اینجا زندگی میکنید
از ماشین پیاده شد ک من و ستاره هم پیاده شدیم با دیدن عمارت بزرگ روبروم لرزی به تنم افتاد

نمیدونم چرا اصلا احساس خوبی نسبت به این عمارت نداشتم نگاهم و به سمت ستاره دوختم ک رنگ از صورتش پریده بود و با ترس به اطرافش نگاه میکرد با صدای لرزونی گفت
_اینجا چرا این شکلیه ؟!
ساشا به سمت ستاره چرخید و گفت
_چه شکلی؟!
_ترسناک ساکت
ساشا با شنیدن این حرف ستاره قهقه ای زد ک من هم برای یک لحظه ترس برم داشت بعد از چند دقیقه ساکت شد و با صدای سردی گفت
_چیزی برای ترس وجود نداره از این به بعد شما با خدمه های عمارت اینجا زندگی میکنید
_ساشا؟!
نگاهش و بهم دوخت ک گفتم
_پس دخترم چی میشه میاریش پیش من؟!
پوزخندی زد و گفت
_ستایش پیش مامان جدیدش میمونه تا بهش عادت کنه اینو تو سرت فرو کن ک ستایش دیگه دختر تو نیست
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد و چونه ام لرزید با صدای لرزونی گفتم
_تو نمیتونی اینکارو با من بکنی!
_باید قبلا به کار هات فکر میکردی!
اشکام حالا با شدت روی صورتم روون شده بودند با گریه گفتم
_من مجبور شدم
پوزخندی زد و گفت
_تو خودت دخترت رو نخواستی
_من ….
حرفم رو قطع کرد و با عصبانیت داد زد
_ببند دهنت و نمیخوام اراجیفت رو گوش بدم فهمیدی؟!
با ترس سری تکون دادم ک خوبه ای گفت و داد زد
_رضا!
بعد از چند دقیقه مرد درشت هیکلی اومد و گفت
_بله آقا؟!
_خانوم هارو ببر داخل مواظب باش!
_چشم آقا

بعد از رفتن ساشا ترس تو دلم چنگ انداخت اصلا احساس خوبی به این عمارت قدیمی بی در و پیکر نداشتم نگاهم رو به ستاره دوختم ک با ترس به دور برش نگاه میکرد دستش رو داخل دستهام گرفتم لبخندی زدم و گفتم
_نترس عزیزم من کنارتم!
با صدای لرزونی گفت
_بهار اینجا خیلی ترسناک چرا ساشا ما رو آورد اینجا
_منم نمیدونم ستاره!
صدای عصبی مرده بلند شد
_زود باشید راه بیفتید
دنبالش حرکت کردیم دست ستاره رو محکم گرفته بودم در عمارت رو ک باز کرد داخل شدیم برعکس بیرونش ک خیلی قدیمی و بیریخت بود داخلش خیلی قشنگ و شیک بود

_چقدر خوشگله!
سری تکون دادم ک صدای خشنی اومد
_این دوتا کین رضا؟!
_نمیدونم خانوم آقا ساشا آوردن گفتن از این به بعد اینجا زندگی میکنند
نگاهم رو به زن مسن روبروم دوختم ک با چشمهای وزغ شده اش بهمون خیره شده بود تو چشمهاش یه شرارت خاصی بود ک آدم رو میترسوند صداش ک ما رو مخاطب قرار میداد بلند شد
_نمیخواین خودتون رو معرفی کنید؟!
با صدایی ک سعی میکردم آروم ب نظر برسه گفتم
_من بهار همسر ساشا هستم
با شنیدن این حرفم پوزخندی زد ک اخمام رو تو هم کشیدم

با طعنه گفت
_مگه ساشا چند تا زن داره؟!
خونسرد گفتم
_دو تا!
با تعجب بهم خیره شد لابد فکر میکرد با شنیدن طعنه اش عصبی میشم و از کوره درمیرم و دعوا راه میندازم اما واقعا برام مهم نبود چون اصلا حوصله ی دعوا و داد بیدار رو نداشتم با صدای خسته ای گفتم
_اتاقمون رو نشون میدید؟!
_سهیلا
بعد از چند دقیقه یه زن تپل در حالی ک داشت میدوید به سمتمون اومد و رو بهش گفت
_بله خانوم جان!
در حالی ک به ما اشاره میزد گفت
_اتاقشون رو بهشون بده

_چشم خانوم جان
نگاهی بهم انداخت و گفت
_دنبالم بیاید
من و ستاره هم حرف گوش کن دنبالش حرکت کردیم اصلا معنی این کارای ساشا رو درک نمیکردم میخواست چی رو ثابت کنه با این کاراش این عمارت قدیمی همه چیز برام گنگ و مبهم بود

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن