آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت ۲۴

رمان عشق بازی

نویسنده:رها

زمان پارت گذاری هر هفته

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق بازی وارد شوید

#ماهگل

اخمی کرد و ازم فاصله گرفت. پوفی کشیدم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
با حس حالت تهوع به سمت سرویس رفتم.
ولی فقط عق میزدم. کلافه از سرویس بیرون اومدم و دنبال مامانم میگشتم.

از شدت ضعف دیگ جونی نداشتم. همیجوری که چشم میچرخوندم.
اریارو دیدم که با چند تا از مهمونا صحبت میکرد بی توجه بهش روی صندلی نشستم.

کلافه پیشونیمو گرفتم. اه نه خبری از مامان هست نه شام.
سرمو بلند کردم و با دیدن پسر جونی که تقریبا ۲۶ سال داشت، خودمو جمع و جور کردم!

+ سلام بانو خوبید!؟ مبارک باشه.
بدون اینکه بهش نگاه کنم تشکر زیر لبی کردم.
پسر نشست بغل دست من. با وجودش خیلی معذب بودم .
حالت تهو هم داشت کلافم میکرد.

من موندم اخه بچه دار شدنم جشن داره اینا انقدر شلوغش میکنن .
ارباب کوچیک پدر شده . شاخ فیلو نشکونده که انقدر اینا پیگیری میکنن.

چند مین که گذشت پسره از جاش بلند شد راهشو کشیدو رفت .
حواسم به مهمونا بود که یکی از پشتم اومد
+کی بود ؟چی میگفت؟

با ترس برگشتم دستمو گذاشتم رو قلبم و نفس زنون گفتم:چرا مثل جن میایی سکتم دادی بچم افتاد.
با حالت وحشتناکی نگام کرد و گفت
+زبونتو گاز بگیر.

چپ چپ نگاهش کردم و رومو برگردوندم.

اریا بازمو گرفتو سمت خودش چرخوند.
+مگه با تو نبودم اون پسره چی میگفت بهت ؟
-به تو چه، هیچی نمیگفت.
سعی کردم دستمو از حصار دستای مردونش در بیارم ولی بی فایده بود.

-ولم کن اریا دردم اومد .
بازومو محکم تر فشار دادو گفت:
+بهت یک بار گفتم اون پسره ی عوضی بهت چی گفت جواب نشنیدم .

-اییی دستمو کندی ولم کن، بخدا هیچی نگفت فقط گفت مبارک باشه.
هر چی مظلومیت داشتم و ریختم تو چشمام و بهش نگاه کردم .
اریا کلافه دستمو ول کرد ودستی توی موهاش کشید.

دلم ضعف رفت گرسنگی و خستگی خیلی بهم فشار اورده بود الانم از دست اریا عصبی شدم اه
خواستم برم سمت اشپز خونه که یک چیزی بخورم ولی حالت تهو بهم دست داد‌.

سعی کردم بهش محل نزارم .
اما نتونستم تحمل کنم بدو به سمت دستشویی دویدم .
کنترلمو از دست دادمو خوردم زمین‌
درد توی کل نقاط بدنم پیچید .

صدای همهمه، همه بلند شد .
+ماهگل ماهگل خوبی ماهگل بلند شو
فقط صدای اریارو شنیدم بعدش چشمام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم.

با احساس دردی شدیدی چشمام و باز کردمو زیر دلمو گرفتم.
گنگ به اطرافم نگاه کردم.
با دیدن اریا اخمامو کشیدم تو هم و رومو ازش برگردوندم.

روبه خدمتکار گفتم:
+میخوام بلندشم کمکم کن
*عزیزم تو باید استراحت کنی نباید بلندشی.
بدون اینکه به اریا نگاه کنم گفتم:
+میخوام بلندشم.

با تحکم گفت:
* وقتی میگم استراحت کن، یعنی استراحت کن.
پوفی گفتم و دراز کشیدم.
با یاد اوری اینکه شاید بچه اوفتاده باشه سریع رو به اریا گفتم:
+بچه!؟؟

لبخندی زد وگفت:
:- نگران نباش حالش خوبه.
از ته دل نمیدونم چرا خوشحال شدم ولی گفتم:
+ ای بابا سگ جون!

عصبی گفت:
:- دیگ نشنوم همچین چیزی فهمیدی!؟
نوچی گفتم و چشامو بستم.
مطمعن بودم از حرص قرمز شده بود.

با حس لباش روی لبام با تعجب چشامو باز کردم.
سعی کردم هولش بدم ولی سمج تر از این حرفا بود.

بعد از چند دقیقه رفت عقب و گفت:
:- دیگه نشنوم خب؟
نا‌خودآگاه باشه ای گفتم و چشامو بستم نفهمیدم کی خوابم برد
*
از تشنگی چشامو باز کردم خواستم صداش کنم که با شنیدن صداش خفه شدم.

:- مگ من بهت نگفتم اینجا پیدات نشه ها!؟ نگفتم زنم میبینتت
*یعنی چی، اریا باید مشکل منو حلش کنی.

:- یعنی چیو زهرمار مگه وظیفه منه!؟
* پس که اینطور پس باید زن عزیزت همه چیو بفهمه.
اریا تقریبا داد زد:
:- اگه ماهگل از چیزی بویی ببره زندگیتو از اینی که هست جهنم ترش میکنم.
* فکر کردی کی هستی ها. فعلا دور دور منه.

دیگه هرچی سعی کردم صداشونو بشنوم نفهمیدم.
این زنه کی بود!
سریع بلند شدم که درد بدی زیر دلم پیچید بهش اهمیت ندادم و در اتاقو باز کردم.

با دیدن دختر کبری خانوم چشام از تعجب چهارتا شد.

دوباره همچی عین فیلم از جلو چشمم رد شد.
اروم چشامو بستم و نفس عمیق کشیدم نمیخواستم عصبی بشم
:- ماهگل داری اشتباه میکنی!

دستمو به نشونه سکوت اوردم بالا و گفتم:
_ هرچیزی که باید میدیدم، دیدم و هرچی باید میشنیدمم شنیدم!

بدون هیچ حرفی سمت کلبه رفتم.به صدای زدنای اریا توجه نکردم.
حلقه های اشک باعث شده بود ک نتونم جلومو خوب ببینم.

ولی کل زندگی من همین بود محکومم به اجبار.
به کلبه رسیدم و داخلش رفتم.
گوشه ی کلبه نشستمو زانوهامو بغل کردم.

دیگه حتی توان گریه کردنم نداشتم.
با فکر به کارایی که آریا باهام کرد دندونامو بهم میفشردم و دلم میخواست خفش کنم.

همه آرزوهایی که برای آینده م داشتم تباه شده بود . دیگه هیچ امیدی به هیچکس نداشتم.
هه حتی انقد براش ارزش نداشتم که پشت سرم بیاد و سعی بر خوب شدنم کنه.

بغلم کرد و با لحن سوزناکی گفت:
+ آروم باش عشقم. خواب دیدی چیزی نیست من پیشتم.
با وحشت نگاهش کردم و زیر گریه زدم.

حالم دست خودم نبود نمیدونم چم شده بود.
آروم تر که شدم سیاوش رفت پایین و با یه سینی آب و غذا برگشت:
+بیا عزیزم اینارو بخور تا حالت بهتر شه.
تشکر زیر لبی کردم که ادامه داد:

+ دیدی الکی نگران بودی. هیچی نیست خدارو شکر زخماتم همشون رو به بهبودن. دکترتم گفت با این دارو و پمادا تموم سوختگیات خوب میشن و دوباره میشی همون دختر خوشکلی که بودی.

لبخند تلخی زدم و جواب دادم:
– همون خوشکلی منو به این فلاکت کشید.
اخماش تو هم رفت ولی سعی کرد که متوجهش نشم.

+ راستی نغمه نگفتی که چیشد اتاقت آتیش گرفتا.
نگاهمو سمتش برگردوندم و به فکر فرو رفتم…

بعد از چند دقیقه شروع کردم به تعریف کردن.

” از حموم بیرون اومدم و لباس پوشیدم جلوی اینه قدی ایستاده بودم که فردی که صورتش مشخص نبود از اینه دیدم تا خواستم جیغ بزنم جلو دهنمو گرفت.

اشکام سرازیر شد ولی ادامه دادم.

اروم تو گوشم زمزمه کرد.
* شنیدم ت سوگلی سیاوشی به خاک سیاه میشونمش.
هرچی تقلا کردم فرار کنم بی فایده بود.

محکم هولم داد یه دیوار خوردم. از درد به خودم میپیچیدم.
تا به خودم اومدم اتاق اتیش گرفته بود و وسط اتیش بودم”

گریم شدت گرفت و با التماس گفتم:
-من اینجا نمیمونم سیاوش نمیخوام.
سیاوش از اعصبانیت رگ گردنش متورم شده بود و دستشو مشت کرده بود.

انگاری اصلا دیگ حواسش به حرفای من نبود به نقطه ای زل زده بود.
بعد از چند دقیقه از لای دندوناش غرید.

+ زندش نمیزارم.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن