آخرین مطالبدختر خونبس

رمان دختر خونبس پارت ۵

رمان دختر خونبس جلد اول

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب وارد شوید

دستمو به نرده ها گرفتم که نیوفتم اشکام عین سیل از چشمام میریختن

صنم خانم :اینجا چه خبره ریحان تو اینجا چیکار میکنی ؟

انقدر بلند بلند داد میزد که همه اومدن تو حیاط

همه با تاسف نگام میکردن چقدر نگاهاشون سخت بود برام

ریحانه :این آشغالو از اینجا ور دارین ببریین چقدر میخوایین عذابم بدین ها اگه این اینجا بمونه به خدا یه بلایی سرش میارم!

همه  واستاده بود نگاه میکردن آخ چقدر سخته جلوی این همه آدم تحقیر بشی

اردلان :خفه شو دیگه ریحانه

اردلان اومد سمت من که کمکم بکنه اما دستمو جلوش گرفتم و مانع شدم

به زور بلند شدم و به کیارش چشم دوختم اشکام میریختن و نگاش میکردم

ای کاش به جای اردلان اون سر ریحانه داد میکشید ای کاش به جای اردلان اون میومد سمتم که کمکم بکنه!

عقب عقب میرفتم و چشم تو چشم کیارش بودم به پله ها که رسیدم برگشتم و تند ازشون پایین رفتم

به صدا زدناشون توجه نکردم در حیاطو که باز کردم نمیدونستم کجا میخوام برم اما فقط دور شدن از اون ویلا برام مهم بود

یه سمتی رفتم که دقیق نمیدونستم کجاست تنها کاری که میتونستم بکنم گریه کردن بود های های به حال روزم گریه میکردم

صدایی یه بوق میومد یه ماشین پشت سرم بوق میزد اما انگار نمیتونستم وایستم

دستم از پشت گرفته شد وقتی برگشتم سمت کسی که گرفتم دیدم تار شده بود اما با پلک زدن و ریختن اشکام دیدمش

آشنا بود  اما اونی که باید نبود با دیدن اردلان حالم بدتر شد و بدتر زدم زیر گریه  ای کاش جای اون کیارش بود یعنی انقدر بی ارزش بودم که نیومد دنبالم!

اردلان :هیس بسه چرا انقدر گریه میکنی تمومش کن دستمو گرفت و در عقب باز کرد و مجبورم کرد بشینم

وقتی نشستم دیدم کیارش جلو نشسته .هه یعنی انقدر بی ارزش بودم براش که به خودش زحمت نداد  پیاده شه از ماشینش

سرمو به شیشه تکیه دادم و اشک ریختم  ماشین جلوب همون ویلایی کذایی واستاد!

نه بمیرمم دوباره بر نمیگردم اون جا

چند دقیقه همون جا بودیم که دیدم کیمیا و کتی با دوتا چمدون که یکی مال ما بود اومدن.

کیارش پیاده شد و چمدونا را گذاشت تو صندق کیمیا درو باز کرد و کیف منو گذاشت پیشم

کیمیا :خوبی فاطمه! ؟

چیزی نگفتم و سرمو به شیشه تکیه دادم

صنم خانم و شوهرش با دختر بزرگش اومدن پایین پشت سرشون مامان باباهم اومدن اما من چشمامو بستم که نیان پیشم

با تکون بدی که ماشین خورد از خواب بیدار شدم

اردلان :چی شد ؟

کیارش :فکر کنم پنچر شد’

باهم پیاده شدن واز صندوق  زاپاسو برداشتن بعد درست کردنش سوار شدن

حرکت کردیم که حدود پانزده دقیقه بعد رسیدیم یه ویلا اردلان رفت زنجیرشو باز کرد و با ماشین رفتیم تو حیاطش

حیاطش به دریا راه داشت بدون گفتن کلمه ای پیاده شدم و سمت دریا حرکت کردم

نزدیک دریا رو زمین نشستم و به دریا چشم دوختم  نمیدونم چقدر اونجا بودم که یکی کنارم نشست یکیم بالا سرم ایستاد

اردلان :چرا اومدی تو دل دریا برو اون طرف بشین اینجا چندتا چاله بزرگه تو دریا

من :نترس  خودمو نمیکشم!

اردلان :خب پس بلند شو بیا بریم هرچی بود گذشت.

من :شاید برای شما بگذره اما من نمیتونم از یادم ببرم آخ چقدر حرفاشون برام سنگینه

اردلان :میدونم سخته اما چاره ای جز تحملش نداری!

من :اره میدونم واسه همون تو سن نوجونی انقدر پیر شدم کمرم شکست از این بار سنگینی که هر روز سنگین سنگین تر میشه

بلندشدم رفتم سمت ویلا پاهامو به زور پشت سرم میکشیدم

در یه اتاق باز بود چمدونمونم همون جا بود رفتم تو درم پشت سرم بستم

یه تخت زبار در رفته توش بود روش دراز کشیدم

روسریمو در اوردم بعد بازم بغضم گرفت اما به سختی قورتش دادم و به زور ضرب خوابیدم

صبح که بیدار شدم  کیارش خواب بود یه حال بد داشتم بغض راه گلومو بسته بود

هوایی گرفته  این منطقه درست مثل حال من بود گرفته گرفته

دست صورتمو شستم و رفتم توی حیاط رو صخره ای که همون نزدیکی بود نشستم

فکر کردم فکر کردم  به همه و هرچی فکر کردم..

دلم میخواست انقدر جیغ بزنم انقدر داد بکشم تا خسته بشم.

دیگه واقعا بریدم دیگه اصلا نمیشه تحمل کنم چقدر بده این مدل زندگی که فقط وفقط یه سربار باشی وبس

یه چیز رو شونم افتاد برگشتم دیدم کیارش پشت سرمه و یه پتو مسافرتی انداخت رو شونم

کیارش :خسته نشدی یه ساعته داری به رو بروت نگاه میکنی این دریا چی داره که اینجوری جذبت کرده ؟؟؟

من :چیز خاصی نداره اما همیشه مثل زندگی من طوفانیه گه گداریم جذر مد میشه

کیارش :الان دقیق بهم طعنه زدی که زندگیمون چه جوریه؟؟

من :نه طعنه و این چیزا نیست فقط یه حقیقته یه حقیقت تلخ

کیارش :میدونم ناراحت میشی که بهت بگم اما من نمیتونم خوشبختت کنم یا وعده ی یه زندگی عاشقانه قشنگ را بهت بدم

من :دیدی اینم جزوی از این حقیقت تلخه من دارم باهاش کنار میام سخته اما بلاخره که میشه

کیارش :در تعجب صبور بودنتم هرچقدر باهات بد رفتار میکنیم هرچقدر بد باهات را میاییم بازم همون جور محکم وایمیستی

من :به قول خودتون خون بسم دیگه خدا به خون بس ها هم صبری داده

کیارش :خودت قبول داری که خون بسی ؟؟؟

من :نمیدونم خودمم الان دیگه شک کردم

اردلان :سر صبحی خلوت کردین خبریه؟

کیارش :مزاحم جان تشریف آوردی اگرم خبری بود الان جلوی تو که نمیگیم

اردلان : نه مثل این که دلت خیلی میخواد حالاتو بگیرما احترام نگهدار بچه، مثلا عموتم!

کیارش : خو باش که چی ؟همه چیزو نمیشه گفت بهت!

اردلان :چندتا پیرهن بیشتر از شماها پاره کردم از کوه تجربم باید استفاده کنید

کیارش :اوف کوه تجربت الان دقیقا کجاست من برم سراغش ؟

اردلان :چشم بصیرت میخواد جانم که تو ازش بی بهره ای

داشتن باهم با شوخی و خنده حرف میزدن ولی مغز من کشش جنگ و دعوای الکیشونم نداشت

من :اه بسه دیگه خودم حالم نه که عالیه شمامم با این حرفاتون بهترش میکنین

کیارش :ال…

اردلان پرید تو حرفشو نذاشت حرف بزنه

اردلان :هیس کیارش راس میگه بریم تو خونه به ادامه جنگمون میرسیم

کیارش خیلی بد داشت نگام میکرد و با چشماش برام خط و نشون میکشید

کیارش :بلند شو بریم تو صبحانه درست کن

اردلان :کیارش الان من وتو که میتونیم ..

کیارش :این کاریه که باید انجام بده نمیشه که من و تو با این قد هیکل بریم تو آشپز خونه صبحانه درست کنیم خانم تشریف بیان میل کنن

من :شما برید من الان میام دیگه

بازومو گرفت مجبورم کرد بلند بشم بعدم همون جور که بازومو گرفته بود هولم میداد سمت  خونه

اردلان تعصب بار نگام میکرد بازومو از تو دستش کشیدم بیرون و دویدم تو ویلا

بازم بغض بازم حال خراب بازم اشک آه  بازم اون حال عجیب اومد سراغم

صبحانه را درست کردم و چایی دم کردم اشکام همین جوری میریختن

نمیتونستم جلوشونو بگیرم اردلان با ناراحتی نگام میکرد و کیارش با غرور انگار چه کار خوارقلاده ای انجام داده داده اره افتخار میکنه بهش.

اشکامو پاک کردم رفتم سمتش دستمو گذاشتم رو شونش و خم شدم سمتش

من :احساس غرور میکنی که زنتو ناموستو جلوی هرکی خورد میکنی نه؟؟؟؟

سرشا به شدت سمت من چرخوند و چپ چپ نگام میکرد

من :چیه مگه دروغ میگم؟؟

کیارش :خفه شو برو بیرون!

پوزخند زدم و از بغلش رد شدم واز آشپز خونه رفتم بیرون تو پذیرایی نشستم

بعد یه رب اونام اومدن روز کسل کننده ای بود از دست این دوتا داشتم واقعا دیونه میشدم!

عین سگ وگربه به جون هم میفتادن و هرچی از دهنشون میومد بیرون بارهم دیگه میکردن

بعدم دوباره باهم خوب میشدن انگار نه انگار همین الان دعوا کردن!

خب چیکارشون کنم خود درگیری دارن از دستشون دلم میخواد موهامو بکنم.

اعصاب برام نذاشتن دو سه روز به همین روال میگذشت گاهی سه تامون خوشحال خندون بودیم گاهی ناراحت و غمگین

یه چند بار بابای کیارش اومد یه بارم مامان وخواهراش اومدن

اون دوتا باهم میرفتن میگشتن ولی من اجازه نداشتم باهاشون برم

دلم میسوخت اما چاره ای نبود باید تحمل کنم

تو پذیرایی نشسته بودم و منتظر اومدن اونا بودم  ساعت از ده و یازده گذشت اول با گوشی سرگرم بودم ولی الان کم کم دارم میترسم

یکمم این ویلا که ما توش هستیم ترسناکه چون کمی

از ویلاها و خونه های که اینجا هستن دورتره

کسی هم این طرفا نمیاد یعنی اگه دزد بیاد اینجا منو بزنه بکشه کسی خبر دار نمیشه هرچقدر جیغ داد بزنم بازم هیچی نمیشه

دوتا آدم کله شق منو اینجا تنها گذاشتن یک درصد هم فکر نکردن

خدا میدونه الان مشغول چه غلطی هستن که من از یادشون رفتم

انقدر تو پذیرایی قدم زدم که  سرم دیگه داشت گیج میرفت ساعت از یک گذشته بود اونا هنوز نیومدن

ای خدا الان چیکار کنم  شماره ایم ازشون ندارم اگرم داشتم نمیشد زنگ زد کیارش میفهمید گوشی دارم

اوف دارم دیونه میشم از خونه اومدم بیرون تو حیاط یه سرک کشیدم

اینجا انقدر بی درو پیکره که

مگس پر نمیزنه وقتی اومدم این طرف تر در که در بسته شد

برگشتم که از خر شانسی من در از بیرون بدون کلید باز نمیشه

الان دیگه چیکار کنم ای خدا  دیگه داشت اشکم در میومد نمیدونستم ساعت چنده .

وقتایی که بودن لاعقل ترس نداشتم میتونستم تنها برم لب دریا الان که اونا نیستن ترس ندارم قدم از قدم بردارم

نمیدونم چقدر دم در منتظرشون بودم که آقایون باماشینشون اونم با سرعت سر سام آوری سر رسیدن

همچین ویراژ میدادن انگار اوف وللش…

از ماشین که اومدن بیرون دوتاشون رفتن سمت دریا وضعشون عادی نبود یه جوری بودن

چون ازشون دور بودم و تو تاریکی ایستاده بودم نمیدیدنم

داشتن باهم بحث میکردن یه چیز پشت سرم تکون خورد جیغ زدم و دویدم سمت اونا

وقتی رسیدم بهشون چشمایی کیارش  سرخ سرخ شده بود انگار گریه کرده یا عصبی شده

اردلان :خوبی ؟چیزیت شده چرا جیغ زدی و فرار کردی؟

شروع کردم جیغ وداد از دستشون انقدر کفری بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم

من :هیچ معلوم هست کدوم گوری هستین یکم به فکر من میبودین خوب بود انگار نه انگار من تو این خونه تنهام

اردلان :حالا که چیزی نشده این همه روز ما تو خونه بودیم  تو تنهایی میومدی اینجا

من :اونا فرق میکرد

اردلان :چه فرقی! ؟

من :دلم خوش بود که لاعقل هستید تنها نیستم

کیارش :بسه حالا که چیزی نشده برو تو خونه خوصله کل کل با تو یکی را ندارم

من :هه خوبه من فقط اضافیم

کیارش :دقیقأ حالا برو

من :اخه در…….

کیارش :برو گمشو دیگه

سمتم خیز برداشت که اردلان دستشو گرفت

اردلان :آروم کیارش چه خبرته چیکارش داری ؟

من :خب بذار…

کیارش :یه کلمه دیگه حرف بزنی دندوناتو خورد میکنم به اندازه کافی اعصبانی هستم تو بدترم نکن تا دق ودلیمو سرت خالی نکنم برو گمشو ،سری!

نمیذاشت حرفمو کامل کنم بگم در بسته شده چیکارش کنم!

رفتم دم در ویلا نشستم و زانو هامو تو بغلم جمع کردم و سرمم گذاشتم روشون

با صدای حرف زدنشون بلند شدم هر دوشون بالا سرم واستاده بودن

کیارش :تو چرا اینجا خوابیدی ؟

ازش دلگیر بودم اما برای اون که فرقی نداشت  ککشم نمیگزید هه

با صدای گرفته که هم از خواب آلودگی بود هم از بغض جوابشو دادم

من :دیشب تو خونه ترسیدم اومدم بیرون که در قفل شد

اردلان :چرا پس بهمون نگفتی که برات درا باز کنیم ها؟

من :میخواستم بگم ولی کیارش نذاشت خودت که بودی دیدی

کیارش :خب حالا بلند شو بریم تو!

بلند شدم جلوتر از اونا رفتم توی اتاق  ساعتو که نگاه کردم از اذان گذشته بود .

سری وضو گرفتم و رفتم برا نماز خوندن

نمازم که تموم کردم وقتی میخواستم بلند بشم یکی چادر نمازمو گرفت

ترسیدم و جیغ بلندی زدم

کیارش :هیس نترس منم

من : وای چرا این جور پشت سرم نشستی ترسوندی منو ؟!

کیارش :چه با خونسردی و آرامش نماز میخوندی چرا تا الان من ندیده بودم ؟

من :نمیدونم

کیارش :تو که از خونه پدریت چیزی نیاوردی این چادرسفید را از کجا آوردی ؟

من :روزای اول که اومده بودم چیزی نبود باهاش نماز بخونم مجبور شدم چادر سفید عروسی را بردارم

کیارش :چادر عروسی کی برات چادر کرد؟ تا جایی یادمه ما فقط لباس عروس گرفتیم چادر نگرفتم جز یه شنل!

من :اره ولی شنله تمام صورتمو میگرفت نمیشد جلومو ببینم مادرم برام روز عروسی گرفت.

کیارش :ولی خوشگله مخصوصا نگیناش

من :ولی سنگینه تا نماز بخونم خیلی اذیت میشم.

کیارش :خب فردا باهم میریم برات چادر نماز بخرم

من :واقعا وای مرسی

کیارش :چقدر خوبه برای هرچیز کوچیکی انقدر ذوق میکنی!

من :کودک درونم خیلی فعاله

میشه یه چیز دیگه هم برام بخری ؟

کیارش :چی ؟؟

من :یه چادر مشکی

کیارش : مگه تو چادری  هستی؟

من :اره من همیشه چادر سرم میکردم ولی به خاطر این که کمی شلختم مامانم همیشه برام چادر ملی یا عربی میخرید که بتونم نگهش دارم

کیارش :پس من خیلی چیزا هست که در مورد تو نمیدونم

من :آره منم همین طور الانم خیلی خیلی کنجکاوم

کیارش :در مورد چی ؟

من :اینکه امروز چرا اینجوری بودین دوتاتون

کیارش :امروز چیزیو فهمیدم که دوساله ازش خبر نداشتم و نا عادلانه از اردلان کینه به دل داشتم سر چیزی که دوتامون ازش خبر نداشتیم

من :چی ؟

کیارش :رادارات خب فعال شدن

من :خب اره خیلی کنجکاوم بدونم بگو دیگه

کیارش میخواست حرف بزنه که صدای شکستن چیزی از تو سالن اومد

من  :صدای چی بود؟

کیارش :نترس الان میرم ببینم چی بود .

من :مراقب باش دزد نباشه یه چوبی چیزی بردار مسلحه نباشن

کیارش :فیلم زیاد میبینی!

من :چه ربطی داره باید مراقب باشی!

کیارش :خب حالا تو نیا بیرون من برم ببینم چی بود.

کیارش رفت چند لحظه بعد صدای حرف زدنش با یکی میومد.

کنجاویم امشب فعال شده بود رفتم ببینم چی شده

وقتی رفتم تو سالن لامپ آشپز خونه روشن بود یکم رفتم نزدیک تر صدای کیارش و اردلان بود

کیارش :واسه همین میگم دیگه  دختر نزدیک بود سکته کنه!

رفتم نزدیک و دم در آشپز خونه واستادم

اردلان :انگار چیکار کردم خب ؟

میخواست حرفشو ادامه بده که وقتی منو دید یه داد کشید که پرده های گوش منو کیارش پاره شد

کیارش :چه خبرته آروم تر پرده گوشم پاره شد!

اردلان دستش سمت من دراز بود منم چون تو تاریکی واستاده بودم صورتم معلوم نبود فکر کنم فکر کرده من روحم

اومدم تو آشپز خونه که منو دید و دستشو گذاشت رو قلبش بعدم نشست رو صندلی

اردلان :خدا نکشتت دختر این چه مدلشه ترسیدم گفتم روح دیدم!

من :وا حالا اگه میگفتی حوری پری چیزی میشد کجای من شبیه روحه!؟

اردلان :با اون چادر سفید براق هرکی باشه میترسه چرا همچین چادری پوشیدی اخه ؟

من :برای نماز تو الان تو آشپز خونه چرا اومدی ؟؟؟؟

اردلان :ساعت نه کیارش خان به ما شام داد الان ساعت چهار وپنجه  من گشنمه

دستمم سوخته

من :آخی نازی بیا این طرف ببینم چی میخوای درست بکنی ؟

کیارش :منم گرسنمه!

کمی گوجه توی ماهی تابه حلقه حلقه کردم بعداین که گوجه ها را سرخ کردم چندتا تخم مرغ انداختم توش بدون اون که تکون بدمشون درشو بستم تا تخم مرغا بخارپز بشن

بعد این که غذا خوردیم و تعریفایی که کردن باهم نشستیم تا حرف بزنیم

من :خب تعریف کنید امروز چتون بود چرا تا در وقت نیومدین بعدم که اومدین این جور کردین!

هم دیگه را نگاه کردن اردلان با من من جواب داد….

اردلان :خب به شرطی بهت میگیم که کسی نفهمه!

من :باشه قبول حالا تعریف کنید.

اردلان :ریحانه رو که دیدی من از بچگی دوستش داشتم ،دختر خالم بود دیگه، وقتی کلاس دوم بود همیشه خودم میرفتم مدرسه دنبالش و میاوردمش خونه ،آخه تو یه کوچه بود خونه هامون هر روز بیشتر میگذشت علاقم به ریحانه بیشتر میشد اون بزرگ میشد و من عاشق تر سه سال پیش برادر کوچیکم که اندازه چشمام دوسش داشتم اومد پیشم و بهم گفت عاشق شده اونم عاشق عشق من !عاشق ریحانه تو کتم نمیرفت که امیر با ریحانه ازدواج کنه واسه همون بهانه های بنی اسرائیلی میاوردم که فلانه بهمانه یه سال ازت بزرگتر و این حرفا تا بهم گفت که ریحانه هم دوسش داره و باهم در ارتباطن، تلفنی باهم دیگه حرف میزنن دنیا رو سرم خراب شد اما کاری نمیشد کردش قبول کردم نشستم زیر پای مامانم راضیش کردم بره خاستگاری .با بابای کیارش و امیر رفتن خاستگاری و بله را هم گرفتن همون شب کیارش اومد پیشم و اونم اعتراف کرد که ریحانه را دوست داره  چیزی بهش نگفتم که رفت خونشون فهمید از اون روز به بعد کیارش ازم کینه به دل گرفت حتی باهام حرف نمیزد فکر میکرد من از عمد امیر و ریحانه را به هم رسوندم که اون به ریحانه نرسه اما نمیدونست که خود من دل باخته ریحانه شدم اون روزا گنجایش وتحمل اون خونه و بی محلی های کیارش و نگاه پر کینش و البته از همه مهم تر دست تو دست هم بودن ریحانه وامیر و عشق وحالشون  برام سخت بود نمیتونستم تحمل کنم واسه همون  از ایران رفتم تو لندن همون جا کار کردم و از فکر و ذکر ریحانه و امیر و کیارش اومدم بیرون که کیارس ومامانمم اومدن اونجا پیشم با کیارس یه شرکت بزرگ زدیم و وضعمون خوب خوب شد مامان هر سال شش ماه پیش ما دوتا بود و شیش ماه اینجا بود بقیه راهم که خودت میدونی دیشبم کیارش حقیقت را فهمید و برا همون حالش اینجور زار شد!

من :چندتا سوال برام پیش اومد.

اردلان :خب بپرس.

من :کیارس کیه؟

کیارش :برادر بزرگ من هم سن اردلانه

من :واقعا تو مگه برادر دیگه ای هم داری ؟

کیارش :اره کیارس پسر ارشد خانوادس بعد اون کتایونه بعد اونم منم ،کیمیام دختر کوچیکه.

من :اها خوب پس خدا بیشتر کنه.

هر دوشون زدن زیر خنده و ریسه رفتن از خنده

اردلان :سوال بعدیت چیه ؟؟

من :اون یادم نمیاد ولش کن یه روز دیگه ازت میپرسم حالا بلندبشید بریم بخوابیم.

خودم زودتر ازشون بلند شدم رفتم تو اتاق و چشمامو بستم ، به  سه نرسیده خوابم برد…..

صبح که بیدار شدم کیارش هنوز خواب بود بیدارش کردم و صبحانه را آماده کردم

بعد صبحانه آماده شدیم که حرکت کنیم سمت تهران، چمدونا را کیارش و اردلان گذاشتن تو ماشین و از اون ویلا دور شدیم روزای بد و خوب زیادی بودن ولی گذشتن

هنوز از شهر خارج نشده بودیم که کیارش دم یه پاساژ واستاد و گفت پیاده بشیم من و اردلانم پشت سرش رفتیم تو پاساژ

بعد رفتیم تو یه مغاز که مانتو چادر داشت

کیارش به سلیقه خودش یه مدل چادر برام انتخاب کرد و من پروش کردم

چادر خیلی قشنگی بود رو دستاش مهره دوزی شده بودن و همش با مهره های سیاه طراحی شده بودن

با چادر از اتاق پرو اومدم بیرون که هم کیارش هم اردلان با لبخند نگام میکردن

بعد حساب کردن پول چادر  از اون مغازه اومدیم بیرون

چندتا مغازه دیگه راهم گشتیم تا چادر نماز پیدا کردیم یه چادر خیلی ناز نرم خیلی قشنگ بود

چون دوخته نبود یه نیم ساعت معطل شدیم تا دوختنش بعد خرید چادرها اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم و تخته گاز سمت تهران

بس بهم خوش گذشت اصلا گذر زمانو نفهمیدم و تا به خودم اومدم در خونه خودمون بودیمو رفتیم تو

روی اولین کاناپه ولو شدم و یه آخیش گفتم که هر دوشون یه جوری نگام کردن.

من :چیه چرا اینجوری نگام میکنین ؟

کیارش :خوبه راحت نشسته بودی من رانندگی میکردم

من :همچین میگه من رانندگی میکردم انگار چه کار شاقی انجام میدادی تو هم مثل ما نشسته بودی فقط یه کلاج و دنده عوض میکردی

کیارش :بله همونم خوبه مثل بعضیا پشت که ولو نبودم!

من :من ولو بودم آیا ؟

اردلان :بسه بابا نرسیدید خونتون دعواتون شروع شد!

من :به من چه این با من میگیره!

کیارش :من چیکار به کار تو دارم آخه ؟؟؟

اردلان :آقا جان برید تو اتاق خودتون دعوا کنین منم میرم استراحت کنم فقط با صدای آروم دعوا کنید

بعد رفتن اردلان منم رفتم  تو اتاق که کیارش پشت سرم اومد خودشو پرت کرد رو تخت

من :آروم تر بد بخت تخت صدا داد.

کیارش :خفه چند روزه بهت رو میدم زبونت بدجور دراز شده

من :باید الان میزدی تو برجکم

کیارش :خفه شو دیگه بیا یکم مشت مالم بده که دارم از خستگی هلاک میشم!

من :نوکر بابات غلام سیاه

کیارش :نوکر من فعلا زنمه پس زود باش بیا تا خودم نیومدم به جونت

من :اگه بیایی به جونم چیکار میکنی ها ؟؟؟

کیارش :دلم چند روزه بدجور هوس کرده یه دل سیر کتکت بزنم

از پشت زبونمو براش در آوردم و رفتم پیشش که رو شکم خوابید منم رو کمرش نشستم و کارمو شروع کردم

انگاری خیلی کیف میکرد که من اینجوری مشت مالش میدادم  فکر کنم!

من :کیارش؟

کیارش :ها…؟

من :هنوز ریحانه را دوست داری یعنی هنوز بهش فکر میکنی؟

کیارش :برای چی میپرسی ؟

من :واسم سوال شده.

کیارش :نه!

من :چرا هرشب تا عکساشو نبینی نمیخوابی ؟

یهو بلند شد و من چون رو کمرش نشسته بودم کوپ  افتادم پایین

و از شانس گندم چون لبه تخت بودیم نتونستم تعادلمو حفظ کنم  کوپ خوردم زمین

من :آخ چته رم کردی کمرم شکست!

کیارش :کی همچین حرفی زده؟

من:کسی نزده خودم تو گوشیت دیدم

کیارش :تو رفتی سراغ گوشی من ؟؟

من :نه هر وقت که کلیپاشو میبینی یه کوچولو منم دید میزدم همین

به سمتم یورش اوردو گردنمو گرفت.

کیارش :اولا اون دختر ریحانه نیست دوما دفعه دیگه بخوای از این فضولیا بکنی گردنتو خورد میکنم!

وقتی دستشو از رو گردنم برداشت شروع کردم سرفه کردن…

من :پس کیه ؟

کیارش :نه مثل این که دلت خیلی میخواد یه کتک مفصل بخوری نه ؟

من :خب میپرسم کیه همین فقط چیز زیادی که ازت نخواستم

کیارش :همونم نباید بپرسی این فوضولیا به تو نیومده!

هر چی که  باشه ارزشش از تو خیلی خیلی بیشتره

من :باز یه بهانه پیدا کردی که منو خورد کنی

کیارش :آخه بدبخت من بخوام خوردت کنم نیاز به بهانه ندارم!

من :هه اگه جایی منم اون دختر بود  همچین حرفی میزدی ؟

کیارش :معلومه که نه تو خود پاپتی تا با اون مقایسه میکنی تو حتی در حدش نیستی که لباسای کهنشو بپوشی

من :وای خدای من همینم مونده بیام لباس کهنه های معشوقه های شوهرمو بپوشم

کیارش :خفه شو

من :اگه نشم ؟

کیارش :خودم خفت میکنم

من :منتظرم بیایی خفم کنی بخاطر معشوقت….

حرفم کامل نشده بود که سمتم خیز برداشت

جیغ زدم و دستامو رو سرم گذاشتم و تو خودم مچاله شدم

هرچی منتظر ضربه ای چیزی بودم هیچی نشد که نشد

دستمو از رو سرم برداشتم و بهش نگاه کردم بالا سرم واستاده بود و یه پوزخند رو لبش بود

کیارش :بدبخت تو که انقدر میترسی چرا حرف الکی میزنی ها؟

چیزی نگفتم سرمو رو زانوهام گذاشتم و با هزار فلاکت بغضمو قورت دادم

اون رفت بخوابه اما من نمیتونستم بخوابم برای همون

از اتاق اومدم بیرون و شروع کردم جمع و جور کردن

هفت هشت روز نبودیم خونه شده قبرستون همه جارا خاک گرفته در تراس باز بوده دیگه

نزدیک دوساعت تر تمیز کردن خونه وقت برد فقط مونده اتاقا که اونارو هم شد امشب ، نشد فردا

رفتم تو آشپز خونه حالا برا شب چی درست کنم

همین جور وسط آشپزخونه واستاده بودم داشتم فکر میکردم که

پخ

یه جیغ زدم و برگشتم اردلان داشت میخندید

من :ای کوفت ترسیدم

اردلان :قشنگ تو فکر بودیا از فکر پروندمت بیرونا

من :لوس سکته کردم!

اردلان :حقته حالا به چی فکر میکردی ؟

من :نمیدونم  غذا چی درست کنم

اردلان :پیتزا

من :امر دیگه ای ندارید ؟؟؟

کیارش :منم با پیتزا موافقم.

اردلان :ایول برادر زاده جان!

من :پس برید خرید

اردلان گوشیشو در آورد وگفت :لیست بگو تا بنویسم

من :پنیر پیتزا

من :پنیر پیتزا ،خمیر پیتزا،قارچ ، گوشت مرغ، کالباس ،گوجه ،فلفل دلمه ای ،سوس گوجه فرنگی اوم چیز دیگه ای نمیخواد

اردلان :خدا وکیلی یه پیتزااین همه مخلفات داره ؟

من :بله دیگه مخلوطه دیگه.

اردلان :بله بله من تا الان فکر میکردم پیتزا هویجه  همچین میگه مخلوط انگار چی هست

من :باشه حالا برید بخرید دیگه.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن