آخرین مطالبرمان های حمایتی

رمان شکنجه گر من

رمان شکنجه گر من

نویسنده:مرضیه اخوان نژاد

قسمتی از رمان:

شکنجه گر من
وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم.روي تخت نشستم و آرنجم رو روي زانوم گذاشتم و سرم
رو توي دستم گرفتم. طبق معمول هر روز دعوا، کتک. حالم از این زندگی بهم میخورد. کی میشد بمیرم و راحت بشم.دستم رو روي گونه ي متورمم گذاشتم. بدجور کوبیده بود توي صورتم. حالم از این مثلا بابا بهم میخورد.
چشم هام مدام پر خالی میشد. اما اجازه ي ریختن اشکام رو نمی دادم.حالم از این زندگی که خودم باعث و
بانیش بودم بهم میخورد. روي تختم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزي فکر کنم.با صداي زنگ گوشیم،با رخوت از جام بلند شدم و گوشی رو برداشتم.
طبق معمول سارا بود. دکمه ي اتصال رو فشار دادم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و با صداي گرفته اي گفتم:بله.
-سلام تارا جان خوبی.
-سلام ممنون.
-چیزي شده؟
-نه چطور مگه؟
-آخه صدات گرفته است اتفاقی افتاده؟
-نه چیز مهمی نیست. جانم کاري داشتی؟
-آهان آره میخواستم بگم امروز اون مادر فولاد زره نیست اگه کاري نداري بیا خونه ي ما.
سارا همسایه و دوست صمیمی من بود. وقتی ده سالش بود مادرش رو از دست داد و پدرش ازدواج مجدد کرد.نامادري سارا یک زن زور گو و عوضی بود که عجیب منو یاد نامادري سیندرلا مینداخت. سارا خیلی از دستش زجر کشیده بود و هیچ وقت هم جرات نداشت پیش پدرش شکایت این زن رو بکنه.آخه یک بار که این کار رو کرد تا سر حد مرگ کتک خورد. .
سارا وقتی دید جوابی ندادم گفت :نمیاي تارا؟
بهتر بود برم.باید با یک نفر حرف میزدم چه کسی بهتر از سارا پس گفتم:چرا میام فقط الان بابام خونست وقتیرفت حتما میام.
-باشه منتظرم خدا حافظ.
-خدا حافظ.
گوشی رو قطع کردم.زندگی منو و سارا تقریبا مثل هم بود.فقط با این تفاوت که اون بالا نامادریش در گیر
بود،من با پدرم.تا زمانی که بابا خونه بود از اتاق بیرون نرفتم.حوصله ي زخم زبون هاشو نداشتم.به محض اینکه بابا رفت منم حاظر شدم و از اتاق رفتم بیرون. مامان روي مبل نشسته بود. با دیدن من که حاظر و آماده بودم اخمی کرد و گفت :باز کجا؟
نفسم رو با حرص دادم بیرون. بازم جواب پس دادن.فقط میگفتی اسیر گرفتن.با غیظ گفتم :میرم پیش سارا البته اگه مشکلی نداره.
مامان پشت چشمی نازك کرد و گفت :همچین حرف میزنی انگار چی گفتم. یعنی من نباید بدونم دخترم کجا میخواد بره.
با عصبانیت از کنارش رد شدم و رفتم بیرون و در رو محکم بهم کوبیدم.اصلا حوصله ي هیچ کس رو نداشتم.
اواخر تابستون بود.ولی هوا همچنان گرم بود.سریع به سمت خونه ي سارا رفتم و زنگ رو زدم.در با صداي تیکی باز شد.وارد خونه شدم. سارا به استقبالم اومد و با خوش رویی سلام کرد.جواب سلامش رو دادم و راه اتاقش رو
پیش گرفتم.وارد اتاقش که شدم، از تعجب چشم هام چهار تا شد.تمام لباس هاي سارا روي زمین بود و یک کیف کوله هم پر از لباس روي تخت بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :میخواي بري مسافرت؟
-مسافرت که نه بهتره بگم مهاجرت.
-مهاجرت؟
سارا از کنارم گذشت و رفت روي مبل گوشه ي اتاقش نشست و گفت :آره دیگه خسته شدم از این زندگی. میرم خارج یک زندگی راحت براي خودم میسازم تا کی اینجا باشم و زجر بکشم.
به چشم هاي اشکیش نگاه کردم. سارا هم کمتر از من سختی نکشیده بود.رفتم رو به روش نشستم و گفتم:پسخوش بحالت من که همچنان موندگارم باید انقدر اینجا باشم تا بمیرم.
سارا دستم رو گرفت و گفت :خوب تو هم با من بیا.
پوزخندي زدم و گفتم :با اجازه ي کی؟
-فکر کردي باباي من اجازه میده؟ من میخوام قاچاقی برم.
با وحشت دستش رو فشردم و گفتم :مگه دیونه شدي؟
-آره دیونه شدم.دیونه ام کردند.از دست این عوضی ها زندگی رو برام جهنم کردند.میخوام برم. اصلا باید برم وگرنه دق میکنم.
-خوب زندگی منم جهنمه. منو بخاطر یک عوضی مجازات میکنند. ولی باید تحمل کنم تو هم تحمل کن.
-من مثل تو احمق نیستم نمی تونم تحمل کنم.
چونم شروع کرد به لرزیدن و با بغض گفتم :آره درست میگی من یک احمقم که بخاطر حماقت هام زندگیم جهنم شده.
سارا با غم نگاهم کرد و گفت :هیچ وقت درست و حسابی برام توضیح ندادي چه اتفاقی افتاده.
-میتونم بهت اعتماد کنم؟
سارا دستم رو فشرد و گفت :آره عزیزم حتما. مطمئن باش به کسی چیزي نمیگم.
همین جور که اشکام میریخت گفتم :حدود یک سال پیش عاشق یک پسري شدم که از هر لحاظ مقبول
بود.نزدیک به شش ماه با هم دوست بودیم. ولی پدرم اجازه ي ازدواج با اونو بهم نمی داد. دلیلش رو نمی دونم ولی مامانم میگفت بابام خیلی از پسره بدش میومد.ولی من به زور تهدید مجبورشون کردم که به ازدواجم رضایت بدن.بعد از عقد پسره منو ول کرده ورفته. گفته منو نمی خواد.تا همین الان هم بزور باهام بوده. ولی من باور نکردم و.دنبالش رفتم ولی اون بی توجه به من سوار ماشینش شده و رفته.منم دنبال ماشینش دویدم که همون جا تصادف شدیدي کردم و حافظه ام رو از دست دادم.حتی اسم خودم رو یادم نمیومد.هیچ وقت دلیلاینکه چرا ولم کرد رو نفهمیدم.

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت آخر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن