آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۰

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر ۱تا۳ روز یک پارت جدید.از زمان انتشار آخرین پارت در سایت.

دستاش و با قدرت دورم حلقه کرد و پچ زد
_لعنتی…
خودم و بیشتر بهش فشار دادم و گفتم
_تو که باز اومدی اینجا… نگفتم نباید بیای؟
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و به جای جواب دادن بوسه ی عمیقی به لبم زد.
موهام و از صورتم کنار زد و در حالی که پیشونیش و به پیشونیم چسبونده بود پچ زد
_واسه تو تا ته جهنمم میام.
خندیدم و دوباره لب هام اسیر شد.
دستام و دور گردنش انداختم و زمزمه کردم
_تا یه مدت نمی‌بینیم همو…یعنی تو دانشگاه میبینم…اما تو استادی منم دانشجو…نباید بفهمن ما…
بوسه ی سوم رو با حرص بیشتری به لبم زد و نفس زنون گفت
_تضمینی نمیدم.
_باید بدی آرش.کسی تو اون دانشگاه نباید بفهمه تو نامزدمی… کیان اگه شک کنه…
وسط حرفم پرید
_جلوی من اسم یه مرد دیگه رو به زبونت نیار.
_باشه… تو هم قول بده به این دخترای فس فسوی دانشگاه رو نمیدی…
کتش و از تنش در آورد و به جای جواب دادن لب های ملتهبش رو روی لبهام گذاشت و هلم داد به سمت اتاق…
انقدر عقب رفتم که روی تخت افتادم.خم شد روم و بدون اینکه دست از بوسیدنم بکشه دکمه های پیراهنش رو باز کرد.

نفس بریده پسش زدم و گفتم
_نه،تا شب عروسی…
با چشمای مخمورش به صورتم زل زد…. زل زد… زل زد.. زل زد و در نهایت با وجود چشمای پر نیازش سری تکون داد و کنارم روی تخت یک نفره م خودش و جا کرد و منو توی آغوشش جا داد و با صدای گرفته ای گفت
_این تخت بهتر از تختیه که تو خونه ی بابات داشتی..
هر بار با کارهاش وادارم میکرد بیشتر عاشقش بشم.
ادامه داد
_برای خونمونم یه تخت یه نفره میخرم تا صبحم همینجوری حبست میکنم تو بغلم تا نتونی تکون بخوری.
سرم و بلند کردم و پایین ته ريشش رو بوسیدم… گفتم
_من اعتراضی ندارم.
با لبخند محوی به چشمام زل زد. سرم و درست روی قلبش گذاشتم. چه خوب که اومد.
* * * * * *

از چشمی در نگاهش کردم،به محض اینکه سوار آسانسور شد بی سیم زدم
_حسام میاد پایین برو دنبالش!
خیلی زود جواب داد
_میرم الان.
تند به اتاقم رفتم و لباسهایی که آماده کردم و از کمد در آوردم.
لباس زیرم و در آوردم و به جاش باند بستم دور سی*نه هام.
شلوار و سویشرت مردونه و پف داری و تنم کردم.کلاهی روی سرم گذاشتم و بعد از برداشتن بی سیم و اسلحه م از خونه بیرون زدم و تند از پله ها پایین رفتم.
کیان امشب یه غلطا یی میخواست بکنه،خودم بین حرفاش شنیدم.
جلوی در سوار ماشین بچه های خودمون شدم و گفتم
_زود برو دنبال حسام.
کاظمی متعجب به قیافم نگاه کرد اما حرفی نزد و سر تکون داد.
باز بی سیم زدم به حسام
_کجایی؟
صداش از بین باد اومد
_دنبالشم سرگرد…بیاین جلو در دم پمب بنزین ایستاده.
صدام و بالا بردم
_تند برو کاظمی.
کاظمی سرعتش و بالا کرد و گفت
_اوناهاش حسام.
_بزن کنار.
ماشین و که کنار زد پیاده شدم و به سمت موتور حسام رفتم و خیره به امیر کیان که داشت ماشینش و بنزین میزد گفتم
_تو پیاده شو من میرم دنبالش.
پیاده که شد سوار موتور شدم و کلاه کاسکت و سرم گذاشتم و گفتم
_به آرش چیزی نگو…
_آخه سرگرد… نمیشه که،شما…. نذاشتم حرفش و بزنه و دنبال کیان گاز دادم.
اگه امشب قرار بود دخترای بی گناه و بفرسته اون ور آب پس من باید نجاتشون میدادم. هم لاله رو هم باقی دخترا…

پشت ستون خودم و مخفی کردم صدای امیر کیان و با یه لحن متفاوت شنیدم
_کجان دخترا؟
_تو زیرزمینی آقا… به همشونم خوب رسیدیم،ترگل ورگل شون کردم همین الان مشتری دارم واسشون.
امیر کیان با صدای خشک و جدی گفت
_بکارت که دارن؟
_بله آقا چک کردم همشونو…
لبم و محکم گاز گرفتم… اینا دیگه چه آدمایی بودن؟
امیر کیان گفت
_خوبه… برای شب آمادشون کن.
_آماده‌ی آمادن آقا اگه میخواین ببرمتون بازرسی شون کنید.
صدای پاشون که اومد یعنی امیر کیان موافقت کرده.
تند پشت ستون بعدی مخفی شدم و نفس زنون نگاهشون کردم که به سمت راه پله ها رفتن اما از شانس گهم دو تا آدم غول مانند اونجا ایستاده بودن
نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به یه پنجره ی کوچیک کنار راه پله افتاد.
با قدم های آروم و خمیده به همون سمت رفتم و پنجره رو بازش کردم.
ده دوازده تا دختر با لباس های باز و کوتاه اون جا بودن.
کیان تک تک شونو از نظر گذروند.روبه روی یه دختر خیلی خوشگل ایستاد و پوزخندی به روش زد و گفت
_حالت چطوره س*ک*سی من.
دختره با تنفر گفت
_هیچ وقت نمیبخشمت.. تو به من گفتی عاشقمی!گولم زدی…
خنده ی کیان به هوا رفت و گفت
_هنوزم عاشقتم،منتهی عاشق تن و بدن بلوریت،حیف پول خوبی واست میدن و گرنه کارت و یکسره میکردم.
مرد چاق و چاپلوس کنار کیان گفت
_اینا آماده ی هر نوع خدمتی هستن آقا،اتاقم آمادست اگه میخواین دو سه تاشون و بفرستم.
لبخند محوی روی لب کیان نشست و دست دختره رو گرفت و با نگاه بدجنسی گفت
_فقط اینو میخوام.
دستم مشت شد…لعنتی محاله بذارم به اون دختر تجاوز کنی!
از جام بلند شدم… اما به محض برگشتن سینه به سینه ی مرد قوی هیکلی شدم که دو برابر من قد داشت.

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار وارد شوید

زمان پارت گذاری هر ۱تا۳ روز یک پارت جدید.از زمان انتشار آخرین پارت در سایت.

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. چرا این پارت انقدر کمه جلد دوم رو که آخرش رو نصف تموم کردین اینم پارت هاش حداقل هرروز یه پارت بزارین نه چند روز یک بار

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن