آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

دستم و دنبال خودش کشوند و به سمت دستشویی برد.
با حیرت گفتم:
_آخه اینجا؟
در دستشویی و قفل کرد. کوبوندم به دیوار و لب هاش و روی لب هام قفل کرد و با مستی مشغول بوسیدنم شد.
عقب زدمش و گفتم:
_نکن یکی میاد.
خمار نگاهم کرد و پچ زد
_خوب بیاد فوقش همه می فهمن دوست دخترمی.
خواست دوباره صورتش و جلو بیاره که گفتم:
_قرار شد کسی نفهمه.
کلافه عقب رفت و گفت:
_دردت چیه تو؟چرا نباید کسی بفهمه؟ هنوز تو فکر اون مرتیکه ای منم لابد زاپاسم برات آره؟
هول کردم و گفتم:
_چه ربطی داره؟من فقط نمی خوام کسی از همکارا بفهمه.
با طعنه گفت:
_درد تو همکارا نیست اون مردکه که مثل سگ باهات رفتار میکنه و تو بازم بهش وفاداری.
خواستم جوابش و بدم که در و باز کرد و گفت:
_برو…
سر تکون دادم و از در بیرون رفتم که سینه به سینه ی بهادر شدم.
با اخم های در هم نگاهی به لب هام انداخت و رگ گردنش بیرون پرید.
طاها از دستشویی بیرون اومد و با دیدن
بهادرنگاه معناداری بهم انداخت و خواست بره که بهادر با خشم غرید:
_شما تو دستشویی زنونه چی کار داشتی؟مگه با این سن سواد خوندن نداری؟
طاها پوزخندی زد و گفت:
_چرا اتفاقا دارم ولی از اون جایی که شما توی شرکت به این بزرگی تون اتاق خالی ندارین دستشویی زنونه میشه مکان من و عشقم.
نفسم برید. چشمکی بهم زد و من و با بهادری که از خشم داشت می ترکید تنها گذاشت.
دستش و دور گردنم انداخت و با خشونت من و به سمت دستشویی برد.
ترسیده گفتم:
_چی کار داری می کنی تو بهادر؟
شیر آب و بار کرد و با خشونت روی لبهام آب زد و محکم با دست روی لبم کشید و گفت:
_چیزی که یه زمانی مال من بوده نباید مال کس دیگه بشه قبلا بهت گفته بودم حق لاس زدن با کسی و نداری

وقتی عصبانیتش رو روی لبهام خالی کرد دستش رو برداشت و با خشم بهم خیره شد توپید
_دفعه ی بعدی نزدیک اون مرتیکه ببینمت قسم میخورم جفتتون رو میشکم
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید با وحشت بهش خیره شدم میدونستم بهادر هر کاری که بگه انجامش میده ، اما مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و با جسارتی که نمیدونم از کجا آوردم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکن ….

با خوردن تو دهنی محکمی که بهادر بهم زد شوری طعم خون رو داخل دهنم احساس کردم دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با بهت بهش خیره شدم اون بدون توجه به دهن خونی من دستش رو روی گلوم گذاشت و محکم فشار داد و با خشم کنار گوشم غرید:
_میتونم بدون اینکه آب از آب تکون بخوره همینجا دخلت رو بیارم بعدش اون مرتیکه ی پدر سگ و جرش بدم که به خودش اجازه داد لبهای کسی که من صاحبش هستم رو لمس کنه …
به اینجا که رسید سکوت کرد نگاهش رو بین لبها و چشمهام چرخوند و با خشونت لبهاش رو روی لبهام گذاشت با شدت داشت لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت انگار قصدش از بوسیدن لبهای من فقط خالی کردن عصبانیتش روی لبهام بود میخواست به خودش و من ثابت کنه صاحب منه!

اما من یه وسیله شخصی نبودم که اون با پولش بخواد من و بخره هنوز یادم نرفته باهام چیکار کرد من عاشقش بودم فکر میکردم اونم عاشقمه درست روز تولدم که منتظر سوپرایزش بودم بدترین اتفاق زندگیم افتاد بهادر با دختر خاله اش نامزد کرد و من رو به بدترین شکل ممکن خورد کرد
بعد از گذشت چند سال دوباره تو شرکتی که حتی نمیدونستم برای بهادر به عنوان کارمند مشغول به کار شدم
با یاد آوری روزی های تلخ گذشته بی اختیار قطره اشکی روی گونم چکید که بهادر دست از بوسیدن من برداشت صدای خش دار و گرفته اش بلند شد
_بخاطر اینکه بوسیدمت داری گریه میکنی آره؟!

سرم رو بلند کردم و به چشمهای قرمز شده اش که جذاب تر از قبل شده بود خیره شدم من چرا هنوز عاشقش بودم آخه لعنتی اون من و دوست نداشت اصلا چرا باید دختر فقیری مثل من که از سطح پایین جامعه بودم رو دوست داشته باشه وقتی بهترینا رو داشت!
با فکر کردن به اینا عصبی شدم با صدایی که حالا از شدت خشم داشت میلرزید گفتم
_برو کنار عوضی!

_دهنت و ببند تا پر خونش نکردم بهار
پوزخندی عصبی زدم
_مگه تا حالا داشتی چیکار میکردی پر خون اش کردی دیگه مگه بس نبود!؟
نگاهش سرد شد
_ دیگه هشداری بهت نمیدم کافیه بازم کنار اون پسره ببینمت تا زن …
از کوره در رفتم و با خشم تقریبا فریاد زدم:
_بسه من با اون پسر دیگه هیچ کاری ندارم اما اینم بدون تو هم جایی تو زندگی من نداری ، من عروسک خیمه شب بازی تو نمیشم

تا خواست چیزی بگه صدای نیلوفر از بیرون دستشویی اومد:
_بهار خوبی چرا داد میزنی!؟
با شنیدن صداش رنگ از صورتم پرید نیلوفر یکی از کارمند های دهن لق شرکت بود با ترس به بهادر خیره شدم و با من من گفتم:
_چیزی نیست نیلوفر با تلفن داشتم حرف میزدم الان میام!

_داخل دستشویی اخه با تلفن حرف میزنند ، زود باش بیا تا رئیس نیومده
_باشه تو برو منم میام
صدای پا اومد که نشون از رفتن نیلوفر میداد نفس راحتی کشیدم و با حرص به بهادر خیره شدم و گفتم:
_میخوای تو شرکت آبروم بره و همه منو به عنوان ج*ن*ده بشناسن که داره تو دستشویی به رئیس روانیش حال میده!؟

_گوه میخوره کسی که بخواد زر اضافه بزنه!
کلافه از بحث و کل کل کردن با بهادر گفتم
_برو کنار من برم
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت
_دیگه چی میخوای از جون من!؟
با نگاه خاصی به چشمهام خیره شد و شمرده شمرده گفت:
_من صاحب تو هستم!

عصبی از دستشویی خارج شدم بهادر واقعا کفر آدم رو درمیاورد نمیدونستم چرا همیشه جلوش کم میاوردم ، منی که همیشه جواب همه رو میدادم و به قول دوستام هفت متر زبون داشتم اما جلوی بهادر لال میشدم و جرئت حرف زدن نداشتم نفسم رو بیرون دادم
_بهار
با شنیدن صدای منشی شرکت لیلا به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_آقای هخامنش باهات کار داره زود باش برو اتاقش که از دستت شکاره
با دست محکم روی پیشونیم کوبیدم قرار بود پرونده هارو براش ببرم اما پاک همه چیز رو یادم رفته بود سریع به سمت اتاق خودم رفتم و بعد از برداشتن پرونده خواستم از اتاق برم بیرون که طاها اومد داخل اتاق بدون توجه بهش اومدم برم که راهم رو سد کرد
_برو کنار طاها
پوزخندی زد
_چیه چرا داری ناز میای اونی که باید شاکی باشه منم نه تو!
سرم رو بلند کردم با غیض بهش خیره شدم
_چرا باید برای آدمی مثل تو ناز بیام آخه!؟
با شنیدن این حرفم عصبی شد و فکم رو تو دستش گرفت
_باز اون مرتیکه بهت حال داد برا من دم در آوردی آره!؟
دستش رو پس زدم و با خشم بهش توپیدم
_دیگه حق نداری به من دست بزنی از آدمای بی عرضه ای مثل تو حالم بهم میخوره ، دیگه هیچ رابطه ای بین ما نیست شیر فهم شدی!؟
چشمهاش برق زد
_به همین راحتی نمیتونی از دستم خلاص بشی بهار خانوم
بدون توجه بهش از کنارش رد شدم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صداش بلند شد
_به زودی التماس میکنی باهات باشم و از حرف امروزت عین سگ پشیمون میشی
پوزخندی روی لبهام نشست
_فکر نمیکنم اونقدر بدبخت بشم که بخوام التماس آدمی مثل تو رو بکنم
دیگه منتظر ادامه حرفاش نموندم و از اتاق خارج شدم ببین بهادر آدم رو مجبور به چ کار هایی میکنی بخاطر فراموش کردنش با طاها وارد رابطه شدم اما چ رابطه ای طاها فقط دنبال این بود که جسمش رو ارض*ا کنه و خواسته هایی ازم داشت که من نمیتونستم قبولشون کنم مخصوصا نمیتونستم با طاها جوری که باید باشم طاها خیلی گستاخ و بی پروا بود درست یه شخص متفاوت از من با خواسته های متفاوت.
تقه ای زدم که صدای آقای هخامنش معاون شرکت بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود
_ببخشید آقای هخامنش دیر شد اینم پرونده هایی که میخواستید
_چرا انقدر دیر کردید!؟
_ببخشید
_دیگه تکرار نشه دفعه آخرت باشه!
_چشم ببخشید
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش تشکر آرومی کردم و از اتاق خارج شدم کم مونده بود اخراج بشم خدا رحم کرد

ساعت کاری تموم شده بود از شرکت زدم بیرون ، به سمت خونه رفتم تقریبا یکساعت طول کشید تا رسیدم زن های فضول همسایه در حال پچ پچ کردن بودند سرم رو با تاسف تکون دادم همیشه از این محله بیزار بودم داخل حیاط شدم و به سمت خونه حرکت کردم داشت صدای داد و بیداد میومد سریع در رو باز کردم و داخل شدم با دیدن صحنه ی روبروم دستام از عصبانیت مشت شد پدر معتادم با کمربند افتاده بود به جون مادرم میتونستم هدس بزنم باز دردش چیه پول میخواست برای اون مواد کوفتی کیفم رو یه گوشه پرت کردم و دستش رو که داشت میرفت بالا تو هوا گرفتم با خشم به سمتم برگشت با دیدن من لبخند خماری زد و گفت:
_به به بهار خانوم رسیدن به خیر
دستش رو با شدت ول کردم و با عصبانیت بهش خیره شدم و فریاد زدم
_داشتی چ غلطی میکردی تو مرتیکه ی مفنگی!
اخماش تو هم رفت بینیش رو بالا کشید و کشیده گفت:
_با پدرت درست صحبت کن
عصبی پوزخندی زدم و گفتم:
_ببین مرتیکه یکبار دیگه بیام ببینم دست رو مادرم بلند کردی خودم زنده زنده چالت میکنم فهمیدی!؟
لبخند زشتی زد که تموم دندون های کثیفش رو به نمایش گذاشت
_اگه پول میداد به این وضع نمیفتاد زنیکه ی …
لگد محکمی بهش زدم که ساکت شد و نگاه عصبیش رو بهم دوخت
_اینم زدم یادت بمونه وقتی اسم مادر من رو به زبون میاری قبلش به حرفی که میخوای بزنی خوب فکر کنی
به سمت کیفم رفتم یه مقدار پول در آوردم پرت کردم سمتش و گفتم:
_اینو بگیر گمشو
با دیدن پولا چشمهاش برق زد سریع پولارو برداشت و بوسید
_تو دختر خودمی ایول بهت
با چندش بهش نگاه میکردم که با خوشحالی از خونه زد بیرون مرتیکه ی کثافط ، با شنیدن صدای ناله ی مامان تازه نگاهم به سمتش برگشت با وحشت کنارش نشستم و گفتم؛
_مامان قربونت بشم خوبی!؟
سرش رو بلند کرد میون درد لبخندی زد و گفت:
_خوبم
_خدا لعنتش کنه مرتیکه ی مفنگی ببین صورت خوشگلت رو به چه روزی انداخته
_من خوبم چیزیم نیست

داخل اتاق نشسته بودم و همراه بقیه مشغول انجام دادن پروژه ی جدید بودیم
_بهار
با شنیدن صدای لیلا دست از کار کشیدم
_بله
_پروژه ی قبلی رو که کامل کردید ببر اتاق رئیس منتظره
_باشه الان!
به سمت کمد پرونده ها رفتم بعد از برداشتن پرونده به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم تموم اتاق شده بود پر از دود سیگار کنار پنجره ایستاده بود و با ژست خاصی داشت سیگار میکشید ، تک سرفه ای کردم که به سمتم برگشت
_گفته بودید پرونده پروژه ی قبلی رو بیارم
به سمت میزش رفت سیگار رو داخل جا سیگاری خاموش کرد پشت میزش نشست و خش دار گفت:
_بیار
به سمتش رفتم پرونده رو دادم دستش دوباره عقب گرد کردم برم که صداش بلند شد
_مگه بهت اجازه دادم بری!
با شنیدن این حرفش ایستادم کلافه بهش خیره شدم
_بیا بگیرش این پرونده رو امروز کامل برام ایمیل کن با جزئیاتش فهمیدی!؟
_اما امروز ساعت کاری داره تموم میشه من …
وسط حرفم پرید و با لحن مسخره ای گفت:
_تو یه کارمند هستی وظیفه ات اینه حرف های رئیست رو گوش کنی دوست نداری که اخراج بشی بخاطر بهونه آوردن!
رنگ از صورتم پرید من به این کار احتیاج داشتم سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
_ببخشید تا شب تکمیل!
با لحن سردی گفت:
_میتونی بری
از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق کار داشتم میرفتم که صدای لیلا بلند شد
_بهار
به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم
_خوبی!؟
_آره
_چی بهت گفت این شکلی شدی!؟
_تا شب باید تموم پرونده رو تکمیل کنم چیزایی که ناقص و براش ایمیل کنم
چشمهاش گرد شد
_اما این که تا نیمه شب طول میکشه
لبخند خسته ای زدم و به سمت اتاق کار رفتم و مشغول انجام دادن کارم شدم

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن