آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

با تموم شدن کارم نفس راحتی کشیدم ، نگاهی به ساعت انداختم ساعت دوازده نیم شب بود همه ساعت هشت رفته بودند فقط من تنها تو شرکت مونده بودم حالا این وقت شب چجوری برمیگشتم خونه حتی یه تلفن هم نداشتم به مامان خبر بدم که امشب دیر میام حتما تا الان کلی نگران من شده بود سریع وسایلم رو برداشتم و بدون اینکه هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدم
نیمه شب بود و هیچ ماشینی رد نمیشد اکثرا هم رد میشد ماشین شخصی بود نه تاکسی به سمت ایستگاه حرکت کردم تقریبا بعد از بیست دقیقه رسیدم حتی اینجا هم ساکت بود دیگه داشتم میترسیدم
با ایستادن ماشین مدل بالایی کنار پام خوف کردم از ترس ، شیشه ماشین رفت بالا و صدای مست یه پسر جوون بلند شد:
_واسه یه شب چقدر میگیری خوشگله
نفسم رفت از ترس این پسر من و با چی اشتباه گرفته بود یه خیابونی
_اشتباه گرفتی آقا برو رد کارت
_ناز نکن خوشگله سوار شو در خدمت باشیم امشب
عصبی شدم با این حرفش از کوره در رفتم و داد زدم
_برو در خدمت ننه ات باش بی غیرت
با شنیدن این حرفم قهقه ی بلندی کرد و کشیده گفت:
_جوووون چقدر س*ک*سی شدی عشقم
چشمهام از وقاحت این پسر گرد شده بود قبل از اینکه به خودم بیام از ماشین پیاده شد به سمتم اومد دستم رو گرفت که عصبی داد زدم
_داری چ غلطی میکنی دستم و ول کن
با اینکه مست بود اما انگار زورش چند برابر بود محکم تر از قبل دستم رو فشار داد
_بسه ناز کردن هر چقدر بخوای بهت میدم فقط امشب من و ار*ضا کن
_گمشو دست کثیفت رو بردار ، کمک کمک
_داد نزن جیگر هیچکس صدات رو نمیشنوه
اومدم حرفی بزنم که دستی من رو به عقب کشید و مشتی که حواله ی اون پسرک مست شد و صدای آشنایی که لرزه به تنم انداخت
_زود باش بزن به چاک تا همینجا دخلت رو نیاوردم
پسره از ترس سریع فلنگ و بست در رفت بهادر با گفتن
_این وقت شب برای یه دختر تنها تو خیابون …
به سمتم برگشت با دیدن من چشمهاش درجا قرمز شد و رگ گردنش برجسته با خشم غرید:
_تو اینجا چ غلطی میکنی!

با اینکه ترسیده بودم اما اصلا به روی خودم نیاوردم و با خونسردی گفتم:
_ممنون از کمکتون من باید برم
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو محکم گرفت و گفت:
_باتوام نصف شب اینجا چه غلطی میکردی هان!؟
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون ، با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو چیکاره منی که باید بهت حسابت پس بدم ، درضمن محض اطلاعت رئیس بیشعور و الاغم من رو نگه داشت تا پرونده رو براش آماده کنم برای همینه تا نصف شب این بیرون منتظر ماشین موندم
کلافه چنگی داخل موهاش زد و با صدای بم و خش دارش گفت:
_زود باش بیا سوار ماشین نشو برسونمت
_خودم دست و پا دارم میتونم برم
عصبی شد میتونستم از حرکاتش و حرف هاش بفهمم
_زود باش سوار شو این وقت شب اینجا هیچ ماشینی رد نمیشه مطمئن باش
حق باهاش بود این وقت هیچ ماشینی رد نمیشد بهتر بود لجبازی رو میذاشتم کنار وگرنه یه اتفاق خیلی بد مثل چند لحظه پیش برام میفتاد تردید رو کنار گذاشتم و به سمت ماشینش که کمی اونور تر پارک شده بود حرکت کردم همین که رسیدم سوار ماشین شدم ، بهادر هم اومد و پشت رل نشست ادرس رو بهش دادم متعجب شد اما مثل همیشه به روی خودش نیاورد و تو سکوت رانندگی کرد.
با ایستادن ماشین بدون خداحافظی پیاده شدم و داخل کوچه شدم خیلی خلوت شده بود کوچه پرنده پر نمیزد در خونه رو باز کردم و داخل شدم ، چراغ خونه روشن بود اینطور که معلوم بود اون مرتیکه ی بی غیرت امشب اصلا نیومده بود
و مامان هم نگران من بیدار بود سریع به سمت خونه رفتم و در رو باز کردم هدسم درست بود مامان با دیدن من نفس راحتی کشید و نگران گفت:
_کجا بودی بهار تا این موقع شب !؟
_مامان ببخشید ، رئیس بیشعورم مجبورم کرد داخل شرکت بمونم و پرونده هارو تکمیل کنم
_دلم هزار راه رفت فکر کردم برات اتفاق بدی افتاده
لبخند خسته ای بهش زدم به سمتش رفتم دستش رو بوسیدم و گفتم:
_ببخشید مامان خوشگلم ببخشید که باعث شدم نگران بشی قول میدم دیگه تکرار نشه.
_چیزی خوردی!؟
_آره مامان گرسنه نیستم
_دروغ نگو میدونم چیزی نخوردی الان میرم برات غذا بیارم
_مامان من امشب سیرم ، خیلی خسته شدم میخوام یکم بخوابم صبح هم باید برم سر کار
مامان ناچار سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه دخترم

_طاها برو کنار
چشمهاش خمار شده بود
_دوست نداری دیگه باهام عشق بازی بکنی آره بخاطر اون مرتیکه ی دو هزاری که تو رو به یکی دیگه فروخت
_طاها برو کنار دارم اذیت میشم
بیشتر خودش رو بهم چسپوند و کنار گوشم پچ زد
_چیه خوشت نمیاد جز اون مرتیکه کسی بهت دست بزنه آره دوست داری با اون باشی …
عصبی حرفش رو قطع کردم
_طاها برو کنار تا جیغ و داد نکردم
دستش رفت سمت سینه هام و صداش بلند شد
_دوست دارم امروز به اوج برسونمت تا دیگه فکرت سمت اون مرتیکه نره
_فکر کردی همه مثل خودت عوضی هستند و دنبال اینجور کثافط کاریا برای به اوج رسوندن خودشون ، بهتره برای تخلیه ی خودت بری یه ج*ن*ده رو از تو خیابون برداری نه اینکه تو شرکت به کارمندا بچسپی الانم گمشو کنار تا همه رو نریختم سرت
پوزخندی به صورت عصبیم زد و گفت:
_وقتی عصبی میشی خیلی جذاب تر میشی ، میدونی همیشه عاشق رام کردن دخترای سرکش بودم
_برو عمت رو رام کن کثافط
اومدم جیغ بزنم که با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفه شدم خیلی وحشیانه داشت لبهام رو میبوسید
اومدم با پام بزنم وسط پاهاش که فهمید من رو پرت کرد روی مبل و خودش خیمه زد روم وقتی لبهاش رو از روی لبهام برداشت جیغ بلندی زدم که صدای قهقه اش بلند شد
_هر چقدر دوست داری جیغ بزن هیچکس صدات رو نمیشنوه اتاق عایق صدا داره نمیدونستی عزیزم
دیگه داشت گریه ام میگرفت به التماس افتادم
_تو رو خدا باهام کاری نداشته باش برو کنار
بدون توجه به حرفم دکمه های مانتوم رو باز کرد و تاب نازکم رو داد کنار با لذت به سینه های سفیدم خیره شد و گفت:
_خیلی هوس انگیزی امروز نمیزارم از دستم فرار کنی
دوباره خواست به سمتم بیاد که در اتاق بشدت باز شد و صدای داد بهادر اومد
_چخبره اینجا!؟
طاها زیر لب لعنتی گفت و بلند شد من هم انگار خدا برام از آسمون یه کمک فرستاده باشه سریع بلند شدم بدون توجه به سر و وضعم به سمت بهادر دویدم و با وحشت بهش خیره شدم و گفتم
_تو رو خدا کمکم کن اون داشت اون داشت ….
صدای بهادر بلند شد
_ببند دهنت خودت با میل خودت داشتی باهام س*ک*س میکردی حالا بهادر رو دیدی داری اراجیف سر هم میکنی
با شنیدن این حرفش بهادر تیز به سمتم برگشت و نگاه ترسناکش رو حواله ام کرد که با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
_داره دروغ میگه

_من دروغ میگم ج*ن*ده خانوم یا تویی که داشتی برای با من بودن له له ….

بهادر عصبی به سمت طاها هجوم برد که جیغی کشیدم ، یقه اش رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتش غرید:
_داری چ گوهی میخوری مرتیکه دوست داری همینجا زنده زنده چالت کنم فکر کردی من توی حروم لقمه رو نمیشناسم که بخاطر زیر شکمت حاضری هر غلطی بکنی آره

طاها پوزخندی حواله بهادر کرد و با لحن زشتی گفت:
_چیه از اینکه این دختره مال تو نشده قبلش انقدر عصبی هستی آره داری برای دختری غیرتی میشی که به دست من زن شده قبلا و الان فقط داشت برام ناز میومد
چشمهام گرد شد از ترس وحشت چرا داشت دروغ میگفت من تا حالا هیچ رابطه ای باهاش نداشتم جز چند تا بوسه
_داری عین سگ دروغ میگی!
_چیه چرا انقدر داغ کردی پشیمونی قبل من تو بکارت ….

هنوز حرفش کامل نشده بود که مشت محکم بهادر تو صورتش خورد و پرت شد روی زمین بهادر با لگد افتاده بود به جونش انقدر زدش تا که خسته شد با حالت جنون واری بهش خیره شد و فریاد کشید:
_دفعه بعدی نزدیک بهار ببینمت میکشمت حرومزاده الانم گمشو بیرون از شرکت تا کاری نکردم به گوه خوردن بیفتی مرتیکه ی پدر سگ حرومی

بهادر به سمتم اومد دستم رو گرفت و به سمت اتاقش برد همه ی کارمند ها متعجب به ما خیره شده بودند که بهادر رو به منشی داد زد:
_زود باش حراست و خبر کن اون مرتیکه رو بندازن بیرون از شرکت
لیلا با ترس سرش رو تکون داد در اتاقش رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل اتاق جوری که اگه تعادلم رو حفظ نمیکردم پرت میشدم روی زمین با ترس و وحشت بهش خیره شده بودم همه ی اتفاقاتی که تو این چند لحظه افتاده بود باعث شده بود اصلا نتونم حرف بزنم

بهادر عصبی چند بار تو موهاش دست میکشید و به جد و آباد طاها فحش های رکیک میداد ، یهو نگاهش به من افتاد به سمتم اومد که سریع دستم رو جلوی صورتم گرفتم اما برعکس تصورم با خشونت من رو بغل کرد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید
باید بهش میگفتم اون دروغ گفته
_بهادر
صداش کنار گوشم بلند شد
_هیش هیچی نگو بهار
با گریه نالیدم:
_به جون مادرم قسم داشت دروغ میگفت من هیچوقت باهاش نبودم تو اتاق به زور خفتم کرد میخواست بهم تجاوز کنه که تو اومدی بخدا من هیچ تقصیری نداشتم بهادر من ….

گریه بهم اجازه نداد دیگه چیزی بگم ….

طاها از شرکت اخراج شده بود و از اون روز به بعد اصلا ندیده بودمش بخاطر اتفاق بدی که برام افتاد چند روز اصلا نتونستم برم شرکت ، وقتی هم بعد از چند روز دوباره سر کار اومدم بهادر رفتارش با من خیلی پرخاشگر و بد شده بود جوری که همه ی کارمندای شرکت فهمیده بودن یه مشکلی با من داره ، البته جز خودم هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاده.
با شنیدن صدای تلفن شرکت جواب دادم:
_جانم
صدای لیلا منشی بهادر داخل گوشی پیچید:
_برو اتاق رئیس باهات کار داره
_باشه الان
بلند شدم و به سمت اتاق بهادر حرکت کردم میدونستم امروز هم مثل روز های دیگه باز میخواد یه گیر الکی بهم بده و داد بیداد راه بندازه
تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم و گفتم:
_با من کاری داشتید!؟
پشت میزش نشسته بود و یه سری برگه جلوش بود با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد و گفت:
_در رو ببند بیا نزدیک
متعجب در اتاق رو بستم و به سمتش رفتم و بهش خیره شدم که از جاش بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_تو به چه حقی پرونده های شرکت رو جابجا کردی!؟
با شنیدن این حرف بهادر بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_جوری رفتار نکن انگار از هیچی خبر نداری خانوم لطفی تو رو دیده موقعی که پرونده های شرکت رو جابجا کردی!
با شنیدن این حرف بهادر برای چند لحظه خشکم زد اون چی داشت میگفت من هیچوقت همچین کاری انجام دادم
_تو منظورت چیه از زدن این حرف!
_منظور من خیلی واضح اون پرونده رو چیکار کردی!؟
_داری به من تهمت میزنی!
_نه دارم با دزدی مثل تو سر و کله میزنم
عصبی شدم اون حق نداشت به من تهمت جاسوسی کردن رو بزنه با صدای بلندی فریاد زدم:
_بخاطر حرصی که از من داری نمیتونی بهم تهمت بزنی من هیچوقت همچین کار کثیفی که تو میگی رو انجام ندادم حالا که تو و خانوم لطفی بهم تهمت دزدی میزنید زود باش یه مدرک نشون بده!؟
بهادر ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مدرک!
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه دوباره خودم گفتم:
_دوربین های مداربسته تموم اتاق ها وصل بهتره بریم چک کنیم اگه من کاری انجام دادم ازم شکایت کن!
با دیدن فیلم های مدار بسته لحظه به لحظه پوزخند روی لبهام عمیق تر میشد وقتی فیلم تموم شد به سمت بهادر برگشتم و گفتم:
_این هم از جاسوس اصلی شرکتت که انقدر احمق بوده حتی وقت نکرده فیلماش رو پاک کنه.
بهادر عصبی از اتاق خارج شد من هم به سمت اتاق خودم رفتم و برگه ی استفعام رو نوشتم بعد از تموم شدن تموم وسایلم رو جمع کردم و به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صدای عصبیش بلند شد:
_بیا داخل
داخل اتاق شدم بدون توجه به صورت عصبیش با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_این برگه ی استفعای منه دیگه نمیخوام اینجا کار کنم
به سمتم اومد برگه رو از دستم گرفت نگاهی بهش انداخت و در کمال خونسردی پاره اش کرد
با دهن باز بهش خیره شده بودم توقع اینکار رو ازش نداشتم
_چیکار کردی!؟
_زود باش برگرد سر کارت تا موقعی که من نخوام هیچ جا نمیتونی بری
_چیه هنوز حرصت خالی نشده میخوای اینجا بمونم تا باز یه تهمت دیگه حواله ام کنی!؟
_بسه دهنت و ببند حوصله ی شنیدن زر زرات رو ندارم برو بیرون
_روانی!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن