آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۴

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

_همینجا نگه دار میخوام پیاده بشم!
بدون توجه به من به راهش ادامه داد که با خشم فریاد زدم:
_باتوام میگم نگه دار مگه کری نمیشنوی چی دارم میگم
_خفه شو خفه شو خفه شو!
با شنیدن صدای فریادش که پشت سر هم یکم کلمه رو تکرار میکرد ساکت شدم وحشت زده به صورت قرمز شده اش خیره شدم تا حالا هیچوقت این شکلی ندیده بودمش خیلی ترسناک شده بود ،ماشین ایستاد به سمت من برگشت و با خشم بهم خیره شد و داد زد:
_کافیه یکبار دیگه دهنت رو باز کنی تا خودم پر خونش کنم همینجا زنده زنده چالت میکنم بهار
با ترس بهش خیره شدم بهادر هیچوقت این شکلی نشده بود شاید هم شده بود اما اصلا این شکلی ندیده بودمش ، پشت سر هم داشت نفس عمیق میکشید انگار میخواست خودش رو کنترل کنه!
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_تو رو خدا همینجا نگه دار اگه تو کوچه بری و بقیه ببینید برام بد میشه
به سمتم برگشت چنان نگاهی بهم انداخت که بغض کردم خودم دلم به حال خودم میسوخت ، اون گناهکار بود اما من باید ازش میترسیدم
اون به من تجاوز کرده بود اما من همچنان باید سکوت پیشه میکردم خدایا کرمت و شکر!
_پیاده شو!
دستم به سمت دستگیره رفت که صدای گرفته اش بلند شد:
_فردا رو نمیخواد بیای شرکت استراحت کن اما از پسفردا باید بیای حالا پیاده شو!
از ماشین پیاده شدم و به سمت کوچه رفتم بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرم بندازم ، ساعت شش صبح بود و حتی پرنده هم پر نمیزد تو کوچه
داخل حیاط شدم و بدون سر و صدا داخل خونه شدم و به دنبال مامان گشتم با دیدنش که یه گوشه نشسته بود و مظلومانه داشت اشک میریخت دلم به حال جفتمون سوخت هیچکدوم تو این زندگی هیچ شانسی نداشتیم جفتمون شکست خورده بودیم!
_مامان
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_بهار
با گریه به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم در گوشش نالیدم:
_چرا گریه میکنی مامان!
_نگرانت بودم خواب بد دیدم برات تا صبح نیومدی دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید خوبی بهارم!؟
_خوبم مامان قشنگم
_چرا انقدر دیر کردی!؟
با بغض گفتم:
_مجبور شدیم برای طرح شرکت شب کار بمونیم
لب گزیدم چ دروغی من رو ببخش مامان ببخش که نتونستم از خودم دفاع کنم نتونستم از عفت خودم مراقبت کنم و یه نامرد دیشب به دخترانگیم دست درازی کرد بدون هیچ قید و شرطی ، بدون هیچ محرمیتی بهم دست درازی کرد!

چند روز تب و لرز شدیدی گرفته بودم و اصلا نمیتونستم از خونه برم بیرون تموم این مدت مامان مثل یه پرستار خوب مراقب من بود ، تموم مدت فکر میکرد بخاطر کار تا این حد حال من خراب و داغون اما نمیدونست من بخاطر تجاوز عشقم سابقم رئیس مغرور شرکتی که داخلش کار میکنم به این روز افتادم
از نظر روحی واقعا داغون شده بودم تجاوز اون هم از طرف کسی که عاشقش بودی درست مثل یه کابوس بود یه کابوس وحشتناک منتظر بودم هر لحظه
یکی من رو از این کابوس بیدار کنه! اما افسوس که همه ی اینا واقعیت بود یه واقعیت خیلی تلخ و سوزناک برای من که حتی قادر به گفتنش نبودم!
باید به کی میگفتم اصلا به پدری که برام پدر نبود به مادرم که خودش کوه غصه بود و قلب مریضش همین الانش هم به سختی جوابگو بود چجوری میتونستم با این خبر داغونش کنم
کاش همه ی اینا بگذره کاش تموم بشه!
* * * * * *
بلاخره امروز حال جسمیم بهتر شده بود بر خلاف حال روحیم که داغون داغون بود ، امروز اومده بودم شرکت میخواستم استفعا بدم اما میدونستم نه بهادر موافقت میکنه نه هم من میتونم دوباره استعفا بدم به پولش احتیاج داشتم موقع خرید دارو های مامان رسیده بود
_بهار!
با شنیدن صدای لیلا نگاه سرد و بی روحم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله
متعجب شد البته حق هم داشت اون بهار شیطون و خوشحال کجا این بهار رنگ پریده و بی روح کجا!
_رئیس باهات کار داره.
سرم رو تکون دادم و بلند شدم به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صدای خشک و خش دارش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ، با صدای سردی گفتم:
_با من کاری داشتید!؟
به سمتم برگشت با دقت بهم خیره شد اخماش رفته رفته بیشتر تو هم میرفت با صدای عصبی گفت:
_این چه سر و وضعیه درست کردی!؟
سرد بهش خیره شدم و سکوت کردم به اون چه ربطی داشت سر و وضع من چه شکلیه به اون هیچ ربطی نداشت اون زندگی من رو نابود کرد
وقتی سکوتم رو دید با خشم به سمتم اومد بازوم رو گرفت و گفت:
_با توام جواب من رو بده.

_فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه سر و وضع من چه شکلیه!
با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست و با صدای خش داری بریده بریده گفت:
_انگار یادت رفته تو زن شدی اون هم بدست من!
با شنیدن این حرفش چشمهام از شدت خشم درخشید با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_خفه شو
_چیه ناراحت شدی ، شنیدن واقعیت سخته!
_تو شوهر من نیستی تو فقط یه متجاوز عوضی هستی
با پشت دستش ضربه ی آرومی رو دهنم زد و با صدایی که دورگه شده بود گفت:
_دفعه آخرت باشه همچین حرفی میزنی وگرنه بهت قول نمیدم اینقدر خوش اخلاق باشم بعدش!
کلافه و عصبی از بحث کردن باهاش گفتم:
_با من چیکار دارید!؟
با شنیدن این حرف من جدی شد نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_برای فردا شب آماده باش!
ابرویی بالا انداختم و متعجب بهش خیره شدم
_فردا چخبره!؟
_فردا شب یه مهمونی کاری دعوت هستم تو هم من عنوان همراه با من میای!
_چرا من باید با شما بیام هیچکس جز من نیست یعنی!؟
با شنیدن این حرف من خیلی خونسرد به سمت میزش رفت و پشتش نشست و گفت:
_اگه دوست نداری حقوق این ماهت پر بکشه پس برای فردا شب آماده باش.
دندون قروچه ای کردم عوضی داشت تهدید میکرد ، میدونست به پولش نیاز وگرنه عمرا حتی یه لحظه هم اینجا نمیموندم ، اومدم از اتاق برم بیرون که صداش بلند شد
_من بهت اجازه دادم میتونی بری!؟
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم با خشم نفرت
_میتونم برم آقای رئیس!
_میتونی بری.
انگار قصد داشت فقط من رو اذیت کنه.

از مامان اجازه گرفتم و به آدرسی آرایشگاهی که بهادر بهم داده بود رفتم تا برای شب آماده بشم لباس رو هم خودش برام خریده بود و قرار بود بفرسته آرایشگاه بپوشم!
هیچ مخالفتی نکردم چون نه لباس مناسبی برای مهمونی نداشتم نه پولی داشتم که بتونم بخرم ، تقریبا نزدیک دو ساعت طول کشید تا آرایشگر صورتم رو کامل آرایش کرد
_میتونی خودت رو نگاه کنی!
چشمهام رو باز کردم و از آینه به خودم خیره شدم کامل تغیر کرده بودم جوری که اصلا نمیتونستم خودم رو بشناسم واقعا زیبا شده بودم! آرایشگر ماهری بود
بلند شدم شال و مانتوم رو پوشیدم که صدای اون دختره آرایشگر بلند شد:
_خوشگل خانوم شوهرت پایین منتظره.
اومدم بگم اون شوهر من نیست اما به این به بنده خدا ها دخلی نداشت اون چیکاره منه سری تکون دادم و به سمت پایین رفتم ، بهادر کنار ماشینش ایستاده بود
به سمتش رفتم و گفتم:
_بریم!؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نیم نگاهی به صورتم انداخت و با لحن خشک و سردی گفت:
_ سوار شو!
سوار ماشین شدم که صداش بلند شد:
_زود باش رژت رو پاک کن
_چی!؟
دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و دوباره حرفش رو تکرار کرد
_زود باش رژت رو پاک کن!
با شنیدن این حرفش حق به جانب عصبی به پشتی ماشین تکیه دادم و گفتم:
_رنگ رژم رو دوست دارم و اصلا پاکش نمیکنم.
_داری عصبیم میکنی بهار
_مهم نیست عصبی بشی یا نه ، من رنگ رژم رو دوست دارم و اصلا پاکش نمیکنم.
_خودت خواستی بهار
قبل از اینکه بفهمم میخواد چیکار کنه صورتم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند لبهاش رو محکم روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن و گاز گرفتن دستم رو عصبی روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و هلش دادم اما حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد!
وقتی خوب لبهام رو مکید و گاز گرفت ازم جدا شد
با خشم بهش خیره شدم و عصبی داد زدم:
_داشتی چه غلطی میکردی!؟
با خونسردی بهم خیره شد و جواب داد:
_بهت که گفتم رژت رو پاک نکن!
_عوضی
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_بهتره حرف های این عوضی رو جدی بگیری عزیزم
عزیزم رو با یه لحن مسخره ای گفت که نگاه ازش گرفتم ، آینه رو از داخل کیفم بیرون کشیدم با دیدن رژ پخش شده ام و لبهای باد کرده ام فحشی زیر لب بهش دادم که صداش بلند شد:
_دارم میشنوم.
_به جهنم
_یواش یواش خانوم کوچولو!

با دیدن دختر پسر هایی که مست بودند و داشتند به هم میچیدند صورتم و با چندش جمع کردم به سمت بهادر برگشتم و عصبی بهش خیره شدم
_اینجا کجاست من و آوردی این بود مهمونی کاری!؟
با لحن مسخره ای گفت:
_اینجا س*ک*س پارتیه! تو رو آوردم باهات خوش بگذرونم عزیزم.
خواستم دهن باز کنم جوابش رو بدم که صدای پسری اومد:
_سلام بهادر بلاخره اومدی!؟
بهادر باهاش دست داد و شروع کرد به صحبت کردن داشت حوصله ام سر میرفت از شنیدن حرف های تکراری جفتشون که صدای اون پسره بلند شد:
_معرفی نمیکنی بهادر!؟
بهادر بیتفاوت گفت:
_کارمند شرکت
پسره دستش رو به سمتم دراز کرد و با چاپلوسی گفت:
_خوشبختم از آشنایی با شما بانو!
بدون توجه به دست دراز شده اش با لحن سردی جوابش رو دادم:
_همچنین!
و بدون توجه بهش همراه بهادر که حرکت کرد رفتم صداش کنار گوشم بلند شد:
_انقدر ادا تنگارو درنیار!
با شنیدن این حرفش عصبی شدم اما اینجا نمیتونستم داد و بیداد کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من همینم که هستم مثل تو تظاهر به چیزی که نیستم نمیکنم ، یه سری اعتقادات دارم که بهشون پایبند هستم امشب هم نمیدونستم قراره من و همچین مهمونی کثیفی بیاری وگرنه عمرا باهات میومدم.
_تو همیشه مجبور به اطاعت از من هستی کارمند کوچولو!
با رسیدن به جایی که چند نفر ایستاده بودند ساکت شدم و نتونستم جوابش رو بدم ، یه چند ساعت گذشت و مشغول صحبت درمورد کار های شرکت و یه سری قرار داد شدند درک نمیکردم چرا به جای شرکت همچین جایی رو برای صحبت انتخاب کنند واقعا عجیب بودند!
_افتخار یه دور رقص رو میدید!؟
با شنیدن صدای پسر جوونی که روبروم ایستاده بود نگاهی از سر تا پاش انداختم و گفتم:
_نه!
بعد از اینکه پسره خیط شد رفت به سمت بهادر که یه لیوان مشروب دستش بود داشت کوفت میکرد و به روبروش خیره شده بود برگشتم و گفتم:
_من میخوام برم!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_پارتی هنوز تموم نشده
_بدرک که تموم نشده میخوای من لخت بشم برم وسط برقصم برات!؟
_خفه شو
خیلی آروم اما عصبی این حرف رو زد برای یه لحظه ازش ترسیدم قیافه اش خیلی ترسناک شده بود با ترس بهش خیره شده بودم که صدای خش دار و عصبیش بلند شد:
_ادای زن خرابارو درنیار فهمیدی!؟
_چی داری میگی تو!؟
_امشب بد حسابت رو میرسم بهار خیلی بد عصبیم کردی
با اینکه ترسیده بودم ازش اما مثل همیشه با جسارت بهش خیره شدم و گفتم:
_برو بابا هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
با خونسردی که داشت من رو میترسوند مشروبش رو سر کشید و به سمت مرد هایی که باهاشون قرار داشتیم برگشت از همشون خداحافظی کرد به سمتم برگشت و گفت:
_بریم
میدونستم این آرامش قبل از طوفانه!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن