آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت ۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

_آروم باش آریا بلاخره خواهرت رو پیدا کردیم میدونیم حالش خوبه پس انقدر داد و بیداد نکن
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و با خشم غرید:
_نمیتونم آروم باشم میفهمی تا موقعی که با چشمهای خودم نبینم خواهرم سالم!
با ناراحتی بهش خیره شدم دیگه نمیدونستم چجوری باید آرومش کنم عمه و شوهر عمه رو درک نمیکردم چرا وقتی میدونستند بهادر همچین آدمیه که آریا بشدت ازش بیزاره دخترشون رو پنهانی و دور از چشم همه عقدش کنند و جوری وانمود کنند انگار هیچ خبری از دخترشون ندارند!
* * * *
#بهار

سه روز که بهادر بهم فرصت داده بود خیلی زود تموم شده بود امروز باید تصمیم نهایی رو بهش میگفتم ، من نه میتونستم بهش پولی رو که بهم داده پس بدم نه میتونستم صیغه بشم و پنهانی باهاش باشم حالا این وسط بلاتکلیف مونده بودم که باید چیکار کنم.
این چند روز حتی شرکت هم نیومده بودم کنار اتاق بهادر ایستادم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
بهادر پشت میزش نشسته بود بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_زود باش کارت رو بگو!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من تصمیمم رو گرفتم
با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد بهم خیره شد با نگاه نافذش که تا عمق وجود آدم رو نگاه میکرد
_من نمیتونم پولی که بهم رو دادی پس بدم و هم اینکه نمیخوام صیغه ی تو بشم تو زن داری چجوری میخوای بهش خیانت کنی و با یه زن دیگه ….
ادامه دادن این حرف برام سخت بود خیلی سخت درست مثل جون کندن بود

بهادر نیم نگاهی به صورتم انداخت و با صدای خش دار شده ای گفت:
_زن من با صیغه شدن تو هیچ مشکلی نداره
بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی!؟
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_همسرم از همه چیز خبر داره و هیچ مشکلی با این موضوع نداره
چجوری همسرش خبر داشت شوهرش میخواست یه زن رو صیغه کنه و هیچ مشکلی نداشت مگه میشد!
_داری دروغ میگی!
با شنیدن این حرف من از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد نگاه عمیق و پر از حرف بهم انداخت و گفت:
_دلیلی برای دروغ گفتن وجود نداره
_چرا همسرت باید راضی باشه شوهرش بخواد زن صیغه کنه
_چون زن من مریض و نمیتونه نیاز هام رو برطرف کنه! منم دوست ندارم همسرم اذیت بشه برای همین تو رو صیغه میکنم تا نیاز هام رو برطرف کنی و یه توله برام پس بندازی.
با شنیدن این حرفش با درد و نفرت بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی بهادر!
پوزخندی زد و گفت:
_میدونم
خواستم عصبی از اتاقش برم بیرون که بازوم رو گرفت با چشمهای عصبی بهش خیره شدم که با همون پوزخند اعصاب خوردکنش بهم خیره شد و گفت:
_امروز ساعت سه برای خوندن صیغه آماده باش
تنها جواب من نگاه پر از تنفر بهش بود اون زن داشت و من رو وسیله ای میدید برای رفع نیازش که همسرش نمیتونست برآوردش کنه!
* * *

بلاخره صیغه محرمیت به مدت یکسال بین من و بهادر خونده شد میدونستم تو این یکسال قراره فقط عذاب نصیب من بشه صیغه عشق سابقم شده بودم کسی که خودش زن داشت و مطمئن بودم عاشقانه همسرش رو دوست داره!
چقدر سخت بود برای من ازدواج با کسی که میدونستم عاشقانه همسرش رو دوست داره و من رو فقط برای هوس خودش صیغه کرده شاید هم چون همسرش مریض بود میخواست با استفاده از من خودش رو خالی کنه و چقدر سخت بود برای یه زن که وسیله ی ارضای هوس باشه!
_امشب ساعت ده آماده باش!
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم عمیق بهش خیره شدم میخواستم یه چیزی از نگاهش بفهمم اما جز نگاه سرد و یخ زده اش هیچ چیزی نصیب من نشد.
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_امشب نمیتونم باید برم بیمارستان پیش مامانم
با شنیدن این حرف من با صدای خشک و بمی گفت:
_امشب راس ساعت ده آماده باش الان هم سوار شو میبرمت خونه ی خودم باید برای شب آماده بشی
نگاهی به سر تا پام انداخت و با پوزخند بهم خیره شد و گفت:
_بااین سر وضوع ادم رغبت نمیکنه بهت نزدیک بشه چ برسه باهاش معاشقه کنه.
با شنیدن این حرفش به وضوح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم باورم نمیشد داشت اینجوری با من حرف میزد
_خیلی پستی
تنها جواب من نگاه سردش بود بهادر اون موقع ها هم سرد و خشک بود شکاک بود بهم گیر میداد زیاد غیرتی میشد
اما هیچوقت اینجوری با من صحبت نکرده بود!
* * * *

#طرلان

_آریا وایستا کجا داری میری!؟
_جهنم
و محکم در رو کوبید خشک شده سر جام ایستاده بودم و به جایی که رفته بود خیره شده بودم این وضعیت کی میخواست درست بشه من دیگه تحملم داشت تموم میشه تا کی قرار بود من رفتار های زشتی که آریا باهام داشت رو تحمل کنم بخاطر خواهرش زندگیمون رو داشت به گوه میکشید!
خواهرش بود درست دوستش داشت درست اما دلیل نمیشد بخاطر خواهرش اینجوری رفتار کنه

#بهار

لباس خواب قرمز رنگ س*ک*سی پوشیده بودم و عطر خوش بویی زده بودم آرایش ملایمی انجام داده بودم و روی مبل نشسته بودم مثل عروسک خیمه شب بازی منتظر بهادر بودم
حس خیلی بدی داشتم انگار یه هرزه بودم که منتظر مشتری و این برای من خیلی سخت بود برای منی که همیشه به مادرم قول داده بودم هیچوقت پا کج نزارم
با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به بهادر افتاد که اومده بود داخل بلند شدم و به سمتش رفتم که سرش رو بلند کرد نگاهش به من افتاد خیره نگاهی به سر تا پام انداخت اخماش بشدت تو هم فرو رفت با صدای خش دار و عصبی گفت:
_این چ سر و شکلیه برای خودت درست کردی کی بهت اجازه داده این شکلی وسط خونه بگردی هان!؟
با دهن باز بهش خیره شده بودم
_بهادر حالت خوبه !؟
عصبی به سمتم اومد فکم رو تو دستش گرفت که اخمام تو هم رفت از درد نالیدم
_داری چیکار میکنی بهادر!؟
بدون توجه به حرف من فشار دستش رو بیشتر کرد و با خشم غرید:
_برای کدوم پدرسگی اینجوری آرایش کردی لباس خواب پوشیدی هان میخواستی چ غلطی بکنی!؟
به سختی جوابش رو دادم:
_برای خودت پوشیدم بهادر خودت بهم گفتی ….
عصبی فکم رو ول کرد سیلی محکمی تو گوشم زد و موهای بلندم رو بین دستاش گرفت و کشید که جیغی از شدت درد کشیدم پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_حالا حالاها باید جیغ بکشی این تازه اولشه امشب جوری جرت بدم دیگه جرئت نکنی تو خونه همچین آرایشی کنی و همچین لباسی بپوشی.
از شدت ترس زبونم بند اومده بود تا حالا هیچوقت بهادر رو این شکلی ندیده بودمش مخصوصا تا این حد عصبی و ترسناک
من رو به سمت اتاق برد پرتم کردی روی تخت و با لحن بدی گفت:
_امشب نشونت میدم عواقب گوه خوردن پشت سر من چیه
با شنیدن این حرفش انگار تازه به خودم اومدم با گریه بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی خودت بهم گفتی برای امشب آماده باشم الان چرا ….
صدای فریاد بلندش تو اتاق پیچید
_خفه شو
با ترس بهش خیره شدم که به سمتم اومد خم شد توی صورتم و گفت:
_امشب آدمت میکنم

از شدت درد مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم بهادر بعد از اینکه من رو شکنجه ج*نسی کرده بود خیلی راحت چشمهاش رو بسته بود و خوابیده بود
از شدت عذابی که داشتم میکشیدم اصلا خواب به چشمهام نمیومد
تموم صورت و بدنم کبود شده بود بهادر رسما باز باهام یه رابطه زوری که کم از تجاوز نداشت برقرار کرد
چشمهام پر از اشک شده بود داشتم تقاص چی رو پس میدادم ، از شدت درد چشمهام خود به خود بسته شد و دیگه هیچ نفهمیدم.
* * *
با احساس دردی که تو کمرم پیچید چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی که داخلش بودم افتاد کمی به مخم فشار آوردم که تموم اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
نگاهم به جای خالی بهادر افتاد
به سختی از روی تخت بلند شدم و لباس هام رو از کمد که آویزون کرده بودم برداشتم و به سمت حموم رفتم
بعد از تقریبا یکساعت که به سختی گذشت از حموم بیرون اومدم لباس هام رو پوشیدم تموم بدنم زخم و کبود شده بود بهادر واقعا یه بیمار بود
وقتی از اتاق خارج شدم به سمت در داشتم میرفتم که صدای بهادر از پشت سرم بلند شد:
_کجا بسلامتی!؟
با شنیدن صداش نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم با صدای سرد و خشکی جوابش رو دادم:
_کارت باهام تموم شد دارم میرم پیش مادرم
به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و خش دار گفت:
_هنوزم کارم باهات تموم نشده
با شنیدن این حرفش عرق سردی روی پیشونیم نشست من از دیشب بشدت از این مرد روبروم میترسیدم!
دیشب انقدر عصبی بود و خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
که تا میتونست من رو شکنجه کرد تو رابطه و کتکم زد
چشمهام از شدت ترس داشت دو دو میزد انگار متوجه ترس من شد که پوزخندی زد و گفت:
_چیه داری میلرزی!؟
_تو یه بیماری!
_پس مواظب باش سر به سر این بیمار نزاری که برات خیلی گرون تموم میشه!

چند روز از اون روز کذایی میگذشت رفتار بهادر روز به روز داشت باهام بدتر میشد بیشتر شبیه برده اش باهام رفتار میکرد تو این چند روز انقدر ازش دلشکسته شده بودم که فقط دعا دعا میکردم هر چ زودتر از این وضعیت خلاص بشم!
_بهار
با شنیدن صدای لیلا منشی شرکت بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_رئیس گفت تو اتاق براشون چایی ببری!
متعجب به خودم اشاره کردم و گفتم:
_من
لیلا سری تکون داد و گفت:
_آره زود باش ببر تا رئیس باز عصبی نشده سرت داد و بیداد کنه
_باشه
این روزا رفتار بهادر انقدر باهام بد شده بود که همه ی اعضای شرکت متوجه شده بودند و برام دلسوزی میکردند وقتی چایی رو ریخت ازش گرفتم و به سمت اتاق بهادر حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهادر با یه پسره نشسته بود و مشغول بگو بخند بودند که با دیدن من ساکت شد با اخم بهم خیره شد که سینی رو به سمتشون بردم و چایی ها رو روی میز گذاشتم به بهادر خیره شدم و گفتم:
_با من کاری ندارید!؟
سری تکون داد و گفت:
_نه میتونی بری
از اتاق خارج شدم ولی زیر لب جد و ابادش رو بی نصیب از فحش نداشتم چرا سعی داشت تو شرکت من رو تحقیر و اذیت کنه انگار چیکاره اش کرده بودم که قصد داشت ازم انتقام بگیره انتقام چی خدا داند!
با باز شدن یهویی در شرکت جیغ خفیفی کشیدم نگاهم که به مرد آشنای روبروم افتاد ساکت شدم اون اینجا چیکار میکرد ، اون اما انقدر عصبی بود که اصلا متوجه من نشد به سمت منشی رفت
و عصبی یه چیز هایی رو داشت میگفت منشی سعی داشت اون رو آروم کنه اما انگار بی فایده بود
صدای فریادش بلند شد
_اون رئیس بی وجودت کجاست هان!؟
لیلا با شنیدن این حرفش دهنش باز شد اما خیلی زود خودش رو جمع جور کرد و گفت:
_درست صحبت کنید آقای نسبتا محترم!

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن