آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۹(فصل دوم رمان رئیس مغرور من)

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

همه چیز به سرعت داشت پیش میرفت من و مامان به خونه ای که بهادر برای ما آماده کرده بود نقل مکان کرده بودیم این وسط یه چیز درست نبود! حال دل من هم آشوب بود درست مثل روزهایی که داشت میگذشت
هنوز هم نمیتونستم حرف های اون روز رو فراموش کنم بهادر من رو فقط یه وسیله میدید تا خواسته همسر اولش رو برآورده کنه!
_بهار
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و لبخندی زدم و گفتم:
_جان مامان!؟
_چرا انقدر ناراحتی!؟
_من ناراحت نیستم مامان
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_نمیخواد به من دروغ بگی خودم دارم حال و روزت رو میبینم
به سمتش رفتم کنارش نشستم دستاش رو تو دستم گرفتم و گفتم:
_مامان واقعا چیزیم نیست فقط درگیر یه سری مسائل کاری هستم مطمئن باش اگه چیزی بود بهت میگفتم!
مامان آه تلخی کشید و گفت:
_نمیدونم چرا اما حس میکنم حال دلت اصلا خوب نیست.
آره مامان حال دل من اصلا حال خوبی نیست کاش میتونستم خیلی راحت باهات درد و دل کنم من هیچکس رو ندارم تا باهاش حرف بزنم و بهش بگم چ دردی تو قلبم دارم تا آروم بشم.
* * * *
_چیشده !؟
_وای نمیدونی بهار امروز زن رئیس اومده شرکت الان تو اتاق رئیس انقدر خوشگل و معصوم بود چهره اش آدم عاشقش میشد درست مثل فرشته ها ….
دیگه ادامه حرف هاش رو نمیشنیدم قلبم داشت با شدت خودش رو به در و دیوار میکوبید ، تنها چیزی که داشت تو گوشم زنگ میزد این بود که همسرش اومده شرکت و الان تو اتاقش بود همون زنی که بهادر بخاطرش داشت من رو بازی میداد
همونی که بهادر بخاطرش بهم تجاوز کرده بود اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم

اومدم برم سمت اتاقم تا اون زنی که بهادر عاشقش بود رو نبینم اون زن که پنهانی صیغه شوهرش شده بودم نه میتونستم ازش متنفر باشم نه میتونستم نسبت بهش حس خوبی داشته باشم!
من حق داشتن هیچ حسی رو نداشتم بهادر سال ها پیش از من جدا شد عاشق یکی دیگه شده باهاش ازدواج کرده
این وسط من هیچ حقی نداشتم الان من فقط یه خیانت کار بودم که با وجود فهمیدن اینکه بهادر زن داره و عاشقش زنش هست صیغه بهادر بودم و پنهانی دوستش داشتم از دور عاشقش بودم هنوز نسبت بهش حس داشتم!
با باز شدن یهویی در اتاق بهادر ایستادم نگاهم به دختر جوون و خوشگل روبروم افتاد برای چند لحظه محو زیبایی صورتش شدم بهادر حق داشت
عاشق چنین زنی مثل اون بشه هیچ چیزی کم نداشت.
_سلام خوب هستید!؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، بهش خیره شدم و با صدایی که به سختی شنیده میشد جوابش رو دادم:
_سلام ممنون!
لبخند دلنشینی زد و گفت:
_از کارمند های جدید شرکت هستید تا حالا ندیده بودمت
_بله!
دوست داشتم هر چ زودتر از اینجا خلاص بشم دیگه طاقت حرف زدن باهاش رو نداشتم ، صدای بهادر بلند شد:
_عزیزم خسته شدی بهتره بریم
_باشه عزیزم

با دیدن مهربونیش نسبت به همسرش داشت گریه ام میگرفت خدایا چرا داشتند اینجوری میکردند ، خداروشکر زود خداحافظی کردند رفتند سریع راهم رو به سمت سرویس بهداشتی کج کردم دوست نداشتم هیچکس شاهد گریه کردن من باشه!

* * * *
_تو چ نسبتی با بهادر داری!؟
با شنیدن این حرف آریا بهش خیره شدم تلخندی زدم و گفتم:
_چ فرقی به حال تو داره میخوای چی رو بفهمی منم یه بدبخت بیچاره ام چیزی از من بهت نمیرسه
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_درست جواب بده!
_با سئوال جواب کردن من هیچ چیزی بدست نمیاری من فقط یه کارمند ساده هستم که بهادر بهم میکنه من فقط ….
وسط حرفم پرید
_تو فقط یه کارمند ساده نیستی!
بهش خیره شدم میدونستم آدم احمقی نیست اما من هم نمیتونستم زندگیم رو براش تعریف کنم و بهش بگم دقیقا چ نسبتی با بهادر دارم
پوزخندی روی لبهام نشست چ نسبتی هم باهاش داشتم زن صیغه ایش بودم

_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای بهادر خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_داشتم با کارمندت صحبت میکردم فکر نمیکنم بهت برخورده باشه!
و پوزخندی تحویلش داد که چشمهای بهادر قرمز شد و با خشم بهش خیره شد و گفت:
_باز اومدی اینجا چیکار کنی صد بار هم بیای باز حرف من همونه نمیزارم صورت رویا رو هم ببینی!
_من اصلا برای خواهرم نیومدم
بهادر چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_پس چرا اومدی اینجا!؟

آریا خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_میخوای همینجا بگم ، من مشکلی ندارم میتونم حرفم رو بزنم
بهادر اخماش تو هم فرو رفت و خش دار گفت:
_بیا داخل اتاق
با رفتن بهادر و آریا داخل اتاق به سمت لیلا برگشتم و گفتم:
_لیلا من میرم بیرون و میام باشه !؟
_باشه فقط رئیس ….
_اگه پرسید بگو یه مشکلی براش پیش اومد رفت بیرون!
چشمکی حواله اش کردم و از شرکت خارج شدم نگاهی به آدرسی که اون پدر معتادم برام فرستاده بود انداختم معلوم نبود باز چه گندی بار آورده بود که از من میخواست بهش کمک کنم همین یکبار که دلم براش سوخته بود رو میرفتم بهش کمک میکردم
اما بعدش گورش رو برای همیشه از زندگی من و مامانم گم میکرد جز دردسر هیچ چیزی نداشت به آدرس تقریبا رسیده بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره بهادر دو دل بودم جوابش رو بدم یا نه اما میدونستم جوابش رو ندم بدتر سگ میشه میخواد
پاچه ام رو بگیره اتصال رو زدم که صدای فریادش تو گوشی پیچید
_کدوم گوری رفتی !؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و گفتم:
_درست صحبت کن
_جواب نده بهار بگو کدوم گورستونی رفتی وگرنه خودم پیدات کنم بد بلایی سرت درمیارم
از اونجایی که حوصله ی شنیدن داد و بیدادش رو نداشتم تموم ماجرا رو بهش گفتم و آدرس رو براش فرستادم زنگ خونه رو زدم که در باز شد متعجب شدم اما بدون اینکه به روی خودم بیارم داخل خونه شدم
بابای من اینجا چیکار داشت آخه!
داشتم حرکت میکردم که ضربه محکمی از پشت خورد تو سرم آخی گفتم و چشمهام سیاهی رفت ….
بااحساس سر درد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی که داخلش بودم افتاد اینجا دیگه کجا بود من اینجا چیکار میکردم به مخم فشار آوردم که فهمیدم من برای کمک به اون اومده بودم اما یکی از پشت بهم ضربه زد هنوز داشتم ماجرا رو تجزیه و تحلیل میکردم که در اتاق باز شد با دیدن مرد غریبه مسنی که روبروم بود متعجب سرجام نشستم و گفتم:
_تو کی هستی من رو چرا آوردی اینجا!؟
لبخند کریحی زد که دندون های زردش رو به نمایش گذاشت و گفت:
_شوهر آینده ات
عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی روانی من رو آوردی اینجا اراجیف سر هم کنی اصلا تو کدوم خری هستی که من نمیشناسمت چی از جون من میخوای!؟

بهم نزدیک شد با همون لبخند زشت روی لبهاش بهم خیره شد و گفت:
_بابات تو قمار تو رو باخته به من قراره زن من بشی عروسکم!
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه شکه شدم اما خیلی زود همه چیز دستیگرم شد ، انگار گول خورده بودم همه حرف های اون مفنگی یه نقشه بود تا من بیام اینجا لعنتی با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_ببین اون مردک هر غلطی که کرده و هر قولی که بهت داده همش دروغ من اصلا با تو ازدواج نمیکنم
در حالی که از روی اون تخت کذایی بلند میشدم گفتم:
_الان هم برو کنار میخوام از اینجا برم
بعد تموم شدن این حرفم اومدم رد بشم که بازوم رو گرفت عصبی فریاد زدم:
_به من دست نزن مرتیکه ی کث ….
با تو دهنی محکمی که بهم زد خفه خون گرفتم با خشم بهش خیره شدم که چشمهای قرمز شده اش رو بهم دوخت و داد زد:
_سلیطه آدمت میکنم هار شدی داری زبون درازی میکنی آره
با تنفر بهش خیره شدم و گفتم
_عوضی لاشخور!
_الان نشونت میدم لاشخور کیه
و قبل از اینکه بفهمم میخواد چ غلطی بکنه من رو پرت کرد روی تخت و خودش هم به سمتم اومد روم خیمه زد که وحشت زده بهش خیره شدم
_گمشو عوضی داری ….
دوباره سیلی محکمی تو صورتم زد که حس کردم گوشم زنگ زد گیج و منگ شدم لبهای کثیفش که روی گردنم نشست شروع کردم به تقلا کردن و جیغ داد زدن
اما انگار قرار نبود هیچکس صدای من رو بشنوه
با چشمهای قرمز شده از شدت ش*هوت بهم خیره شد و خمار گفت:
_داد نزن عروسکم اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه!

دستش که به سمت شلوارم رفت مرگ روی جلوی چشمهام دیدم تموم بدنم داشت میلرزید چشمهام رو بستم که صدای باز شدن در اتاق اومد و صدای داد و بیدادی که سنگینی اون مرد از روم برداشته شد با ترس چشمهام رو باز کردم آریا و بهادر اون مرد رو به باد کتک گرفته بودند
با دیدنشون انگار دنیا رو بهم دادند
_میکشمت مرتیکه بیناموس میخواستی به بهار من دست بزنی آره کثافط زنده ات نمیزارم
صدای عصبی آریا بلند شد
_زنگ زدم پلیس الان میاد ولش کن بهادر اینو بسپار به من هواست به بهار باشه
بهادر با شنیدن این حرف آریا لگد محکمی به اون مرد زد و به سمتم اومد با دیدن بدن برهنه من کتکش رو در آورد و تنم کرد با صدای خش دار شده گفت:
_اون آشغال اذیتت کرد!؟
با گریه نالیدم:
_اگه به موقع نمیومدی اون میخواست بهم تجاوز کنه اون میخواست …
با خشونت خاصی بغلم کرد جنون وار در گوشم زمزمه کرد
_هیچ اتفاق خاصی نمیفتاد مطمئن باش نمیزاشتم چیزیت بشه خودم اون کثافط رو میکشم آروم باش نلرز بهارم
انقدر نوازشم کرد که چشمهام بسته شد و تو دنیا بیخبری فرو رفتم.
با شنیدن صدا هایی چشمهام رو باز کردم بهادر کنار تخت ایستاده بود و داشت با آریا صحبت میکرد که چشمش به من افتاد ساکت شد به سمتم اومد و گفت:
_بهار خوبی!؟
با شنیدن این حرفش تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد و لرزه ای بهم افتاد با ترس به بهادر خیره شدم که بدون توجه به حضور آریا من رو محکم بغل کرد و گفت:
_هیش آروم باش
_بهادر اون …
_هیس آروم باش همه چیز تموم شد دیگه قرار نیست اتفاقی بیفته
ازم جدا شد با چشمهای آرامش بخشش بهم خیره شد و گفت:
_بهم اعتماد کن بهار من نمیزارم تو هیچ آسیبی ببینی!
با شنیدن این حرفش عجیب بود اما آروم شدم ، با تک سرفه ای که آریا کرد بهادر خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_بله
آریا بدون توجه بهش به من خیره شد و گفت:
_چرا اون موقع رفته بودی اونجا !؟
نگاهم به بهادر افتاد که اون هم سئوالی بهم خیره شده بود اب دهنم رو با ترس فرو بردم و با صدای لرزونی گفتم:
_بابام ازم خواست برم پیشش میگفت تو دردسر افتاده برای آخرین بار بهش کمک کنم منم رفتم اما نمیدونم چیشد یکی بیهوشم کرد
_و اون مرد!؟
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم
_بابام تو قمار من رو بهش باخته بود و قرار بود باهاش ازدواج کنم یه قرار الکی بین خودشون من هیچوقت به اون قولی ندادم

صدای عصبی بهادر بلند شد:
_عوضی ننه اش رو به عزاش میشونم
صدای خونسرد آریا بلند شد
_بهتره آروم باشی بهادر قانون خودش حسابشون رو میرسه
_جفتشون دستگیر شدن!؟
_اون مرتیکه آره اما پدرت هنوز نه
دیگه هیچ حرفی زده نشد بهادر و آریا از اتاق خارج شدند تا کار های ترخیص من رو انجام بدند انقدر فکرم درگیر بود که حتی یادم رفته بود بپرسم چرا آریا با دیدن اینکه بهادر انقدر با من راحته و داره باهام خوب رفتار میکنه عصبی نشده بلاخره رویا خواهرش بود و بهادر شوهر خواهرش همه چیز خیلی گنگ بود و پیچیده بود.
بلاخره از بیمارستان مرخص شده بودم بهادر گفت برای اینکه مادرم نگران نباشه یه نفر رو فرستاده تا براش غذا درست کنه و بهش اطلاع داده که من امشب شیفت کاری هستم بهتر بود تا بهتر شدن حالم تو آپارتمان بهادر بمونم.
_بهادر
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سئوالی بهم خیره شد
_میخوام ازت یه سئوال بپرسم!
_بپرس
_آریا رابطه ی بین من و تو ….
دیگه ادامه ندادم نفس عمیقی کشیدم و به بهادر خیره شدم که با صدای خشک و بمی جوابم رو داد:
_ بین ما رابطه ی خاصی نیست که آریا بخواد بفهمه
بعد تموم شدن حرفش از اتاق خارج شد به وضح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم لبخند تلخی روی لبهام نشست حق با بهادر بود هیچ رابطه ای بین ما وجود نداشت من فقط یه زن صیغه ای بودم چرا باید رابطه خاصی بین ما وجود داشته باشه.
با حس خیسی روی گردنم چشمهام رو باز کردم نگاه وحشت زده ام به چشمهای قرمز و تب دار بهادر افتاد یاد ترس همه ی وجودم رو پر کرد درست بود بار ها باهاش رابطه داشتم اما
اینبار حالت چشمهاش ترسناک بود و غیر عادی درست مثل اون روز داخل شرکت که بهادر بهم تجاوز کرد
_بهادر داری چیکار میکنی!؟
خش دار لب زد:
_میخوام تو رو به اوج برسونم خوشگلم!
بریده بریده گفتم:
_بهادر تو حالت خوب نیست تو رو خدا ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام صدام رو قطع کرد خیلی آروم لبهام رو به بازی گرفته بود سعی میکردم ازش جدا بشم اما زورش از من زیادتر بود و حتی یه میلیمتر هم نمیتونستم تکون بخورم

حالت چشمهاش وحشتناک شده بود با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر برو کنار تو حالت خوب نیست.
انگار صدام رو نمیشنید چون بدون توجه به من دستش به سمت شلوارم رفت و کار خودش رو انجام داد توجهی به جیغ زدن و تقلا التماس های من نکرد انگار کور شده بود و میخواست هر چ زودتر به خواسته اش برسه
وقتی کارش تموم شد با نفس نفس ازم جدا شد کنارم افتاده بود و چشمهاش رو بسته بود داشت نفس عمیق میکشید ، از شدت درد داشتم گریه میکردم که صدای خش دار و بم بهادر کنار گوشم بلند شد:
_درد داری!؟
بهش خیره شدم و میون گریه گفتم
_وحشی!
بدون توجه به حرفم دستش رو زیر شکمم گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن رفتارش خیلی ضد و نقیض داشت خودش این بالا رو سرم در آورده بود حالا داشت آرومم میکرد
_چرا اذیتم میکنی !؟
با شنیدن صدام به چشمهام خیره شد و گفت:
_نمیخوام اذیتت کنم تو رابطه وحشی میشم دست خودم نیست
_اما داری اذیتم میکنی بهادر تو بهم نگفته بودی بیماری داری.
قطره اشکی روی گونم چکید بعد تموم شدن حرفم اشکم رو پاک کرد و با صدای آرومی گفت:
_ باهام راه بیا!
خیره به چشمهاش شدم ، همین الانش هم داشتم باهات راه میومدم بخاطر عشقی که نسبت بهت داشتم و همینطور قولی که بهت دادم وگرنه باید همون روز که حرفات رو شنیده بودم میزاشتم میرفتم.
_بهار
بدون اینکه جوابش رو بدم فقط بهش خیره شدم که ….

وقتی دید هیچ جوابی بهش ندادم بلند شد از اتاق رفت بیرون نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم ، صدای بسته شدن خونه اومد که نشون از رفتن بهادر میداد به سختی بلند شدم و به سمت حموم رفتم بدنم رو شستم و لباس هام رو عوض کردم نگاهی به ساعت انداختم ساعت هفت صبح شده بود باید میرفتم شرکت نمیخواستم مثل آدم های افسرده یه گوشه خونه کز کنم و به اتفاق های بد
فکر کنم.
طبق معمول داشتم پرونده ای که جلوی روم گذاشته بودم رو چک میکردم که صدای ذوق زده ی نفس یکی از همکارام بلند شد:
_وای بچه ها شریک جدید کاری شرکت رو دیدید خیلی خوشگل بود آدم هوش از سرش میره
پوزخندی روی لبهام نشست اینا چقدر خوش خیال بودند با این چرت و پرت ها ذوق زده میشدند بلند شدم و پرونده رو برداشتم همونطور که سرم تو پرونده بود به سمت اتاق رئیس میرفتم که با کسی برخورد کردم و پخش زمین شدم
_آخ
در حالی که داشتم دستم رو میمالیدم عصبی بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم:
_مگه کوری جلوی چشمت رو نمیبینی!؟
_ببخشید!؟
پرونده رو از روی زمین برداشتم و بلند شدم عصبی سرم و بلند کردم تا حرف بار اون پسر غریبه کنم که با دیدن صورتش حرف تو دهنم ماسید
شبیه بازیگرای خارجی بود بی اختیار سوتی کشیدم و گفتم
_عجب جیگیری
با دیدن لبخند روی لبهای پسره فهمیدم چ سوتی دادم سریع خودم رو جمع و جور کردم و برای پوشوندن گندی که زدم اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_عین ادم حرکت کن اگه برام اتفاقی میفتاد شما جوابگو بودید!؟
ابرویی بالا انداخت و تک خنده ای کرد و گفت:
_حق باشماست معذرت میخوام بانو!
با شنیدن صداش لبخندی روی لبهام نشست عجب صدایی داشت این بشر اووفف آدم دلش میخواست درسته قورتش بده!
_بهار
با شنیدن صدای بهادر بدون اینکه نگاه از پسر روبروم بردارم گیج گفتم:
_هان
عصبی دوباره صدام زد
_بهار
با شنیدن صدای عصبی و تقریبا بلندش نگاه از پسره گرفتم به سمت بهادر برگشتم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_بله رئیس
با همون اخم های درهم بهم خیره شد و گفت:
_زود باش بیا داخل اتاق!
_چشم
نیم‌ نگاهی به پسره که هنوز داشت میخندید انداختم و پشت سر بهادر به سمت اتاقش رفتم داخل اتاق که شدم در بسته شد و بهادر گوشه اتاق من رو خفت کرد عصبی بهم خیره شد و گفت:
_به چه حقی داشتی با اون مرتیکه لاس میزدی هان!؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم
_چی داری میگی!؟
_فکر کردی ندیدم چجوری بهش خیره
شده بودی داشتی بهش نخ میدادی!؟
_بهادر تو واقعا مریضی!
_ببند دهنت و کافیه باز ببینم داری با یکی از پسر های شرکت میلاسی اون وقت که خیلی بد به حسابت برسم فعلا تا موقعی که زن صیغه ای من هستی حق نداری هرزه بازی کنی.
_ تو حق نداری من رو هرزه خطاب کنی فکر کردی همه مثل خودت هستند ، میدونی چیه خوب کاری کردم به اون پسره خیره شدم میخواستم بهش نخ بدم ازش خوشم اومده بود خیلی آقا بود اصلا حالا که اینجوریه میرم بهش پیشنهاد دوستی میدم من ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم با چشمهای گشاد شده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، خیلی عصبی داشت لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت
دستم رو روی سینه اش گذاشتم اما اصلا تکون نخورد وقتی خوب دق و دلیش رو روی لبهام خالی کرد ازم جدا شد!

با دیدن همون پسر دیروزیه که بدجور جلوش سوتی داده بودم لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم که صدای ریز ریز خندیدنش بلند شد سرم رو بلند کردم با دیدن لبخندش نیشم باز شد که نگاهش بهم افتاد لبخند روی لبهاش محو شد و آروم گفت:
_چقدر زیبا میخندید!
با شنیدن این حرفش سریع خودم رو جمع و جور کردم عجب پسر پرویی یکم به روش خندیدم روش وا شد ، با اخم بهش خیره شدم و اومدم از کنارش رد بشم که صداش بلند شد:
_ببخشید خانوم!
ایستادم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله!؟
_معذرت میخوام قصد بدی نداشتم!
بدون اینکه جوابش رو بدم گذاشتم رفتم با این جماعت بخوای صحبت کنی حتما دفعه بعد یه چیز دیگه بارت میکنند با غیض صورتم رو برگردوندم

#طرلان

با دیدن آقاجون بهش خیره شدم و گفتم:
_برای چی اومدید اینجا!؟
تک سرفه ای کرد و بهم خیره شد با صدای خشکی گفت:
_آریا کجاست !؟
پوزخندی کنج لبهام‌ نشست و با کنایه گفتم:
_این همه راه اومدید بپرسید آریا کجاست!؟
_نه
سئوالی و منتظر بهش خیره شدم که خیره به چشمهام گفت:
_میخوام درمورد آرمیتا باهات صحبت کنم
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_فکر نمیکنید آرمیتا جایی برای صحبت کردن نزاشته و برای من هم اصلا مهم نیست!
_آرمیتا یه اشتباهی کرده تو …
بلند شدم و خیلی جدی گفتم:
_اگه اومدید اینجا تا از اشتباهات آرمیتا صحبت کنید بهتره برید چون اصلا بحث خوبی نیست من هیچ میلی به شنیدنش ندارم
_بشین!
بدون توجه به حرفش ادامه دادم
_نمیخوام به حرفاتون گوش کنم لطف کنید از اینجا برید
خواست چیزی بگه که صدای باز شدن در خونه اومد نگاهم به آریا افتاد که داشت به این سمت میومد با دیدن آقاجون با اخم بهش خیره شد و گفت:
_برای چی اومدید!؟
قبل از اینکه آقاجون جوابی بهش بده گفتم:
_میخواست درمورد آرمیتا صحبت کنه!
آریا عصبی به آقاجون خیره شد و گفت:
_مگه بهتون نگفتم نمیخوام هیچ اسمی از اون پیش طرلان یا من زده بشه!؟
آقاجون ایستاد خونسرد به آریا خیره شد و گفت:
_وضعیتش رو دیدی!
_وضعیتش هر چی که باشه به من و همسرم هیچ ربطی نداره

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن