آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت۱۸

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

* * * *
برگه ایو جلوم انداخت و با نگاه سردش بهم زل زد و گفت
_امضا کن.
دلخور بهش نگاه کردم و گفتم
_چرا این طوری باهام رفتار میکنی آرمین؟
_کمتر زر بزن امضاش کن.
بلند شدم و گفتم
_تو واقعا راضی که من اینجوری طلاق بگیرم؟
سر تکون داد و گفت
_آرش زیاده واست.امضا کن.
حتی آرمینم درکم نمی‌کرد. به آرومی گفتم
_چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
مستقیم توی چشمام زل زد و گفت
_تو بدی. منم بد بودم همون بهتر همین اول کار ولش کنی تا اینکه تهش زجر کش بشین.
بغض دار گفتم
_کیان چه نقشه ای واسم داره؟
_به نظرت من میشینم و با اون حرفای خاله زنکی میزنم که چیکار میخواد باهات بکنه؟ حالا که انتخابت کیان بوده امضا کن. آرشم با طلاق موافقه.
متعجب گفتم
_موافقه؟
سر تکون داد و گفت
_آره. نمیخوادت دیگه.
قلبم فشرده شد! جز این چه توقعی داشتی لیلی؟تو با یه نامه ازش خداحافظی کردی و با کیان اومدی توقع داری با این وجود بخوادت؟
در حالی که به زور اشکمو کنترل میکردم پای برگه رو امضا زدم.
همون لحظه در اتاق باز شد و کیان اومد داخل، با دیدن من، لبخند کجی زد و گفت
_امضا زدی؟
با تنفر نگاهش کردم و گفتم
_تو خیلی پستی می دونستی؟
_هممم،جمله ی آشناییه
آرمین برگه رو برداشت و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.
کیان به سمتم اومد و سینه به سینه م ایستاد و خیره به چشمام گفت
_دختری که مال منه هیچ وقت نباید چشماش بارونی باشه.
با غیظ گفتم
_من هیچ وقت مال تو نمیشم.
با اطمینان گفت
_تا حالا سابقه نداشته چیزیو بخوام و مال من نشه! اونیم که‌ تو داری براش گریه می کنی خیلی راحت راضی به طلاقت شد، حتی بی صبرانه منتظر روز دادگاهه.
_داری دروغ میگی.
موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_من هیچ وقت به ملکه م دروغ نمیگم.
خواستم عقب برم که اجازه نداد و با بدجنسی گفت
_خیلی سرکش تر از خواهرتی!
خشکم زد،جلو اومد و کامل چسبید بهم و با صدای بم و جذابش مخمور و تب دار ادامه داد
_اما تو هات تری!جذاب تری.
مشتم و بالا بردم تا به سینه ش بکوبم که مشتم و توی دستای بزرگش گرفت و گفت
_نگران نباش من رابطه ای با خواهرت نداشتم چون کششی بهش نداشتم.
سرش و جلو آورد و کنار گوشم زمزمه کرد
_چون اون هیکلش و نساخته.چون اون عطر سکسی نمیزنه.
خواستم عقب برم که چنگ انداخت به کمرم. عوضی… عوضی… عوضی…باز هم چشماش قرمز بود.
نفس عمیقی کشید و گفت
_اون و بقیه ی دخترا کمن واسه من…قدرت ارضا کردن روح و جسمم و ندارن. لیاقت ملکه شدنمو ندارن.
انگشت شصتش و روی لبم کشید و با چشمای بسته به قصد بوسیدن لبم سر جلو آورد که با آرنج توی پهلوش کوبیدم.
آخی گفت. عقب رفتم و غریدم
_اگه یه بار دیگه بهم دست بزنی می کشمت.
تک خنده ای کرد و کم کم قهقهه زد و بین خندیدنش گفت
_تو نمی‌دونی من عاشق درد کشیدن حین رابطه م…البته بیشتر عاشق درد کشیدن توعم.
نفس زنون نگاهش کردم. مچ دستم و گرفت و گفت
_بیا، میخوام یه چیزی نشونت بدم.
و بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند. از اتاق بیرون رفتیم.
لعنتی خونه ش کم از کاخ نداشت اگه ولم میکردن نمیدونستم سر از کجا در میارم. به سمت آخرین اتاق رفت و درش رو با کلید باز کرد و منتظر موند تا من اول وارد بشم.
با تردید رفتم داخل،کلید رو که زد با دیدن صحنه ی پیش روم حس کردم روح از تنم جدا شد

پشت سرم ایستاد و گفت
_نظرت چیه؟
تنم لرزید! اینجا کم از شکنجه گاه نداشت. کل اتاق پر شده بود از انواع قلاده ها، زنجیر ها و شلاق ها…. روی دیوار ها کاغذ دیواری سیاه از یه زنی که دهنش و دستاش بسته ست بود.
دیگه نتونستم نگاه کنم، برگشتم که سرم توی سینه ی امیر کیان فرو رفت.
دستش و زیر چونه م زد و سرمو بلند کرد و وادارم کرد نگاهش کنم.
با اخم ریزی گفت
_ترسیدی؟
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_نه فقط میشه از اینجا بریم؟
با صدای مجذوب کننده ش گفت
_اگه قراره مال من بشی پس بهتره یه چیزایی و ببینی برگرد.
شونه هام و گرفت، برم گردوند و گفت
_ازت میخوام مطیع من باشی،با میل خودت این خواست منه.چه توی رابطه چه توی زندگی…
خیره به اون قلاده ها و میله ها گفتم
_من هیچ وقت با تو…..
_تو تنها دختری هستی که میتونی همه جوره ارضام کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_از کجا میدونی؟
سرش و از پشت نزدیک گوشم آورد و گفت
_چون تو تنها دختری هستی که تشنه ی خوابیدن باهاشم..
پوزخندی زدم و گفتم
_یه روزی خودم دستبند به دستات میزنم.
با اطمینان گفت
_یه روزی خودم زنجیر به قلبت می‌زنم.
با طعنه خندیدم و گفتم
_من هیچ وقت عاشق یه آدم پست بیمار نمیشم.
با همون لحن محکمش گفت
_منم هیچ وقت تو تله ی یه پلیس نمیوفتم اونم یه جوجه پلیس.
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
_من تا حالا پرونده ی ناموفق نداشتم.جناب استاد.
یک قدمم اون جلو اومد و گفت
_راستش و بخوای هر چی فکر میکنم یادم نمیاد قلبی و خواسته باشم و تصاحبش نکرده باشم.
نگاهش کردم، انگشتم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_مطمئن حرف نزن من پلیسم کلی آدم خلافکار و که ادعا داشتن دستگیر کردم. یه روزی تلافی تمام قلبایی که شکستی و سرت در میارم.
لبش باز به لبخند مردونه ای شد و گفت
_به جای انتقام به فکر خرید عروسیت باش ملکه‌ی من. کم مونده اسمت بره تو شناسنامم.
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟ چه اسمی چه شناسنامه ای؟
متفکر گفت
_نشستم دو دو تا چهار تا کردم دیدم زن پلیس داشتن خیلی کلاس داره.
خندیدم و گفتم
_تو زده به سرت.من مثل اون دخترایی که میاریشون اینجا بی کس و کار نیستم.
سر تکون داد و گفت
_اوکی میام خواستگاری.از بابا جونت خواستگاریت میکنم و تو هم میگی. بعله.
با طعنه گفتم
_بابام؟ مثل اینکه یادت رفته دختر کوچیک بابام و دزدیدی.
سر تکون داد و گفت
_راست میگی پس یه راه میمونه.
سرش و جلو آورد و گفت
_بدون اجازه ی بابات بگی بله… صبر کن زود مخالفت نکن بهت قول می‌دم تا وقتی نخوای دست بهت نمیزنم حتی اگه ده سال بگذره .
با حرص و نفرت گفتم
_حتی اگه صد سال هم بگذره من بله به آدمی مثل تو نمیدم.

* * * * * *
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم و سرکی به پایین کشیدم.
امیر کیان و آرمین روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن.یک بطری زهرماری و تموم کرده بودن و داشتن دومی و سر می کشیدن.
صورتم جمع شد و عقب کشیدم، حالا که سرشون گرم بود بهترین زمان بود برای پیدا کردن ردی از لاله…
به سمت اتاق امیر رفتم و دستگیره رو پایین دادم. خیلی آروم وارد شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم…
بر عکس تصورم هیچ چیز قابل توجهی اونجا نبود.
قلبم گومب گومب می کوبید،شروع به گشتن کردم.پشت تابلو ها،کشو ها، لای لباساش و همه جا رو گشتم اما هیچی به هیچی..
نفس بریده نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به تختش افتاد.
بالشش و کنار زدم و مات عکس لاله شدم.
وا رفتم روی تخت و نگاهم قفل کرد روی عکس دو نفره شون.
این لاله بود! باورم نمیشه عکس لاله بود با امیر…
با دلتنگی لب گزیدم،یعنی الان کجایی لاله؟اگه این عوضی بلایی سرت آورده باشه چی؟
چشمم روی لبخند امیر کیان ثابت موند. توی این عکس خنده ش از سر بدجنسی نبود،واقعا می خندید….
با حس شنیدن صدای پا سریع عکس و سر جاش برگردوندم و ایستادم.
صدا هر لحظه نزدیک تر میشد. سریع به سمت کلید برق رفتم و خاموشش کردم و خودمم به اولین جایی که به چشمم اومد پناه بردم…توی بالکن.
از پشت پرده ی حریر دیدمش که وارد اتاق شد و درو محکم بهم کوبید.
کلافه شماره گرفت و در حالی که طول و عرض اتاق رو طی می‌کرد غرید
_جواب بده دیگه مرتیکه ی احمق…
بعد از کلی معطلی انگار یارو جواب داد که کیان عصبی سرش داد زد
_معلوم هست چه گهی میخوردی که جواب نمیدی؟
ابروهام بالا پرید و گوشام تیز شد. نمیدونم کیان پشت خط چی شنید که ناباور گفت
_یعنی چی که غش کرده مگه تو اون جا مترسکی که زن من غش کنه تو حالیت نشه؟
ناباور دستمو جلوی دهنم گذاشتم، زن داشت کیان زن داشت…
با خشونتی که کم تا حالا ازش دیده بودم از بین فک قفل شده ش غرید
_می کشمت بی خاصیت… چند ساعت غش کرده توی اتاق اون وقت توعه بی خاصیت نفهمیدی الان حالش چه طوره؟

لبخند محوی روی لبم اومد.هر آدمی یه نقطه ضعفی داره. با حرف بعدیش لبخند روی لبم خشکید
_دکتر خبر کن، چه میدونم یه غلطی بکن تا خودم و برسونمت. خوب گوش کن ببین چی میگم… اگه بلایی سر لاله بیاد مثل سگ یواش یواش جون تو می‌گیرم.

سر خوردم کنار دیوار، گفت لاله… گفت زنم… گفت… با صدای کوبیدن در اتاق بهم مثل برق از جا پریدم.
داشت می رفت پیش لاله مطمئنم…. از بالا نگاهی به پایین انداختم، ارتفاعش زیاد بود اما فوقش پام می شکست حداقل به لاله می رسیدم.
پاهام و رد کردم چشمام و بستم و بی درنگ پریدم.
* * *

#لاله
دندونام از شدت لرز بهم می‌خورد. انگار داشتم می مردم که تنم این طوری یخ بسته بود…
سیمین کلفت خونه ی امیر یه پتوی دیگه انداخت روم پشت دستش کوبید و گفت
_اگه تلف بشی و بمیری به خدا آقا هممون و می کشه. بلند شو دختر خودتو قوی بگیر نذار بچه هام بی مادر شن. به خدا رحم نداره به کسی همه مونو خلاص میکنه.
چشمام بی حال روی هم افتاد،دردش مردن من نبود، دردش خودش بود.
مرزی تا بیهوشی نداشتم که صدای داد امیر توی کل خونه پیچید
_لاله…
سیمین محکم به گونش کوبید و ترسیده گفت
_امیر خان اومد.
به دقیقه نکشید که در باز شد و پشت پلک های تارم امیر رو دیدم که به سمتم اومد.. کنارم روی تخت نشست و عصبی داد زد
_چشه این؟
از سیمین پرسید اما من جواب دادم
_چی… چیزیم نیست امیر خان….ا…انگار راست راستکی دارم می… میر…
دستش و محکم روی دهنم گذاشت و غرید
_تو فقط وقتی میمیری که من بهت بگم سیمین… مانتوشو بیار میبرمش بیمارستان.
تک خنده ای کردم و گفتم
_نمی ترسی؟نمی ترسی بگیرنت؟ولش کن بذار بمیرم امیر….
صبرش سر اومد و عربده زد
_به خاطر خدا خفه خون بگیر لاله.
در حالی که به سختی جلوی باز موندن چشمامو می گرفتم گفتم
_نبر بیمارستان…خودت میدونی دردم چیه، اینم میدونی که درمونم چیه!
خیره نگام کرد و گفت
_سیمین برو بیرون.
سیمین مثل برق پرید بیرون و درو بست.
اخماش در هم بود،پتو رو از روم زد کنار و دستش و روی گردنم گذاشت و چشماش و بست و از بین فک قفل شده ش غرید
_داغی لاله.
به سختی خندیدم و گفتم
_مگه تو تن داغ دوست نداری؟ نگران نباش عزیزم. اونایی که می‌خوان بمیرن سرده تنشون… با بلایی که سرم آوردی من تا آخر عمر توی آتیش می سوزم.
خم شد و پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و با حرص گفت
_مگه تو منو نسوزوندی؟ هممم؟ حرف بزن!
شمرده شمرده جواب داد
_خوب میشی لاله… دارم بهت دستور میدم.
لبخند کم جونی زدم،سرم و یه خورده بالا بردم و کنج لبش و بوسیدم و آروم گفتم
_تا حالا هیچ وقت به دستوراتت عمل نکردم جناب امیرکیان فرهمند
و انگار کم کم همه چی تاریک شد و از امیر چیزی جز یه سیاهی نموند

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن