آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۹

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

#لیلی
آروم و بی صدا صندوق عقب ماشین امیر رو باز کردم و پیاده شدم.
توی یه عمارت بزرگ بودیم با کلی آدم گردن کلفت اسلحه به دست. یعنی لاله اینجاست؟
خم شدم و خودم رو پشت درخت رسوندم و نفس عمیقی کشیدم. توی صندوق عقب خفه شدم و حتی نفس هم نکشیدم مبادا امیر صدای نفسامو بشنوه.
سرکی کشیدم. دور تا دور عمارت پر از آدم بود و صدای پارس سگ میومد.
حتی اگه یه قدم جلو می رفتم صد در صد گیر می افتادم.

اما من از پس بدتر از ایناش هم بر اومدم، پیدا کردن خواهرم می ارزید به همه ی اینا…
خواستم از پشت درخت بیرون بیام که کسی بازوم رو گرفت و چسبوندم به درخت و قبل از اینکه صدام در بیاد محکم جلوی دهنم رو گرفت.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم. خودش بود. آرش بود!چشماش، اخماش، عطرش….
با صدای غیر قابل نفوذی گفت
_دستم و از روی دهنت برمیدارم صدات در نیاد.
سر تکون دادم. دستش و برداشت،نفس بریده گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی آرش؟
با اخم شدیدی بین ابروهاش گفت
_پلیسم من،به یه نفر قول دادم خواهرشو پیدا کنم.
هیجان زده گفتم
_لاله اینجاست؟
سر تکون داد، بی طاقت خواستم برم که تنش رو به تنم چسبوند و غرید
_از جونت سیر شدی؟
ناله مانند گفتم
_لاله اینجاست آرش ولم کن برم پیداش کنم حالش خوب نیست من حس میکنم.به من نیاز داره.
با فکی قفل شده گفت
_اگه الان بری جسد جفتمون و تحویل خواهرت میدن.
بی طاقت گفتم
_پس چی کار کنیم؟
با جدیت گفت
_میری از اینجا…
ناباور گفتم
_حالا که لاله رو پیدا کردم برم؟من هیچ جا نمیرم.
سر تکون داد و ازم فاصله گرفت و گفت
_باشه بمون همین جا… اصلا برو داخل. بذار بکشنت به من چه!
خواست بره که با هر دو دستم بازوی پهنش رو گرفتم و گفتم
_انقدر برات بی ارزش شدم؟
بدون این‌که برگرده گفت
_آره،مهم نیستی واسم.
تحمل این لحن سردش رو نداشتم. چونه م لرزید و گفتم
_آرش منم لیلی… زنتم.
انگار کارد به استخونش رسوندم که با خشم برگشت و در حالی که جون می کند صداشو بالا نبره غرید
_زن من تو خونه ی یه مرتیکه ی خلافکار چی کار میکنه؟زن منی و زنگ میزنی به اون تا بیاد نجاتت بده زن منی که…
تند پریدم وسط حرفش و گفتم
_نه… نه… نه… دروغ گفته بهت من به آرمین زنگ زدم… من…
با نگاه سرد و خشکی گفت
_واسم مهم نیست!همون لحظه که اون مرتیکه جلوی من ایستاد و از ماه گرفتیه رون پات گفت مردی واسم! وقتی روبه روی من از تن داغ و….
سکوت کرد نفس عمیقی کشید و نگاه از چهره ی مات برده م گرفت و گفت
_پس فردا طلاق میگیریم… تو هم…
تند گفتم
_نه آرش،ببین لاله رو پیدا کردیم.امیر هر چی گفته دروغ گفته… لاله رو میگیریم و میریم، همه چی مثل سابق میشه.
پوزخندی زد و گفت
_هیچی مثل سابق نمیشه.
با مشت به قلبش کوبید و ادامه داد
_قلب من دیگه واسه تو نمیزنه.
خواست بره که بازم مانع شدم و با چشمای اشکی دستم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_دروغ میگی، ببین قلبت هنوزم تند میکوبه.به خاطر من آرش دوستم داری فقط دلخوری به خدا همش دروغه بین من و اون…
حرفم با صدای گلوله از توی عمارت قطع شد و رنگ از رخم پرید و لب زدم
_لاله….
دیوونه وار خواستم به سمت ساختمون برم که دستای قدرتمش یکی دور شکمم و اون یکی روی دهنم نشست و کنار گوشم تند غرید
_دیوونگی نکن.

ازش جدا شدم و وحشت زده گفتم
_یه بلایی سر لاله اومد آرش بذار برم.
بازم چسبوندتم به درخت و دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_سر جونت نمیتونم قمار کنم.اگه بلایی سرت بیاد…
سکوت کرد، نگاهم و توی چشمای سیاهش دوختم. دلم برای زل زدن توی این چشما لک زده بود.
کلافه ازم فاصله گرفت و گفت
_میریم از این جا…
خواستم دهن باز کنم که غرید
_یه بارم شده بهم اعتماد کن و نه نیار رو حرفم.
با چشمای اشکی نگاهش کردم و سر تکون دادم. بهش اعتماد داشتم، بیشتر از هر کسی!

* * * * *
سوار شد و پلاستیک ساندویچ و روی پام گذاشت و سرد گفت
_بخور!
از بس گریه کرده بودم چشمام درست نمی‌دید. با پشت دست اشکامو پاک کردم و گرفته گفتم
_نمیخوام.
سرش و به صندلی تکیه داد و درمونده چشم بست و گفت
_برسونمت عمارت کیان؟
دلخور نگاهش کردم!سنگینی نگاهم و حس کرد و چشمای سردش رو به چشمام دوخت و غرید
_من زن دستمالی شده نمیخوام،زن هر جایی نمیخوام.
چونه م لرزید و گفتم
_این بود عشقت بهم پس؟انقدر بهم بی اعتمادی که حرفای یه خلافکار و باور میکنی اما منو نه! ته عشقت این بود که با چهار تا حرف امیر کیان راضی به طلاقم شدی… برای من دم از عشق و عاشقی نزن آرش خان. تو عاشق نیستی.

در ماشین و باز کردم و پیاده شدم. لحظع ی آخر صدای دادش و شنیدم
_بتمرگ سر جات دو نصف شبه… لیلیییی.
درو محکم به هم کوبوندم و توی تاریکی شب به راه افتادم.
صدای قدماش و شنیدم و لحظه ای بعد بازوم و محکم کشید و داد زد
_کری؟با تو نیستم مگه؟
بلند تر از خودش داد زدم
_صدا نکن.نصفه شبه که باشه به تو چه، مگه دو روز دیگه نمیخوای طلاقم بدی پس برات مهم نباشه… ول کن دستمو.

بازوم رو بیشتر به سمت خودش کشید و با فک قفل شده غرید
_یه ساعتم مونده باشه تا دادگاه تو زن منی.اسم من روته.
پوزخندی زدم و گفتم
_برای همین انقدر راحت حرفای اون یارو…
بی اعتنا به اینکه تو خیابونیم با چهره ی کبود شده عربده زد
_اگه دروغ میگه از کجا ماه گرفتگی تو دیده؟اون مرتیکه ی عوضی تن زن منو دیده…تو رو دیده! تنت و… لمست کرده. مَردم من نه سیب زمینی. ازم نخواه تحمل کنم یکی روبه روم از داغی تن زنم بگه.

جا خورده از عربده هاش یک قدم عقب رفتم. بازوم و گرفت و دنبال خودش به سمت ماشین کشوند و گفت
_نمیخوام بحث کنم باهات. عین آدم سوار شو

در ماشین رو باز کرد! نگاهش کردم و بی حرف سوار شدم.
ماشین و دور زد و وقتی سوار شد درو محکم به هم کوبید.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونم چیا از اون مرتیکه شنیدی اما من شرافتم و نفروختم.
نگاهمم نکرد. دستم و روی بازوی ورزشکاریش گذاشتم و گفتم
_من مال کسی جز تو نبودم جناب سرگرد… تنم و جز تو کسی ندیده… قسم میخورم.
با یه من عسل هم نمیشد خوردش. درمونده صاف نشستم و گفتم
_منو برسون خونه ی بابام.
حرفی نزد! نمیدونم چه قدر توی سکوت گذشت تا اینکه گرمای دستی رو روی اشکام حس کردم.
برگشتم و نگاهم و به نگاه بی تابش انداختم.
چند لحظه ای به چشمام زل زد و در نهایت حریصانه در آغوشم کشید و بین بازوهاش حبسم کرد.

راوی این پارت #لاله
بی رمق چشمام و باز کردم و قامت امیر و پشت پنجره در حال سیگار کشیدن دیدم.
پلکی زدم و گرفته گفتم
_چرا هنوز اینجایی؟
سرش و به سمتم برگردوند و گفت
_خواهرت اینجا بود…
مثل برق نشستم و گفتم
_لیلی؟
عمیق نگاهم کرد و گفت
_خواهر دیگه ای جز اون خانوم پلیسه داری مگه؟
بلند شدم که سرم گیج رفت بی اعتنا به سمتش رفتم از پشت پنجره بیرون و نگاه کردم و گفتم
_کجاست لیلی؟
دستش و زیر چونه م زد که سرم و عقب کشیدم و داد زدم
_با توعم لیلی کجاست؟
با خونسردی پکی به سیگارش زد و گفت
_رفت.
_اما میاد… میاد و نجاتم میده.
نزدیکم اومد و آروم گفت
_بفهم دیگه. راه نجاتی نداری، آبجیت به خیال خودش زرنگی کرده و تا اینجا اومده اما خبر نداره…
ترسیده گفتم
_از چی؟
لبخند محوی زد و گفت
_از اینکه چه بلایی قراره سرش بیاد.
وحشت زده گفتم
_نه نه نه امیر کاری با خواهرم نداری نه؟ کاری باهاش نداری امیر…
سیگارش و خاموش کرد.بازوم و گرفت و با صدای آرومی گفت
_من.. با تک تک تون کار دارم حتی نمیتونی تصور کنی اون روزی که خواهرت و مال خودم کنم چه حسی خواهم داشت.
عصبی به سینه ش مشت زدم و عربده کشیدم
_حق نداری،تو حق نداری…حق نداری به خواهرم دست بزنی.
مشتام و گرفت و دستام و به سینه ش چسبوند و گفت
_یه روزی قسم خوردم ناموس باباتو ازش بگیرم… ببین دیگه تو کنارمی. اما خواهرت قوی تره از تو…میتونه بلاهای بدتری و تحمل کنه.

اشکام ریخت و ملتمس گفتم
_امیر هر انتقامی داری از من بگیر اما با لیلی کاری نداشته باش…ببین نابودم کردی هنوز آروم نشدی که حالا میخوای خواهرمو…
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_حسودی نکن خانومم،میدونی که فرق داری واسم.
سر خم کرد و گوشه ی لبم و بوسید. با درد چشمام و بستم و گفتم
_لعنت به روزی که عاشق تو شدم امیر.
سرشو توی گردنم برد و نبضم و بوسید و گفت
_ناشکری نکن. بکارتت و گرفتم اما پات واستادم.انتقامم تموم شد اما موندم کنارت.کارایی که واسه تو کردم و واسه کسی نکردم لاله.
با گریه گفتم
_از خانوادم دورم کردی.. اینجا زندانی م کردی بارها مثل دیوونه ها کتکم زدی. کمه؟
بند تاپم و پایین کشید و گفت
_اگه جای همشون و ببوسم چی؟
عقب کشیدم و نالیدم
_خوب نیستم امیر ولم کن. امشب تحمل وحشی بازیا تو ندارم.
به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو با درد بستم. اگه به خاطر من بلایی سر لیلی بیاد میمیرم.. خدایا خودت از دست این شیطان نجاتش بده.
تخت بالا پایین شد و فهمیدم کنارم دراز کشیده. از پشت بغلم کرد و گفت
_در حد یه بغل کردن که سهم دارم از زنم؟

#لیلی
اسلحه مو بیرون کشیدم و با نفرت تمام به سمت در نشونه گرفتم.
صدای محکم آرش از پشت سرم اومد:
_اطراف و محاصره کنین نمیخوام حتی یک نفر از اینجا بیرون بیاد.
با فکی قفل شده زل زدم به در… کم مونده لاله رسیدم،با دستای خودم امیر و می کشم.
در باغ که باز شد زودتر از همه آرش رفت داخل و در حالی که اسلحه‌ش و نشونه گرفته بود گفت
_همه جا رو بگردین. اون مرتیکه نباید در بره.
شوک زده شدم…خبری از نگهبانای دیشب نبود،ناباور گفتن
_هیچ کس این جا نیست آرش… رفتن.
کنار گوشم گفت
_هیس، تحت نظر بوده اینجا جایی نمیتونن رفته باشن.
با این امید جلو رفتم اما داخل هم کسی نبود،نه لاله… نه امیر… نه هیچ کس دیگه!
دیوانه وار در تک تک اتاق ها رو باز کردم اما هیچ اثری نبود.

با خشم لگدی به در زدم و با صدای بلندی فریاد زدم
_اطراف و بگردین!تمام دوربین ها رو چک کنین. اون عوضی و امروز واسه من میارین.
آرش با عصبانیت اومد توی اتاق و داد زد
_بازم از دستم در رفت… بازم..
کلمه ی آخرش و عربده زد و با خشم طوری داد زد که یه لحظه ازش ترسیدم
_حروم زاده پیدات می کنم.آخرش پیدات میکنم و خودم جون تو می گیرم.
خودمو فراموش کردم. بازوی آرش و گرفتم و گفتم
_آروم باش آرش.پیداش میکنیم. اینجا که زیر نظر بوده پس حتما یه سوراخی برای فرار دارن.
با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و غرید
_قسم میخورم لیلی. این دیوارا شاهدم باشن قسم میخورم که اون مرتیکه ی حروم زاده برای مردن التماسم میکنه. با دستای خودم می‌کشمش یه روز…

چنان مصمم گفت که مطمئن شدم این کارو میکنه تا خواستم حرفی بزنم از اتاق بیرون رفت و قبل از اینکه بخوام دنبالش برم تلفنم زنگ زد. شماره ی ناشناس بود. ریجکت کردم و به ثانیه نکشید دوباره زنگ خورد.
با حرص جواب دادم
_بله؟
با صدای امیر خون توی رگ هام خشک شد
_میبینم که بدجوری عصبی شدی عزیزم.
چند لحظه ای مات موندم…با تک خنده ای گفت
_کل دیشب با خیال اینکه امروز دستگیرم میکنی نخوابیدی نه؟تو هیج وقت منو نمیشناسی بشناس دیگه.. آدم باید شوهر آیندشو بشناسه.

با فکی قفل شده غریدم
_می‌کشمت امیر… خواهرم و کجا بردی؟
با همون خونسردی کلامش که اعصابم و بهم می‌ریخت گفت
_بدون کشتن منم می تونی بفهمی مهربونم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا کاری دست خودم ندم.صدای بمش توی گوشم پیچید
_بیا دیدن خواهرت اما تنها، بدون اینکه به کسی بگی.
سکوت کردم. ادامه داد
_ببین آخرین شانسیه که بهت میدم. نه اون یارو نه هیچ کس دیگه ای رو دنبال خودت نمی کشونی اگه میخوای لاله رو ببینی بی سر و صدا میای به این آدرسی که بهت میدم.

مکث کردم و با تردید گفتم
_از کجا معلوم راست میگی؟از کجا بدونم اینم نقشه ت نیست هان؟
صدای محکمش اومد
_بفهم دیگه شیرینم.هشت ماهه دنبالمی نتونستی یه مدرک علیه م پیدا کنی. این آخرین شانسته. ریسکم که باشه به خاطر خواهرت این ریسک و میکنی.

سکوت کردم. درست بود اعتماد کردن به امیر؟اون برای هر قدمش یه نقشه داشت. لب گزیدم،فقط به خاطر لاله… ترس و کنار گذاشتم و با اطمینان گفتم
_آدرس و برام بفرست، میام

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن