آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۱۷

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

بهادر با شنیدن حرف های آریا بیشتر از قبل عصبی شد با خشم بهش خیره شد انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوی آریا گرفت و گفت:
_فقط کافیه بفهمم تو بهار رو فراری دادی اون وقت زندگیت رو جهنم کنم آریا بدون سر این موضوع با هیچکس شوخی ندارم.
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت پوزخند عصبی روی لبهای آریا نشست بهادر واقعا یه روانی بود اما به این راحتی حاضر نمیشد جای بهار رو بهش بگه اصلا قصد نداشت جای بهار رو بهش بگه اون میخواست بهار رو بفرسته از اینجا بره به هیچ عنوان حاضر نبود بهار بیشتر از این تحقیر بشه و عذاب بکشه درسته اول از نزدیک شدن به بهار قصدش فقط و فقط انتقام گرفتن از بهادر بود اما وقتی زندگی بهار رو فهمید دید چجوری باهاش رفتار میشه دل سنگش آب شد دست از انتقام گرفتن برداشت و فقط میخواست به بهار کمک کنه اون دختر زیادی معصوم بود باید طعم خوشبختی رو میچشید!
_داداش
با شنیدن صدای رویا به سمت خواهرش برگشت و بهش خیره شد میدونست حتی خواهرش هم خوشبخت نیست آخه مگه میشد با مردی مثل بهادر خوشبخت شد یه مرد شکاک و روانی!
_جان
_تو میدونی بهار کجاست !؟
آریا با شنیدن این حرف از زبون خواهرش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی !؟
رویا با شنیدن این حرف آریا نفسش رو با ناراحتی بیرون فرستاد و گفت:
_من از همه چیز خبر دارم آریا تو واقعا جای بهار رو میدونی !؟
آریا اخماش رو تو هم کشید
_یعنی تموم این مدت میدونستی شوهرت یه زن دیگه رو عقد کرده !؟
رویا چشمهاش رو از چشمهای عصبی و سرزنشگر آریا دزدید و گفت:
_آره میدونستم
_اون وقت تموم این مدت سکوت کردی و گذاشتی اون احمق لاشی تو رو بازی بده آره !؟
_آریا اونطور که فکر میکنی نیست …
آریا عصبی بازوش رو گرفت و فریاد زد:
_به من نگاه کن ببینم
رویا با شنیدن صدای فریاد آریا ترسیده بهش خیره شد آریا انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود و هیچ چیزی رو نمیدید
_تو چجوری تونستی بزاری شوهرت با یه زن دیگه باشه و اون دختر بیچاره رو انقدر اذیت کنه هان !؟
رویا با گریه به آریا خیره شد دیگه تحمل نداشت سکوت کنه با گریه فریاد زد:
_چون بهادر عاشق بهار بفهم!

آریا تکون شدیدی خورد به خواهرش خیره شد و گفت:
_پس تو چی تو عاشقش نیستی !؟
رویا قاطع و محکم گفت:
_نه من عاشق بهادر نیستم اون برای من فقط یه دوست خوب که همیشه هوام رو داشته و بهم کمک کرده میدونی بهادر چرا از عشقش نسبت به بهار دست کشید فقط بخاطر من چون باباش بهش گفت به من کمک کنه من رو عقد کنه چون تنها کسی که میتونست از من مواظبت کنه بهادر بود.
آریا با شنیدن حرف های خواهرش داشت دیوونه میشید چیزهایی داشت میشنید که سخت بود درکش یعنی واقعیت داشت بهادر و رویا عین زن و شوهر نبودند و مثل دوتا دوست بودند
بهادر حامی خواهرش بود بهش کمک کرده کلافه دستی داخل موهاش کشید به رویا خیره شد و گفت:
_داری دروغ میگی نه میخوای بهادر رو تبرئه کنی !؟
رویا سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_همش مثل واقعیت!
آریا بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه فضای خونه براش سنگین شده بود بدون توجه به صدا زدن های رویا از خونه خارج شد و سوار ماشین شد نمیدونست مقصدش کجاست اما فقط میخواست بره تا به یه جایی برسه
حالا باید با بهار چیکار میکرد بهار خیلی زیاد رنج کشیده بود اون دختر معصوم بیگناه بود حتی اگه بهادر به خواهرش کمک کرده باشه اون نمیتونست بهار رو فدا کنه!
نگاهش به عمارت افتاد از ماشین پیاده شد باید از خود بهار میپرسید چی میخواد این بهترین کار ممکن بود.
نگاهش به بهار افتاد که روی کاناپه نشسته بود و انگار اصلا تو این دنیا نبود اسمش رو صدا زد:
_بهار
بهار با شنیدن صدای آریا از افکارش خارج شد بهش خیره شد و گفت:
_جان ببخشید هواسم نبود
آریا به سمتش رفت و روی مبل کناریش نشست شقیقه اش رو محکم فشار داد تو این چند ساعت فشار زیادی بهش وارد شده بود
_تو واقعا میخوای بری !؟
بهار با شنیدن این حرف آریا تعجب کرد چرا داشت این سئوال رو میپرسید اما فقط به آریا خیره شد و گفت:
_آره
آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_امروز بهادر رو دیدم!
با شنیدن این حرف آریا رنگ از صورت بهار پرید آریا خودش رو لعنت کرد که داره این چیزا رو به بهار میگه و باعث ترسش میشه اما جز این هم چاره ای نداشت باید میدید تصمیم بهار چیه نباید کاری انجام میداد که بعدا پشیمون بشه
_بهادر عاشقته داشت دیوونه میشد به منم شک کرده!
بهار با ترس بهش خیره شد و با صدایی که حالا از شدت ترس لرزون شده بود گفت:
_تو بهش چیزی گفتی !؟
_نه

بهار با شنیدن این حرف نفسش رو آسوده بیرون فرستاد
_میخوام بدونم واقعا قصدت رفتن نمیخوام بعدا پشیمون بشی خوب فکرات رو کردی !؟
بهار به صورت آریا خیره شد و گفت:
_آره میخوام برم دیگه تحمل تحقیر شدن رو ندارم بهادر باهام مثل یه برده رفتار میکنه اگه تا به امروز تحمل کردم فقط بخاطر مادرم بود که حتی حق دیدن مادرم رو هم ازم گرفت میدونم به مادرم صدمه ای نمیرسونه و مواظبش هست ، من میخوام برم برای یکبار هم شده آزاد باشم!
آریا با شنیدن حرف های بهار دلش به درد اومد چجوری میتونست بزنه زیر حرفش بلند شد که صدای بهار از پشت سرش بلند شد:
_میخوای به بهادر بگی من اینجا هستم !؟
آریا به سمتش برگشت بهش خیره شد و گفت:
_نه
بهار لبخندی بهش زد و گفت:
_ممنون
آریا از عمارت خارج شد تنها جایی که میتونست الان آرومش کنه خونه ی خودش بود کنار همسرش و بچه هاش تقریبا یکساعت طول کشید تا رسید
طرلان با دیدن حال و روز آریا بچه هارو به پرستار سپرد و خودش به سمت آریا رفت کنارش نشست و با نگرانی بهش خیره شد و گفت:
_چیزی شده آریا چرا انقدر داغونی !؟
آریا چشمهای قرمز شده اش رو به طرلان دوخت و خش دار گفت:
_خیلی داغونم طرلان بین دو راهی گیر کردم نمیدونم باید چیکار کنم
طرلان به چشمهای خسته و داغون آریا خیره شد یعنی چی باعث شده بود شوهرش تا این حد داغون بشه
_چی باعث شده اینجوری بشی !؟
آریا به چشمهاش خیره شد و گفت:
_بهار!
طرلان بهت زده بهش خیره شد که آریا چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت:
_اون دختر خیلی معصوم دست کمک به سمتم دراز کرده از طرفی بهادر هم حامی خواهرم بوده بخاطر اون عشقش رو ترک کرده تا بهش کمک کنه این وسط بین دو راهی گیر کردم که باید چیکار کنم
طرلان با شنیدن حرف های آریا بهش خیره شد و گفت:
_بهار بهش کمک کن!
آریا لبخند خسته ای زد و گفت:
_همین قصد رو داشتم اما بهادر …
_بهادر اگه واقعا عاشق باشه خودش بهار رو پیدا میکنه باید یه مدت از هم دور باشند تا خیلی چیزا درست بشه.
_حق با تو!
طرلان بهش خیره شد و گفت:
_بهتره بری استراحت کنی با این حال و روزی که داری اصلا نمیتونی درست تصمیم بگیری

بهادر خسته و عصبی گوشه خیابون نشسته بود نمیدونست دیگه باید کجا رو دنبال بهار بگرده اما داشت به این باور میرسید که بهار واقعا ترکش کرده تا حالا هیچوقت گریه نکرده بود غرورش بهش این اجازه رو نمیداد حتی موقعی که عشقش رو نسبت به بهار نادیده گرفت و برای کمک به رویا باهاش ازدواج کرد
حتی وقتی که بهار بهش خیانت کرد و با اون آریان عوضی خوابید به خودش اجازه نداد گریه کنه اما الان از ته قلبش دوست داشت گریه کنه بخاطر حال و روزی که داشت بخاطر اینکه بهار اینبار ترکش کرده بود یعنی انقدر آدم پست و نامردی شده بود که نتونسته بود تحملش کنه !؟ اما اون حق داشت از بهار عصبی باشه حتی اگه بهش توهین کنه تحقیرش کنه بهار بهش خیانت کرده وقتی محرمش بود با آریان رابطه برقرار کرده بود!
با شنیدن صدای زنگ موبایلش که پی در پی داشت زنگ میخورد عصبی تماس رو برقرار کرد و داد زد:
_بله
صدای گرفته ی آریان بلند شد:
_معذرت میخوام بهادر!
بهادر با شنیدن این حرف آریان فکر کرد بهار پیش اونه عصبی فریاد کشید:
_میکشمت بیناموس بهار کجاست هان !؟
آریان متعجب از پشت خط گفت:
_من نمیدونم بهار کجاست تو از چی داری صحبت میکنی !؟
بهادر عصبی بلند تر از قبل فریاد کشید:
_گوه خوردی نمیدونی پس چرا زنگ زدی معذرت خواهی میکنی هان !؟
_من برای اون شب زنگ زده بودم
بهادر با شنیدن این حرف آریان سکوت کرد نفس عمیقی کشید سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه با صدای آرومی گفت:
_کدوم شب !؟
_اون شب من به بهار تجاوز کردم
و تموم اتفاقات اون شب رو تعریف کرد از دشمنیش با بهادر گفت و ازش طلب حلالیت کرد بهادر با شنیدن حرف هاش داشت تند تند نفس میکشید گوشی رو محکم پرت کرد روی زمین که خورد و خاکشیر شد عربده اش خیابون رو پر کرد داشت نفس کم میاورد چجوری تونسته بود به عشقش شک کنه یعنی بهارش بیگناه بود بهارش زجر کشیده بود و اون تموم مدت داشت بیشتر زجرش میداد چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد دوست داشت گردن اون عوضی رو خورد کنه! باید بهار رو پیدا میکرد به هر قیمتی که شده!
* * * * *
#بهار
#چند_سال_بعد

خسته از راه رفتن زیاد ایستادم امروز قرار بود بعد از گذشت شش سال آریا رو ببینم قرار بود بیاد کاندا برای یه جلسه کاری ، تو این شش سال خیلی چیزا تغیر کرده بود من به کمک آریا اومده بودم کاندا و داشتم زندگی میکردم داخل یه شرکت برام کار پیدا کرده بود و کلاس زبان رفته بودم و راحت میتونستم صحبت کنم.
خیلی زیاد دلتنگ مادرم و بهادر میشدم اما میدونستم بی فایده اس چون نمیتونم برگردم تو این سال ها هیچ خبری از بهادر نداشتم

با دیدن آریا به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم تو این سال ها مثل یه برادر هوای من رو داشت و تو این شهر غربت داشت بهم کمک میکرد حالا داشتم بعد چند سال میدیدمش دوباره ، ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_خیلی دلتنگت شده بودم
با شنیدن این حرف من لبخند محوی زد و گفت:
_منم همینطور خانوم کوچولو
_حال مامانم چطوره !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد نفس عمیقی کشید و گفت:
_نه زیاد
با شنیدن این حرفش بغض کرده بهش خیره شدم که دستی تو موهاش کشید و گفت:
_حال بهادر هم زیاد روبراه نیست
_اون با همسرش خوشه نیازی به من نداره فقط میخواست برای انتقام کنارش باشم همین
به چشمهام خیره شد و گفت:
_داری اشتباه میکنی بهار خیلی چیزا عوض شده
_نمیخوام درمورد بهادر چیزی بشنوم فقط داغ دل من تازه میشه با شنیدن چیزی درموردش
آریا سکوت کرد بهم خیره شد
_نمیخوای برگردی !؟
_نه
_انگاری خیلی به اینجا وابسته شدی که حتی نمیتونی دل بکنی
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
_نه ایران بهتره ، حال طرلان چطوره !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_حالش خوبه اما بخاطر سفر کاری من یکم ترش کرده باهام سرسنگین شده طاقت دوری من و نداره
_قدرش رو بدون مثل طرلان پیدا نمیشه!
* * * * *
_کارن چیشده رئیس چرا انقدر عصبیه !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_یه قرارداد مهم تو ایران داشتیم که کنسل شده و ضرر هنگفتی به شرکت وارد شده رئیس میخواد هر چ سریع تر دو نفر رو بفرسته برن ایران تا درمورد مشکل صحبت کنند
_چرا خودش نمیره !؟
با شنیدن این حرف من نگاه عاقل اندر سهیفی بهم انداخت و گفت:
_چون رئیس اینجا فقط همین یه شرکت نیست که داره اداره میکنه و کلی کار داره ، آخه اینم سئوال میپرسی بهار !؟
لبخندی تحویلش دادم که صدای منشی الیزابت بلند شد
_بهار کارن زود برید اتاق رئیس با جفتتون کار داره
با شنیدن این حرفش من و کارن به سمت اتاقش رفتیم رئیس با عصبانیت داشت با تلفن حرف میزد انگار قضیه خیلی جدی بود که رئیس تا این حد عصبی شده بود وقتی تلفن رو قطع کرد به سمت ما دوتا برگشت و خیلی جدی گفت:
_جفتتون برای فردا آماده باشید
من و کارن متعجب به هم خیره شدیم یعنی چی چرا باید برای فردا آماده میشدیم کارن به رئیس خیره شد و گفت:
_چیزی شده !؟
_باید شما دوتا به عنوان نماینده شرکت برید ایران

با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم ایستاد من نمیتونستم برم ایران اگه بهادر میفهمید یا من رو میدید فاتحه ام خونده بود اومدم اعتراض کنم که صدای جدی و محکم رئیس بلند شد:
_هیچ اعتراضی هم قبول نیست برید بیرون
ناامید همراه کارن از اتاق خارج شدیم صدای کارن بلند شد:
_چرا ناراحتی بهار !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_تو که از وضع من خبر داری پس چرا داری میپرسی ؟!
_شاید اصلا بهادر رو ندیدی ما که فقط قراره به عنوان نماینده بریم و برگردیم پس انقدر نمیخواد خودت رو ناراحت کنی
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_میخوام با رئیس صحبت کنم ببینم میشه کنسل بشه من به ایران …
وسط حرفم پرید و گفت:
_رئیس انقدر اعصابش خورده که مطمئن باش بری همچین حرفی بزنی درجا اخراجت میکنه!
کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_پس میگی چیکار کنم بیام ایران تا بهادر من رو ببینه و مجبورم کنه دوباره برده جنسیش بشم تا هر روز من رو شکنجه کنه !؟
انقدر عصبی شده بودم که نمیدونستم دارم همه ی حرف هام رو با فریاد میزنم کارن بهم خیره شد و گفت:
_آروم باش بهار چرا انقدر عصبی شدی !؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_معذرت میخوام!
بعد تموم شدن حرفم بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت بیرون از شرکت رفتم فضای شرکت داشت حالم رو بهم میزد بیشتر از این نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم.
شماره آریا رو گرفتم باید باهاش صحبت میکردم بعد از خوردن چند تا بوق صدای سخته و کلافه اش پیچیده شد:
_جان
_حالت خوبه آریا صدات چرا گرفته اس !؟
_دارم برمیگردم ایران طرلان بیمارستان
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد:
_طرلان چش شده !؟
_نمیدونم حالش زیاد مساعد نبوده مثل اینکه حالش بهم خورده من بعدا باهات تماس میگیرم باید سوار هواپیما بشم
_باشه مواظب خودت باش خبری شد بهم زنگ بزن
_باشه
و صدای بوق بود که پیچیده شد آریا خودش به اندازه کافی درگیری داشت من هم داشتم بیشتر میکردم درگیری هاش.

اومده بودیم ایران و قرار بود امروز بریم شرکتی که قرارداد رو لغو کرده بود همه چیز خیلی زود داشت پیش میرفت نمیدونستم چرا انقدر استرس دارم و حس بدی داشتم ، صدای کارن بلند شد:
_چته چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_نمیدونم احساس بدی دارم فکر میکنم قراره اتفاق بدی بیفته
به چشمهام خیره شد و با آرامش گفت:
_نگران نباش چیزی نمیشه همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه ما هم برمیگردیم کاندا
لبخندی زدم و گفتم:
_خدا کنه!
با باز شدن در اتاق جفتمون با لبخند بلند شدیم که صدای سرد و خشک آشنایی پیچید:
_خوش اومدید!
با شنیدن صداش حس کردم قلبم داره تند تند میزنه جرئت اینکه به سمتش برگردم رو نداشتم کارن داشت باهاش صحبت میکرد اما من حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم با شک سرم رو بلند کردم خودش بود خیلی عوض شده بود موهاش بلند تر از گذشته شده بود و ریش گذاشته بود که خیلی جذاب ترش کرده بود ، مردونه تر از گذشته شده بود
_خانوم حالتون خوبه !؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم و بهش خیره شدم چرا نگاهش انقدر سرد بود ، یعنی من رو نشناخته بود اما غیر ممکن بود من رو نشناسه!
_بهار حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای کارن از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_خوبم!
جفتمون نشستیم و بهش خیره شدیم نمیدونم چی داشتند میگفتند وقتی جلسه تموم شد کارن بلند شد باهاش دست منم بلند شدم کارن بهم خیره شد و گفت:
_میرم با رئیس تماس بگیرم چند دقیقه همینجا منتظر من باش
با شنیدن این حرفش با ترس بهش خیره شدم من نمیخواستم با بهادر تنها باشم اما کارن بدون اینکه به من نگاه کنه رفت سرم و پایین انداختم که صدای خشک و سرد بهادر بلند شد:
_کارمند فراری چ عجب بعد این همه سال از کاندا برگشتی!
با شنیدن این حرفش سر بلند کردم و بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_چجوری جرئت کردی بعد از گذشت این همه سال برگردی !؟

نمیخواستم جلوش خودم رو ببازم بهش خیره شدم و با صدای سردی گفتم:
_جرئت نمیخواد برگشتن من ترسی از هیچکس ندارم
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مطمئنی !؟
با جسارت بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
پوزخندی کنج لبهاش نشست نگاهش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_مثل اینکه یادت رفته تو هنوز زن منی و من میتونم خیلی راحت ممنوع الخروجت کنم مخصوصا به این عنوان که چند سال فرار کردی بدون اینکه من بهت اجازه داده باشم.
و با لبخند مسخره ای بهم خیره شد ، میدونستم رنگ از صورتم پریده و تنها چیزی که الان دیده میشد تو چهره ام ترس بود
_تو شوهر من نیستی
با شنیدن این حرف من فکر میکردم عصبی بشه اما نشد برعکس گذشته خیلی خونسرد و آروم بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود بهم خیره شد و بیتفاوت گفت:
_اما شناسنامه ات یه چیزی دیگه میگه!
دوست داشتم با شنیدن این حرفش عق بزنم ، حق داشت من هنوز زنش بودم اما خودم این رو قبول نداشتم اون فقط و فقط یه اجبار بود عقدی که از ته قلب نباشه باطله
_اون عقد از نظر من باطل چون من اصلا راضی نبودم ، الان هم برگشتم و میخوام ازت طلاق بگیرم
_باشه درخواست طلاقت رو آماده کن.
از اینکه خیلی راحت قبول کرده بود من رو طلاق بده تعجب کردم این بهادر هیچ شباهتی به بهادر چند سال قبل نداشت انگار یکی دیگه شده بود
هم ناراحت شده بودم از اینکه خیلی راحت قبول کرده میخواد من رو طلاق بده هم عصبی هضمش یکم سخت بود
با اومدن کارن نشد چیزی بگم دیگه ، کارن به بهادر خیره شد و گفت:
_رئیس از پیشنهادتون استقبال کرد و گفت باهاتون تماس میگیره
نمیدونستم داشتند درمورد چی صحبت میکردند چون من تموم مدت جلسه اصلا هواسم سرجاش نبود
کارن از بهادر خداحافظی کرد و جفتمون از شرکت خارج شدیم به سمت هتل رفتیم به سمت کارن برگشتم و گفتم:
_کی قراره برگردیم !؟
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_بهار تو انگار اصلا حالت خوب نیست
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چرا اینو میگی !؟
_مگه تو مدت جلسه اصلا نفهمیدی چی داشتیم میگفتیم !؟
_نه
با تاسف سری تکون داد و گفت:
_قراره یه مدت اینجا باشیم و با شرکت همکاری کنیم ما دوتا …
وسط حرفش پریدم و بهت زده داد زدم:
_ چی !!!!!!!؟
به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا داد میزنی انگار واقعا عقلت رو از دست دادی!
یعنی قرار بود یه مدت ایران بمونیم و ما دوتا به عنوان نماینده با شرکت بهادر همکاری کنیم اصلا نمیتونستم این رو قبول کنم من از بهادر فراری بودم چجوری میتونستم.
* * * * * *
با حسادت به بهادر و دختری که ازش آویزون شده بود خیره شده بودم دوست داشتم گردن دختره و بهادر رو با هم خورد کنم ببین چجوری داشتند لاس میزدند خون داشت خونم رو میخورد نفس عمیقی کشیدم اصلا به من چ هر غلطی دوست داشتند بکنند من که دیگه عاشق بهادر نبودم تازه اون خودش زن داشت رویا اون وقت با بقیه میلاسید!
_بهار
با شنیدن صدای آشنای آریا نگاه از اون دوتا گرفتم و بهش خیره شدم چشمهام برق زد با شادی بهش خیره شدم
_آریا
به سمتش رفتم و بدون اینکه متوجه باشم داخل شرکت هستیم به سمتش رفتم محکم بغلش کردم که صدای آرومش کنار گوشم بلند شد:
_نگفتی داری میای ایران !؟
ازش جدا شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_میخواستم بهت بگم اما تو داشتی میومدی ایران ، راستی حال طرلان چطوره !؟
_خوبه حامله اس
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن