آخرین مطالبمحکوم

رمان محکوم پارت۲

رمان محکوم پارت۲

جهت مشاهده پارت های انتشار یافته از رمان محکوم وارد شوید

راه افتادم سمت دانشگاه، بازم دلم پر بود خیلی هوس کرده بودم که یه دل سیر گریه کنم توی یه حرکت آنی تصمیم گرفتم برم جای همیشگی و بیخیال دانشگاه بشم راهم و سمت تپه تنهاییم کج کردم، آره اون تپه جایگاه تنهایی من بود هر وقت دلم می گرفت می رفتم اونجا و یه دل سیر گریه می کردم حتی بعضی اوقات که از دست خدا ناراحت می شدم فریاد می زدم چرا ؟
توی تنهایی خودم غرق شده بودم و با یه ذهن درگیر داشتم رانندگی می کردم که صدای گوشیم من و به خودم آورد، کیفم و برداشتم تا ببینم کیه که قطع شد!
یه شماره ی ناشناس بود، حوصله نداشتم که ببینم کیه پس گوشیم و خاموش کردم و انداختمش توی کیفم که چشمم خورد به کارت شناسایی این پسره سلیمانی که بالاخره رسیدم، کارت اون یارو رو گذاشتم تو کیف و پیاده شدم، (مخاطبان عزیزم بعضی از قسمت های رمان حالت عامیانه ندارد، صرفا جهت اینکه بخشی از واقعیات زندگی را باری دیگر به اطرافیان خود یادآور شویم)
از اینجا کل شهر زیر پام بود، شهری که بی عدالتی در آن بیداد می کرد،شهری که در گوشه ای از آن دختر بچه ای پاک و معصوم در کنجی از خیابان با شکمی گرسنه به خواب می رود و سر بر خشت می نهد، خدا داند که گوشه و کنار این خیابان ها هم درد چه دردهایی و شاهد چه غم هایی بوده است!
در حالیکه در کنج دیگرش مردی دغل باز با بالشتی از پر قو خواب را در آغوش می کشد ، شهری که در گوشه ای از آن کودکی برای خواب مادرش را در آغوش گرفته است و مادر برایش قصه های رنگین می گوید، قصه همان دخترک کبریت فروش را، افسوس که کودک نمی داند آن دخترک کبریت فروش در همین نزدیکی است، در حالی که در گوشه ای دیگر کودکی در قبرستان سنگ سرد و بی روح مادر را می بوسد اما این بار این کودک است که برای مادر قصه می گوید، قصه ی کودک تلخ است، تلخ تر از طعم مرگ، کودک از دردهایش می گوید، از رنج هایش، از غریبی و بی کسی اش، از دلتنگی اش اما دیگر مادر در کنارش نیست که او را سخت در آغوش کشد و مادرانه نوازشش کند افسوس که پاسخ مادر سکوت است ، سکوتی تلخ …
گناه این کودک چیست که مادرش زیر خروارها خاک به خوابی عمیق فرو رفته است ؟
و برتری دیگری چیست که مادر را در آغوش گرفته است ؟
برایم واقعا عجیب است، عجیب!
اما می دانم که در این شهر غریب شادی ها نسیب یک نفر است و تنهایی و غم نسیب دیگری ، ولی چه میتوان کرد ؟ هندسه ی زندگی همین است دیگر ….
میدانم ، خوب میدانم که در این شهر ظالم که دادش برای یکیست و عدلش برای دیگری،
تنهایی نسیب من است، آری دخترک تنهای کبریت فروشِ این قصه منم، همانی که مادرش به آسمان پر کشیده و تنهای تنها مانده است!
می گویند مرگ درد دارد، اشک دارد، آه و ناله فراوان دارد، آری مرگ خیلی چیزها دارد اما نه برای آنی که پر کشیده و این دنیای بی عدالت را ترک‌ کرده، مرگ درد دارد برای آنی که می ماند و میجنگد، گاهی جنگ سخت ترین اجبار است برای آنی که می ماند….

بعد از این که خوب گریه کردم بلند شدم و رفتم سمت ماشین دیگه وقتش بود که خودم و آماده کنم،برای سخت ترین جنگ زندگیم! پیروز این نبرد باید من باشم، باید!
اول از همه گوشیم و روشن کردم یا خدا چه خبره ؟
مهرسا ۲۶ بار زنگ زده بود و ۱۱ تا هم پیام داده بود میگم این دختره خله هاااا ولی وقتی عصبی می شد خیلی هم با مزه می شد از تصور اینکه الان خیلی عصبیه و بازم اون جنگل چشماش بارونیه ناراحت شدم مهرسا واقعا دختر خیلی خوشگل و جذابی بود موهای بلند شکلاتی داشت با چشمای سبز ،درست مثل دو تا جنگل ،چشماش خیلی محشر بود درشت و کشیده ،لبای سرخ غنچه ای و صورت گرد و پوست سفید
زود گوشی و برداشتم و بهش یه زنگ زدم که توی اولین بوق جواب داد
– دختره ی کثااااااافط ، احمق بیشعور، روانیییییییی کدوم گوری بودی که گوشیت و خاموش کردی ؟ مردم از نگرانی
داشتم غش غش میخندیدم که با همون خنده بریده بریده گفتم:
س..سلا..م عرض شد.
بازم مثل سگ پاچم و گرفت: زهرمار سلام زود بگو کدوم گوری بودی ؟
– هیچی دلم گرفته بود خواستم یکم با خودم خلوت کنم.
با صدای آرومتری گفت: مردشور دلتو ببرن ،خانم با خودش خلوت کرده بوده هههههه
هم خندم گرفته بود همم کلافه شده بودم گفتم :خب دیگه حوصلم و سر بردی کارت و بگو
اونم زود خودش و جمع و جور کرد چون می دونست وقتی عصبی بشم خون جلوی چشمام و میگیره گفت: زود برو حاضر شو کیارش دو ساعت دیگه میاد دنبالت.
– دوساعت؟!مگه جنگه؟!من تا بخوام برسم خونه نیم ساعت طول می کشه!
– اونش دیگه به من ربطی نداره باید وقتی که می خواستی خلوت کنی با خودت به فکرش می بودی خدافظ! آهان صبر کن ببینم اگه یه بار دیگه از این غلطا بکنی چشمات و در میارم
– باااااااشه
و بعد گوشیو قطع کردم و راه افتادم ساعت ۶:۳۰ بود و من دوساعت بیشتر وقت نداشتم، خیلی تند داشتم می روندم که سریع برسم خونه چند بارم کم مونده بود تصادف کنم اما خب من ماهر تر از این حرفا بودم، ساعت ۷ رسیدم خونه یه دو سه ساعتی می شد که بالای تپه بودم، وقتی رسیدم خونه زود رفتم یه دوش گرفتم و لباسام و پوشیدم و یه آرایش ملایم کردم از تو چشم بودن زیاد خوشم نمیومد موهامم از بالا دم اسبی بستم موهام خیلی بلند بود و تا زیر کمرم می رسید خلاصه توی آینه یه نگاهی به خودم انداختم یه تاپ به شکل نیم تنه به رنگ آبی کاربنی پوشیده بودم که نافم کاملا پیدا بود و پرسینگ خوشگلم و به نمایش می زاشت و یه دامن همرنگ بلند و تنگ که تا بالای زانوم چاک میخورد ، آرایشمم که یه رژ لب صورتی روشن بود با سایه ی آبی و مشکی کیف دستی کوچیک مشکی با کفش پاشنه ده سانتی مشکی ساده ام رو هم برداشتم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم صدای کیارش تو گوشی پیچید
_ سلام همرزم خوشگلم دم در منتظرتم در ضمن اینم شمارمه سیوش کن
باشه ای گفتم و گوشی و قطع کردم پالتوم و پوشیدم و شالمم سر کردم و رفتم سمت اتاق بابا و در زدم و وارد شدم بهش گفته بودم که تولد یکی از دوستامه و اونم به خاطر اینکه تو خودم نباشم و حال و هوام عوض بشه بهم اجازه داده بود پس ازش خدافظی کردم و از خونه رفتم بیرون کیارش تکیه داده بود به مازراتی مشکیش خیلی خوشتیپ شده بود ولی عجیب بود که کت و شلوار آبی کاربنی با یه پیرهن سفید پوشیده بود اصلا کلا باهام ست کرده بود حتی کفشاشم مشکی بود اومد جلو و سلام کرد و گفت : بانوی زیبا افتخار میدید که من حقیر و توی این مهمونی همراهی کنید ؟

منم با لحنی مثل خودش گفتم: البت ، این باعث افتخاره که یه مرد خوشتیپی مثل شما رو که با بنده ست کرده رو همراهم داشته باشم و بعد دوتایی زدیم زیر خنده و دستاش رو به نشونه تسلیم برد بالا و برد و با خنده گفت:
اعتراف می کنم که از مهرسا پرسیدم
خندیدم و گفتم: خب معلومه جز اون شیطون خانم کی می تونه گفته باشه؟ خداروشکر پیشگو هم که نیستی!
با خنده اومد در و برام باز کرد و بعدشم خودش سوار شد، توی ماشین همش سر به سرم میزاشت و میگفت:
دختر خیلی تخسی اون روز بد جوری رفته بودی رو مخ المان ، همش حالش و می گرفتی از اون روز همش بهم میگه این دختره ی گستاخ و از کجا گیر آوردی؟چرا دروغ بگم اون لحظه که اِلمان از عصبانیت سرخ شده بود خودم و به زور نگه داشتم که نزنم زیر خنده
بعد با حالت جدی تری گفت: اما یادت باشه که تو باید اون و شیفته خودت کنی نه اینکه کاری کنی ازت بیزار باشه، می دونم میخوای توجهش رو جلب کنی اما سعی کن توجهش رو به طور مثبت روی خودت جلب کنی نه منفی!
اون مدلشه زیاد به پر و پاش نپیچ که میزنه نا کارت میکنه، ولی ساحل خودمونیم انگار ازت ترسیده چون وقتی گفتم امشب تو هم میای به وضوح دیدم که رنگش پرید راستش
حق با کیارش بود،درسته که باید اون و عاشق خودم کنم ولی وقتی اذیت می شد خیلی خوشحال می شدم، بایدم از من میترسید مثل یه بختک افتاده بودم رو زندگیش و تا وقتی که به هدفم نرسم دست بردار نبودم بالاخره با کلی حرف و شوخی رسیدیم!
این دفعه با یه خونه خیلی مجلل و شیک روبرو بودم که نمای خیلی مدرنی داشت حیاطش به قدری بزرگ بود که انتهاش رو نتونستم ببینم،
دو تا ساختمون کنار هم، درست وسط این حیاط بزرگ واقع شده بودن از ماشین پیاده شدیم و کیارش دستم و گرفت و من و به ساختمون سمت چپ که از اون یکی بزرگتر بود راهنمایی کرد باز هم مثل دفعه قبل سالن خیلی شلوغ بود و پیست رقص هم تا ته پر، با کیارش رفتیم نشستیم سر یه میزی که یه دختر و پسر جوونی تقریبا هم سن ما دوتا نشسته بودن دورش، کیارش شروع کرد به احوال پرسی با اون پسره
و منم چون حوصلم خیلی سر رفته بود سعی کردم با اون دختره گرم بگیرم
_ سلام عزیزم من ساحل هستم
دختره در نهایت خوش رویی گفت:
سلام خانومی، من اسمم المیراست، از آشناییت خوشبختم!
_ منم همینطور، المیرا جان!
خلاصه بعد از کلی حرف و احوال پرسی پرسیدم: اینجا خونه ی کیه؟!
المیرا با لحنی که معلوم بود از سوالم جا خورده گفت: اینجا خونه ی آقای سلیمانی هستش.
خب حق داشت بیچاره کیه که بره مهمونی و ندونه میزبان کیه؟! اما من به روی خودمم نیاوردم تا مجبور نباشم توضیح اضافی بدم
با کنجکاوی گفتم: تو اون و میشناسیش ؟
– آره آقای سلیمانی صاحب شرکت های زنجیره ای توریستی و گردشگری light nightهستن یه ۴ سالی میشه که توی اسپانیا زندگی میکرد ولی الان برگشته ایران .
پس که اینطور میدونستم که همه ی این خلافکارا یه شرکتی چیزی دارن و کارای خلافشون و پشت شرکت های تمیز و مشهورشون قایم میکنن ولی این عجیبه که اون یه کارت شناسایی مخصوص پلیسا داره که روش نوشته سروان آراد سلیمانی ولی ادعا می کنه که اسمش آرازه این فکر مثل خوره افتاده بود به جونم باید میفهمیدم قضیه چیه؟
مهم ترین سوالی که توی این چند روز ذهنم رو درگیر کرده بود و بالاخره به زبون آوردم:
اِلمان و آراز هم و از کجا می شناسن؟
_تا اون جایی که من میدونم، از بچگی!
اونا مثل دوتا برادر از ۱۵سالگی با هم بزرگ شدن!
_ چطور یعنی؟
_ دختر تو چقدر فضولی آخه! ببین،آراز وقتی ۱۵ ساله بوده از خونه فرار کرده و اومده پیش پدر اِلمان البته هیچکس از این اتفاقات خبر نداره که چطور همچین اتفاقی افتاده،خلاصه این دو تا با هم دیگه بزرگ شدن و آقا مسعود، پدر اِلمان هر دوشون رو بزرگ کرده!
خیلی گیج شده بودم، آخه مگه امکان داشت؟! یه همچین چیزی غیر ممکن بود، اگر آراز واقعا یه پلیسه پس اِلمانی که از بچگی باهاش بزرگ شده باید از این موضوع خبر داشته باشه، حداقلش این و فهمیدم که اون پسره هدفش دستگیری اِلمان نیست، آخه کدوم آدمی با دوست بچگیش همچین کاری می کنه؟!
انقدر فکر کردم تا یه فرضیه ای داشته باشم خیلی گیج شدم و سردرد شدیدی گرفتم، از جام بلند شدم تا به نگاهی به اطراف بندازم، شاید چیزی در مورد این مرد اسرار آمیز گیرم اومد، داشتم همینجوری سر گردون خونه رو می گشتم که حس کردم یه نفر دقیقا پشتم وایساده، هِی نزدیک و نزدیک تر می شد تا اینکه کنار گوشم زمزمه کنان گفت: چیه خانوم کوچولو راهت و گم کردی ؟
صدای المان بود ، حتی اگه صدای بابامم نشناسم صدای این یه آشغال و خوب میشناسم هر چی باشه ۵ ساله هر شب تو خوابم صداش و میشنوم
برگشتم و زل زدم تو چشماش و گفتم :
آره عمو کمکم میکنی که راهم و پیدا کنم؟!
آخه می ترسم خوراک آقا گرگه بشم!

از جوابی که دادم به شدت جا خورد و همون قدر هم عصبی چون فهمید که منظورم از آقا گرگه خودشه
_ تو ؟ بترسی ؟ فکر نمی کنم چنین اتفاقی بیفته چون اگه آقا گرگه تو رو ببینه میترسه
منم با پررویی تو چشماش نگاه کردم و گفتم : خوبه که آقا گرگه طرفش و خوب شناخته و میدونه که نباید به پر و پای آهو کوچولوئه این قصه بپیچه.
خیلی عصبی شده بود ولی عجیبه که خودش و کنترل کرد
_ اگه خانوم کوچولو پیشنهاد آقا گرگه رو قبول کنه خواهیم دید که کی نباید به پر و پای کی بپیچه .
تعجب کردم یعنی پیشنهادش چی بود ؟ ولی خیلی خونسرد ادامه دادم
_خانوم کوچولوئه قصه ی من خیلی شجاعه هر چی باشه از پسش بر میاد.
المان با لحنی آروم ولی در عین حال عصبی گفت: ولی خانوم کوچولو اینو یادت باشه که آقا گرگه ی قصه ی منم خیلی بی رحم و درنده ست مواظب باش که خوراکش نشی چون ظاهرا خیلی ازت خوشش اومده
دهنم باز موند، این اِلمان بود؟! همون شاهزاده یخی؟!
این و گفت و رفت نمیتونم دروغ بگم، راستش از این حرفش خیلی خوشحال شدم پس ازم خوشش اومده بود همون طوری که داشتم خوشحالی میکردم برگشتم پیش کیارش تا قضیه رو براش تعریف کنم که دیدم اون یارو سلیمانی نشسته بود کنارش و داشتن با هم خوش و بش میکردن الان بهترین فرصت بود، تا پازلی که توی ذهنم بود رو مرتب کنم و تیکه ها رو بزارم سره جاشون، داشتم می رفتم سمتشون که توی همون لحظه المان از کنارم رد شد و گفت: مواظب باش توی دنیای من عشق جایی نداره باید بی رحم بود باید گرگ بود
مثل همیشه منتظر جواب نموند و رفت، این بشر عادت داشت که فقط خودش حرف بزنه با هم از گستاخی من می ترسید و می دونست که بدجوری ضایعش میکنم دقیقا نشست کناره کیارش.
اینم فازش معلوم نبود یه بار میومد می گفت ازم خوشش اومده یه بار میومد می گفت توی دنیای من عشق جایی نداره حقا که اسکل بود همینطوری داشتم به تابلوی روبرو نگاه می کردم سه تا مرد که هر کدومشون یه جوری خیانت کار بودن کیارش که داشت به روی المان می خندید ولی از پشت خنجر به دست منتظر بود اون یکی یارو که اسمش مشخص نبود و المان که یه قاتل بود واقعا صحنه ی عجیبی بود
توی همون لحظه کیارش چشمش به من افتاد و اومد پیشم و گفت: بیا، المان میخواد تو رو با یکی آشنا کنه سعی کن خونسرد باشی و بعد دستم و گرفت و من و با خودش برد سر میز همین که نگاه اون یارو بهم افتاد رنگش پرید ولی به روی خودش نیاورد، شاید هرکسی جای من بود واقعا باورش میشد که این قبلا تو کلانتری من و ندیده!
المان بهم اشاره کرد
_خب خانوم کوچولو حالا وقتش رسیده که شجاعتت و بسنجیم.
رفتم نشستم درست روبروی المان
_من نیازی به ثابت کردن چیزی ندارم فقط می خوام به آقا گرگه یاد بدم که زندگی توی بی رحمی خلاصه نمیشه میخوام بهش یاد بدم که حتی اگه گرگ هم باشه بازم ته ته وجودش یه چیزی به اسم قلب داره ، میخوام بهش یاد بدم که آخر قصه ممکنه آقا گرگه عاشق آهوی ساده لوح بشه.
معلوم بود خیلی حرصش گرفته چون صورتش مثل لبو سرخ شد و دستش و مشت کرد و زمزمه کنان گفت : لابد آهوی ساده لوح تویی ، هه چه آهوی ساده لوحی !
اما گوش های من تیز تر از این حرفا بود و به راحتی تونستم بشنوم، اما به روی خودم نیاوردم که شنیدم.

پوزخند مسخره ای زدم و زود گفتم : چیزی گفتی آقا گرگه ؟
با دست پاچگی گفت:
من ؟ نه .
توی همون لحظه کیارش که نشسته بود کنار اون یارو رو به المان گفت : خب المان جان بهتره بریم سر اصل مطلب .
المان هم انگار منتظر کیارش بوده چون زود گفت : خب آشنا میکنم ایشون آقای آراز سلیمانی هستن و ۴ سال توی اسپانیا اقامت داشتن و حالا برگشتن ایران
و بعد برگشت به سمت آراز و گفت: این خانوم کوچولو هم ساحله .
به راحتی می تونستم نگرانی رو از چشمای آراز بخونم ولی جالب بود که با خونسردی تمام از جاش بلند شد و اومد کنارم و گفت : خانوم کوچولو از آشناییتون خوشبختم
چه پررو خانوم کوچولو؟! نگه دار بزا پیاده شیم بابا
من هم با خونسردی زل زدم تو چشماش و گفتم : من هم از آشناییتون خوشبختم آراز خان و از قصد روی آشنایی تاکید کردم.
_ خواهش میکنم بهم بگو آراز.
_ اما من عادت ندارم با آدمی که اولین باره می بینمش انقدر راحت باشم
کلا قصدم تیکه انداختن بهش بود و از نگاهاش فهمیدم که کاملا موفق شدم.
_اما قراره از این به بعد زود به زود هم و ملاقات کنیم، پس بهتره که راحت باشی.
از اینکه گفت زود به زود قراره هم و ببینیم سر در نیاوردم اما در نهایت خونسردی گفتم:
تو ۴ سال تمام توی اسپانیا بودی؟
با تعجب گفت : بله چطور مگه؟
مرموزانه گفتم : آخه حس میکنم توی همین روزا تو رو یه جایی دیدم .
باز هم نگرانی توی چشماش موج زد ولی خیلی ریلکس گفت : یقینا در اشتباهی چون انسانها شبیه هم هستن شاید یکی شبیه به من و دیده باشی
گفتم :شاید !
بعد آراز رفت نشست سر جاش و المان گفت: و اما من برات یه پیشنهاد دارم.
_ میشنوم آقا گرگه ی محترم!
_ تو باید یه هفته ی بعد با یه کیف پر از دلار بری سوئیس و اونجا اون پول و واریز کنی به حسابی که بهت میدیم .
بازم به یه پوزخند قشنگ مهمونش کردم و با لحن عالمانه ای ادامه دادم
_ اِلمان، حالا چرا حرف و می پیچونی ؟ همون بگو باید پولشویی کنی دیگه .
_ المان ؟
طلبکارانه گفتم :نه خب انتظار داشتی بگم سرورم ؟
یه پوزخند مسخره ای تحویلم داد و گفت : این که زود پسر خاله میشی جای خود دارد ولی انتظار داشتم بگی آقا گرگه .
_ که اینطور .
انگار خیلی عجله داشت زود گفت : خب حاضری با ما همکاری کنی ؟
خب معلومه که جوابم مثبت بود اما یه خرده ناز به هیچکس بر نمیخورد
_ به همین زودی؟ من باید فکر کنم.
_فکر میکردم خیلی بیشتر از این عجله داری که خودتو بهم ثابت کنی، اگر ترسیدی مشکلی نداره، چیزی که واسه من زیاده دختره، همه گوش ب فرمان منن، و من هیچوقت ناز یه دختر بچه ای مثل تو رو نمی کشم!

با خشم از جام بلند شدم و به سمتش یکم خم شدم و دستم و گذاشتم رو میز وبا تشر گفتم : من نیازی به ثابت کردن چیزی ندارم به خصوص به تو، که همه گوش به فرمان جنابعالی هستن؟!خب ممکنه که همینطور باشه، اما آقا گرگه، این و تو اون مغز کوچیکت فرو کن که من هر کسی نیستم، تو من و با برده های اطرافت اشتباه گرفتی، من با اونا فرق دارم، دوس داری بدونی فرق من با اونا چیه؟
اونا محکوم تو هستن اما من حاکمم، این همیشه اینطور بوده و همینطور هم خواهد بود!
از حرفام جا خورد شاید انتظار این حجم از گستاخی و شجاعت رو نداشت، حتی توی وجودِ من، می خواست اون تعجب توی چشم هاش رو مخفی کنه و خشم رو به جاش بنشونه اما برای منی که توی بچگی، و فقط توی یه شب بزرگ شدم، برای منی که برای بزرگ شدن تاوان سنگینی پس دادم، این نقش بازی کردنا خیلی ساده و مسخره بود، از جاش بلند شد و خواست چیزی بگه که دستم و به نشونه ی اینکه خفه شو بردم بالا و از جلوش رد شدم و رفتم ایستادم جلوی آراز که بلند شد و گفت : ساحل به همین زودی داری میری ؟
_ آره ،انشاالله دفعه ی بعد تا دیر وقت می مونم .
_ باشه بازم از آشناییت خوشحال شدم .
نمی دونم این وسط، این چی میگفت؟! مثلا می خواست نشون بده که من در اشتباهم و ندیدمش، اما خیلی احمق بود که نمی دونست من هیچ وقت چیزی رو فراموش نمیکنم، نه حرفی که زدم رو و نه چهره ای که دیدم رو… _منم همینطور .
وبعد روم و برگردوندم و خواستم برم که یه فکر شیطانی زد به سرم برگشتم سمتش و چشام و ریز کردم و گفتم :
مطمئنی که ما همدیگه رو جایی ندیدیم ؟
برام خیلی جالب بود که اصلا به روی خودش نمی اورد عجب جسارتی داشت.
_ مطمئنم .
این دفعه دیگه واقعا رفتم بیرون و کیارش هم دنبالم اومد همش داشت می خندید همین که سوار ماشین شدیم گفت :اولا بگو ببینم قضیه ی این آقا گرگه و خانوم کوچولو چیه ؟ دوما تو چرا قفلی زده بودی رو آراز هی میگفتی من تو رو یه جایی دیدم ؟
_ قضیه ی اون اولی مفصله و چون نمیخواستم درباره ی مشکوک بودن این یارو چیزی بدونه گفتم : قیافش خیلی برام آشنا بود واقعا حس کردم یه جایی دیدمش نمی دونم شایدم اشتباه می‌ کنم.
_ تو که میخوای پیشنهاد المان و قبول کنی واسه چی گفتی باید فکر کنم، ممکنه با این رفتارت همه چی رو خراب کرده باشی، مگه نگفتم اِلمان مغرور تر از این حرفاست که بخواد ناز کسی رو خریدار باشه؟!
_ نمی خواستم خودم و خیلی مشتاق نشون بدم، اونجوری بیشتر شک می کرد.
با خنده گفت: آفرین به تووو
منم با لحن بانمکی گفتم : آفرین به تووو چرا به مااااا.
همینطوری تا خونه حرف زدیم و بعد وقتی من و رسوند ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم آروم کلید و توی قفل چرخوندم و وارد شدم مثل اینکه بابا خواب بود نخواستم سر و صدا راه بندازم رفتم طبقه ی بالا همین که داشتم از جلوی در اتاق بابا رد می شدم صدای ناله های بابا رو شنیدم
_به خدا مرگ پسرمون گناه تو نبود ، همش تقصیر اون بهراد کثافط بود همش تقصیر اون عوضی بود و بعد صدای شکستن یه چیزی اومد با ترس در اتاق بابا رو باز کردم و رفتم تو اتاق بابا جلوی یه قاب عکس تیکه تیکه شده زانو زده بود و داشت اشک می ریخت همین که منو دید یه عکسی رو از بین شیشه های شکسته برداشت و توی دستش مچاله کرد، انگار که دستپاچه شده باشه!

با ترس رفتم‌ نزدیک و گفتم : بابایی چی شده ؟
بابا با دستپاچگی گفت:
هی … هی …. هیچی دخترم قاب عکس از دستم افتاد و شکست به دست مشت شده ی بابا یه نگاه انداختم داشت ازش خون میومد
با نگرانی دست بابا رو گرفتم تو دستم
_ بابا از دستت داره خون میاد
هول کرد و زود دستش و از دستم کشید بیرون
_ چ… چیز مهمی نیست من حلش می کنم.
ولی من دست بردار نبودم
_ اما بابا …
سرم داد زد، همه حس های بد دنیا یه دفعه به سمتم هجوم آوردن، باورم نمیشد که سرم داد زده، بابام تا حالا به من از گل نازکتر نگفته بود،بغض سنگینی به گلوم چنگ زد
_ بهت گفتم چیز مهمی نیست من حلش می کنم تو برو توی اتاقت
نمی دونم چش شده بود ولی با دلخوری از اتاق زدم بیرون و رفتم تو اتاقم ولو شدم روی تخت و به اشکام اجازه ی باریدن دادم، ذهنم خیلی در گیر بود از یه طرف اون یارو آراز از طرف دیگه رفتارها و درد دل های شبانه ی اسرار آمیز بابا، تا صبح همون طوری اشک ریختم و همش به این فکر کردم که بهراد کیه؟
خورشید داشت طلوع می کرد که دستگیره ی در تکون خورد می دونستم که باباست زود چشام و بستم و خودم و زدم به خواب، در اتاق باز و بسته شد و اومد نشست لب تختم و شروع کرد به نوازش کردن موهام با صدای بغض داری گفت: خیلی چیزا هست که تو ازشون خبر نداری، امیدوارم که هیچ وقت هم نفهمی و سر از این راز بزرگ در نیاری، این همه غصه برات بسه و اضافی هم هست، نمی خوام بیشتر از اون چیزی که می دونی بفهمی و ناراحت بشی ،ازم دلخور نشو یکی یدونه ی بابا و بعد سرم و بوسید و رفت
همین که صدای باز و بسته شدن در و شنیدم چشام و باز کردم اون با حرفاش منو میزاشت تو خماری آخه این راز چقدر می تونست مهم باشه که من نباید می فهمیدم ؟
یه نگاه به ساعت انداختم، ۵ صبح بود که صدای اذان و شنیدم با اینکه از دست اون بالایی دلخور بودم ولی هنوزم به وجودش ایمان داشتم پاشدم لباسام و عوض کردم و وضو گرفتم و بعد چادر سفید و گل گلی مامان و برداشتم و بو کردم بعد از سال ها هنوزم بوی مامان و میداد با اینکه نمی تونست جای آغوش پر مهر مامان و بگیره ولی بازم بغل کردن و بو کشیدن وسیله های مامان یکمم که شده اون خلاء بزرگ و پر می کرد ولی اون خلاء به قدری بزرگ بود که به همین آسونیا حس دلتنگیم و تسکین نمیداد از دست مامان هم دلخور بودم اون خیلی خود خواه بود به خاطر اینکه درد هاش کمتر بشه من و تنها گذاشت و رفت و حتی یه لحظه هم به این فکر نکرد که من توی این دنیای بی رحم تک و تنها چطوری قراره زندگی کنم ، اون برای این که خودش و راحت کنه داغ خودش و گذاشت رو دلم و رفت ولی بازم حس دوست داشتنش بر دلخوری ای که داشت توی اون ته ته های قلبم بیداد می کرد، غلبه کرد.
چادر و سر کردم و نشستم به درد و دل کردن با خدا تو این مدت انقدر از خدا پرسیده بودم چرا که دیگه خودمم خسته شدم ولی راس میگن که اون خیلی پر تحمله چون فقط در مقابل سوالم سکوت می کنه ، توی ته ته های قلبم خیلی حرف برای گفتن داشتم ، انقدر باهاش از هر دری حرف زدم که وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم، ۷ شده دو ساعت بود داشتم حرف می زدم، اما این واقعا حقیقت داره که نماز خوندن دل آدما رو آروم می کنه، هرچند دردای من به این راحتی ها تسکین پیدا نمی کرد اما بازم یه کوچولو آرومم می کرد.

امروز باید می رفتم دانشگاه، پا شدم و تندی آماده شدم دلم خیلی گرفته بود ولی چاره ای نداشتم برای اینکه دل بابا رو شاد کنم باید می رفتم، یه جین تنگ آبی یخی پوشیدم با مانتوی کوتاه و جذب به رنگ سفید مقنعه سرمه ای سر کردم، اصلا از مقنعه خوشم نمیومد کاش میشد شال یا روسری سر کنم برم دانشگاه،
کتونی های آبی خوشگلمم پوشیدم و کوله آبیمم برداشتم و رفتم طبقه ی پایین از بابا خبری نبود شاید به خاطر اینکه درباره ی رفتار دیشبش ازش سوال نکنم خودش و قایم کرده بود، چه بهتر! از دستش دلخور بودم، سوئیچ ماشین و برداشتم و از خونه زدم بیرون ساعت نه و نیم بود که رسیدم دانشگاه، از ماشین پیاده شدم و توی حیاط دنبال سانای گشتم، اون بهترین دوستم بود، همیشه کنارم بود و همه گند اخلاقیام و تحمل می کرد، روی نیمکت جزوه به دست نشسته بود، خواستم یکم سر به سرش بزارم آروم آروم رفتم پشت سرش و یهو با صدای بلند داد زدم:
سلاااااممممم
الهی بمیرم براش، بدجوری ترسید، آب معدنی ای که دستم بود و باز کردم و دادم بهش تا یکم ازش بخوره، بعد اینکه حالش اوکی شد توپید بهم:
_بیشعورِ روانی، دختر تو شعور نداری؟زهرم ترکید!
لپش و بوسیدم
_ آخ که ساحل فدات بشه عصبی میشی چقدر زشت میشی!
چشم غره ای بهم رفت و گفت: هرچقدر هم زشت باشم، به پای تو نمی رسم جوجه اردک زشت!
بعد از اینکه کلی سر به سر هم گذاشتیم از هر دری حرف زدیم و خندیدیم،
چندتا رفیق فاب داشتم ولی سانای برام یه چیز دیگه بود.
سر کلاسِ سیری در تاریخ ادبیات آمریکا نشسته بودیم و داشتم به حرفای استاد گوش می کردم که طبق معمول کانگوروی کلاس جفت پا پرید وسط حرف استاد
اشکان: استاد کشاورز یه سوال خیلی خیلی مهم و اساسی داشتم
استاد کشاورز با جدیت تمام گفت : آقای شفیعی اینقدر سوالتون مهمه که وسط درس باید مطرحش کنید ؟
اشکان با اون لحن مسخرش که به نظر خودش خیلی شیطون بود گفت : وای استاد باورتون نمیشه خیلی مهمه
همچین گفت خیلی مهمه گفتم الان می خواد درباره ی چگونگی شکل گیری جنین سوال کنه
استاد با تعجب گفت: بفرمایید بپرسید،گوش میدم
خود استادم میدونست که این بشر دل به درسش نمیده چون اشکان و چندتا از دوستاش چند ترم بود همش مشروط میشدن و از اول شروع می کردن همه میگن پشت هر مرد موفق یه زن فداکار هست ولی به نظر من پشت هر مرد موفق یه بابای خر پول هست خلاصه اشکان گفت: استاد میخوام بدونم که …
_حرف و نپیچونید لطفا وقت نداریم!
_استاد شما جد در جدتون کشاورز بوده شما چرا پس الان استاد شدید ؟

پسره مسخره الان فکر می کرد مثلا خیلی حرف بامزه ای زده ادامه داد : این دوست من بردیا خیلی به جو و گندم کاشتن علاقه داره میخواستم بگم بهش یاد بدید لابد شما خیلی حرفه ای هستین که فامیلیتون و گذاشتن کشاورز میشه یادش بدین ؟ آخه گناه داره .
با این حرفش کل کلاس رفت رو هوا نمیدونم به چیه این میخندیدن از نظر من که اصلا جالب نبود ولی شایدم دل من به قدری سرد بود که با این حرفا گرم نمی شد ساکت نشسته بودم و بقیه داشتن هرهر کرکر می کردن که استاد گفت : خانوم ها و آقایون بهتره کمی این رفتارای شیطنت آمیزتون رو بذارید کنار و مثل خانوم بی پروا متین و با وقار باشید، اینجا مهد کودک نیست، من فکر میکنم که شما اون دوران و ۲۲سال پیش گذروندید
اشکان با لحن مسخره ی همیشگیش گفت : هه استاد ایشون متین و با وقارن درست، ولی سیس و کلاسشون به ما نمی خوره آخه ایشون پرنسس دانشگاه هستن وحتی تنزل نمی کنن که جواب سلاممون و بدن چه برسه به این که بخوان به حرفمون بخندن فکر میکنن چون ددیه گرامیشون مایه دارن ملکه تشریف دارن
با گستاخی و بی پروایی (چقدر فامیلیم برازنده شخصیتم بود) بلند شدم و برگشتم سمتش
_ هه هه آقای شفیعی مثل اینکه دانشگاه و با مهد کودک اشتباه گرفتید مهد کودک دو کوچه پایین تر هست که به درد شما و امثال شما می خوره تازه بغلشم یه مغازه عروسک فروشی هست از اونجا یه تفنگ آبی بخرید که دست خالی نمونید درضمن این شمایید که پشت پول پدر گرامیتون قایم شدید اگه واقعا لیاقت داشتین چهار ترم پشت سر هم مشروط نمی شدین حسابی از دست حرفام کفری شده بود حال کردم که بردیا مثل سوسک خودش و انداخت وسط و گفت : ساحل جون این همه سخت نگیر یه دفعه خدای نکرده تبدیل به سنگ میشیا
با عصبانیت گفتم : بله؟! ساحل جون ؟ از مادر نزاییده کسی به من اونم آدم که چه فرض کنم یه دلقکی مثل تو که به ترک دیوار هم میخنده بگه ساحل جون چیه نکنه یکم بهت رو دادم فکر کردی پسر خاله ای پسر عمه ای چیزیم هستی ؟ حد خودتو نگه دار و حرف دهنت و بفهم نکنه که نمی دونی چی از دهنت در میاد دلقک جان؟!
بعد یه نگاه به استاد کردم که گوشه کلاس دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و داشت به من و بردیا نگاه میکرد تو همون لحظه بازم صدای نکره این شازده بلند شد
_به من میگی دلقک بز بچه؟
با حالت سر خوشی زدم زیر خنده که همه چشاشون چهار تا شد رو به بردیا گفتم : خاله جون از این همه حرفم فقط دلقک بهت برخورد ؟

لب تر کرد تا چیزی بگه که ادامه دادم
_اگه قول بدی بچه خوبی باشی برات قاقالیلی می خرم
استاد بالاخره به حرف اومد
_ بسه دیگه کلاس و کردید میدون جنگ
با خودم گفتم زکی خیال باطل ما رو باش داریم از کی طرفداری می کنیم ؟ خیلی محترمانه داره میگه خفه شو
استاد با جدیت گفت : آقای اشکان و آقای بردیا من این کارتون و به مدیریت اطلاع میدم اما همین الان از خانم بی پروا عذر خواهی کنید
_ استاد یعنی چی؟! این همه حرف نثارم کرده حالا من بیام از بزقاله عذر خواهی کنم ؟ اون باید از من عذر خواهی کنه
استاد زد به سیم آخر و گفت : حرف اضافی نباشه بزقاله تویی که طرز حرف زدن و برخورد کردن با دیگران و نمی دونی حالا هم عذر خواهی کن وگرنه این ترم مشروطی
_باشه معذرت میخوام
_من نشنیدم، بلندتر!
– معذرت میخوام خانم بی پروا
_خوبه حالا نوبت شماست آقای احمدیان
بردیا با کلافگی گفت : استاد اشکان معذرت خواهی کرد دیگه
_ خب فکر کنم دوست داری این ترم مشروط بشی
_ باشه معذرت می خوام
استاد در کمال حیرت گفت : نه کافی نیست بلند شو
چشم کل کلاس با این حرف استاد چهار تاشد بردیا با عصبانیت داد زد : بلند نمیشم
استاد هم خیلی ریلکس گفت : پس از کلاس اخراجی پاشو برو بیرون
بردیا باعصبانیت دستشو کوبید رو نیمکتش و گفت : باشه میرم
همین که خواست بره زود از جا پریدم و گفتم: استاد معذرت خواهی کافی بود من بخشیدمش نیازی به این کارها نیست
ولی استاد قبول نکرد و گفت : نخیر خانم بی پروا ایشون باید یاد بگیرن که دانشگاه جای اینجور مسخره بازی ها نیستش با ناراحتی گفتم : اما استاد …
زود پرید وسط حرفم و گفت : اما و آخه نداریم همون بهتره که بره جو و گندم بکاره خدا رو شکر علاقش رو هم که داره، این جور آدما لیاقت تحصیل ندارن
بردیا با شنیدن این حرف خیز برداشت سمت استاد که پسرا ریختن وسط و گرفتنش بردیا با عصبانیت گفت : مرتیکه عوضی می دونی من به جز گندم و جو به بادمجون کاشتن هم علاقه خاصی دارم میخوای یکی بکارم زیر چشت ؟
من با عصبانیت گفتم : بس کن دیگه احمق
برگشت طرفم و گفت : نه ببخشید معذرت می خوام من جلوی تو کم میارم بگو ببینم چجوری مخش و زدی که اینطوری به خاطرت داره با غرور من بازی می کنه ؟
با این حرفش رفتم جلو چون زهرش و ریخته بود داشت می خندید رفتم و یه کشیده ی محکم خوابوندم در گوشش که اونم نامردی نکرد دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم که با گستاخی زل زدم تو چشاش منتظر بودم دستش با سرعت رو صورتم فرود بیاد که دستش رو هوا معلق موند یکی محکم مچشو تو هوا گرفته بود برگشتم و نگاش کردم استاد کشاورز بود
رو کرد به بردیا و گفت: تا نزدم داغونت نکردم از کلاس من برو بیرون.
و بعد بردیا دستش و با حرص از دست استاد در آورد و انگشتش رو به نشونه تهدید بالا آورد و گفت: حساب هر دوتون و می رسم و بعد رفت بیرون و در و محکم کوبید منم برگشتم طرف استاد و نگاش کردم که اشکان گفت : بردیا همچینم بد نمیگه ها بچه ها مگه نه ؟
خواستم از کلاس برم بیرون که با صدای استاد متوقف شدم
_ خانوم بی پروا اگر برید بیرون دیگه حق حضور توی کلاس من و ندارید من حرف آخرم و زدم حالا دیگه انتخاب با شماست

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن