آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت ۵۳

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

تا وقتی برسیم بیشتر حافظ و بهزاد حرف میزنن من در سکوت به گوشیم زل زدم که توش پره از تماسا و پیامای تحدید آمیز حافظ..
سعی میکنم نخندم بهش
برمیگرده چشم غره ای بهم میره و دوباره گرم حرف زدن میشه…
تا میرسیم حافظ ریموت و فشار میده و یادم میاد تازگیا خیلی به چفت و قفل درا اهمیت میدن..
بهزاد میره داخل و پارک میکنه
– خدا بکشتت آیناز چقدر اینجا خوشگلههههه
این همه فضای لاکچری تو یه عکس نداری تو گالریت
بهزاد بهش میتوپه و من نیشم باز میشه
حافظ بهمون میخنده
– اصلا تو کار عکس نیست این بچه
– خوبه دیگه مثل این لیلا باشم خوبه؟؟زرت و زرت سلفی
– خیلیم خوبه
زبونمو براش در میارم و پشت حافظ پیاده میشم
کش و قوسی به بدنم میدم
– چرا امروز راه طولانی بود انقدر؟؟
– حتما چون زیاد سوار ماشین شدی ، هی از این کافه به اون کافه..
چشم غره ای میرم بهش و رد شدنی یدونه میکوبم تو سینش که آخی میگه
– خوش اومدین بچه ها باید یکم راه پیاده بریم فقط
لیلا هوف میکشه
– خب چه کارییییه با همون ماشین میومدیم تا ورودی
چپ چپ نگاهش میکنم
– دستت و بده من حرف نزن ، اونطرف سایه بون نداره میمونه زیر آفتاب داغ میکنه
درختام عصر خوب سایه میندازن
میخنده
– احمق عصرا که کلا سایه میشه
نیشم و باز میکنم
– در هر صورت حرف نزن راه بیفت
چشمی میگه
حافظ و بهزاد هنوز دارن حرف میزنن و البته دارن اروم راه میان
نیم نگاهیی بهشون میندازم
میچرخن و به جای این که بیان سمت ورودی میرن پشت باغ..
خب پس میخواد حرف بزنه

تا در و میبندم لیلا میپره از جاش
– چتههه ، مهمون نوازی بلد نیسیا شوهرم موند بیرون
اداشو در میارم و مغنعرو از سرم میکشم
– حرف نباشه
– هووو آیناز چیشدن پس اینا
بهش که مثل دیوونه ها از در اویزون شده میخندم
– قفلش عوض شده قلق داره باز شدنش ،
انقدر ور نرو باهاش میزنی میشکونیش
– چیکارش کردین شوهرموووو
دستامو میارم بالا و ترسناک نگاهش میکنم
– قراره سرخ کنیم واسه شام امشب بخوریمشش
میکوبه تو دماغم
– غلط کردیییی
قهقه میزنم و از یقش میگیرم
– کولی بازی در نیار از امتحانه وحشی خان فرار کردیم اومدیم بیا به جاش یه ناهار خوب بدیم بهشون
– اع بگو کجا رفتن خو
– رفتن پشت باغ احتمالا
– خب چرا نیومدن تو؟
میچرخم سمتش
– بنظرت من الان کجا وایستادم لیلا؟؟
– اینجا
– خب من از کجا بدونم؟؟
شونه ای بالا میندازه و بیخیال میشه انگار با کنجکاوی به همه جا نگاه میکنه و من سرکی میکشم تو آشپزخونه
انگاری‌ همه خوابن
– چه خلوته ، ولی عجب جاییی
– اره خیلی لوکسه پدربزرگ حافط خودش طراح ساختمون بوده
– اولالا چه بابابزرگ لاکچری داشته
میخندم و میگم آره

باهم میریم تو آشپزخونه و مشغول میشیم
سیب زمینی سرخ کنم؟؟
– بهزاد دوست داره؟؟
میخنده
– اون به درک من عاشقشم
– تو کارو و ول کن پس عشق من برو هرچی سیب زمینی هسی خلال‌ کن امشب شب ماست..
نیشش و باز میکنه و دکمه های مانتوشو باز میکنه
– احمق لباست که خوبه در بیار اون مانترو
– حافظ میاد اخه
– چقدرم برات مهمه
دوباره نیششو باز میکنه
مانتوشو گرفتم و بردم گذاشتم تو یکی از اتاقای پایین
خیلی ساکت بود و این یعنی خوابیده بودن همه
برمیگردم
– قرمه یا مرغ؟؟
– هرچی خودت دوست داری
– خفه شو بابا بگو ببینم چی بزارم؟؟
– قیمه بزار
سرمو تکون میدم
– باشه پس شد مرغ
با اخم نگاهم کرد که چشمکی بهش زدم
سریع مشغول شدم و سعی کردم زیاد سر و صدا نکنم
– بنده خداها فکر میکنن من الا دانشگاهم
لیلا سبد و برمیداره و بلند میشه
– این برای یه محله ام کافیه
– اره همینش خوبه
– قبلا از این کارا کردی؟؟؟
یاد وقتایی افتادم که با بچه ها وقتی اهل خونه میرفتن مسافرت همه سیب زمینیارو تموم میکردیم
– اره خیلی زیاد اونقدر خوشمزه میشه که فکر نکنم دیگه ازش دست بکشی
چشماش و با عشق بست
– میمیرم براش
– برای کی میمیری؟؟؟
با تعجب چرخیدیم سمت در و بهزاد و حافظ و دیدیم
به احترامشون از جا بلند شدم
– عاشق کی شدی لیلا خانوم
لیلا نیششو باز کرد و با دست روی سینک و نشون داد
– یا خدا چه خبره؟؟مگه جنگه؟؟
قیافه حافظ ناله شد
– میخواید ورشکستم کنید؟؟
لیلا اومد سمتم و خیاری برداشت
– اصلا به همین قصد نزدیکتون شدیم..
هممون میخندیم
– ما پذیرایی بلد نیسم بهزاد ..
پسرا بفرمایید اینجا که نیاز داریم به کمک

سالاد و سپردم به اون دوتا و خودم بعد از در اوردن مایتابه از کابینت مشغول سرخ کردن مرغا شدم
لیلاام اونطرف مشغول سیب زمینیا بود
برمیگردم سمت حافظ و با نگاهم ازش میپرسم چیشد
لبخند میزنه و چشماشو یه بار میبنده و باز میکنه
نگاهش پر بود از خبرای خوب که باعث شد با انرژی بیشتری کار کنم
واقعا خوشحال بودم واسشون
میدونستم کاری که حافظ میخواست بکنه به نفع منم هست چون با وجود بهزاد تو کلاسا کار اونم راحت تر میشد و کمتر نگرانم بود
برنج و خورشت که آماده شدن رفتم سمت سالاد
– دیگه چی میخوای؟؟
– میخوام طعم یه سالاد شیرازی خوب و خوشمزه رو بهتون بچشونم
بهزاد نیشش باز شد
– من عاشقشم
حافظ صورتشو درهم کرد
– من دوست ندارم که…
میخندم
– ببینم کی نمیخوره ، هرکی نخوره من دارم براش
لیلا جان فلفل و نمک و زردچوبه همون جا بغله پاته ها
– تند دوست دارین یا نه؟؟؟
هممون تقریبا دوست داشتیم
– زیاد بزنا
باشه ای میگه و میچرخه
اونقدر زیادن سیب زمینیا که باز بعد از درست کردن سالاد میرم کمک لیلا و دوباره مشغول سرخ کردن میشم
– لیلا
– جونم؟؟؟
زیرچشمی نگاهش میکنم
– اگه کسی بهتون کمک کنه که باعث بشه بهزاد بتونه درسشو ادامه بده همه چیزم داشته باشه
– خب!
– قبول میکنید کمکشونو؟؟
با تعجب نگاهم میکنه
– کار خلاف پیدا کردی؟؟تو کار خلافید؟؟ماام هستیما
زرتی میزنم زیرخنده که کوفتی میگه
– نه دیوونه ، میگم ! یعنی قبول نمیکنی؟؟
– دیوونه ام؟؟ولی کی پیدا میشه تو این دور و زمون که برادر به برادر رحم نمیکنه به یکی دیگه کمک‌کنه؟؟؟
اونم انقدر..بابای من چیزای کم نمیخواد
اصلا قصدشم این نیست که من و بهزاد سریع سر سامون بگیریم فقط میخواد بهزاد زیر دست و بال خودش باشه
اهی میکشه
– میدونم اگه معجزه بشه اونکارو هم بکنیم باز یه دردسر دیگه درست میکنه..
دستمو روی شونش میزارم
– بهزاد شاید کاری پیدا کرد، امیدت به خدا باشه
لبخند میزنه ..منم میزنم
خوشحالم که میتونیم کمکشون کنیم

کارمون که تموم شد هممون رفتیم نشستیم رو به روی تلویزیون و از بخت خوش من و لیلا مشغول دیدن یه فیلم ترسناک شدیم
مردی که اونجا نقش بدی داشت با این که خوشگل و خوشتیپ بود اما یه شخصیت بد داشت و انگار که شیطان تسخیرش کرده بود..
حقیقتا یاد وحشی افتادم
حالا بنده خدا بعد اون موضوع و معذرت خواهیش جز گاهی چشم غره رفتن کاری بهم نداشت ولی بازم خیلی حس بدی داشتم
میترسیدم یه جا ناجیم بشه شرمندش بشم
اخه از من بعید نبود یه بارم جلو اون بیفتم تو دردسر
با شنیدن صدای جیغ لیلا از جا میپرم
-واییی کشتششش دیدی؟؟با یه دست ،،کشتششش
چشم غره ای به اون دوتا که میخندیدن رفتم
– خوبی؟؟
– وای اره داره خوشم میاد ..قبلا فیلم سینمایی ترسناک اینجوری ندیده بودم
– خب روزه ، روز که کسی نمیترسه
پشت چشمی نازک کرد و یه مشت پاپ کرن برداشت و اورد سمت حلقم
با چشمایی درشت شده نگاهش میکردم که خندید و همرو کرد تو دهنم
کوبیدم پشت دستش که دستشو برداشت
– دیگه حرف نزنیا
چشمامو ریز کردم
– حرف نباشه ، اصا پاشو بریم میز و بچینیم الان بقیه ام بیدار میشن
– خدا خیرت بده داشتم از گرسنگی میمردم
یکم شرمنده شدم
– خو زودتر میگفتی دیوونه خودت دیدی که غذا آماده بود پسرا پاشید بیاید کمک
توجهی به غرغراشون نکردم
دست لیلا و گرفتم و رفتیم تو آشپزخونه
خیلی سریع وسیله هارو چیدیم
رفتم سمت قابلمه که باشنیدن صدای باباعلی برگشتم
– اینجا چیکار میکنید باباجان؟؟
لبخند زدم
– کلاس و کنسل کردیم باباعلی ..خوبی فداتشم؟؟خوب خوابیدی؟؟
اومد جلو و پیشونیم و بوسید
– تو خوب باشی منم خوبم باباجان
با شنیدن صدای آخی عزیزم گفتن لیلا برگشتیم سمت اونا
باباعلی انگار ندیده بودتشون
– سلام دخترم ، سلام پسرجان ، خوش اومدین باباجانم آینازجان چرا نمیگی مهمان داری بابایی؟؟؟
میخندم
– شما محو من بودی خو دلم نیومد
بقیه خندیدن و باباعلی گونم و نیشگون گرفت
بهزاد جلو و اومد و با باباعلی دست داد
– باباعلی ایشون آقا بهزاده ، دوست حافظ و نامزد دوست من
– خوشبختم باباجان خوش اومدی ، شرمنده نبودیم بابا
– این چه حرفیه عموجون ، شما ببخشید مزاحم شدم
در قابلمه هارو بهم کوبیدم

– آ آ تعارف تیکه پاره کردن نداریم باباعلی ایشونم لیلاخانومه دوست خوب من
باباعلی به لیلاام خوش امد گفت و باهاش آشنا شد خواستم برم عمو و زن عمورو بیدار کنم که باباعلی گفت تازه خوابیدن و مزاحمشون نشم
دوباره تا نشستم و مشغول کشیدن شدیم دوتای دیگه اومدن تو
– ای وا خاک برسرم شما خونه چیکار میکنید؟؟؟
نمیدونستم خونه اید اقا میخواستم برگردم خانوم خودش گفت نیام..
اخم کردم واسه سمیرا
– سمیرا چه خبرته ، چیشده مگه حالا؟؟؟اجازه گرفتی دیگه ،مام زود کلاسمون کنسل شد اومدیم
کجا بودین شیطون؟؟؟؟
صادق شروع کرد به سرفه کردن و سمیرا سرخ شد با نیش باز برگشتم سمت بقیه که باعث شد بخندن
– زیادم منحرف نیستن حالا انقدر خجالت نکشید ناهار سرد میشه زود بیاید
– باباجان بقیه کجان.؟؟
باباعلی از حافظ پرسید..
حافظ قاشقشو برداشت و چشم غره ای به من رفت که تعجب کنان مظلوم نشستم
– عباس به لطف بعضیا و نگران شدن واسشون از قطار جا موند و نتونست بره برای همین ارسلان و حسین رفتن تا یه جایی همراهش باشن..
یکم جاده ها خطرناکن نتونستم بزارم تنها برن
– خوب کردی باباجان ، حالا نگران کی شده بود؟؟
رنگ من پرید و غذا پرید تو گلوم.
حافظ خندش گرفته بود
مظلوم نگاهش کردم که ابرویی برام بالا انداخت و میدونستم معنی نگاهش یعنی الان نمیگم ولی بعدا خودم دخلتو میارم‌
لب گزیدم و نفسمو بیرون فرستادم
– چیز بزرگی نبود ، حل شد
شما چیکارا کردین؟برای من و ارسلانم مشکل پیش اومد نتونستیم بیایم سر زمینا..
– چیزی نبود بابا همه چیز مرتب بود خداروشکر حالا ارسلان اومد میرید خودتون عصری خبر میگیرید باز
این اطراف سیل نرسیده ولی بازم باید مواظب بود ، خدا به خیر بگذرونه..
چه میکشن این مردم ما.
هممون آهی کشیدیم
اخبار سیل های اخیر و دنبال میکردم و میدونستم خیلی خیلی خیلی واسه مردم خسارت به بار اورده..
با حافظ کلی کمک جمع کرده بودیم و خودم فهمیده بودم چقدر کمک کرده بود
پسر مهربون من..دل بزرگی داشت و این منو نسبت بهش شیفته تر میکرد…

برای بقیه غذاهارو توی ظرف گذاشتم و جا دادم تو یخچال
پسرا وسیله هارو جمع کردن و من و لیلا بعد از گذاشتن ظرفا تو ماشین پشت سرشون از آشپزخونه خارج شدیم
– به خواب بعد از غذا نیاز ندارین؟؟
باباعلی داشت میرفت سمت در
– باباجان تا شماها استراحت کنید من برم یه دوری بزنم تو روستا خیلی وقته از همسایه هام بی خبرم
با لبخند به سلامتی میگم
برمیگردم سمتشون
– جواب؟؟
حافظ دست میکشه رو شکمش
– من که چشمام و با زور باز نگه داشتم ، هنوزم که دیر نیست میخوابیم تا وقتی که هوا یکم خوب بشه
– اره منم موافقم
بهشون اشاره کردم که دنبالم بیان و از پله ها بالا رفتیم
اتاق کنار اتاق خودم و سپردم بهشون و دست حافظ و کشیدم بردم تو اتاق خودمون
– خیلی خستممممم
از کمرم گرفت و پرتم کرد رو دوشش دستم و زیر چونم گذاشتم و هوفی کشیدم
– بابا به چی قسم بخورم باور کنی من گونی برنج نیستم
– قسم خوردنی نیست..شما گونی نیستی فسقلیه منی ، دوست نداری باشی؟؟
پرتم میکنه رو تخت و بلافاصله خودش میپره کنارم
پاهای درازشو حلقه میکنه دورم که اخی میگم
– اوووو خفه شدم
گونم و گاز میگیره
– با این وضع کاملا مشخصه گونیم یا چی
میخنده
میچرخم و کاملا محو خندش میشم
عاشقش شدم واسه خندش واقعا؟؟؟ اون متفاوت ترین و زیباترین نوع خنده های دنیاست..
جوری با عشق خیره نگاهش میکنم که دستاش قاب صورتم میشه و لباش میچسبه رو لبم
پاهام و دور کمرش حلقه میکنم
لبخندش و حس میکنم و دستای منم بالا میان تا قاب این صورت لعنتی بشه
صورت بامزه و کشیدش به وجد میارتم
خودمو بیشتر بهش فشار میدم و با لذت تمام میبوسمش

دلم میخواد باهاش یکی بشم
اونقدر دوستش دارم که دیگه هیچی برام مهم نیست
اون واقعا دوست داشتنیه
ازم فاصله میگیره و گونمو نوازش میکنه
– زود زود این همه بلایی ک سرمون میاد تموم میشه
من همیشه هواتو دارم قول میدم
اخم میکنم و دستاشو تو دستام میگیره
همونجوری چشم میبندم
-فقط هوامو داشتن کافی نیست..باید قول بدی همیشه باشی ،من میتونم هردومونو کنار هم نگه دارم تا همیشه
میچرخم و محو چشمای تیله ایش میشم
-فقط کافیه توام بخوای
دستش از کمرم رد میشه و دور گردنم حلقه میشه
– فکر کردی اگه نمیخواستم اینجا بودم؟این حس خیلی یهویی بود .
خیلی یهویی و غافل گیر کننده من اصلا متوجه نشدم که تو کی اونجوری تو قلبم واسه خودت جا باز کردی
ناز میکنم و موهامو میفرستم پشت گوشم
-اینم از شگردای منه دیگه
دوباره خیمه میزنه روم و هردو با صدا میخندیم
-شگرداتم دوست دارم آخه
صورتشو نوازش میکنم
برمیگرده سر جاشو و محکم به خودش فشارم میده
-میگم حافظ
-جانه دله حافظ
یه لبخند از ته دل مهمون لبام میشه
دستش که روی شکمم قفل شدرو نوازش میکنم
-اون بیماریت..چیشد که اونجوری شدی
دستاش سفت تر میشه
لب میگزم و یکم دردم گرفته
-حالت خوبه
نفس عمیقی میکشه و بوسه ای میزنه رو گونم
-بهت میگم..خیلی زود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن