آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۱

رمان دیازپام پارت ۴۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

موهاش و یک طرف پیشونیش ریخته بود. با دیدنم نگاهی به سر تا پام انداخت. قدمی به جلو گذاشتم که یه قدم اومد سمتم.

حالا هر دو رو به روی هم قرار داشتیم. نگاهم تو کل صورتش در چرخش بود جز چشمهاش.

-مثل اینکه حالت خوب شده؟

دیشب رو یادآوری کرد.

-کی اومدی؟

-اگر به چشمهام نگاه کنی بهت می گم.

نگاهم آروم بالا اومد و توی گوی های رنگیش نشست.

-حالا شدی یه دختر خوبِ حرف گوش کن! نمیدونم یادت هست یا نه اما همون لحظه که در اتاق و باز کردم افتادی کف اتاق و تبت خیلی بالا بود. نرگس جون گفت ناپرهیزی کردی و چند ساعت زیر بارون بودی!

-متوجه گذر زمان نشدم، تا به خودم اومدم بارون شدت گرفته بود.

-روز رفتنم، تو یه قولی به من ندادی؟!

چشمهامو کمی تنگ کردم تا یادم بیاد چه قولی.

-قول دادی تا برگشتم مراقب خودت باشی.

انگشتهای دستم و به هم قلاب کردم. نرگس جون از مخمصه نجاتم داد.

-بچه ها بیاین صبحونه.

خواستم به دنبال نرگس جون برم که مچ دستم اسیر دست گرم و مردونه ی ویهان شد.

ضربان قلبم بالا رفت. صداشو نزدیک به لاله ی گوشم شنیدم.

-تو که باز دستهات سردن!

با صدای مرتعشی لب زدم:

-نرگس جون منتظره.

-فکر نکن متوجه نشدم از زیر حرف زدن قسر در رفتی!

دستم و ول کرد و از کنارم رد شد. اون یکی دستمو روی مچ دستی که اسیر دست ویهان شده بود گذاشتم.

گرمی دستش و هنوز روی مچ دستم احساس می کردم. نفسمو سنگین از سینه خارج کردم.

همه دور میز صبحانه نشسته بودن. صندلی کنار نرگس جون و کنار کشیدم و نشستم

ویهان کنار آقای محبی و رو به روی من و نرگس جون نشسته بود.

صبحانه توی سکوت خورده شد. میز و همراه نرگس جون جمع کردم.

-اسپاکو؟

با صدای ویهان سمتش برگشتم. سؤالی نگاهم و بهش دوختم.

-آماده شو با هم بیرون میریم.

ذوق عمیقی توی قلبم نشست. نرگس جون سقلمه ای به پهلوم زد.

-برو آماده شو پسرم و منتظر نذار!

ابروئی بالا دادم.

-این چند ماه من انقدر منتظر موندم هیچ ایرادی نداشت؟ یه دقیقه پسر جونتونم منتظر بمونه آسمون به زمین نمیاد.

نرگس جون ظرف ها رو از دستم کشید.

-تو قلمروی من نمیای!

و سمت آشپزخونه رفت. خنده ام گرفته بود. آشپزخونه قلمروی شخصی نرگس جون بود. به ناچار سمت اتاقم رفتم.

نگاهی توی کمد انداختم. پالتوی قرمز رنگی همراه با شلوار جین مشکی ست کردم و کلاه بافتنی روی موهام گذاشتم.

به رژ قرمز رنگی اکتفا کردم. از اتاق بیرون اومدم. ویهان آماده روی مبل نشسته بود.

با دیدنم بلند شد. نگاهم به تیپش افتاد. اورکت مشکی همراه با نیم بوت های چرم مشکی ست کرده بود.

توی اورکت پرتر به نظر می رسید. با صداش به خودم اومدم.

-بریم؟

بعد از خداحافظی از نرگس جون و آقای محبی از خونه بیرون اومدم. ماشین شاسی بلند مشکی پشت دیوار خونه پارک بود.

در کنار دست راننده رو باز کرد. روی صندلی نشستم. ویهان ماشین و دور زد و پشت فرمون قرار گرفت.

-آماده ای؟

سری تکون دادم. ویهان ماشین و روشن کرد.

-نمیخوای از ایران چیزی بگی؟

-امروز فقط میخوام بهمون خوش بگذره، بعدش برات توضیح میدم. خب، کجا بریم؟

شونه ای بالا دادم.

-نمیدونم.

-پس انتخاب به عهده ی من … بزن بریم.

-کجا؟

-میدونم خوشت میاد، پس به دوستت اعتماد کن

ماشین و تو یه پارکینگ پارک کرد و با هم پیاده شدیم. 

نگاهم به پارک بزرگ و سرسبزی افتاد که این موقع سال هنوز سبزی درخت های تنومندش پابرجا بود. 

نگاهم به ناقوس بزرگی افتاد. 

-اون چیه؟ 

-اون ناقوس کلیسای زنکوف هست. میشه گفت تنها کلیسای دنیاست که با چوب و بدون هیچ میخی ساخته شده. 

برام جالب و هیجان انگیز بود که بدون هیچ استفاده ای از میخ این بنا ساخته شده. 

با دیدن زیبایی و ابهت کلیسا لحظه ای متحیر به رنگ آمیزی زیبای کلیسا خیره شدم. 

-این چقدر قشنگه!

-آره. یکی از ۴۰ بنای زیبا و تاریخی دنیاست. بهترین مهندسین و طراحان این بنا رو ساخته اند. با وجود چندین زلزله و اتفاقاتی که پیش اومده اما این بنا همینطور زیبا مونده. 

-خیلی عالیه. 

همراه ویهان وارد کلیسا شدیم. سکوت عجیبی همه جا رو فرا گرفته بود. زیبایی داخلی کلیسا چندین برابر بیرونش بود. 

یه بوی خاص اما آرامش بخشی داشت. پنجره های زیادش باعث وجود نور طبیعی در داخل کلیسا می شد. 

از همه مهمتر سکوت حاکم بر فضا بود که باعث می شد تو هم سکوت کنی. 

روی نیمکت چوبی رو به روی مجسمه ی عیسی مسیح نشستم. 

بعد از چند دقیقه با نشستن دست ویهان روی شونه ام به خودم اومدم. با گوشی ویهان چند تا سلفی گرفتیم. 

قرار شد زمانی که گوشی خریدم عکس ها رو برام بفرسته. با هم از کلیسا بیرون اومدیم. چرخی به دور پارک زدیم. 

نهار به یکی از رستوران های اطراف پارک رفتیم. 

-نظرت با یه تئاتر خیابونی چیه؟ 

-موافقم!

بعد از صرف نهار سوار ماشین شدیم و قرار شد قسمت دیگه ای از شهر بریم

هرچی به غروب آفتاب نزدیک می شدیم شدت سرمای هوا بیشتر می شد. روی سکوی نزدیک تئاتر خیابونی نشستیم. 

اون طرف خیابون مردی در حال پختن ذرت روی آتیش بود. بوی وسوسه کننده ی ذرت تا این سر خیابون می اومد. 

نگاهمو به نمایش دوختم تا حواسم رو از ذرت های خوشبو دور کنم. 

نفهمیدم ویهان کی به اون طرف خیابون رفته بود اما با دیدن دو تا ذرت و ویهانی که رو به روم قرار گرفت، چشم از نمایش برداشتم. 

با دیدن ذرت ها چشمهام برق زدن. 

-بگیر تا داغه بخور. 

-اما …

-اما چی؟ فکر کردی نفهمیدم حواست به ذرت ها بیشتر بود تا تئاتر؟! 

لبخندی روی لبهام نشست اما از اینهمه توجه ته قلبم یه جوری شد. 

با لذت ذرتم رو خوردم اما ذرت ویهان هنوز دستش بود. شیطنتم گل کرد. 

سرم و پایین آوردم تا از گوشه یذرت ویهان بخورم. همزمان سر ویهان هم پایین اومد و گوشه ی لبهامون به هم خورد. 

گونه ام ساییده شد روی گونه اش. با هول سریع سرم و بالا آوردم. ضربان قلبم بی امان می زد. 

گرمی گونه اش رو هنوز روی گونه ام احساس می کردم. 

هر دو سکوت کرده بودیم. با تموم شدن نمایش، نفسم و سنگین بیرون دادم. صدای بم ویهان توی گوشم نشست:

-میخوای یکی دیگه برات بگیرم؟ 

بدون اینکه نگاهش کنم سری تکون دادم. 

-نه!

مردی شروع به نواختن گیتار کرد. دو نفر دو نفر وسط رفتن برای رقص. کارشون برام تعجب آور بود. 

بارون نم نم شروع به باریدن کرد اما جوون ها وسط پیاده رو روی پل دست توی دست هم می رقصیدن

ویهان دستش و سمتم دراز کرد. 

-بریم برقصیم؟ 

متزلزل نگاهمو به دست دراز شده ی ویهان دوختم. 

-اجباری نیست، فقط میخوام بهت خوش بگذره! 

دستمو توی دست مردونه اش گذاشتم و با هم وسط جمعیت رفتیم. بارون نم نم می بارید اما برام لذت بخش بود. 

ویهان با اون اورکت مشکی و چهره ی کاملاً مردونه نگاه خیلی ها رو جذب خودش می کرد. 

دستش روی کمرم لغزید و کمی سمت خودش کشیدم. 

این کارش باعث شد تا رایحه ی تلخ ادکلن مردونه اش مشامم رو پر کنه. 

-لاغر شدی! 

با این حرفش سرم و بالا آوردم و نگاهمو سؤالی به چشمهاش دوختم. 

-از اولین دیدارمون …

-اولین دیدارمون؟!

-آره، اون شب کنار برکه. 

یادم اومد. اولین کسی بود که فهمید دخترم. اونجا هر دو با غضب بهم چشم دوخته بودیم. 

-زندگی همیشه طوری که باب میل ماست پیش نمیره!

با انگشت شصتش پشت دستم و آروم نوازش کرد. 

-درسته، دنیا باب میل هیچ کس پیش نمیره اما قرار نیست درجا بزنیم! 

نگاهمو با حسرت به چشمهاش دوختم. 

-اما دنیا برای تو باب میلت پیش میره. آدم حسودی نیستم اما پدر و مادر، خانواده، پدربزرگی که فقط تو رو می بینه … اما من چی؟ نه پدر، نه مادر، نه هیچ کسی! 

-من همه ی اینا رو دارم اما حسرت لمس اونی که میخوام شاید تا ابد توی قلبم بمونه … یک شب تا صبح بی دغدغه کنارش بودن بدون هیچ استرسی … عطر موهاش و بو کردن … سخته زندگی کردن با حسرت هایی که شاید هیچ وقت نتونی انجامشون بدی!

حالم یه جوری شد. حتی تصور اینکه ویهان رو از دست بدم هم حالم رو دگرگون می کرد. حرفهاش دو پهلو بود. 

وجود زنی تو زندگیش، کسی که ویهان چنین با حسرت راجبش حرف می زد

قلبم کند شد و لحظه ای ایستاد. 

-اون دختر باید از خداش باشه مردی مثل تو دوستش داره!

لبخند تلخی زد. 

-اون دختر نمیدونه. 

-خب چرا بهش نمیگی؟ 

آهنگ تموم شد. از هم فاصله گرفتیم. 

-چون نمیخوام همین ماهی چند بار دیدنش رو هم از دست بدم. 

پشت بهم سمت ماشین رفت. نگاهمو به قامت مردونه اش دوختم. 

اون دختر چقدر باید خوش شانس باشه که قلب مردی مثل ویهان رو تسخیر کرده. 

نباید خودخواه باشم و ویهان رو فقط برای خودم بخوام. اون حق خوشبخت شدن داره. 

بعد از یک روز میشه گفت عالی، به خونه برگشتیم. بعد از مدتها بهم خوش گذشته بود. 

هر دو خسته راهمون رو سمت اتاقمون کج کردیم. دستم روی دستگیره ی سرد فلزی نشست. 

-ممنون، بعد از مدتها کلی بهم خوش گذشت. 

-خوشحالم. شبت آروم. 

وارد اتاق شدم. دستم روی پروانه ی اهدایی ویهان نشست. آروم بالا آوردمش و نگاهمو به پروانه ای که توی دستم اینور اونور می چرخید دوختم. 

لبخندی روی لبهام نشست. خودم نمیدونستم چرا با اسم یا یادآوری ویهان قلبم داغ میشه. 

یه حس شیرین اما عجیب؛ شایدم ممنوعه! 

لبخند از روی لبهام پرید. نگاهم و تو تاریکی اتاق به سقف دوختم. کاش مامان بود و الان تو آغوش گرمش فرومی رفتم. 

دستم و با بغض روی چشمهام گذاشتم و بعد از کلی کلنجار رفتن با فکری مشغول به خواب رفتم. 

صبح، صبحانه توی سکوت خورده شد. ویهان از پشت میز بلند شد. 

-همراه من بیا. 

با هم وارد اتاقش شدیم. مدارکی رو گرفت سمتم. 

-اینا چیه؟ 

-فعلاً باید با مدارک جعلی وارد ایران بشی. نمیخوام دوباره ریسک کنم و تو شرایط بدتر از اون موقع ببینمت. 

با یادآوری اون روزهای مشمئز کننده و تلخ قلبم تو سینه مچاله شد

چمدونت رو ببند، امروز به ایران بر می گردیم. 

-واقعا؟!

ویهان سری تکون داد. 

-اما من اونجا جائی برای رفتن ندارم. 

-باید قبول کنی و خونه ی آقاجون بمونی. 

پوزخند تلخی زدم. 

-به نظرت اون پیرمرد منو خونه اش راه میده؟ 

-اخلاقش اونطور که تو فکر می کنی نیست. 

-مثلاً چطوریه؟ من چیزی که از اون مرد دیده ام اینه که حتی به دختر مرده ی خودش هم محبت نداشت! 

-تمام این سالها آقا جون فکر می کرد عمه با آبروش بازی کرده و با ازدواج با پدرت بهش خیانت کرده. 

-چه خیانتی؟ مگه پدرم پسر برادر خودش نبوده و اینا نامزد نبودن؟ 

-مادرت نامزد عمو زانیارت بوده. 

-چی؟ 

-آروم باش، داشتانش مفصله و هر کسی یه برداشت از اون روزها داره اما تمام این برنامه ها زیر سر عمو زانیارت بوده! 

-باید بگی، من دیگه تحمل ندارم. حداقل راجب زندگی مامانم حق دارم بدونم. 

-بیا بشین. 

با فاصله روی تخت کنار ویهان نشستم. 

-مادرت عاشق عموت بود. 

ناباور دستمو روی دهنم گذاشتم. 

-امکان نداره!

-گوش کن! اینا هر دو عاشق هم بودن و با هم نامزد می کنن. پدرت از اونور عاشق مادرت بوده اما می دونسته با وجود زانیار نمی تونه مادرت رو به دست بیاره. 

زن عموت، نامزد دایی بردیات و پدر هاویر بوده اما عاشق زانیار! وقتی می فهمه پدرت عاشق مادرته، از طریق پدرت نقشه می ریزه و مادرت رو تو دام میندازن. 

اون موقع عموت تهران نبوده. همه فکر می کنن مادرت به نامزدش خیانت کرده و آقاجون با پی بردن به این موضوع مادرت رو مجبور می کنه به عقد پدرت دربیاد و از ارث محرومش می کنه و کلاً از خونه بیرون میندازتش

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن