آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای پارت۴۶

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

هر چقدر سعی کردم کاری کنم سیاوش خواهرش رو ببخشه! اصلا انگار نه انگار هیچ فایده ای نداشت اون انگار قصد نداشت خواهرش رو ببخشه البته کاری که شهلا هم میخواست انجام بده اصلا کار قابل بخششی نبود آه دلسوزی کشیدم که صدایی از پشت سرم اومد:
_چرا داری آه میکشی !؟
با شنیدن صدای پدر سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_سلام پدرجون
لبخند مهربونی زد و گفت:
_سلام دخترم حالت چطوره !؟
_خوبم پدر جون داشتم به اتفاقات اخیر فکر میکردم شاید راه حلی پیدا کنم اما هیچ راه حلی پیدا نمیشه تازه پسر شما خیلی لجباز
پدرجون آروم خندید خیره به چشمهام شد و گفت:
_باید درکش کنی نمیخواد بیشتر اصرار کنی اونطوری بیشتر لج میکنه بزارش به حال خودش
_من نمیخوام اون شما رو تنها بزاری اینجا!
_نگران نباش اون انقدر معرفت داره که هیچوقت پدر و مادرش رو فراموش نمیکنه مهم نیست کجا باشه من فقط میخوام اون خوشحال باشه
با شنیدن این حرفش ساکت شدم حق با اون بود مهم نبود کجا فقط خوشحالیش مهم بود
صدای پدر جون بلند شد:
_ستایش !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_میخوام هیچوقت سیاوش رو تنها نزاری و همیشه کنارش باشی بهم قول میدی !؟
_آره
صدای سیاوش اومد
_بابا!
پدرش با شنیدن صداش بهش خیره شد و گفت؛
_جان
سیاوش به سمتش اومد و با صدای گرفته ای گفت:
_قراره فردا بریم
پدرش لبخندی زد و گفت:
_بسلامتی
سیاوش با صدای گرفته ای گفت:
_ببخشید بابا
پدرش بهش خیره شد و گفت:
_چرا معذرت خواهی!؟

سیاوش با شرمندگی بهش خیره شد و گفت:
_چون هیچوقت قصد نداشتم جدا از شما زندگی کنم
پدرش لبخند مهربونی زد و گفت:
_مگه تقصیر تو ، تو که نمیخوای بری و برای همیشه ما رو تنها بزاری فقط داری با همسرت مستقل میشی و جدا زندگی میکنی الان خودت عاقل و بالغ شدی تشکیل خانواده دادی پس انقدر شرمنده نباش ، اونی که باید شرمنده باشه منم که دخترم …
سیاوش وسط حرفش پرید:
_بابا لطفا بهش فکر نکن نمیخوام حالت بد بشه!
پدرش ساکت شد دیگه هیچ حرفی از شهلا زده نشد وقتی پدر سیاوش رفت سیاوش عصبی دستش رو تو موهاش کشید و گفت:
_بابا خیلی شکسته شده
بهش خیره شدم و گفتم:
_همش بخاطر شهلا اون داره شرمنده میشه اما در صورتی که بابات هیچ تقصیری نداره پس نباید شرمنده کار اشتباه بقیه بشه.
_حق با تو
لبخندی بهش زدم که اسمم رو صدا زد:
_ستایش!؟
_جان
_تو ناراحت نیستی قراره جدا از مادرت زندگی کنی !؟
_نه منم قراره تشکیل خانواده بدم پس نمیتونم تا آخر عمرم بااین حسرت زندگی کنم درضمن مامان و خاله ستاره قراره خونه جدید بگیرند و مادرم دیگه کار نکنه
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_این که خیلی خوبه
چشمهام از خوشحالی برقی زد بهش خیره شدم و گفتم:
_آره خیلی زیاد من همیشه دوست داشتم مادرم دور از همه چیز زندگی کنه و اصلا سختی نباشه تو زندگیش
_ستایش
_جانم سیاوش
_دوست داری مادرت بیاد با ما زندگی کنه !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد
_یعنی میشه !؟
_آره میشه چرا نشه من با مامانت صحبت میکنم بیاد با ما زندگی کنه
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم پر از شادی شد به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:
_خیلی خوبی سیاوش
صداش کنار گوشم بلند شد:
_آرامش زندگیمی!

با شنیدن این حرفش که خیلی آروم زمزمه کرد ولی من شنیدم حس کردم قلبم پر از خوشی شد سیاوش من رو آرامش زندگیش میدونست و چی بهتر از این درست بود شروع خوبی نداشتیم با هم اما میتونستیم یه زندگی خیلی عالی داشته باشیم
صدای سامان باعث شد جفتمون از هم جدا شدیم با دیدن نگاه شیطون سامان حس کردم گونه هام گل انداخت صدای حرصی سیاوش بلند شد:
_چی میخوای !؟
سامان با شنیدن صدای حرصی سیاوش لبخندی زد و گفت:
_چرا قاطی میکنی داداش من که چیزی نگفتم
سیاوش با حرص همچنان بهش خیره شده بودم که سریع از پیششون جیم شدم و به سمت پایین رفتم که شهلا رو دیدم همراه خاله اش دریا بدون اینکه باهاشون همکلام بشم از کنارشون رد شدم که خاله اش دریا بازوم رو گرفت ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_دستم رو ول کن!
با شنیدن این حرف من عصبی شد نگاه خشمگینش رو حواله ام کرد و گفت:
_بخاطر تو هرزه خواهرم باهام صحبت نمیکنه
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_بخاطر من نیست بخاطر رفتار زشت خودته پس بهتره دهنت رو ببندی ساکت بشی فهمیدی !؟
صدای عصبی شهلا بلند شد:
_تو چجوری جرئت میکنی با خاله ی من اینجوری صحبت کنی هان تو فکر کردی کی هستی اصلا !؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_من همسر سیاوش هستم آقای این خونه پس کسی حق توهین به من رو نداره اگه خیلی از بودن من ناراضی هستید بهتره با خودش صحبت کنید نه اینکه بشینید اینجا کسشعر تلاوت کنید.
دست دریا بالا رفت که صدای داد سیاوش اومد:
_داری چ غلطی میکنی !؟
دست خاله اش دریا تو هوا موند با ترس به سیاوش خیره شد که سیاوش به سمتم اومد کنارم ایستاد و گفت:
_خوبی ستایش !؟
_من حالم کاملا خوبه اما انگار حال خاله ات خوب نیست!
سیاوش عصبی بهش خیره شد و گفت:
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری پات رو بزاری اینجا هان !؟

خاله اش دریا با شنیدن صدای سیاوش ساکت شد با ترس بهش خیره شد و گفت:
_سیاوش این دختره …
سیاوش عصبی فریاد کشید:
_گفتم اینجا چ غلطی میکنی !؟
اینبار شهلا خواهر سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_من به خاله ام گفتم بیاد مشکلی داری !؟
سیاوش با شنیدن این حرف خواهرش ساکت شد بهش خیره شد سری با تاسف تکون داد و گفت:
_اصلا لیاقت نداری حتی بخوام باهات همکلام بشم چ برسه به اینکه بخوام دست به یقه بشم
بعدش به سمت من برگشت و گفت:
_ستایش بریم
دست من رو گرفت و به سمت اتاقمون رفتیم داخل اتاق که شدیم سیاوش ایستاد من هم ایستادم و اسمش رو صدا زدم که بهم خیره شد و گفت:
_تو حالت خوبه مطمئنی ؟!
بهش خیره شدم و گفتم:
_نگران من نباش من حالم خوبه ، تو چی خوبی !؟
_نه
_میدونم ناراحتی بخاطر خواهرت اما میدونی چیه سیاوش حس میکنم خواهرت به کمک نیاز داره حتما یه دلیلی داره این رفتاراش این اصلا اون شهلا قدیم نیست سیاوش بهم خیره شد و گفت:
_حق با تو خودم هم حس میکنم یه چیزی داره اذیتش میکنه اما باید بیاد مشکلش رو بهمون بگه نه اینکه با زندگی بقیه بازی کنه!
_اون نمیتونه بگه

با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا اون وقت نمیتونه مشکلش رو درمیون بزاره !؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_چون اگه مشکلش گفتنی بود تا حالا گفته بود فهمیدی حالا !؟
_آره
_سیاوش
با شنیدن صدام بهم خیره شد و گفت:
_جان
_خسته شدی !؟
_خیلی زیاد
میدونستم چقدر براش سخته اما باید اول مشکل خواهرش رو حل میکرد وگرنه اصلا نمیتونست آروم باشه چون خواهرش دست از نقشه کشیدن برنمیداشت شهلا قبلا یه دختر اروم و مهربون بود که کاری به کسی نداشت درست مثل مادرش! اما الان شده یه ادم عصبی و بداخلاقش که همش دنبال اینه از بقیه انتقام بگیره حتی چراش رو هم نمیدونستم!
_ستایش !؟
با شنیدن صدای سیاوش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_جان
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آره
_هر چی صدات زدم جواب ندادی
بهش خیره شدم و گفتم:
_سیاوش میدونی باید از کسی کمک بگیریم
بهم خیره شد و گفت:
_چ کمکی !؟
_ببینیم چیشده که شهلا عوض شده یعنی حتما باید یه چیزی باشه شهلا این همه مدت از خونه دور بوده و هیچکدوم مواظبش نبودید پس حتما یه چیزی هست که باعث آزارش میشه درسته!؟

سیاوش با شنیدن این حرف من به فکر فرو رفت خیلی خوب میدونست حق با منه نمیشه خیلی یهویی شهلای مهربون و آروم تبدیل بشه به دختری که فقط میخواد بقیه رو آزار بده باید سیاوش دلیلش رو میفهمید بلاخره شهلا خواهرش بود!
_سیاوش
بهم خیره شد و گفت:
_جان
_حالت خوبه !؟
_آره
بعد گفتن این حرف از اتاق خارج شدم باید میزاشتم یکم تنها بمونه با خودش فکر کنه به این تنهایی نیاز داشت نفس عمیقی کشیدم که صدای سامان اومد:
_ستایش !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
_کجا داری میری !؟
_میرم تو حیاط قدم بزنم به هوای آزاد نیاز دارم
سر تکون داد و گفت:
_بریم منم میام
همراه سامان به سمت حیاط رفتیم داخل حیاط روی میز ها نشستیم که صدای سامان بلند شد:
_سیاوش حالش چطوره !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_میخواستی چطور باشه داغون داغون اصلا حال درست و حسابی نداره همش گیج و درگیره نمیدونه چی درسته چی غلط ، میدونی سیاوش از همه بیشتر تحت فشاره
_چرا !؟
_هم بخاطر من هم شهلا ، من وبال گردنش هستم میدونم فقط بخاطر قضیه تجاوز باهام ازدواج کرد و قصد داره جبران کنه اما من بخشیدمش و حاضرم جدا بشم اون با هر کی دوست داره ازدواج کنه
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_سیاوش رو دوست نداری !؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم بهت زده بهش خیره شدم که گفت:
_یه سئوال ساده پرسیدم چرا رنگ از صورتت پرید
دستی به صورتم کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دوستش دارم!
_پس چرا داری میگی طلاق میتونی تحمل کنی با یکی دیگه باشه !؟
بهش خیره شدم و صادقانه جوابش رو دادم:
_نه
_پس زهره مار که نشستی داری اراجیف میگی
وبعد تموم شدن حرفش چشم غره ای بهم رفت

مگه میشد سیاوش رو دوست نداشت اون یه مرد ایده آل بود از نظر من تو این مدت زمان کم که باهاش زندگی کرده بودم واقعا دوستش داشتم حتی فکر جدا شدن ازش هم سخت بود!
_ستایش !؟
با شنیدن صدای سامان سری تکون دادم و بهش خیره شدم که ادامه داد:
_من عاشق شدم
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بی اختیار جیغی از شادی کشیدم و گفتم:
_چی !؟
_هیش آروم باش چخبرته میخوای همه ی اهالی خونه خبر دار بشن !؟
بدون توجه به حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_زود باش حرفت رو بزن ببینم طرف کی هست من میشناسمش !؟
_شبنم!
با شنیدن این حرفش کمی به مخم فشار آوردم شبنم دختر خاله اش بود یه دختر تپل و ریزه میزه که خیلی خوشگل و شیطون بود اما برعکس بقیه فامیل سامان اینا شبنم مهربون و باوقار بود
چشمهام برق زد با خوشحالی بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیخوای با خانواده ات درمیون بزاری !؟
_فعلا زوده نمیخوام از دستم ناراحت بشند میدونی این روزا اوضاع زیادی خرابه!
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:
_کسی قرار نیست از دستت ناراحت بشه همه با شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشن بنظرم تو میتونی با این خبر یه شادی به خانواده نظرت چیه !؟
_فعلا بهش فکر نکردم اما از طرفی شنیدم برای شبنم قراره خواستگار بیاد من اصلا طاقتش رو ندارم
با شنیدن این حرفش حرصی بلند شدم و گفتم:
_حالا که تو عرضه نداری چیزی بگی خودم به همه میگم
صدای سیاوش اومد:
_چی رو میخوای بگی !؟
به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که صدای سامان بلند شد:
_هیچی داداش!
به سمتش برگشتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_تو نمیخواد حرف بزنی
سپس به سمت سیاوش رفتم و گفتم:
_سامان عاشق شده عاشق شبنم میخواد براش برید خواستگاری.
سیاوش چشمهاش گرد شد با بهت به سامان خیره شد و گفت:
_جدی !؟
سامان با خجالت فقط سرش رو تکون داد که سیاوش به سمتش رفت و محکم بغلش کرد ، وقتی از هم جدا شدند سیاوش بهش خیره شد و گفت:
_چرا زودتر به خودم نگفتی یعنی انقدر غریبه شدم!؟
_نه داداش قصد داشتم بگم اما اوضاع خونه زیادی خراب بود.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن