آخرین مطالبعشق بازی

رمان عشق بازی پارت آخر

از اتاق رفت بیرون و منم بجز بابام هیچکسو نمیخاستم ببینم.
آریا اومد داخل اتاق و بهم گفت:

+ببین میدونم حالت بده و میدونم یه چیزایی شنیدی که اینجوری میکنی.اما دست ما نبود بخدا…هر خواسته ای داشته باشی انجام میدم فقط گریه نکن.
یکم که فکر کردم دیدم با دیدن بابام چیزی درست نمیشه.

-دختره رو بیار پیشم.
+حالا که همه چیزو میدونی باشه میارم.
-اسمش چیه؟
+سیمین.
-برو بیرون از اتاق تا سوروم تموم شه خودم میام.
+باشه هرجور راحتی.

خیلی مشتاق بودم ببینمش و چاره ای جز قبول داشتن این موضوع نداشتم.
ولی نباید اینقدر جوش میاوردم که نغمه از دستم اونجور ناراحت بشه .اون تقصیری نداشت.
باید از دلش در میاوردم.
یه ذره از سورومم باقی مونده بود اما طاقت نیاوردم از دستم کندم.
آخ کوتاهی گفتم ولی خلاص شدم .حالم خراب نبود ک مجبور باشم دراز بکشم تا اون تموم شه.

از اتاق زدم بیرون نغمه و آریا نشسته بودن روی صندلی به آریا گفتم:
-خب بریم خونه توام اونو بیارش.
+باشه بریم.
دست نغمه رو گرفتم که متوجه بشه از دستش آنچنان دلخور نیستم.

اونم ازم دریغ نکرد و دستمو سفت گرفت و باهم به سمت ماشین رفتیم.

یه ساعت گذشت فکر کنم تا به خونه برسیم.
وقتی رسیدیم عمارت،نغمه یه لحظه پایین پله ها وایساد و دیدم زل زده یه یه جا.
رفتم کنارش ببینم به کجا خیره شده که دیدم،بابام و خاتون کنار هم نشستن و دارن صحبت میکنن.
زیر لب صداش زدم:
-بابا؟!
انگار بابام صدامو شنید و برگشت به من نگاه کرد.
از جاش بلند شد و گفت :
+دخترم کجا بودی؟

جوابی بهش ندادم و راه افتادم به سمت اتاقم دفتم بدون اینکه توجه کنم نغمه اومد یا نه!
بابا و نغمه دنبالم اومدن و منم نمیخواستم بابامو ببینم،بلند داد زدم و گفتم:
-هیچ کس دنبال من نیاد لطفا.

+دخترم صبر کن یه دقه باید باهات حرف بزنم.
-بابا اصلا حوصله ندارم.خواهش میکنم!
آریا بالای پله ها منتظر رسیدن من بود.
وقتی رسیدم بهش دستمو گرفت که مانع رفتنم بشه.

+برو پایین و حرفاشو گوش کن باید از خودش بشنوی.
سرش داد زدم:
-تو برو مادرتو جم کن لطفا که سریع مثل بی بی سی آمار میده.
شاید من نمیخواستم بفهمه که این مشکل خانوادگی رو فعلا با بابام دربارش حرف بزنم.

+مگه میشه یه مادر راجب دخترش حرف نزنه و مشکلشو حل نکنه؟!
-چی؟
+خب راستش…مگه کل حرفامونو تو اتاق با نغمه رو نشنیدی؟

اول یاد حرفای آریا به خاتون بود که گفته بود بخاطر هوس و بیماریه تو زندگیم داره از هم میپاچه!
بعدش یاد حرفاش با نغمه که تو اتاق شنیدم گفت میتونی به ماهگل بگیم اون دختر خواهرشه افتادم.
اصلا قابل حضم نبود برام.
یعنی اون دختره خواهره آریا هم میشد؟؟؟
باور کردنی نبود.

چشام پر اشک شد نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و رفتم پایین و جلوی بابام وایسادم.
فکرشو نمیکردم یه روزی مقابل بابام وایسم و از مامان حمایت کنم.

صدامو بردم بالا و با چشای پر اشک گفتم:

-چطوری دلت اومد اینکارو با مامانم کنی؟
چیکار کرده بود باهات؟
اینقدر یعنی طمع ورت داشته بود؟
در هر شرایطی تو حق همچین کاریو نداشتی؟

آریا اومد از پشت دستمو کشید و پسش زدم.
بهش نگاه کردم گفتم:
-برو کنار..

رفتم جلوتر وایسادم کنار خاتون.
-تو چرا ؟ تو که زندگی به این خوبی داشتی چرا ?
چرا زندگیه دیگرانم خراب میکنی؟
اینقدر توام عقده داری؟
واست متاسفم خانومی که به اصطلاح لقب توووو ماااادره…

خاتون چشاش پر اشک شد و گفت:
+اینجوری نگو تو نمیدونی من اونموقع چم بود !
-هیسسس هرچیییی بوووود نبااااید…
صدای دختری که از پشت سرم اومد خیلی آشنا میزد.
برگشتم سمت صدا؛خودش بود. همون دختر بود.

*سلام…

بدون معطلی رفتم سمتش..

-هه سلاااام سلاااام خانومه بازیگر..خوب نقش بازی میکنیا…
نه نه نه نقش نباید میگفتم..شما تهدید کننده‌‌ی خوبی هستی..

صدامو یکم بردم بالا تر و کنترلم از دستم خارج شد.

-به چههه جررررعتی شوهر منو که برادر خودت بود و تهدید میکردی؟هااا؟

اونم پرو پرو صداشو برد بالا و گفت:

* صداااتو واسه من نبر بالا وگرنه صدای من از تو بلند تره ها…
تو هیییچی نیستی در مقابلم جز یه خواهر نا تنی..
از زندگیه من چی میدونی؟
میدونی چجوری تو این چند سال بزرگ شدم مخفیانه؟
میدونی چقد سرکوب خوردم سر این مادر پدر بی مسئولیته بی فکر؟

– تو هرچی باشی حق نداری به بابای من توهین کنی..فهمیدی؟
*اونش به تو ربطی نداره اون پدر منم هست.

عمارت شده بود میدون جنگ و تمام خدمتکارا وایساده بودن روبه روی آشپزخونه و باهم پچ پچ میکردن.

بدون توجه به هیچی سعی کردم فقط اونجا حضور نداشته باشم.
رفتم بالا و در اتاقو از پشت قفل کردم.

همه پشت در وایساده بودن و هر چقدر درو زدن و خواهش کردن که آروم باشم و باید با هم حرف بزنیم من هیچ اهمیتی نمیدادم.

تقصیری نداشتن.آریا هم تو این قضیه بود و فقط اون منو میفهمید.
بلند داد زدم :

-همتوووون بریییید فقط آریا بمونه.

نغمه با صدای ناراحتی گفت:

*منم برم ماهگل؟

-گفتم همتوووون..

آریا تقه ای آروم به در زد و گفت:

+ماهگل جان منم باز کن. تنهام کسی نیست.
در و باز کردم آروم و سریع دستشو گرفتم کشیدم داخل و دوباره در و قفل کردم.

+اینجوری نکن من داغون تر میشم این حالتو میبینم بخدا.

-فقط تو درکم میکنی.
فقط بشین حرفای خوب بهم بزن نمیخام به هیچی فکر کنم.برام حرف بزن از آینده از هفته‌ی دیگه،از بچمون…از همه چی، فقط حرف بزن.

+باشه میگم.
هفته‌ی دیگه عروسی بگیریم؟!

با جمله ای که گفت.
بغضم گرفت و گفتم:

-هوم بگیریم.

+الهی قربون چشات بشم که اینقد پر و خالی از قطره های الماس میشن..دلیل آرامشم اینجوری نبینمت دیگه ها…ما همو داریم باهم همه چیو درست میکنیم.

-میشه؟

+آره..اگر تو بخای و یکم دیگه صبر و تحمل به خرج بدی.

#نغمه

همش دلشوره داشتم که ماهگل خیلی از دستم ناراحته و فکر نکنم منو ببخشه.

دم سالن پذیرایی وایساده بودم که یکی از خدمتکارا اومد گفت:

+خانوم ببخشید مثل اینکه همسرتون اومدن جلوی در وایسادن گفتن که بهتون بگم وسایلاتونو بردارید و برید.

*باشه مرسی.

یعنی سیاوش اومده بود؟
با اون داستانی که پیش اومده بود میترسیدم برم جلوی در تا ببینم واقعا سیاوشه یا نه.

مجبور شدم برم بالا و در اتاق ماهگل رو زدم.

آریا گفت :
+بله؟

آروم گفتم:

*من یه جا گیر کردم میشه لطفا یه لحظه بیایید بیرون؟

چند ثانیه وایسادم تا درو باز کرد و ماهگل پشتش وایساده بود.
گفتم:

*واسه من چند وقت پیش یه اتفاق بد افتاده بود و منو گِروگان گرفته بودن بخاطر کار همسرم.میشه لطفا بیایید باهم بریم جلوی در ببینیم اونی که اومده دنبالم واقعا شوهرمه یا نه؟

صبح که اومده بودم وقتی داشتیم با ماهگل دردودل میکردیم اینارو براش تعریف کرده بودم.برای همین ماهگل پشتم در اومد و گفت:

-آره آریا حتما برو تنها نزار بره.
منم بیام؟

+بیا عزیزم.

سه تایی رفتیم داشتیم از در میرفتیم بیرون که بریم در ورودی رو باز کنیم که خاتون اومد جلوی ماهگل رو گرفت و گفت :

+امشب باید سیمین اینجا بمونه.تا فردا تکلیفش روشن شه…

-این دیگه مشکل من نیست که کجا میمونه و چیکار میکنه ،ولی مادرم نفهمه…تا ببرمش پیش خودم و شما هر کاری دوست داشتید بکنید.

آریا از بازوی خاتون گرفت و بهش گفت :

+الان وقتش نیست میبینی تازه آروم شده برو فردا هرکاری خواستی بکن.

پایان فصل اول

فصل دوم رمان فوق دختر شیطون هست که به زودی منتشر خواهد شد.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن