آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۵

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

محکم تخت سینه ش کوبیدم و داد زدم
_چه شوهری هان؟من ازت متنفرم امیر متنفر…
یقه مو توی مشتش گرفت و با عصبانیت هلم داد و محکم کوبوند به دیوار و گرگ درونش بیدار شد.
فک محکمش قفل کرد و غرید
_داری صبرم و لبریز میکنی لیلی…تو این خونه میمونی…کنار من …
با جسارت جلوش قد علم کردم و گفتم
_مگه اینکه منو بکشی!
تو اوج عصبانیت تک خنده ای کرد و گفت
_تو هنوز نفهمیدی کشتن من روشش فرق داره؟من ذره ذره نابود میکنم به درونت نفوذ میکنم و متلاشیت میکنم.
لعنتی دست سالمش رو روی قفسه ی سینم گذاشته بود و نمیذاشت تکون بخورم.
غریدم
_نمیتونی منو بترسونی… دیگه نمیتونی!
_دلت به این خوشه که لاله الان ور دل مامان جونت نشسته؟
سکوت کردم که ادامه داد
_یا دلت به آرشی خوشه که تو روتم نگاه نمی‌کنه.
صورتم جمع شد و گفتم
_همش تقصیر توعه.
ابروهاش بالا پرید و گفت
_یعنی می‌خوای بگی لذت اون شب فقط برای من بود؟هممم؟
نفس بریده از فرط خشم گفتم
_من هیچی از این مزخرفاتی که تو میگی یادم نمیاد من…
صورتش جلو اومد و آروم پچ زد
_می‌خوای برات یادآوری کنم؟میخوای یه بار دیگه تا مرز بی هوشی ببرمت؟که بی رمق و شل بیوفتی تو بغلم؟که صدات بپیچه تو گوشم؟
چشمام و بستم و یا عذاب نالیدم
_تمومش کن!
بیشتر از قبل توی بغلش حبسم کرد،سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_جات این جاست.. پیش من.سری بعدی که خواستی از کنارم بری کاری و می‌کنم که هوسش بدجور به سرم زده‌…
چند ثانیه ای بعد از حرفش نگاهم کرد و در نهایت ازم فاصله گرفت.
نفس عمیقی کشیدم.به سمت در اتاق رفت و بر خلاف تصورم بدون اینکه از اتاق بیرون بره درو قفل کرد و کلید و توی جیب شلوارکش گذاشت.
به سمت تخت رفت و گفت
_سر و صدا نمیکنی… ببینم اهل وول خوردن تو خواب که نیستی؟
تک خنده ی عصبی کردم و گفتم
_لابد میخوای اینجا بخوابی؟
لم داد روی تخت و گفت
_تو اون مملکتی که بزرگ شدی مرد شبو پیش کی صبح میکنه؟زنش دیگه!
دلم میخواست موهام و از حرص بکشم.
همون جا نشستم و زیر لب گفتم
_بمیرم بهتره!
انگار نه انگار من توی این حالم به دو دقیقه نکشید که نفساش سنگین شد و خوابش برد.
این بدبختی تمومی نداشت انگار…

نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و با قدمای سبک جلو رفتم.
نمیدونستم خوابش سبکه یا سنگین اما باید این ریسک و میکردم.
آروم کنار تخت نشستم… خودمو به سمتش کشیدم و دستمو کنارش گذاشتم.
دست دیگه م به سمت جیب شلوارش رفت.
آروم دستمو توی جیبش فرو بردم و کلید و ازش بیرون کشیدم.
لبخندی روی لبم اومد…خواستم بلند بشم که مچ دستم رو گرفت.
ترسیده نگاهش کردم.مچ دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت و تنم و با تنش حبس کرد.
با پلک نیمه باز نگاهم کرد و گفت
_اومدی پیش من بخوابی عزیزم.
سعی کردم خودم و نجات بدم که لبخند زد و گفت
_لازم نیست خجالت بکشی. چشماتو ببند!
دستش و از روی بازوم سر داد پایین و کلید و از توی مشتم در آورد و بدون اینکه به روم بیاره صاف دراز کشید.
تند از زیر دستش اومدم بیرون و گفتم
_درو باز کن من برم.
با چشم بسته گفت
_درو باز کنم بازم نمیتونی بری!
خواستم حرف بزنم که صدای داد از سر شادی دخترونه ای توی کل خونه پیچید
_اهالییی… بیدار بشید من اومدم.
امیری که تا اون موقع به سختی چشماش و باز نگه داشته بود با شنیدن این صدا مثل برق سر جاش نشست.
یک تای ابروم بالا پرید.بدون توجه به من بلند شد و در اتاقو باز کرد… رفت بیرون.
پشت سرش رفتم بیرون و چشمم به دختر خوش پوش و زیبایی افتاد.
با دیدن امیر جیغی کشید و خودش و توی بغلش پرت کرد.
پوزخندی زدم. لابد اینم یکی از دخترایی بود که گول این دیو دو سر رو خورده بود.
امیر با تعجب گفت
_تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی ساناز؟
دختره با هیجان گفت
_بلیط گرفتم و اومدم.خواستم سوپرایزت کنم خوشحال نشدی؟
چشمش به من افتاد و با شیطنت گفتم
_دوست دخترته؟
با جرئت میتونم بگم زبون امیر بند اومده بود.
دختره به سمت من اومد! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
_خوشبختم خانوم خوشگله…من سانازم خواهر امیر.
متعجب نگاهش کردم… باهاش دست دادم و کم کم لبخندی روی لبم اومد
پس تو هم نقطه ضعفی برای خودت داری امیر خان!
ساناز رو به امیر کرد و گفت
_به آرمین زنگ زدم گوشیش خاموش بود.به این آدمات بگو صداش بزنن،دلم تنگشه.
امیر اخم کرد… به سمت ساناز اومد و زیر بازوش و گرفت و با عصبانیت به سمت یکی از اتاقا رفت.
دست به سینه زدم و نگاهش کردم. نقطه ضعف تو هم دستم افتاد امیر خان…

* * * * *
در خونه رو باز کردم و دست به کمر زدم و گفتم
_علیک سلام
فقط سر برام تکون داد، دلخور گفتم
_واقعا که آرمین انگار یه شبه کل خاطرات تو با دوستت بوسیدی گذاشتی کنار. موبایلتم که خاموشه!
بی حوصله بازم سر تکون داد. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سری با تاسف تکون دادم. اون آرمین اتو کشیده ی همیشگی کجا و این آرمین کجا؟
با همون بی حوصلگیش گفت
_امیر کجاست؟
جواب دادم
_بالا…
با اخم نگام کرد و گفت
_در که بازه.چرا فرار نمی‌کنی؟ریختی رو هم با امیر جون؟
با حرص گفتم
_نه…فقط تصمیم گرفتم بمونم.یه مدت کوتاه!
پوزخندی زد و گفت
_اوج عشق و علاقه ی شما دخترا همینه دیگه
خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_طوری حرف نزن انگار نمیشناسی منو…آرمین… ساناز تو رو از کجا میشناسه؟چرا هیچی ازش بهم نمیگی؟چرا کمکم نمیکنی امیر و زمین بزنم؟
‌ یه قدم جلو اومد و گفت
_امیر و زمین بزنی بچسبی به آرش؟نفهمیدی چی گفتم بهت نه؟تو ذهن و قلبت یه خط قرمز دور آرش میکشی!آدم بد و خوب نمی‌تونن با هم باشن. تش می‌شه بدبختی… دلم نمیخواد آرش بیشتر از این ضربه بخوره؟بچسب به امیر و زندگیت!
با دلخوری گفتم
_من بدم؟
معنادار نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد ساناز اومد
_آرمین…
از پله ها دوید اومد پایین و خواست از گردن‌ش آویزون بشه که آرمین یه قدم عقب رفت و با اخم گفت
_حال بچه بازیاتو ندارم. بکش کنار!
ساناز متعجب گفت
_بعد این همه مدت همو دیدیم اینو میگی؟مگه نیومدی دیدن من؟
آرمین رک گفت
_نه!امیر و صدا بزن.
ساناز عین شله زرد وا رفت.انگار جلوی من خجالت کشید حرف دیگه ای بزنه. به سمت آشپزخونه رفت و گفت
_بالاست…خودت صداش کن!
آرمین خواست بره بالا که پریدم جلوش و با من و من گفتم
_حداقل بگو آرش خوبه یا نه؟
نگاه تندی بهم انداخت و بدون جواب دادن بالا رفت.
نفسمو فوت کردم. انگار چی میشد می گفت حالش خوبه تا دل صاب مرده م آروم بگیره؟
* * * *
غرق خواب بودم که نوازش دستیو روی پام حس کردم.
مثل برق نشستم و با دیدن چشمای خمار امیر گفتم
_چه غلطی داری میکنی؟
تمام تنش بوی الکل میداد.هر وقت آرمین پاش و توی این خونه میذاشت امیر هم هوس مشروب خوردن به سرش میزد و تا خرخره می‌خورد.
کشدار گفت
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
دستش و پس زدم و گفتم
_باشه… برو عقب،بعد بگو.
خودش و جلوتر کشید و گفت
_من دارم میمیرم لیلی!
فقط نگاهش کردم.سکسکه ای کرد و بریده بریده ادامه داد
_رو به انفجارم اما نمیخوام کسیو…
دستم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_من چی کار کنم روانی برو عقب.
سرش و نزدیک موهام برد و نفس کشید. گفت
_می‌خوام یه بار دیگه شانسمو با تو امتحان کنم.

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. آخه مگه میشه یه نفر دوتا خواهرو به عقد خودش در بیاره
    انگار نویسنده از قانون و شرع خبر نداره فقط واسه اینکه داستانشو کش بده چرت و پرت مینویسه بابا داستان آرمینو هانارو تموم کن بریم پی کارمون خسته شدیم از بس این داستان آبکی و چرند رو هی کشش میدی

    1. وای دقییییقااا
      فکر کنم از عمد اینکارو میکنه ک این رمانش هم خونده بشه والا فقط همون آرمین و هانا خوب بودن ک کم کم داریم بیخیالش میشیم این چ کاری آخه://

  2. من موندم عایا رضایت ما براشون مهمه یا خر فرض کردن این ترنم خانوم 😡😡😡😡که فکر کرده ما هالوییمmah ta
    لااقل سریع تمومش کنید برید دوباره سر آرمین و هانا

  3. خدایی راست میکین این چیه من تمام وقتم داره هدر میره فقط و فقطم این رمانو میخونم تا عاقبت ارمینو هانا رو بفهههم لطفا رسیدگی کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن