آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۱۸

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

با شادی یهش خیره شدم و گفتم:
_وای باورم نمیشه یعنی من دارم عمه میشم دوباره !؟
آریا با دیدن ذوق من لبخند محوی زد و گفت:
_آره
_انگار شما دوتا خیلی وقته با هم درارتباط هستید!
با شنیدن این حرف بهادر حس کردم رنگ از صورتم پرید با ترس و وحشت به آریا خیره شدم که با آرامش چشمهام رو باز و بسته کرد به سمت بهادر که کنار یه دختر غریبه ایستاد بود برگشت با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_مگه میشه از خواهرم خبر نداشته باشم !؟
پوزخندی روی لبهای بهادر نشست با تمسخر گفت:
_خواهرت !؟
آریا خیره به چشمهاش شد و گفت:
_فکر نمیکنم کر باشی بهادر
بهادر لبخندی روی لبهاش نشست به سمت آریا اومد حالا روبروش ایستاده بود با صدای سردی گفت:
_این کارت بی جواب نمیمونه میدونی درسته !؟
آریا دستش رو روی شونه ی بهادر گذاشت و گفت:
_میدونم ولی به هیچ عنوان نمیزارم دوباره به بهار نزدیک بشی و اذیتش کنی اینبار من مقابلت هستم بهادر نگاه نمیکنم به چیزی کافیه ببینم داری اذیتش میکنی چشمهام رو روی همه چیز میبندم و کاری که نباید رو انجام میدم.
بهادر لبخندی روی لبهاش نشست و ساکت بهش خیره شد این سکوت و لبخند بهادر داشت من رو میترسوند ، بهادر به سمت اتاقش رفت که به آریا خیره شدم و با ترس گفتم:
_چرا باهاش دهن به دهن شدی حتما یه بلایی سرت درمیاره اگه چیزیت بشه من جواب طرلان رو چی بدم چیک …
آریا وسط حرفم پرید و محکم گفت:
_بهار
ساکت شدم به چشمهاش خیره شدم که با آرامش گفت:
_به من اعتماد کن و اصلا از چیزی ترس نداشته باش فهمیدی من خودم همه جوره هواسم بهت هست!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اما من نگران تو هستم آریا میترسم برات اتفاقی بیفته
_اگه بهم اعتماد داری از چیزی نترس ، بهادر دیگه اون بهادر قبل نیست مطمئن باش آسیبی به من نمیرسونه
با شنیدن این حرفش متعجب شدم چرا داشت میگفت بهادر دیگه اون بهادر قبل نیست مگه چقدر عوض شده بود که آریا داشت اینو میگفت!
_کجا میمونی !؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم
_هتل
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت:
_تا وقتی من هستم چرا باید تو هتل بمونی کارت تو شرکت تموم شد میری وسایلت رو برمیداری میای خونه
_اما …
_اما و اگر هم نداره میدونی که من فقط یکبار حرفم رو تکرار میکنم.
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم آریا هر چی بگه بهش عمل میکنه پس بهتر بود دیگه اعتراض نکنم چون بی فایده بود.
* * * * * *
با لبخند به طرلان خیره شدم و گفتم:
_چقدر آریا نگرانت شده بود نمیدونی با چ حالی بخاطر تو داشت میومد
طرلان لبخند شیطونی روی لبهاش نشست و گفت:
_میدونم چقدر عاشق منه و طاقت دوریم رو نداره بلاخره اون بخاطر بدست آوردن من خیلی تلاش کرده مگه نه !؟
آریا خونسرد بهش خیره شد و ریلکس گفت:
_نه
طرلان چشمهاش گرد شد جیغ خفیفی کشید و گفت:
_نه
آریا نگاهش رو بهش دوخت و گفت:
_زیادی داشتی اغراق میکردی
طرلان با شنیدن این حرفش لب برچید درست مثل بچه ها ، با دیدن حرکاتش خنده ام گرفته بود آریا با دیدن این حرکتش بلند شد اومد کنارش نشست و گفت:
_خانومم ازم ناراحت شده
طرلان با حرص به سمتش برگشت و گفت:
_همیشه همینجوری بودی گند اخلای زورگو مغرور خودخواه!
آریا ابرویی بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
_جدی !؟
_آره
_اگه من خودخواه مغرور گنداخلاق بودم پس تو چرا باهام ازدواج کردی !؟
_چون بهم تجاوز کردی مجبور شدم
با شنیدن این حرف طرلان چشمهام گرد شد نگاهم به آریا افتاد که با اخم وحشتناکی داشت به طرلان نگاه میکرد انگار توقع نداشت همچین حرفی بزنه ، حتی خود طرلان هم شکه شده بود آریا عصبی بلند شد رفت که طرلان محکم روی دهنش کوبید و گفت:
_گند زدم
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی ناراحت شد!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهایی که حالا پر از اشک بود بهم خیره شد و گفت:
_نمیدونم چرا اینو بهش گفتم بخدا قصدم این نبود ناراحت یا عصبیش کنم فقط یهویی از دهنم در رفت.

متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
_پاشو برو از دلش دربیار
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد و گفت:
_چی !؟
_زود باش پاشو برو باهاش صحبت کن از دلش دربیار تو ناراحتش کردی پس وظیفه ات بری باهاش صحبت کنی از دلش دربیاری نمیخوای که تو شوهر رو ناراحت کنی یکی دیگه آرومش کنه هوم !؟
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_غلط کردند بخوان به شوهر من نزدیک بشند خودم چشمهاشون رو از حدقه درمیارم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد به سمت بیرون رفت پیش آریا با لبخند به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای جیغ ساتین و سوگند اومد به سمتشون برگشتم جفتشون چقدر بزرگ شده بودند خیلی وقت بود ندیده بودم شون
_بچه ها
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند و متعجب با چشمهای گرد شده بهم خیره شدند انگار از حضور من تعجب کرده بودند چون تا حالا من رو ندیده بودند
_بیاید اینجا ببینم
ساتین با اخم بهم خیره شد و گفت:
_بابام گفته با غریبه ها حرف نزنیم
بعدش دست خواهرش رو گرفت و گفت:
_مگه نه !؟
سوگند خیلی بامزه سرش رو تکون داد که دلم برای جفتشون ضعف رفت چقدر شیرین و دلربا بودند آدم دوست داشت لپاشون رو گاز بگیره بس تپل بودند
_اما من عمه ی شما هستم.
_پس چرا ما شما رو تا حالا ندیدیم !؟
_چون من یه مدت اینجا نبودم خوشگلا حالا بیاید اینجا ببینم
تا سوگند خواست بیاد سمتم ساتین جلوش رو گرفت و خیره به من گفت:
_از کجا معلوم شما راست بگید !؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن این بچه با سن کمش چقدر باهوش بود ساتین شبیه آریا بود مغرور و حاضر جواب معلوم بود سوگند برعکس داداشش ساده و معصوم بود شبیه طرلان بود
_به چی داری میخندی !؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش چرخیدم و گفتم:
_پسرت خیلی شبیه تو آریا میدونستی
لبخند محوی زد و گفت:
_آره
صدای حرصی طرلان بلند شد:
_نخیر پسرم به من رفته الکی نمیخواد به این اعتماد بنفس کاذب بدی همینجوریش پدر من و در آورده حالا با شنیدن این حرف بدتر اعصاب ما رو بگا میده.
آریا بهش خیره شد و گفت:
_هنوز از دستت عصبیم!
طرلان بهش خیره شد و انگار هواسش نیست که ماها هم هستیم بیخیال گفت:
_به تخممم
_طرلان !!!
با شنیدن صدای محکم آریا با ناله بهش خیره شد و مظلوم گفت:
_بخدا از دهنم پرید
آریا با اخم همچنان بهش خیره شده بود
_صدبار بهت گفته بودم جلوی بچه ها درست صحبت کن اما تو اصلا هواست به حرف زدنت نیست!
بعدش به سمت بچه ها رفت و گفت:
_بچه ها عمه رو دیدید !؟
ساتین نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_واقعا عمه است !؟
آریا لبخندی زد و گفت:
_آره
ساتین و سوگند اومدند به سمتم جفتشون شروع کردند به شیرین زبونی همونجا چند تا ماچ آبدار ازشون گرفتم ، صدای آریا بلند شد:
_بچه ها وقت شام زود باشید برید دست و صورتتون رو بشورید بیاید
همزمان گفتند:
_چشم بابا
آریا هم دنبالشون رفت که صدای ناراحت طرلان بلند شد:
_دوباره گند زدم
به صورتش خیره شدم و گفتم:
_نترس شب از دلش دربیار!
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد جیغ خفیفی کشید و گفت:
_بی تربیت
با نیش باز بهش خیره شدم و گفتم:
_نیستم

با دیدن برگه شکایت نامه حس کردم رنگ از صورتم پرید باورم نمیشد بهادر به این زودی اقدام کرده و از من شکایت کرده بود هنوز بهت زده به برگه شکایت خیره شده بودم که صدای آریا از پشت سرم اومد:
_بهار چرا نمیای داخل چیشده کی دم در بود !؟
وقتی صدایی ازم نشنید به سمتم اومد حتی قدرت جواب دادن بهش رو هم نداشتم اون هم وقتی دید من مات و مبهوت به برگه ای که داخل دستم بود خیره شدم برگه رو از دستم گرفت وقتی کامل خوند عصبی شد با خشم مشتش رو تو دیوار کوبید و فریاد زد:
_میکشمت عوضی!
با شنیدن صدای فریاد آریا به خودم اومدم نباید اون عصبی میشد طرلان حامله بود و تو این دوران بشدت حساس هیجان براش سم بود و من شده بودم عامل هیجان داخل خونه
_آریا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_اون پدرسگ هیچ غلطی نمیتونه بکنه مگر اینکه از روی جنازه ی من رد بشه.
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_ببین آریا اصلا مهم نیست اون شکایت کرده من به زودی از اینجا میریم ازش طلاق میگیرم اون و بزاری هر کاری دوست داره انجام بده
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_میدونم با من لج کرده وگرنه شکایت نمیکرد
_اون از اول قصدش همین بوده پس صرفا فقط تو رو بهانه قرار داده بزار ببینم قراره تا کجا پیش بره منم بعد تموم شدن این دادگاه میرم دادخواست طلاق میدم.
_اون تو رو طلاق نمیده!
پوزخندی کنج لبهام نشست و گفتم:
_چرا مگه میخواد حرمسرا راه بندازه چند تا چند تا اون خودش زن داره رویا مثل اینکه یادت رفته آریا!
آریا با شنیدن این حرف من عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_رویا از بهادر طلاق گرفته
با شنیدن این حرفش برای چند دقیقه شکه بهش خیره شدم چی داشتم میشنیدم رویا و بهادر طلاق گرفته بودند اما چرا !؟مگه اونا عاشق هم نبودند
سئوالم رو به زبون آوردم:
_چرا طلاق مگه بهادر عاشق رویا نبود !؟
_نه
با شنیدن این حرف آریا کلافه تر از قبل بهش خیره شدم و گفتم:
_میشه واضح حرف بزنی آریا من اصلا نمیفهمم حرفات رو!
نفس عمیقی کشید و گفت:
_رویا و بهادر فقط یه ازدواج قراردادی داشتند بهادر بخاطر محافظت از رویا باهاش ازدواج کرده برای همین وقتی دیدند خطری نیست اونا تصمیم به طلاق توافقی گرفتند تمام این سال ها مثل دوتا دوست با هم زندگی کردند.
با شنیدن این حرف آریا چشمهام گرد شد باورم نمیشد چیز هایی رو که داشتم میشنیدم خیلی سخت بود درک این حرف ها به سختی لب باز کردم و گفتم:
_اما من خودم شنیدم بهادر داشت از عشقش نسبت به رویا میگفت حتی من شنیدم بخاطر بچه من رو صیغه کرده بود چون رویا مریض و حتی دلیل جدا شدنش از من هم این بوده که نمیتونسته عصبانیتش رو کنترل کنه بهم مدام شک داشته اما دوباره عاشق رویا شده من همه ی اینارو خودم شنیدم!
به چشمهام خیره شد و گفت:
_همش دروغ بوده
دهنم از تعجب باز مونده بود انگار بین یه بازی بودم که تازه داشتم حقیقت هارو میفهمیدم دوست داشتم یه جا تنها باشم و فقط به چیزهایی که تو این مدت اتفاق افتاده بود فکر کنم ، نگاهم رو به آریا دوختم و گفتم:
_دیگه چی رو به من دروغ گفته !؟
_باید از خودش بپرسی نه من!
نفس عمیقی کشیدم باید این بغض لعنتی رو کنترل میکردم اما مگه میشد آریا به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید و گفت:
_گریه نکن لعنتی!
_اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم آریا خیلی حس بدی دارم میفهمی !؟

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن