آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان بلو blue نوشته نیلوفر قایمی فر

رمان بلو

نویسنده:نیلوفر

پارت اول تا اخر انتهای صفحه

قسمتی از رمان:

گوشیُ بالا سرم گرفته بودم، برای اون پونصد و هشتاد و نُُه هزار فالور لایو بگیرم که کافی بود من پست یا استوری بزارم که توی صفحه ام بریزن، تعداد فن پیج هام از دستم در رفته بود، یعنی من انقدر مهم بودم که فن پیج داشته باشم؛ چه حس قدرتی بهم میده!
وقتی “هوشیار” مهمونی میرفت، برای من اندازه ی یه پروژه ی پر پروبال اهمیت داشت چون هر مهمونی فالور های منو بالاتر میبردن، وقتی فالورها بالاتر بره محبوب تر میشی، حتی منفوری هم در این حالت یعنی محبوبی، وقتی تعداد فالورات زیاد باشن میتونی خوب تبلیغ کنی، خوب نرخ بالا ببری و با آدمای خاص آشنا بشی، بچه های بالا! و بچه های بالا یعنی تمام آرزوی من.
کاخ نشین ها، ماشین های لاکچری،سفر های اروپایی…
نمیخواستم تو جایگاه خودم بمونم یا کسی بفهمه که من دختر کی ام، چی به سر سرنوشتم اومده! از صفحه ی گوشیم خودمو میدیدم:
صورت لاغر، موهای مشکی، جثه ی ریز، چشمایی که همیشه لنز آبی داره…رقص نور و موزیک، فضایی که میخواستمو ایجاد میکرد، دونه دونه و تند تند کامنت ها روی لایو بالا اومد.
-پگاه باز مهمونی رفت
-جون بابا چه عروسکی
-لوکشین بفرست
-مست کن فیلمت دربیاد….
اون وسطا دوتا دوست و آشنا هم کامنت میزدن ما داریم میایم.
یه پیرهن دکلته ی سرمه ای مدل عروسکی پوشیده بودم، کاش یکم تو پرتر بودم اینطوری بهتر بود.
-بچه ها …«جیغ میزدم که صدام به گوش خودم برسه» اومدیم گودبای پارتی عسل جون…
گوشی رو برگردوندم سمت عسل، باهاش از طریق اینستاگرام آشنا شده بودم و بعد ما باهم چندتا کار مشترک تبلیغاتی انجام دادیم و بعد چندتا مهمونی جزو یکی از دوستای دخیره ایم شد، یعنی هر وقت دلم بخواد دوستمه و دلم نخواد آشغال در خونه امم نیست؛ چرا؟ چون توی مجازی باید همه رو زیر پات لِِه کنی تا خودتو بالا بکشی پس باید حواست باشه که آمار دست کسی ندی.
عسل دست تکون داد و کف دستشو بوسید و بوس فرستاد، دوباره چراغا خاموش شد و رقص نور، توی اون روشنی و تاریکی یکی از پشت گرفتم، اتفاقی که همیشه می افته وقتی شلوغ پلوغ میشد. چندتا سوءاستفاده گر می افتادن وسط و دستشونو به هرجا که دوست داشتن میکشیدن، وقتی برمیگشتی کسیُ نمیدیدی، حالم از این حرکت جلف و کثیف بهم میخورد.
اما اینبار فقط در حد یه دست کشیدن و رفتن نبود، جیغ کشیدم که ولم کنه، گوشی از دستم افتاد، صدا زیاد بود، حس میکردم بالا تنه ام داره به غارت میره، کسی رو توی تاریکی رقص نور و لیزر نمیدیدم که کمک بخوام. تقلا میکردم و جیغ میزدم اما جیغم میون جیغای دیگرون پنهون میشد.
دستشو میخواستم پس بزنم، دستم به انگشتر برجسته ی بزرگ روی دستش میخورد ،ابعاد انگشتاش توی ذهنم حک میشد، استخون بندی انگشتاش درشت بود شبیه یه آدم نابینا بودم که داره تصویر سازی میکنه، از اون آدمایی نابینایی شده بودن که قبلا قدرت بینایی داشتن، چنگش قفسه ی سینه امو بی رحمانه می درید.
ناخونام کاشت بود، ناخن کاشت شده تیزی نداره که توی پوست دست فرو بره اما با تموم قوا روی ساعد های برجسته اش ناخن کشیدم.، یه چیز عین برق از ذهنم عبور کرد. کفشان پاشنه بلند بودن، ساق پا نقطه ضعفه، با تموم نیرو پامو بالا آرودم پاشنه ی پامو به ضرب تو ساق یکی از پاهاش کوبیدم. صداشو توی گلو خفه کرد، ولم نکرد! هولم داد، به جلو پرتم کرد و به میز های گرد کوچیک وسط سالن خوردم، گیلاس ها روی سرم ریخت. سر ضرب سرمو برگردوندم، چراغا روشن شد.
چشم گردوندم، نفس نفس میزدم، اون لعنتیِ حرومزاده کو؟ به تنم نگاه کردن، وسط دکلته ی لباسم از هم باز شده بود انقدر که فشار آورده بود…
-پگاه! پگاه؟!!!!!
مونا دوست دختر هوشیار بود، بالاسرم اومد و یکه خورده گفت:
-چیشده؟!گردن و سینه ات چرا اینطوریه؟
«با حرص گفتم:» یه کثافت عوضی از پشت گرفته بودم…
«زیر آرنجمو گرفت و با خنده گفت:» تا این حد؟
-خنده داره؟ دستامو نمیتونم بالا ببرم، لعنتی آشغال عین غول بود، مردم انقدر جیغ زدم.
یکی صدام کرد برگشتم دیدم گوشی دستشه، سریع روی سینه امو پوشوندم که فیلم نگیره فردا برام داستان بشه…گوشیم هنوزم روی زمین بود، برداشتم و صفحه اشو بستم و مونا گفت:
-ندیدیش؟
-دِ دیده بودم که شلوارشو روی سرش میکشیدم.
با خنده و تمسخر گفت:
مونا-اوه اوه تروخدا تو خشن نشو.
«با حرص موهامو پس زدم و در حالی که به سمت اتاق میرفتم گفتم:»
-صدبار میگم هوشیار سوا کن جدا کن باز مهمون درو میکنه، معلوم نیست از کجا اومده بود کثافت زن ندیده.
مونا باز با خنده و تمسخر گفت:
-آخی، نه که تو هم جلوه های زنونه ات برجسته و سه بعدیه.
با حرص نگاش کردم و گفتم: نه واسه تو خوبه سیاه سوخته ی زغال.
مونا خنده اشو جمع کرد، در اتاقو با حرص باز کردم دیدم چندتا دختر وسط اتاق پایپ به دست دارن میکشن، مونا خندید و گیلاس توی دستشو بالا گرفت و گفت:
-به سلامتی.
«یکیشون گفت:» نمیزنی؟ مونا-گل زدم.
یکی دیگه اشون که روی تخت یه نفره ی توی اتاق ولو بود گفت:
؟blue چیه-
«بلو اسم مستعارم بود چون همیشه توی چشمم لنز آبی بود این اسمو روی گذاشته بودن، ادامه داد:»
-یکی شخمت زده؟ چی درآورده ازت دوتا جوونه.
«بقیه اشون خندیدن و با دهن کجی ادای خنده اشو درآوردم و گفتم:»
-آدرس تورو نداشت که با تو با دامداران قرار داد ببنده.
خواستم در کمدو باز کنم که لباس بردارم، تا باز کردم یکی افتاد، یکی نه… یه جسد …

پارت۱

پارت۲

رمان فوق را بصورت کامل در سایت ناول۹۷ novel97.com  بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن