آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت۲۶

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

* * * * *
در خونه رو باز کردم و دست به کمر زدم و گفتم
_علیک سلام
فقط سر برام تکون داد، دلخور گفتم
_واقعا که آرمین انگار یه شبه کل خاطرات تو با دوستت بوسیدی گذاشتی کنار. موبایلتم که خاموشه!
بی حوصله بازم سر تکون داد. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سری با تاسف تکون دادم. اون آرمین اتو کشیده ی همیشگی کجا و این آرمین کجا؟
با همون بی حوصلگیش گفت
_امیر کجاست؟
جواب دادم
_بالا…
با اخم نگام کرد و گفت
_در که بازه.چرا فرار نمی‌کنی؟ریختی رو هم با امیر جون؟
با حرص گفتم
_نه…فقط تصمیم گرفتم بمونم.یه مدت کوتاه!
پوزخندی زد و گفت
_اوج عشق و علاقه ی شما دخترا همینه دیگه
خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_طوری حرف نزن انگار نمیشناسی منو…آرمین… ساناز تو رو از کجا میشناسه؟چرا هیچی ازش بهم نمیگی؟چرا کمکم نمیکنی امیر و زمین بزنم؟
‌ یه قدم جلو اومد و گفت
_امیر و زمین بزنی بچسبی به آرش؟نفهمیدی چی گفتم بهت نه؟تو ذهن و قلبت یه خط قرمز دور آرش میکشی!آدم بد و خوب نمی‌تونن با هم باشن. تش می‌شه بدبختی… دلم نمیخواد آرش بیشتر از این ضربه بخوره؟بچسب به امیر و زندگیت!
با دلخوری گفتم
_من بدم؟
معنادار نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد ساناز اومد
_آرمین…
از پله ها دوید اومد پایین و خواست از گردن‌ش آویزون بشه که آرمین یه قدم عقب رفت و با اخم گفت
_حال بچه بازیاتو ندارم. بکش کنار!
ساناز متعجب گفت
_بعد این همه مدت همو دیدیم اینو میگی؟مگه نیومدی دیدن من؟
آرمین رک گفت
_نه!امیر و صدا بزن.
ساناز عین شله زرد وا رفت.انگار جلوی من خجالت کشید حرف دیگه ای بزنه. به سمت آشپزخونه رفت و گفت
_بالاست…خودت صداش کن!
آرمین خواست بره بالا که پریدم جلوش و با من و من گفتم
_حداقل بگو آرش خوبه یا نه؟
نگاه تندی بهم انداخت و بدون جواب دادن بالا رفت.
نفسمو فوت کردم. انگار چی میشد می گفت حالش خوبه تا دل صاب مرده م آروم بگیره؟
* * * *
غرق خواب بودم که نوازش دستیو روی پام حس کردم.
مثل برق نشستم و با دیدن چشمای خمار امیر گفتم
_چه غلطی داری میکنی؟
تمام تنش بوی الکل میداد.هر وقت آرمین پاش و توی این خونه میذاشت امیر هم هوس مشروب خوردن به سرش میزد و تا خرخره می‌خورد.
کشدار گفت
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
دستش و پس زدم و گفتم
_باشه… برو عقب،بعد بگو.
خودش و جلوتر کشید و گفت
_من دارم میمیرم لیلی!
فقط نگاهش کردم.سکسکه ای کرد و بریده بریده ادامه داد
_رو به انفجارم اما نمیخوام کسیو…
دستم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_من چی کار کنم روانی برو عقب.
سرش و نزدیک موهام برد و نفس کشید. گفت
_می‌خوام یه بار دیگه شانسمو با تو امتحان کنم.

دستش که به سمتم دراز شد،مچ دستشو گرفتم و پیچوندم که افتاد روی زمین و دست منم کشید.
افتادم روش… خمار گونه خندید و گفت
_وحشی…
خواستم بلند بشم از روش که پرتم کرد روی زمین و این بار نوبت اون بود که خم بشه روم…
نفس زنون گفتم
_قول دادی تا نخوام کاری نداشتی باشی باهام.
با خنده ی جذابی گفت
_خوب رو قولم هستم.
با مشت به سینش کوبیدم و گفتم
_دارم میبینم،بلند شو از روم!
نگاهش و زوم روی صورتم کرد و گفت
_در حالت عادی هات و دیوونه کننده‌ای توی رابطه به جنون میرسونی آدمو..
با حرص گفتم
_بلند شو مرتیکه ی هوس باز عوضی…
نگاهش و روی لب هام انداخت و گفت
_دارم به این فکر میکنم با دو تا قرص درجه ی شهوتت تا چه حد میره بالا…
کارد می‌زدی خونم در نمیومد..
بلند شد،از فرصت استفاده کردم و خواستم در برم که با یه حرکت منو انداخت روی کولش!
با مشت به شونه ش زدم و گفتم
_منو بذار زمین کجا میبری منو؟
جواب مو نداد. از اتاق بیرون رفت…
رنگ از رخم پرید،داشت به سمت اتاق ته راهرو می رفت. همون اتاقی که…
با تته پته گفتم
_اگه این کارو باهام بکنی اول تو رو می‌کشم بعد خودمو…
در حالی که در اتاق و باز می‌کرد گفت
_خوبه که اول منو میکشی منم نیستم که از دست رفتن تو ببینم عزیزم.
وارد اتاق که شد حس کردم وارد کشتارگاه شدم.
درو قفل کرد
وحشت زده همه جا رو نگاه کردم. به محض اینکه زمینم گذاشتم با آرنج توی پهلوش کوبیدم که درد خم شد.
به اطراف نگاه کردم و میله ی بزرگی رو برداشتم.
بالا بردم تا توی سرش بکوبم که به موقع فهمید و میله رو توی هوا گرفت.
دستمو پیچوند و با اون دستای بزرگش چنان سیلی به صورتم زد که افتادم روی زمین و چشمام سیاهی رفت.
موهام و گرفت و گفت
_همیشه هم مهربون نیستم من…

لب هام تکون خورد اما لعنتی یه جوری زده بود که نای حرف زدن هم نداشتم.
بازوم رو گرفت و منو کشون کشون به سمت میله های وسط اتاق برد.
دو میله ی موازی کنار هم…
با دستبند آهنی هر دو دستم و به میله بست و بعد سراغ پاهام رفت.
رسما عین یه حیوون خونگی غل و زنجیرم کرد..
نگاهی به سر تا پام انداخت و به سمت کمد سیاه رفت.
بی رمق حرکاتش و زیر نظر داشتم.
سرنگی رو از مایع بی رنگی پر کرد و به سمتم اومد.
تکونی به دستام دادم و گفتم
_می‌خوای چی کار کنی؟
سرنگ رو جلوی چشمش گرفت و با لبخند محوی گفت
_هیچی عزیزم.میخوام این لذت و دو طرفه کنم!
وحشت زده نگاهش کردم. به سمتم که اومد داد بلندی زدم
_یکی تو این خراب شده نیست کمک کنه… بازم کن امیر خدا لعنتت کنه بازم کن!
باز اون خوی گرگ صفتش بیدار شد و با بی رحمی گفت
_فکر میکنی بابات اون موقعی که مامانم التماسشو می‌کرد رحمی بهش داشت؟
ناباور گفتم
_چی داری میگی؟
جلو اومد و رو به روم ایستاد. گفت
_بذار یه رازی و بهت بگم.
در حالی که قلبم گومب گومب میزد نگاهش کردم که آروم گفت
_جیغ زدن و التماس کردنت حالمو خوب میکنه. جری ترم میکنه واسه دریدنت! جای تو باشم لذتشو می‌برم.
هیچی از حرفش نمیفهمیدم. سرنگ و به سمت رگم آورد و گفت
_اما من اون قدر بی رحم نیستم که لذتشو فقط واسه خودم بخوام… عزیزم.
تا به خودم بیام سرنگ و توی رگم تزریق کرد.
نفسم قطع شد و با گریه گفتم
_چ.. چیکار کردی لعنتی؟چی زدی بهم؟
با خونسردی سرنگ و توی سطل آشغال انداخت و جواب داد
_یه خورده هیجان!
با تته پته گفتم
_چ.. چی؟ چرا مزخرف میگی؟
روبه روم ایستاد.با همون نگاه لعنتیش کل تنم و رصد کرد و دستش به سمت تیشرتش رفت و از تنش در آورد.
دیگه رسما به غلط کردن افتادم،با لبخند موذیانه ای گفت
_تا وقتی اثر کنه، صبر میکنم عزیزم!

* * * *
نفسم بالا نمیومد که بالاخره دستامو باز کرد.
حتی یه ثانیه هم نتونستم روی پاهام بمونم.
فهمید و به موقع دستشو دور کمر برهنم حلقه کرد.
چشمام رو به بسته شدن بود که دست دیگه شو زیر پاهام انداخت و بلندم کرد.
تمام تنم خیس عرق بود.
به سمت حموم رفت و درو با پاش باز کرد و به آرومی توی وان پر از آب ولرم گذاشتتم.
تمام تنم سوخت.
حوله ای رو دور کمرش پیچید و با اخم و اوقات تلخی گفت
_واست یه چیزی میارم بخوری!
تحلیل رفته گفتم
_چیزی نمیخوام.
نگاه تندش و بهم انداخت و گفت
_از دخترای لجباز خوشم نمیاد!
لب هام لرزید و گفت
_می‌خوام بیام بیرون از آب… درد دارم.
نفسش و فوت کرد و به سمتم اومد.
کنار وان نشست و دستشو روی قرمزی کتفم گذاشت که آخی گفتم.
سری تکون داد و گفت
_میتونی دوش بگیری؟
بدون نگاه کردن به صورتش جواب دادم
_آره. برو بیرون!
بلند شد و بدون هیچ حرفی از حموم بیرون رفت.
به سختی از جام بلند شدم و دوش حموم رو باز کردم.
حتی آب سرد هم نتونست سرحالم کنه.
مختصر دوش گرفتم و حوله رو دور تنم پیچیدم و بیرون رفتم.
با دیدن اون اتاق سیاه تنم به رعشه افتاد.
اگه جون داشتم یه لحظه هم مکث نمیکردم اما متاسفانه چنان عضله هام شل شده بود که یه قدمم به سختی رفتم.
همزمان با برداشتن قدم دوم در اتاق باز شد و امیر اومد داخل!
با دیدنم انگار حالمو فهمید.به سمتم اومد و بی حرف از زمین بلندم کرد که گفتم
_یکی می بینه
بدون باز کردن اخماش گفت
_به جهنم!
از اتاق بیرون رفت و قفلش کرد.داشت به سمت اتاق میرفت که از شانس خوشگلم ساناز از پله ها بالا اومد..
با دیدن ما لبخندی از سر شیطنت زد و گفت
_از این به بعد باید هر قدم سرفه کنم و برم جلو مبادا چشمو گوشم باز بشه.
امیر بدون جواب دادن بهش در اتاق رو باز کرد و رفت داخل

در و با پاش بست و زمینم گذاشت. گفت
_لباساتو بپوش!
خواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم.
ایستاد، بدون اینکه برگرده!
با صدای گرفته ای گفتم
_تو نیاز به درمان داری میدونی؟
به سمتم چرخید و گفت
_همه ی آدما نیاز به درمان دارن.
با سکوت نگاهش کردم که گفت
_همیشه خدا یه چیزی واسه زهر کردن لذت انسان میذاره.
_تقصیر خودته!
انقدر بی حوصله و بی اعصاب بود که فقط نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت.
روی تخت دراز کشیدم.
تنم درد میکرد اما فکرم مشغول امیر بود.
اون واقعا مشکل داشت. نمیدونم چه کوفتی بهم تزریق کرد که فراموش کردم اون امیره. من خواستم همه جوره شو اما اون… نتونست.
نمی‌تونست. به تنم چنگ انداخت و لبام و انقدر گاز گرفت که خون مرده شده بود اما با وجود همه ی اینا نتونست و وسط راه عقب کشید!
یه مرد با کلی نیاز های مردونه هر بار تا اوجش پیش بره و… نتونه!
انگار واقعا هر کس، به یه شکل تقاص کاراشو پس میده!

* * * *
از اتاق بیرون رفتم و خواستم به سمت پله ها برم که صدای ساناز توی اتاقش توجهمو جلب کرد.
انگار داشت گریه میکرد. میون گریه گفت
_چرا؟چرا آرمین؟ چرا ازم خواستی بیام ایران اون وقت خودت حاضر نیستی حتی جواب تلفنامو بدی؟
صدای سرد آرمین به گوشم رسید. پس آرمین اینجا بود!
_نگفتم بیا باهات بلاسم.
_پس چرا گفتی بیام؟لابد با امیر مشکل داشتی خواستی از من سو استفاده کنی مثل سابق
گوشمو چسبوندم به در تا تونستم صدای آرمین و بشنوم
_میخواستم ازت سواستفاده کنم دختر جون الان با انگشت وسطم داشتم انگولکت میکردم.وقتی میبینی حوصله تو ندارم یعنی سواستفاده ای در کار نیست.وقتش برسه خودت میفهمی چرا اینجایی!
پس دلیل اومدن ساناز به ایران آرمین بود. اما چرا؟

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

  1. سلام نویسنده محترم خواهش میکنم قضیه هانا و ارمین مشخص کن این چه رمانیه اخه کدوم خانم پلیس با خلافکار ازدواج میکنه اخه اونم عاشق باشه دوستان من دیگه نمیخوام بخونمش ولی خواهشی دارم اگر از هانا و ارمین خبری شد لطفا بگین کدوم پارت که بخونم من فقط میان نظرات میخونم ممنون میشم اگر نوشته باشین. ممنونم

  2. خداییش بیکار گیرمون اوردین ادمین محترم سایت لطفا جواب بده اگه ادامه این رمان مربوط میشه به هانا و آرمین ما وقتمونو بزاریم بخونیم اگر نه هم که لطفا بگین من خودم به شخصه هر روز با شوق و اشتیاق میام رمان بخونم به امید هانا و آرمین ولی هیچی ازشون معلوم نیس اصن معلوم نیس هانا کجاست خواهشا رسیدگی کنین و جواب بدین
    رمان تدریس عاشقانه هم یه چیز دیگس کلا که

    آیا واقعا ادامه این رمان به هانا و آرمین مربوط میشه؟؟؟؟؟

    هانا و آرمین کی وارد داستان میشن؟؟؟؟؟؟

    ربط تدریس عاشقانه به این رمان چیه؟؟؟؟؟؟؟

    1. سلام دوست عزیز ما نمیدونیم این رمان ربطی داره یا نداره به مواردی که شما ذکر کردید اگه دوست دارید بخونید اگه نه وقت خودتونو نگیرید وظیفه ما انتشار پارت ها هست نه تجزیه و تحلیل

      1. ممنون از اینکه سریع جواب دادین ولی خب لطفا درک کنین برای ما هم مهمه که بدونیم رمان هانا ک آرمین همونجوری که تو سایت گفتین ادامه داره یا نه بالاخره که باید اینو بدونین

        1. بچه ها نویسنده یکی دیگست این رمان ب هانا و ارمین ربط داره ولی ی زره باید صبور باشید تو فصل چهارمش ک دیگ کلن هانا و ارمین اینقدر هم ادمین رو لذت نکنین سایت های دیگ هر ۵ روز یک بار میزارن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن