آخرین مطالبرمان رها شده

رمان رها شده پارت ۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رهاشده وارد شوید

زمان انتشار رمان رها شده هر سه روز یک پارت از انتشار آخرین پارت در سایت

مثلا اينكه بخواي بفهمي چرا شروين باهات اينكارو كرده يا اينكه بخواي از حرص اينكه شروين رفته با الناز با اميد دوست شي
نه واقعا اين مدلي نيست از اميد خوشم اومده كه رفتم طرفش
انشالله

سرشو انداخت پايين بدون حرف ديگه اي رفت به سمت مبلي و نشست
روبه سارا گفتم ، ميبيني سارا اگه برم طرف اميد ناخوداگاه فكر همه ميره سمت اينكه ميخوام كار شروين و جبران كنم يا چيز ديگه اي ولي واقعا اين مدلي نيست
پارميس با خودت رو راست باش

دنبال دليلم سارا
ميدونم عزيزم ولي فكر ميكني از اين راه ميتواني دليلي پيدا كني؟!
نميدونم به جايي رسيدم كه فقط ميخوام آروم بشم
بعدشم من اگه ميخواستم شروين و حرص بدم همون موقع كه اميرحسين بهم پيشنهاد داد تو جمع قبول ميكردم
يادم نمياد كيو ميگي ؟

يادت نيست ؟!همون روز كه رفتيم خونه امير حسين من بودم و تو و بهنام و سروش و الناز كه شروين دعوتمون كرد گفت بريم خونه دوستم اميرحسين دورهم باشيم كه دوستاي اميرحسينم بودند
اون موقع من و شروينم تازه بهم زده بوديم اون روزايي كه بود كه تازه من تصميم داشتم خودمو با كار مشغول كنم
اره اره يادم اومد النازم تموما سعي ميكرد مخ يكي از پسرهاي اون جمع و بزنه آخرم هيچ كس بهش پا نداد

آره . همون شب كه دور هم بوديم چه قدرم قبلش دوستاش تعريف كردند واي اميرحسين پولدار اين خونش خيلي خوبه، خوشبحال كسي كه با اين دوست شه و از اين حرفا كه والا من و تو رفتيم
ديديم چيز خاصيم نيست فقط بعضي از مردم زيادي بزرگ ميكنند همه چيز و

اره واقعا موافقم اصلا خونش چيز خاصي نداشت ولي تو چشم دوستاش خيلي بود ناخوداگاه هم فكر كنم چون فهميدن اميرحسين از تو خوشش اومده ميخواستند جوري جلوه بدند كه اگه تو باهاش دوست شي خيلي بهت حال ميده

دقيقا .متاسفانه انقدر دور اين جور پسرها جن*ده ريخته نميدونن دختر خوبم هست و نميدونستن من دنبال اين جور چيزا نيستم من خودم به اندازه خودم دارم احتياجي به اين چيزا ندارم، كه جديدا دخترا يا پسرا فرقي نميكنه دنبال اينن كه با وضع مالي دختر يا پسر به جايي برسن و اصلا ندارم

پارميس متاسفانه نميدونم چرا اين مدلي شده و خيلي بده
اره خيلي بده و متاسفانه فكر ميكنن با اين روش ميتوانند آدم ها رو جذب كنن كه البته ميتوانند جذب كنن ولي همه آدم ها رو نه

من خودم به شخصه با اين روش جذب نميشم بيشتر فكر ميكنم چه قدر طرفم بي اعتماد به نفس كه داره با استفاده از پولش خودشو بالا ميكشه
اره موافقم

و دقيقا سارا يادت باشه از همين روش موقعي كه دورهم نشسته بوديم استفاده كرد و قشنگ يادمه كه گفت باهام دوست شو نصف كارخونم و به نامت ميكنم آخرم من گفتم كارخونه ات براي خودت خوب حفظش كن
اره يادمه

براي همين ميگم اگه من ميخواستم حرص شروين و دربيارم همون موقع كه تازه بهم زده بوديم اينكارو ميكردم تازه اميرحسين خيلي وضعش بهتر از شروين و هم خوش قيافه تر و خوش تيپ تر از اون .
اره از همه نظر بهتر بود
پس ميبيني قصدم اين نيست

ولشون كن هميشه همين طور بوده آدم هاييي كه دور مون هستند هيچي نميدونن فقط از دور ميبينن و نظر ميدن بعد جالبيش اينجاست كه خيلي مطمئنن نظرشون درسته
اره دقيقا

سارا من برم يه دستشويي بيام
برو عزيزم
به طرف اميد رفتم
اميدجان
جانم
دستشويي كدوم طرفه
اونجاست عزيزم
ممنون
تودلم گفتم اين چي گفت عزيزم ، فكركنم رقصيدن باهاش جواب داد لبخندي شيطاني زدمو به سمت دستشويي كه تو راهرو گوشه اي از پذيرايي بود رفتم

وارد دستشويي شدم بعد اينكه كارمو انجام دادم، به خودم تو آينه دستشويي نگاهي انداختم
چه قدر زمان ميگذره از روز اول
واقعا چه قدر
٥ سال شد ؟!
٥ سال عذاب بس نبود ٥ سال هر آدمي خواست پشتم حرف زد از كوچيك و بزرگ به خاطر چي به خاطر اينكه من عاشق شدم

از كسي خوشم اومد كه حس ميكنم اذيت شدنش بيشتر بود تا خوشيش ، عاشق شدن خصلتش همينه اذيت بشي كه شيريني عشق و درك كني ولي من فقط ميگم به چه قيمتي اخه؟!

اره تجربه زياد بدست آوردم باعث شد ديگه به هركسي اعتماد نكنم ، اشتباه نكنم ، بزرگ شم
من اين ٥ سال بهاي بزرگ شدنمو پرداختم بهاي عاشق شدنم و پرداختم و اين چيز كمي نيست
از دستشويي كه اومدم بيرون نگاهي به دورم انداختم

روبه روي دستشويي اتاقي بود كه درش باز بود يه ذره رفتم جلوتر كه بهتر نگاه كنم ، انگار ٢ نفر تو اتاق بودند كه پسر دستش دور كمر دختر بود دخترهم دستش رو سر پسر داشتند همديگر را ميبوسيدند
اون دونفر كين كه انقدر بي حيان ؟! جا ندارند كه اينجا همديگر را ميبوسند ؟!
دقت كه كردم برق ساعتش ،شبيه ساعتي شروين بود كه خودم تولدش براش به عنوان كادو تولد خريدم
شوك بودم نميدونستم بايد چيكار كنم

واقعا براي خودم متاسفم كه عاشق همچين آدمي شدم اين آدم ارزش ناراحتي منم نداره .

وقتي حتي نميتونه خودشو كنترل كنه ،
كه حداقل جاييكه من هستم دوست دخترشو نبوسه ولي اگه شعور داشت كه نميرفت با دوستم

از اون بيشعور تر منم كه موندم پاي همچين آدمي خاك بر سر من كنن

سريع صورتمو برگردوندم و از اون محيط خفقان آور دور شدم چون اگه يك دقيقه ديگه اونجا ميموندم قطعا آبروي خودمو ميبردم و گريه ام ميگرفت ، من خيلي از اين بيشتر كشيدمو مقاوم بودم پس بايد خودمو كنترل ميكردم

با عصبانيت به سمت بار گوشه سالن رفتم و باز براي خودم پيكي ريختم هميشه همين بودم از زور عصبانيت فقط بايد مينوشيدم كه چيزي نفهمم ، پيكمو رفتم بالا احساس كردم يه دفعه تمام وجودم سوخت .

اروم تر
چرا انقدر عصباني هستي
سرمو چرخوندم ،
اميد بود
عصباني نيستم
كاملا معلومه
نه خوبم
باشه
پيكي براي خودش ريخت و پيك منم گرفت گفت نميخواد بخوري

ميخوام بخورم چيكار به من داري
به خاطر خودت ميگم
اميد واقعا الان احتياج به مشروب دارم
چيزي شده ؟ميخواي حرف بزني ؟!
نه چيزي نشده فقط يه لحظه حس كردم خيلي تنهام چرا تمام اتفاقات باهم سرم مياد
تنها نيستي ؟
من هستم و دوستاتم هستن

اره همه هستين ولي ديدي بعضي موقع ها حتي اگه دورتم آدم باشه فكر ميكني تنهايي و اون چيزي كه ميخواي نميشه و داري زجر ميكشي كه چرا نميشه و اروم قرار نداري

شايد به صلاحت نيست و زمانش نرسيده
شايد
پيكم و به سمتم گرفت و گفت بيا بخور اروم شي انگار خيلي احتياج بهش داري
مرسي

دوباره خوردم و بعد از اون سيگاري شروع كردم به كشيدن و بدون اينكه توجهي به اميد كه داشت بهم نگاه ميكرد كنم رفتم سمت تراس بزرگي كه درش از پذيرايي باز ميشد

در تراس و باز كردم رفتم رو صندلي نشستم و خيره به شهر به فكر فرو رفتم حس ميكردم انگار از بالاي قله پرت شدم پايين ، سخت بود با چشم خودت بييني ،بوسيدن عشق تو با يك نفر ديگر رو

، هرچه قدرم كه بدوني و در جريان باشي كه الناز فقط براي رفع نيازش اينجاست باز سخت بود حتي فكر كردن بهشم سخته چه برسه به اينكه با چشم خودت ببيني بغض گلومو گرفته بود

احساس ميكردم هر آن امكان اينكه از اين بغض سنگين خفه بشم هست فقط تو اين فكر بودم اينجا جاي شكستنم نيست،

واقعا نيست مخصوصا جلوي الناز اصلا دوست نداشتم بفهمه يا حس كنه توانسته من و زمين بزنه
من آدم زمين خوردن نيستم امكان داره از تو بشكنم كه امروز حس ميكنم واقعا براي دفعه دوم با اينكه ميدونستم ولي شكستم بدم شكستم

باز پيكم و نوشيدم كه اين بغض لعنتي شايد از بين بره ولي انگار نه انگار
سعي كردم به خودم مسلط شم و فكرم و مشغول چيز ديگه اي كنم و برم داخل
نفس عميقي كشيدم با فكر به اين كه هنوزم دوستم داره به داخل رفتم

نگاهي به پذيرايي انداختم بچه ها دور ميزي نشسته بودند و مشغول بازي پ*وكر* بودند با اينكه من اين بازي و بلد نبودم رفتم به سمتشون طبق معمول شروين و سياوش و بهنام و علي و اميد و نشسته بودند يه دفعه صداي الناز بود كه گفت منم بازي

روبه من گفت پارميس جان بازي نميكني ؟
با خونسردي تمام گفتم نه عزيزم من علاقه اي به قمار روي پول و زندگيم ندارم
اوه چه بد ولي من خيلي دوست دارم
اره خوب چون تو تويي و منم منم

و من تو خانواده ام همچين چيزيو براي دختر ياد ندادن
ولي تو فكر نميكنم خانواده اي بوده باشه كه بهت اين چيزارو ياد داده باشه فقط فكر كنم بهت ياد دادن ازدواج كن و شوهر خوبه چون با شناختي كه از تو دارم فقط ميگي شوهر كنم ولي اين جماعت بگير نيستن خودتو اذيت نكن عزيزم خسته ميشي

انرژيتو بزار جاي ديگه
نه كه تو دوست نداري ازدواج كني
ببين هركي دوست داره ولي با شخص خودش
يه دفعه صورتش قرمز شد و خفه شد

اروم به سارا و پانيذ كه كنارم بودند گفتم آخي خيلي حرف اضافي ميزنه خفه شد
پانيذ كه بود كه گفت حقش دختر نچسب
ولش كنيد بزاريد بره با پسرا بازي بياين بشينيم اينجا
نشستيم رو مبل هايي كه به سبك قشنگي كنار ميز

پو*كر چيده شده بود
روبه بچه ها گفتم اين جا خيلي به زيبايي ديزاين شده اولش كه وارد شدم حواسم نبود ولي الان كه دارم نگاه ميكنم واقعا به زيبايي ديزاين شده تركيب رنگ سفيد و طوسي و بعضي جاها، چوب هاي هم رنگي كه استفاده شده ناخودآگاه به آدم آرامش خاصي ميده
سارا بود كه گفت موافقم باهات پارميس فكر كنم خود اميد اينجارو ديزاين كرده
واقعا پس آفرين به اين سليقه

پارميس ببينم چي شد كه عصبي شدي رفتي تو تراس نشستي
هيچي ميخواستم هوا بخورم
راستشو بگو

پانيذ بود كه گفت سارا راست ميگه پارميس يه دفعه ديديم نيستي چي شد رفتي تو تراس حتي شروينم از علي شنيدم آروم پرسيد كه پارميس براي چي تو اين هوا رفته تو تراس نشسته چيزيش شده

واي پانيذ اسم شروين نيار ,مردشورشو ببرن كه هرچي ميكشم از رفتارهاي اونه
چي شده خوب
ولش كن عصبي ميشم
پارميس جان بگو عزيزم ماها دوستاتيم و هم دختريم به هرحال حس هم و خوب درك ميكنيم ميدوني كه من از الناز خوشم نمياد از اولم گفتم بهت با اين دختر نگرد ولي خوب ديگه شده، چه ميشه كرد كه هرچيم هست، علي هم دوست صميمي شروين

به هرحال با اينكه علي بروز نميده ولي من هر چيزي و كه بفهمم و ميام بهت ميگم كه حداقل آروم شي چون درك ميكنم سخته اينكه ندوني چرا ولت كرده
اره عزيزم ممنونم ازت چون واقعا سخته
اره ميفهمم

خوب الان بگو چي شده
هيچي از دستشويي كه اومدم بيرون ديدم تو يه اتاقي دونفر نزديك بهم و يكيشون كه دستش دور كمر دختر است و اون يكي دستش روي سر پسر است نزديك تر كه شدم ديدم همديگرو دارند ميبوسند

سارا بود كه گفت نگو كه اون ٢ نفر شروين و الناز بودند
دقيقا ساراجان اون ها بودند
واقعا بي حيان خونه ندارند مگه ، كه رفتند تو اتاق خونه يكي ديگه از هم لب ميگرند واقعا حق داري خيلي سخته ديدن همچين صحنه اي

اره واقعا سخته يه لحظه حس كردم از بغض نفسم نمياد بالا ،هرجايي غير از اينجا بوديم قطعا يه كاري ميكردم تنها كاري كه تونستم بكنم اينكه سريع برم تو تراس يكم هوا بخورم و تنها باشم تا اين بغضي كه تو گلوم بود دست از سرم برداره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن