آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۱۹

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

من رو از خودش جدا کرد به چشمهام خیره شد و با صدای سرد و خشکی گفت:
_هیش گریه نکن بهار آروم باش من همه چیز رو حل میکنم با کمک هم درست میکنیم باشه!؟
_حس میکنم دارم خفه میشم آریا نمیتونم کنترل کنم خودم رو حس بدی که مثل خوره افتاده به جونم میفهمی !؟
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
_اول آروم باش تموم سئوال هایی که داری رو از خودش بپرس اون برات حتما توضیح میده!
با شنیدن این حرفش میون گریه تلخندی زدم و گفتم:
_اون هیچوقت چیزی رو برای من توضیح نمیده اصلا میدونم اینبار هم مثل همیشه است پس چ نیازی هست من سئوال بپرسم وقتی خودش هیچ اهمیتی به من نداده و اصلا براش ذره ای مهم نبوده.
آریا با شنیدن این حرف من سکوت کرد و عمیق به چشمهام خیره شد میدونست حق با منه و دارم تموم حقیقت هارو بهش میگم اما چرا با وجود اینکه خودم داشتم حقیقت هارو میگفتم هنوز هم حس بدی داشتم حسی مثل مرگ!
_چیشده !؟
با شنیدن صدای طرلان سریع اشکام رو پاک کردم نمیخواستم اون من رو این شکلی ببینه و نگران بشه اصلا برای وضعیتش هیجان ناراحتی خوب نبود درست مثل سم بود این حس ها.
_چیزی نشده!
با شنیدن این حرف آریا اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_بچه گول میزنی آریا ببین صورتش چ قرمز شده معلومه گریه کرده
انگار طرلان زرنگ تر از این حرف ها بود ، طرلان به سمت من اومد و گفت:
_تو بگو چیشده !؟
نمیتونستم لب باز کنم وگرنه دوباره به گریه میفتادم صدای آریا بلند شد:
_واقعیت هارو فهمیده برای همین داره گریه میکنه!
با شنیدن این حرف آریا چشم غره ای بهش رفت به سمت من برگشت و گفت:
_ببین بهار درسته یه سری چیزا رو بهت نگفته و تو الان بخاطر اونا دلت شکسته ناراحت شدی اما بنظر من بهادر برای همه کار هاش یه دلیلی داشته
با شنیدن این حرفش بلاخره سکوت من شکسته شد
_چ دلیلی میتونست داشته باشه اون ….
ساکت شدم بغض نذاشت ادامه بدم طرلان انگار فهمید چون به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_آروم باش بهار چیزی نشده درست میشه تو من رو داری آریا رو داری چرا انقدر خودت و اذیت میکنی !؟
ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_عاشقش بودم خیلی زیاد!
با شنیدن این حرف من ساکت شد فقط عمیق و طولانی به چشمهاش خیره شد میدونست آدم عاشق چقدر دلشکسته میشه چقدر ناراحت میشه!
_الان رویا کجاست !؟
با شنیدن این حرف من آریا به چشمهام خیره شد و گفت:
_با آرسین ازدواج کرد اما دارند طلاق میگیرن!
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم هم بهت زده یعنی رویا دوباره ازدواج کرده بود و الان داشت طلاق میگرفت
_طلاق چرا !؟
آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_چون آرسین عاشق خواهرم آرام و الان میخواد جدا بشه با آرام ازدواج کنه
دستاش مشت شد عصبی شد از نفس عمیقی که کشید مشخص بود به سمت بیرون رفت متعجب به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای طرلان بلند شد:
_زیاد تعجب نکن عصبی شد غیرتش اجازه نمیده راحت بتونه صحبت کنه
به سمتش چرخیدم و گفتم:
_چرا عصبی شد !؟
_آرسین و رویا به اجبار ازدواج کردند رویا باردار شد اما بخاطر آرام بچش سقط شد خیلی سختی کشید ، اینجور که مشخص شد رویا عاشق آرسین شده آرسین هم همینطور اما آرام ….
ساکت شد نفسش رو پر حرص بیرون داد و گفت:
_آرام خیلی عوض شده اصلا معلوم نیست چش شده

با شنیدن حرف های طرلان بیشتر از قبل شوکه میشدم چیز هایی داشتم میشنیدم که هضم این حرف ها برای من خیلی سخت بود نفس عمیقی کشیدم و به سمت خونه رفتم داخل اتاق شدم و در رو بستم باید تنها با خودم داخل اتاق خلوت میکردم و به روز های گذشته فکر میکردم.
* * *
_خانوم شما همینجا تشریف داشته باشید
با شنیدن این حرف بهادر داخل اتاق ایستادم وقتی اتاق خالی شد به سمتم اومد و گفت:
_شکایت نامه بدستت رسید !؟
سرد بهش خیره شدم و با صدای سرد و خشکی گفتم:
_آره رسید
پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_قراره به زودی برگردی پیش شوهرت دیگه نمیتونی فرار کنی
خونسرد بهش خیره شدم
_قراره دادخواست طلاق بدم من حاضر نیستم با آدمی مثل تو زندگی کنم
بهادر با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_واقعا فکر کردی من زنی مثل تو رو برای زندگی میخوام !؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم متعجب بهش خیره شدم وقتی نگاه منگ و سئوالی من رو دید لبخندی زد و گفت:
_زنی مثل تو فقط لیاقتش اینه که زجرکش بشه تو حتی لیاقت اینو نداری تخت من رو گرم کنی.
با شنیدن این حرفش حس کردم برای لحظه ای قلبم ایستاد چجوری میتونست اینجوری با من صحبت کنه
این مرد واقعا یه روزی عاشق من بود !؟ شک داشتم اگه این مرد حتی روزی عاشق من هم بود به خودش اجازه نمیداد اینجوری باهام صحبت کنه حداقل بخاطر اون روز هایی که گذشت.
حرمت یه سری روزا رو نگه میداشت.
لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم:
_هنوز هم عوض نشدی همون ادم پر از کینه هستی اما اینبار منفور هم شدی حداقل برای من.
بهادر به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_واقعا فکر کردی برام مهمه همچین چیزی !؟
_نه!
به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_فقط سه روز فرصت داری تا خودت برگردی وگرنه خیلی برات گرون تموم میشه!
_داری من و تهدید میکنی !؟
با شنیدن این حرف من عمیق به چشمهام خیره شد
_هر جور دوست داری فکر کنی
_شنیدم از رویا جدا شدی !؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مطمئن باش دلیلش تو نیستی!
_میدونم
و به چشمهاش خیره شدم تا حداقل شاید چیزی بفهمم اما اون چشمهاش سرد سرد بود اصلا هیچ اثری از عشق تنفر هیچ چیزی نبود کاش حداقل میفهمیدم برای چی انقدر من رو اذیت میکنه
با شنیدن صدای در اتاق بهادر از من فاصله گرفت و گفت:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و همون دختره اومد داخل اتاق از بازوی بهادر آویزون شد!

با حسادت نگاهم رو ازشون گرفتم و سرد گفتم:
_با من کاری ندارید !؟
بهادر بدون اینکه نگاهش رو از دختره بگیره گفت:
_نه میتونی بری
با حرص از اتاق خارج شدم نشسته بود با اون دختره ی عوضی لاس میزد اون وقت به من که میرسید عین سگ پاچه میگرفت پسره ی عوضی زیر لب داشتم غرغر میکردم از شدت حرص که صدای آریا اومد:
_چته داری غرغر میکنی !؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم بهش خیره شدم و متعجب گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
_اومدم دیدن بهادر کجاست !؟
با شنیدن اسم بهادر باز کفری شدم و بدون اینکه بتونم خودم رو کنترل کنم با حرص گفتم:
_در حال لاس زدن به دوست دختر جدیدش
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد که تازه فهمیدم دارم چی میگم ، تک سرفه ای کردم و گفتم:
_چیزه من ….
با دیدن صورت خندونش ساکت شدم و با حرص رو بهش غریدم:
_نخند آریا خوشت میاد من حرصی بشم !؟
_آخه خیلی بامزه شدی کوچولو
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم:
_من برم به کار هام برسم وگرنه شک ندارم دیوونه میشم بین شماها
_حالا آروم باش بگو ببینم چیشده انقدر حرصی شدی !؟
_میخواستی چی بشه اون بهادر عوضی به من که میرسه ترش میکنه عین سگ پاچه میگیره اما تا دوست دخترش اومد داخل اتاق کلن محو شد تو افق
_تو چرا حرص میخوری !؟
_من اصلا حرص نمیخورم فقط فقط ….
دنبال کلمه ای میگشتم تا حرفم رو کامل کنم که صدای آریا بلند شد:
_فقط حسودیت شد درسته !؟
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم چی داشت میگفت برای خودش با صدای گرفته ای گفتم:
_چی داری میگی !؟
آریا با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_تو حسودیت شد چون بهادر به یه دختر دیگه توجه نشون داد رفتارت حرکاتت فقط داره ازش حسادت میباره
با شنیدن این حرفش برای دفاع از خودم گفتم:
_اصلا بااین حرفت موافق نیستم چون من هیچ علاقه ای نسبت به اون پسره خودخواه مغرور ندارم.
_تو که راست میگی
با شنیدن این حرفش چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم:
_من باید برم سر کارم اگه با اون بیشعور خودخواه کار داری برو اتاق خودش
بعدش راهم رو کج کردم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل اتاق شدم در رو محکم بستم که کارن از جاش پرید و گفت:
_چخبرته دختر یواش!
بدون توجه به حرفش روی میز نشستم و خواستم کارم رو انجام بدم اما اصلا نمیتونستم تمرکز کنم کلافه بلند شدم که صدای کارن بلند شد:
_بهار حالت خوبه !؟
بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیدونم!
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نمیدونی و اینجوری عصبی کلافه ای !؟

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن