آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت۲۷

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

در و با پاش بست و زمینم گذاشت. گفت
_لباساتو بپوش!
خواست از اتاق بیرون بره که صداش زدم.
ایستاد، بدون اینکه برگرده!
با صدای گرفته ای گفتم
_تو نیاز به درمان داری میدونی؟
به سمتم چرخید و گفت
_همه ی آدما نیاز به درمان دارن.
با سکوت نگاهش کردم که گفت
_همیشه خدا یه چیزی واسه زهر کردن لذت انسان میذاره.
_تقصیر خودته!
انقدر بی حوصله و بی اعصاب بود که فقط نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت.
روی تخت دراز کشیدم.
تنم درد میکرد اما فکرم مشغول امیر بود.
اون واقعا مشکل داشت. نمیدونم چه کوفتی بهم تزریق کرد که فراموش کردم اون امیره. من خواستم همه جوره شو اما اون… نتونست.
نمی‌تونست. به تنم چنگ انداخت و لبام و انقدر گاز گرفت که خون مرده شده بود اما با وجود همه ی اینا نتونست و وسط راه عقب کشید!
یه مرد با کلی نیاز های مردونه هر بار تا اوجش پیش بره و… نتونه!
انگار واقعا هر کس، به یه شکل تقاص کاراشو پس میده!

* * * *
از اتاق بیرون رفتم و خواستم به سمت پله ها برم که صدای ساناز توی اتاقش توجهمو جلب کرد.
انگار داشت گریه میکرد. میون گریه گفت
_چرا؟چرا آرمین؟ چرا ازم خواستی بیام ایران اون وقت خودت حاضر نیستی حتی جواب تلفنامو بدی؟
صدای سرد آرمین به گوشم رسید. پس آرمین اینجا بود!
_نگفتم بیا باهات بلاسم.
_پس چرا گفتی بیام؟لابد با امیر مشکل داشتی خواستی از من سو استفاده کنی مثل سابق
گوشمو چسبوندم به در تا تونستم صدای آرمین و بشنوم
_میخواستم ازت سواستفاده کنم دختر جون الان با انگشت وسطم داشتم انگولکت میکردم.وقتی میبینی حوصله تو ندارم یعنی سواستفاده ای در کار نیست.وقتش برسه خودت میفهمی چرا اینجایی!
پس دلیل اومدن ساناز به ایران آرمین بود. اما چرا؟

همزمانی که از اتاق فاصله گرفتم آرمین اومد بیرون. با دیدن من اخمی کرد و گفت
_لبت چی شده؟
دستی به گوشه ی لبم کشیدم و گفتم
_چیز مهمی نیست.
سر تکون داد و خواست بره که پریدم جلوش. بی حوصله گفت
_اگه میخوای آمار آرش و ازم بگیری…
وسط حرفش پریدم
_نه… این بار میخوام از ساناز بدونم. از نقطه ضعف امیر…
اخماش بیشتر در هم رفت و گفت
_اگه تو اون فکر کوچیکت نقشه ای داری همین الان پاکش کن بندازش دور.
لب هام آویزون شد و گفتم
_ینی نمیخوای کمکم کنی تا از دست امیر نجات پیدا کنم؟چرا انقدر سنگدل شدی؟
خواست جواب بده که گوشیش زنگ خورد. از جیبش در آورد. خیلی اتفاقی اسم آرش و دیدم و دلتنگ به صفحه نگاه کردم. چی میشد اگه صداشو می‌شنیدم؟
آرمین صدای زنگ و قطع کرد و گفت
_من میرم.
و تا بخوام اعتراض کنم از پله ها پایین رفت و نگاهمو پشت سرش جا گذاشت

* * * * *
دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدام نره بیرون!
عکسامونو یکی یکی رد کردم و دلتنگ تر شدم.
با یاد امروز تنم رعشه رفت.قصد داشتم بیخیال همه چیز از این خونه ی کوفتی فرار کنم اما امیر چیزی نشونم داد که ترسناک ترین صحنه ی عمرم بود.
اون هم لنز تفنگی که درست نشونه به قلب آرش شده بود.
بهم گفت مرگ و زندگی آرش دست اونه…وادارم کرد. وادارم کرد با میل خودم بمونم. گوشیمو پس داد، آزادم گذاشت برم بیرون اما قسم خورد که اگه دست از پا خطا کنم آرش و می کشه!
با اینکه دو شب بود اما دیگه تحمل نداشتم. بلند شدم و به سمت حموم رفتم.
دستم روی شماره ی آرش لغزید،یک بار دیگه محال بود تسلیم امیر بشم.
بعد از کلی بوق صداش توی گوشم پیچید
_بله!
بی قرار چشمامو بستم و با بغض گفتم
_آرش!
انگار از صدام پی به حالم برد. بعد از کلی مکث گفت
_چی شده!
همین دو کلمه کافی بود تا بغضم بشکنه…هق زدم
_آرش من اینجا دارم میمیرم.
با صدای سرد و خشکی گفت
_اینکه داری میمیری و به شوهرت بگو ببرتت بیمارستان!
دلم گرفت با این حال تسلیم نشدم
_تهدیدم کرد،امروز یکی و گذاشت از فاصله ی دور اسلحه رو نشونه گرفته بود سمت تو… به زور منو اینجا نگه داشته، اذیتم میکنه… توروخدا آرش گوش بده من…
صدای پوزخندش توی گوشم پیچید

_لابد اون موقع هم ڪه تو بغلش چِت ڪرده بودی اسلحه گذاشته بود رو سر من؟
دلم گرفت.با لحن سردش ادامه داد
_خوشم نمیاد هر وقت شب دلت خواست زنگ بزنی بهم.اون قدر لاشی نیستم ڪه با زن یڪی دیگه نصف شب بلاسم.
با پشت دست اشڪامو پاڪ ڪردم و گفتم
_باشه، لابد تا الان نامزد ڪردی.اون ناراحت میشه!ببخشید مزاحم شدم.
خواستم قطع ڪنم ڪه صداش مانع شد
_صبر ڪن…
منتظر موندم تا حرفش و بزنه. با ڪلی مڪث گفت
_گفتی اذیتت میڪنه…
مثل بچه های ڪوچیڪ لبام آویزون ‌شد و خودمو لوس ڪردم
_آره اذیت میڪنه!
نفسش رو با غضب فوت ڪرد و غرید
_میدونم چی ڪارش ڪنم حروم زاده رو.
با وحشت گفتم
_ڪاری نڪنی آرش، اون خیلی خطرناڪه.
با طعنه گفت
_تو این مدت ڪم شناختیش اما منو تو این همه سال اصلا نشناختی لیلی… اصلا نشناختی!
تا خواستم لب باز ڪنم تماس و روم قطع ڪرد.
با این لحن مصمم یه نقشه هایی داشت. مطمئنم.

* * * * *
سرشو بین دستاش گرفت. با عصبانیت گفتم
_پس حقیقت داره.
شونه هاش لرزید. توی سرش ڪوبید و جواب نداد.
از جام بلند شدم و داد زدم
_سر تو ننداز پایین!به من نگاه ڪن. تو انقدر آدم بدی بودی بابا؟ انقدر آدم بدی بودی ڪه به یه زن متاهل تجاوز ڪنی؟تو چه طور آدمی هستی؟ چه طور تونستی بابا؟
میون هق هق های مردونش گفت
_خیلی دوستش داشتم!
با حرص خندیدم
_هر ڪی و دوست داری باید بهش تجاوز ڪنی؟
سرشو بلند ڪرد و گفت
_اونم منو میخواست اما دادنش به یڪی دیگه
هیستریڪ داد زدم
_اما اون موقعی ڪه تو اون ڪار و باهاش ڪردی دیگه نمی‌خواستت. اون یه پسر داشت. حامله بود.چه طور تونستی؟میدونی بعد چه بلایی سرش اومده؟زایمان زودرس داشت،افسردگی بعد زایمان گرفت آخرشم نوزاد سی روزه و پسر هشت ساله شو ول ڪرد و خودشو ڪشت! این بود بابای من؟ این بود قهرمان من؟
دوباره سرشو توی دستاش گرفت و گفت
_به خدا خیلی پشیمونم!
متاسف نگاهش ڪردم. میخواستم بگم پشیمونی تو چه فایده داره وقتی زندگی هر دو تا دخترت به دست پسر گرگ شده ی اون زن تباه شد اما نگفتم… خیلی حرفا داشتم ڪه نگفتم.
ڪیفمو برداشتم و گفتم
_تو دیگه برای من مردی،دیگه هرگز بهت نمیگم بابا.
به سمت در رفتم ڪه از جاش پرید و صدام رد. بی اعتنا از اتاقش زدم بیرون. منشیش با فضولی نگاهم می ڪرد. قبل از اینڪه بهم برسه پریدم توی آسانسور!
در ڪه بسته شد بغض منم شڪست.دلم میخواست داد بزنم ڪه آسانسور هنوز یڪ طبقه پایین رفته بود در باز شد.
سرم و پایین انداختم تا هر ڪی وارد شده اشڪامو نبینه.
بوی عطر آشنایی به دماغم خورد و قبل از این‌ڪه سر بلند ڪنم دستم حبس توی دست های مردونه ی بزرگی شد.

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. ادمین عزیز……واقعا چرا پارت و کامل نمیزاری؟…..من رفتم تو سایت …. کامل تر از این بود…….چرا اینجوری شده؟؟؟؟….اگرمیشه که کامل بزارید…مرسی از زحماتتون…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن