آخرین مطالبخدمتکار من

رمان خدمتکار من پارت۵۴

رمان خدمتکار من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از مان خدمتکار من واردشوید

یکم ذهنم مشغول میشه
درواقع من هیچی از گذشته ی حافظ نمیدونستم
فعلا که درگیر این موضوع حساس شده بودیم و چیزی مشخص نبود اما میدونستم به زودی قراره بفهمم چی میخواد پیش بیاد برامون
میدونستم قراره کلی سنگ جلو پامون بندازن
نمیدونستم کیا قراره چیکار کنن اما بیشتر از همه از رفتار اون عمش میترسیدم که بابام قالش گذاشته بود..
سعی کردم‌ نخندم
اتفاق بدی بود درواقع
موهای خوشگلشو نوازش میکنم که نفس عمیقی میکشه و سرشو تو گودی گردنم میبره
– من واسه ارامش تو هرکاری میکنم ایناز
– خو وظیفته
یهو سرشو میاره بالا
دستم و دو طرف صورتش میزارم و میبوسمش
– منم سعی میکنم نزارم هیچوقت اروم نباشی
ریز میخنده
– خب الا اروم نیسم یکم بیشتر بوس لطفا
چشم غره ای بهش رفتم
خندید و زبونشو روی گونم کشید
جیغ ارومی کشیدم
– بیشعور چرا تفی میکنییی منو؟
هومی میکشه
– دوست دارم ، خوشمزه ای
چون قفلم کرده بین بدنش نمیتونم تکون بخورم
نفسی میکشم که موهای روی صورتم میپرن بالا و حافظ میخنده
– نمیخوای بخوابی؟؟؟
ابرو بالا میندازم
– نه عزیزم میخوام کرم بریزم
نفسش تند میشه دست راستش میاد بالا و موهامو کنار میزنه و روی چشمام رو میبوسه
– جووون که ..من میمیرم واسه این کرم ریختنات
– حافظی
چشماش خمار میشه
– جون حافظی؟؟؟
با زور یکم دستمو تکون میدم و دوباره میارم سمت صورتش
یکم ته ریش در اورده که من فدای اون ته ریشاش
– میدونی چقدر دلم تنگت شده؟؟
چشماش خمارتر میشه
– جان دلم که ، خودت نخواستی نفسم..
میخوای؟؟؟
میخندم ، ریز و اروم

دیگه اجازه حرف زدن بهم نمیده..
لباشو جلو میاره و تموم صورتمو میبوسه
اروم اروم از پیشونیم شروع میکنه‌ و میاد پایین تر
گونه هام
چشمام
لپام و بلاخره لبام
بوسشو شروع میکنه و میدونم که خیلی وقته دلش میخوادم..
منم دلم میخوادش
با لذت دستامو دور گردنش حلقه میکنم و به خودم فشارش میدم
محکم و با تموم وجودم همراهیش میکنم
دستاش دور شونه هام حلقه میشه و میکشتم بالا تر
سرمو کج میکنم و میخندم برای بی قراریش
نفس هامون تند شده
چشمام و باز میکنم و با لذت زل میزنم به چشمای بسته و صورت غرق لذتش..
ضربان قلبم تند میشه..
من عاشقشم…دیوونشم…این مرد برای منه..برای من
لبخند میزنم
دستاش قفل میشه بین انبوهی از موهای من و اروم میکشتشون
از این همه لطافتش خوشم میاد
من خشمشو دیدم
وحشی بودنشو دیدم..
خشن شدنش رو..
نفسم رو نگه داشتم
یکم عقب میکشه‌ و زل میزنه تو چشمام
– ادامه بدم؟؟
– اگه ارومی اره
چشماش قرمز شده
– هوممم ..کنار تو آرومه آرومم
سرش جلو میاد
نزدیک لبم متوقف میشه
میخنده و میخواد دوباره شروع کنه که با صدای بلند خورد شدن شیشه هردو از جا میپریم
چشمام درشت میشه و زل میزنم به اون سمت..
حافظ یا ابلفضل بلندی میگه و سریع سرمو بغل میکنه..
شیشه ها دقیقا کل اتاق و پر کردن..
من بهت زده ام و حافظ داره تموم تلاشش و میکنه ارومم کنه..
صدای پا و بعد دستایی که محکم به در کوبیده میشن..

نفسام تند تندن
هنوز دارن به در میکوبن و حافظ محکم بغلم کرده
با داد میگه بیان تو
خیلی سریع همه میریزن تو
افتاب افتاده تو چشمم ولی دارم میلرزم..
حافظ ترسیده عقب میکشه‌ و نگاهی بهم میندازه
– دورت بگردم چیشده؟؟نترس عزیزم..خوبی؟؟خوبی آیناز؟؟؟
حسیننننن
صدای فریاد بلندش که حسین و صدا میکنه بیشتر میترسونتم
حس میکنم تو یه جور خلا فرو رفتم
فقط دارم میلرزم و همه چیز سفیده
محکم بازوی حافظ و چسبیدم اما حسینه که داره تلاش میکنه ببرتم بیرون
صدای ترسیده لیلا رو میشنوم اما انگار کور شدم
هیچکسو نمیبینم
همونطوری تند تند پشت حسین کشیده میشم
یهو همه جا ساکت میشه
در و بهم میکوبه
چشمام بازه اما جایی رو نمیبینم
درد شدیدی رو تو پشت سرم احساس میکنم انگار که یکی محکم کوبیده تو سرم
دستمو میبرم پشتم
– خوبی آیناز؟؟؟میبینی منو؟؟؟عرق کردی چقدر دختر ،میتونی حرف بزنی؟؟
نلرز دختر نلرز
دندونامو محکم روی هم فشار میدم
بلاخره صورتشو میبینم
– خوبم..میتونم ببینمت..ولی سردمه
– میدونم ، میدونم عزیز دلم اشکالی نداره
– میترسم…قلبم خیلی تند میزنه..درد میکنه
صورتش درهم میشه
– خوب میشی..الان حافظ میاد..به من نگاه کن و نفس عمیقی بکش باشه؟؟
یکم به خاطر صدای ارومش و اون محل ارومی که توش قرار گرفتم ارومتر میشم
نفس عمیقی میکشم
– صورتم قرمز شده؟؟؟
لبخندی میزنه‌ و موهامو میفرسته پشت گوشم
– نه یکم عرق کردی
نگاهی به دستام میندازم
انگار همین الان از زیر دوش اومدم.چه خبره اینجا
– نترس کوچولو ، الان شوهر قهرمانت میاد
سریع دستشو میگیرم

– حافظ ، حافظ کو؟؟بگو بیاد..چیشد اصلا
یادم نمیاد کجا رفت
میزنم زیر گریه
– کجا رفت حافظ؟؟چرا من جایی رو نمیدیدم
میشینه کنارم
– چیزی نیست فسقلی..گفتم که بهت..رفت چک کنه ببینه چه خبر شده..
تو الان چند وقته استرس داری..مدام داری ترس رو تجربه میکنی…
این خیلی بده آیناز میدونی؟؟؟
نمیخوام به حافظ بگم..اون خیلی خیلی نگرانت میشه
به خودت میگم که بدونی
تو با توجه به سابقه اون بیماری و افسردگی که داری خیلی سخت میتونی اینو کنترل کنی..
اما باید کنترل کنی..
– چه بلایی سرم میاد
– نترس عزیزم..چیزی نیست..این طرفو نگاه
سرمو میچرخونم و به صورتش زل میزنم..
فهمیدم که تو کتابخونه ایم..
اونقدر سکوت هست که سرم داره اروم میشه
تو چشماش کلی آرامش هست
– مشکلی پیش نمیاد اگه تو نخوای..اما اگه بترسی و کنار بکشی ممکنه آسیب بدی به بدنت وارد بشه..
تا چند روز آینده شاید یکم درد داشته باشی و یکم مریض بشی اما مشکلی نیست..خیلی زود خوب میشی
فین‌ فینی میکنم
– اینجا آرومه دوستش دارم
– میگم حافظ اینجارو اتاق خوابتون کنه خوبه؟؟؟
بلاخره لبخندی میزنم
– آره آره..ساکته..خوبه..اونجا دیگه نمیرم
چشمام سیاهیی میرن
– میترسم بازم برم اونجا
– هی دختر چرا انقدر اعتماد به نفست پایینه..تو میتونی از پسش بربیای..
بهم‌نگاه کن آیناز
– تو قوی هستی..خیلی زیاد
لبخندی میزنم.

تقه ای به در میخوره و بعدش من حافظ و میبینم
سریع میاد تو و من بلند میشم..
بدون خجالت از حضور حسین میرم تو بغلش و سعی میکنم گریه نکنم
زمزمه زیر لبشو میشنوم
– خدای من ، چرا انقدر خیسی تو؟؟؟
سریع و با خجالت عقب میکشم..
– ببخشید یادم رفت انقدر خیسم..حسین گفت از ترسه..
چشم‌غره ای بهم رفت و دستشو انداخت پشت کمرم
یه جورایی پرت شدم دوباره تو بغلش..
بازم زمزمه زیر لبشو میشنوم
– چیشده حسین؟؟
توجهی نکردم فقط سرمو بیشتر تو سینش فشردم و سعی کردم گریه کنم
حسین گفته بود گریه باعث‌ میشه اروم بشم و چیزی تو خودم نریزم..
از خوابیدن حالا میترسیدم..
دقیقا نزدیک ظهر معلوم نبود کی اومده بود و وارد خونمون شده بود..
اونم انقد دقیق که اون همه نگهبان و پلیس ندیده بودنش..
سرمو بالا گرفتم و زل زدم به رگای برجسته ی گردنش
– من خوبم حافظ..نفهمیدین کی بود؟؟؟
لبخند تلخی میزنه و موهامو نوازش میکنه
-فکر میکنی کی بوده؟؟؟
اهی میکشم
-اخه چی میخواد از جونم..خسته شدم دیگه..
بغضم بزرگ تر میشه
– باید گریه کنم..دلم میخواد گریه کنم
– بریم تو اتاق هم دوش بگیری هم یکم بخوابی؟؟
سریع و با ترس از بازوش میگیرم و برمیگردم سمت حسین
حافظ با تعجب نگاهی به حسین میندازه‌ ک حسین میاد جلو
– بنظرم تا وقتی که آیناز اروم نشده اونجا برنگردین..
حافظ باشه ای میگه..
من اهی میکشم که تقه ای به در میخوره
– بفرمایید تو
عمو و بابا علی که وارد میشن سریع از حافظ دور میشم..
حافط و حسین ریز میخندن و من یکم سرخ میشم..
باباعلی چشماش قرمز شده و حس میکنم دستاش میلرزن

بغضم بزرگ تر میشه
– باباعلی ببخشید همش دردسرم
یهو همشون اخم میکنن..
لب میگزم و ببخشید گویان یکم عقب میکشم
حافظ کمک میکنه باباعلی بشینه و عمو با ناراحتی نگاهم میکنه
– آیناز جان بابا ، کیه که انقدر پیگیره؟؟؟چیکار تو داره؟؟؟از وقتی اومدی اینجا خواب به چشمم نیومده بابا..دیگه نمیزاریم‌نزدیکتم بیاد
با انگشتای دستم بازی میکنم
– عمو نمیدونم کیه..به خدا از وقتی اومدم اینجا جز با لیلا و بهزاد با کس دیگه ای آشنا نشدم..
اونام خیلی خوبن باباعلی..خودتون که دیدینشون..
عمو اونا خیلی خوبن به خدا..
عمو سرشو تکون داد
– میدونم باباجان ، غیر از اونو میگم..غیر اون اینجا کاری نکردی؟؟اخه چرا یه قاتل زنجیره بیفته دنبال تو..
حس کردم بغضش گرفت…
نگاهش نکردم
میترسیدم یهو منم گریم بگیره
خدایا این چه مصیبتی بود اخه؟؟؟؟؟
اب دهنم رو قورت دادم
بلند شدم و ازشون یکم دور شدم..
میتونستم سنگینی نگاهی رو حس کنم و مطمئنم اون نگاه از سمت حافظ بود..
حافظی از نگرانی چشماش دو دو میزد و من میخواستم بمیرم براش…
نفس حبس شدمو بیرون فرستادم و پنجره خوشگل و کیوته کتابخونه رو باز کردم..
این کتابخونه اونقدر حس خوب بهم داده بود که اصلا نمیخواستم ازش بزنم بیرون
نفس عمیقی کشیدم..
پشت پنجره یه جایی داشت..
با تعجب نگاهیی به اون انداختم..
دهنم از تعجب باز موند..
چرا اینکارو با من میکرد؟؟؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و جعبرو بر داشتم
چی میخواست بهم بگه؟؟؟
چشمام میسوخت..
از ترس اصلا پلک‌نمیزدم..
جعبرو برداشته بودم و فقط داشتم خیره نگاهش میکردم..
نمیدونم چقدر تو همون حالت بودم که صدای نگران حافظ و شنیدم..
– آیناز خوبی؟؟؟چرا اونجوری وایستادی اونجا؟؟بیا پیش ما..
از جا پریدم و هینی گفتم که حس کردم همشون مثل من از جا پریدن..
جعبرو تو بغل گرفتم و برگشتم..
آب دهنم قور دادم..
حافظ و حسین بهت زده از اونجا تا جایی که ایستادم و دویدن و هردو زل زدن به جعبه
– این چیه؟؟؟پشت پنجره بود؟؟؟خدااایااا اخه از کجا میدونه؟؟؟
نمیتونم باور کنم..نمیتونم..
حافظ هیسی به حسین گفت و چرخید و رفت سمت پنجره..
چند بار خوب اطراف و نگاه کرد..
سرمو چرخوندم و جعبرو بالا گرفتم..
اون برگه ای که منتظرش بودم رو بیرون کشیدم..
از دیدن کلمه های روش هم بغضم گرفت هم نیشخند زدم
– منو اذیت نکن…
دندونام و روی هم فشردم
– د لامصب اخه مگه من میشناسمت که بخوام اذیتت کنم..
حافظ سریع چرخید
– چی نوشته؟؟
برگه رو نشونش دادم که محکم دستاشو توی موهاش فرو برد..
از اون نگاهای وحشی و ترسناکش به برگه انداخت که من یه قدم عقب رفتم..
یکم ترسیدم
حسین جعبرو ازم گرفت و بازش کرد
– بفرما اینم یه بازی جدید..
دستای حافظ مشت شده بود
عکس من و حافظ بود وقتی تو اتاق بودیم..
خدایا مگه میشه؟؟
عکس بدی عکس من و همون پسری بود که تو کافه بودیم..
لعنت بهش..
لعنت بهشون..چی میخوان از جونم اخه؟

حافظ عکسو تو دستش مچاله کرد
-میگم بچه ها بیان پیشت
اینو گفت و سریع رفت بیرون
بهت زده بهشون نگاه کردم
– کجا رفت؟؟
حسین اهی کشید
– خدا بخیر بگذرونه…دست گذاشتن رو عصبانیت بد ادمی…
گیج نگاهش میکنم
سرشو تکون میده
– خودش بعدا برات میگه
میخواد بره که دستشو میگیرم
– چرا گفتی دست گذاشتن رو عصاب بد کسی؟؟؟حافظ و میگی؟؟
زل میزنه تو چشمام
– خودش همه چی رو برات میگه..
این وسط یه چیزی بود..
یه چیزی خیلی عجیب بود..یه چیزی که حالا فکر میکنم مربوط میشه به گذشته ی حافظ..
گذشته ای که من هیچی ازش نمیدونم
باباعلی و عمو هم رفتن بیرون..
نشستم رو صندلی چوبی و راحتی که گوشه اتاق بود و چشم بستم..
نیاز داشتم به این آرامش
دیگه از تنهایی میترسیدم ولی کاری نمیتونستم کنم
نیشخندی زدم
سرمو چرخوندم سمت گرامافون گوشه اتاق..
چرا ایندفعه خاطره ها ولم نمیکردن؟؟؟
بابا هم یکی عین همین گرامافونو داشت..
اون تنها چیزی بود که نمیزاشت نزدیکش بشم..
خیلی خیلی شبیه به همین بود
بعد از مرگشون به خاطر بی تابی های من عمو کل خونرو قفل و زنجیر کرد و اوردتم خونه خودشون..
من دور شدم از خودم.‌
خونم..خاطره هام
لبخندی میزنم و از جا بلند میشم تا برسم بهش
تا بهش دست بزنم..
مطمئنم اون جفت همینه

دستی روی صفحه ی سیاهی که معلومه خیلی وقته جا به جا نشده میکشم
نفسمو‌ حبس میکنم و سوزن و میکشم رو صفحه..
صدای خش..
صدای باد..
صدای…..
اهنگ مورد علاقه ی بابا
چشمام و میبندم و یاد اون روزی میفتم که بابا خیلی ازدستم عصبانی شد چون به گرامافونش دست زدم..
باعث شده بودم یه خش بزرگی روی صفحه کشیده بشه..
باباخیلی عصبانی بود..
من بغض کردم..
بابا طاقت گریه ی تک دخترشو نداشت..
یادمه اومد جلو و وقتی بغلم کرد گم شدم تو بغلش..
باباخیلی بزرگ بود و من خیلی کوچولو
– اخه بابایی قربون این مرواریدای کوچولوت..چرا این کارو کردی که من از دستت عصبانی بشم..
بغضم بیشتر شده بود..
دستم و پشتم قایم کرده بودم که نشست رو مبل و منم نشوند رو پاش..
-‌میخواستم کمک مامانی کنم..
یادمه …اون نگاه گرم و مهربونشو هنوزم یادمه
– من قربونت بشم بابایی..میخواستی چطوری کمک کنی به مامان جونت؟؟
دستمو جلو اوردم و دستمال گردگیری مامان و که از تو کشو پیچونده بودم و نشونش دادم..
– مامانی میگه تو خوشحال میشی اونجا تمیز باشه
با دستام گرامافونو نشونش داده بودم..
یادمه دستم و بوسید و لبخند زد..
بهم گفت:
– بابایی اونی که اونجاست و من دوست دارم همیشه تمیز باشه اسمش گرامافونه
من دوستش دارم چون یه ادم خیلی خیلی دوست داشتنی و مهربون اونو بهم هدیه داده..
اون هدیه واسه من یه مجوز بود..
مجوز آزادیم واسه تصمیم گرفتن
من نمیفهمیدم چی میگه..
اما حالا فهمیدم اون گرامافونو کی بهش داده..
اون مرد احتمالا بابابزرگش بوده..
بابابزرگه حافظ

بغضمو قورت دادم..
حقیقتا داشتم حسش میکردم..
من اون موجود سیاه و وحشتناکی که حسین بهش میگفت افسردگی رو تو وجودم حس میکردم و ازش میترسیدم..
میخواستم بلندبشم و جلوش به ایستم..
اما هردفعه زمین میخوردم..
من میتونستم چون ادم با اراده ای بودم..
میخواستم بلند بشم به خاطر دوستام..مورد علاقه هام و صد البته حافظ..
کسی که واسه دیدنش حاظر بودم جونمم بدم..
صفحرو درست کردم و اشکامو کنار زدم..
همون موقع در زده شد و دخترا اومدن تو..
با خوشحالی جفتشونم بغل کردم
– مرسی که موندی لیلا..واقعا الان نمیتونم تنها باشم..مرسی که هستین..
لیلا دستمو فشار میده و سمیرا لبخند میزنه
– خوشحالم خوبی..نمیدونی چطوری شدم وقتی دیدمت اونطوری..
هرسه میخندیم و لیلا میکوبه تو بازوی سمیرا
– احمق اینجوری حرف نزن..
بعدم من که بیشتر دلم واسه حافظ سوخت..
چشم غره ای بهش میرم
– من داشتم از ترس سکته میکردم بعد تو دلت واسه اون سوخت..
چشمکی میزنه و از کنارم رد میشه..
خودشو میندازه رو کاناپه و اشاره میکنه بشینیم
– شما واقعا خنگید..ببین آینازجون من اونجوری که دیدمتون تو وضعیت خوبی نبودین..
چشمام گرد میشه
– معلومه که تو وضعیت خوبی نبودیم..دیوونه بهموو…
میپره وسط حرفم و میکوبه پشت دستم
– دو دیقه خفه بزار توضیح بدم بهت ملعون
چشم غره ای میرم براش
– شما بغل تو بغل بودین و حافظ پهن بود رو تو..
نیشم باز میشه
– بعدش شما داشتین پیش میرفتین و میخواستین دم ظهری کارای..
ابروهاش و بامزه بالا پایین میندازه که منو سمیرا بلند میخندیم..
– بعدشم که این یارو وقت نشناس قاتله و تویی که ترسیدی..
کاری به تو ندارم ولی دلم واسه حافظ سوخت چون معلوم بود بدجوری مونده بود تو کف..
قهقه میزنم و دستشو فشار میدم
– دقیقا..مطمئنم همینطوره
چون خیلی وقته نزدیک هم نشدیم و مطمئنم الان خیلی خیلی بیشتر از دست یارو عصبانیه..
سمیرا میخنده
– بیچاره حافظ..صادق که میگفت وقتی بخوای و بهش نرسی خیلی آسیب میبینی..
نیش سه تامونم باز میشه..

از این که این همه منحرفیم خندم میگیره
دخترا هر کدوم رفتن سمت یه قسمت از کتابخونه و مشغول برداشتن کتابن..
منم بودم ذوق میکردم
اگه تو موقعیت دیگه ای بودم و با اینجا رو به رو میشدم از ذوق میمیردم
واقعا کتاب و دوست داشتم..
این که بتونی خودتو جا بدی بین اون همه کلمه حس فوق العاده ای داره..
حس میکنم این همه پایداری و ایستادنم در مقابل این‌ همه مشکل با کمک کتاب خوندنه…
اون یه دنیای جدید و قشنگ داره..
من میتونم جای اون ادما باشم و خودمو یه جور دیگه تصور کنم..این فوق العادس..
لبخندی میزنم..
خیلی دلم میخواست باهاشون همراه بشم..
کتابارو بگیرم تو دستم و رو جلداشون دست بکشم و ذوق کنم از این که کتاب مورد علاقمو پیدا کردم..
اما نمی تونستم
نمی تونستم از فکر حافظی که اونجوری عصبی زد بیرون بگذرم..
نمیدونستم میخواد چیکار کنه..
نمیدونستم چیکارا ازش بر میاد…
این عصبیم میکرد..
نمیخواستم از فکرش بیرون بیام و خودم و غرق چیز دیگه ای کنم..
دست کسی رو بازوم نشست که چرخیدم
– جانم
– انقدر نرو تو فکر..فکر کردی واسه این‌جمع شدیم دور هم که از هم دور باشیم؟؟چه منطقیه..
سمیرا ام تایید کرد
لبخندی زدم و برگشتم سمتشون..
– نمیدونید چقدر نگرانم..چقدر نگران شدم..
اصلا فکرشم‌نمیکرد یه روزی یه ۲۴ ساعت بتونه تموم انرژی منو نابود کنه..
امروز‌ واقعا عذاب اور بود برام..
– درست میشه ابجیه من..تنها که نیستی
طرف یه قاتل زنجیره ایه احمقه..
میتونیم جلوشو بگیرم..مطمئنم
لبخندی میزنم و میرم تو فکر
– اره ، امیدوارم

تا شب خبری از حافظ نبود..
از نگرانی دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم..
ارسلان اومده بود باهم حرف زده بودیم و کلی منو خندونده بود
اما هنوزم نگران بودم..
انگار دلم واقعا داشت میجوشید..
حالم زیاد خوش نبود ، به اصرار بقیه یکم شام خورده بودم و دوباره خودمو انداخته بودم تو کتابخونه..
برای این که سرگرم بشم یه کتاب برداشتم و تو دستم گرفتم..
غرور و تعصب‌…
این کتابو زیاد خونده بودم..
کتابی که میتونست تورو..عشق رو..ادمارو به چالش بکشونه..
سرم و کج کردم و دستی روی صفحه ی کتاب کشیدم..
همون موقع در باز شد و یکی وارد شد..
چون تو قسمت تاریکی بودم احتمالا دیده نمیشدم..
حافظ بود..
اروم اروم اومد جلو و رفت سمت همون گرامافونی که من میدونستم یکی از همون رو داریم..
نشست جلوشو و دستی به قسمت زیرینش کشید..
کشویی اومد جلو
بهت زده داشتم نگاهش میکردم..
حافظ دستشو برد داخل و چیزی ازش خارج کرد..
چشمام درست نمی دید..
اون واقعا چی بود؟؟
از جا بلند شد و چرخید سمت جایی که من ایستاده بودم..
پشتم پنجره بود
دستشو اورد بالا و من با دیدن کلت مشکی تو دستش چشمام گرد شد..
نفس تندی کشیدم..
نشونه گرفته بود رو من؟؟؟منو می دید؟؟؟
یه چشمشو بست..
واقعا نشونه گرفته بود…
دیگه کم‌کم داشتم میترسیدم‌ ، اگه واقعا شلیک میکرد چی؟؟هیچکاری از دستم بر نمیومد
از ترس خشک شده بودم
از این همه بی عرضگی و احمق بودنم دیگه واقعا داشت حرصم میکرد..
این چندوقت که پیش خانوادم بودم لوس شده و دیگه اون دختر قوی نبودم که قبلا دو سال پاک و سالم جلو کلی ادم وحشی و کثافط دووم اورد

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن