آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت ۴۲

رمان دیازپام پارت ۴۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دیازپام وارد شوید

-زانیار وقتی میاد و میفهمه، دیوونه میشه. تمام اموالش رو می فروشه و میره همین روستایی که الان زندگی می کنه.

اون موقع ها تک و توک کسی تو اون روستا زندگی می کرده. مادرت به داییت می گه که بی تقصیره و به زانیار بگه.

عمو وقتی می فهمه تمام این فتنه ها زیر سر نامزد خودش بوده، نامزدی رو بهم می زنه و با هم کلاسیش نامزد می کنه. زن عموت هم از خدا خواسته سمت زانیار میره و از مستیش استفاده می کنه و باهاش هم خواب میشه. بنابراین زانیار مجبور میشه بگیرتش!

آقاجون عمو رو هم بیرون می کنه. عمو دنبال مادرت میره و بعد از مدت ها پیداش می کنه و ازش می خواد بیاد و با آقاجون صحبت کنه اما مادرت قبول نمی کنه.

این وسط زن عموت با پدرت در ارتباط بود و ازش می خواد بیاد تو اون روستا. پدرت، مادرت رو مجبور می کنه به اون روستا برن. زن عموت فقط می خواسته مادرت شاهد خوشبختیش باشه.

بعد از ده سال، تقریباً به اجبار پدرت، مادرت تو رو باردار میشه. هنوز ۲ سالت نبوده که پدرت برای کاری میره و دیگه بر نمی گرده.

عموت به مادرت می گه مرده اما مادرت قبول نمی کنه و می خواد از روستا بره که عموت تهدید می کنه اگه بره تو رو ازش می گیره!

اینطوری میشه که عمه تمام سالهای عمرش رو توی همون روستا می مونه و با تنها کسی که در ارتباط بوده دایی بردیا بوده.

با صدایی که از بغض می لرزید لب زدم:

-یعنی تمام اون سالها مادرم عاشق پدرم نبوده؟!

ویهان بلند شد و سمت پنجره ی اتاقش رفت.

-سخته کسی که دوسش داری کنارت باشه اما مال تو نباشه! زندگی عمه هم اینطور بوده.

قلبم از اینهمه رنجی که مامان کشیده بود از درد مچاله شد. سینه ام رو چنگ زدم و قطره اشک گرمی روی گونه ام سر خورد

چهره ی همیشه غمگین مامان جلوی چشمهام اومد. بغضم شکست و هق زدم. ویهان اومد سمتم.

خودمو پرت کردم توی آغوشش و پیراهنش رو چنگ زدم.

-تمام این سالها فکر می کردم مامان عاشق بابا بوده … آخه چرا بابا این کار و کرد؟ چرا باعث شد یک عمر مامانم بدون خانواده زندگی کنه و حسرت بکشه؟ به عمو حق میدم انقدر از من متنفر باشه اما اون زن چی؟ اون که به خواسته اش رسید …

دست ویهان نوازش گونه روی کمرم نشست.

-اون زن شاید به مردی که می خواست رسید اما هیچ وقت تو قلبش جایی پیدا نکرد و همین بدترین تاوان برای یه زنه که مردش هیچ وقت عاشقش نباشه.

-دلم برای مامانم میسوزه … هر وقت یادم میاد یکی قلبمو چنگ می زنه …

-آروم باش، الان جای عمه خیلی خوبه.

از ویهان فاصله گرفتم و با پشت دست صورتمو پاک کردم.

-اما یه روز، اگر فقط یه روز از عمرم باقی مونده باشه، باعث و بانی قتل مامانم رو پیدا می کنم.

دستی پشت گردنش کشید.

-اگر ازت بخوام این کار و نکنی چی؟

-پس بهتره این درخواستو نداشته باشی! با تمام دینی که گردنم داری نمی تونم از کسی که باعث مرگ مادرم شد بگذرم.

از اتاق بیرون اومدم و وارد اتاق خودم شدم. با اینکه رفتن به اون عمارت لعنتی رو دوست نداشتم اما باید می رفتم.

اونجا تنها جایی بود که برای من تنها امن بود. چمدون کوچکم رو بستم و آماده از اتاق بیرون اومدم.

نرگس جون با دیدنم چشمهاش اشکی شد و اومد سمتم و محکم بغلم کرد.

-به بودنت عادت کرده بودیم دخترم.

-منم به با شما بودن.

صورتم رو توی دستهاش قاب کرد

-نری که فراموشمون کنیا … دوباره بیا به دیدنمون. 

کف دستهای پر مهرش رو بوسیدم. 

-خیلی زود میام دیدنتون. 

از آقای محبی خداحافظی کردم و از زیر قرآن رد شدیم. کنار ویهان قرار گرفتم. نرگس جون کاسه ی آب رو پاشید پشت سرمون. 

استرس داشتم از رو به رو شدن با آدم های اون خونه اما باید می رفتم. 

با اعلام مهماندار که آماده ی پیاده شدن تو خاک ایران باشید، استرسم بیشتر شد. 

دستمو مشت کردم و همراه ویهان از هواپیما پیاده شدیم. 

-تو مطمئنی پیرمرد اجازه میده تا توی قلمروش زندگی کنم؟ 

گوشه ی لب ویهان از لبخندی کج شد. 

-تو فقط به من اعتماد کن و یادت نره اون پدربزرگته! 

-پدربزرگ؟ والا ما از اون همچین چیزی ندیدیم! یه آدم چقدر می تونه سنگدل باشه و این همه سال از دختر خودش دور بمونه؟ 

-خب تمام این سالها آقاجون فکر می کرده عمه اعتبار و آبروش رو زیر سؤال برده. 

-من با این چیزها قانع نمی شم؛ پس مهر بین فرزند و پدر کجا رفته؟ 

با خارج شدنمون ماشین شاسی بلند مشکی جلوی پامون ترمز زد. لحظه ای ترسیده بازوی ویهانو چنگ زدم. 

در ماشین باز شد و آشو اومد سمتمون. با دیدنش قلبم آروم گرفت. 

-ببین کی اینجاست … دختر عمه ی فراری! 

محکم در آغوشم کشید. 

-تو که نصف عمر کردی ما رو دختر خوب! 

نگاهی به سر تا پام انداخت. 

-خدا رو شکر سالمی. 

-میخوای اینا رو بذاری توی صندوق؟ 

آشو ابرویی بالا داد. 

-دوباره این اخلاق سگیش و رو کرد!

ویهان روی صندلی جلو نشست. آشو در عقب رو باز کرد و روی صندلی جا گرفتم. آشو پشت فرمون نشست و آینه رو تنظیم کرد

-تو که می خواستی بری، یه ندا می دادی منم با خودت می بردی!

-دفعه ی بعد خواستم برم حتماً بهت خبر میدم. 

با صدای جدی ویهان، آشو به علامت سکوت دستش و روی دماغش گذاشت. تا رسیدن به خونه هر سه سکوت کرده بودیم. 

آشو در ویلا رو با ریموت باز کرد. ضربان قلبم تند شده بود. 

از ماشین پیاده شدم و نگاهی به ویلا انداختم. با نشستن دستی روی کمرم نگاهمو از نمای رو به روم گرفتم. 

-بریم داخل، همه منتظرن. 

همراه ویهان و آشو سمت خونه ی پیرمرد حرکت کردیم. 

اولین پله رو بالا رفتم که در سالن یهو باز شد. تا به خودم بیام تو آغوش گرم و آشنای هاویر فرو رفتم. 

باورم نمی شد … هاویر اینجا چیکار می کرد؟ صدای هق هقش کنار گوشم بلند شد. 

-بیشعور، نگفتی ما از دوریت دق می کنیم؟ بی خبر گذاشتی رفتی؟ 

آشو بازوی هاویر رو گرفت. 

-بابا خفه اش کردی … بذار از راه برسه بعد تیربارونش کن! 

هاویر دستی زیر دماغش کشید و پشت چشمی برای آشو اومد. از کارهاش خنده ام گرفته بود. 

آشو: من نمیدونستم یه دختر عموی به این سرتقی دارم!

هاویر: آره جون خودت … شما تا فیها خالدون ما رو هم در جریانی!

-هاویررر ….

-با تو یکی قهرم فعلاً!

ویهان: بچه ها بریم داخل. 

همه با هم وارد سالن شدیم. دایی، زندایی و بقیه اعضای خانواده کنار هم ایستاده بودن اما از پیرمرد خبری نبود. 

دایی بردیا با بغض بغلم کرد. دلم برای آغوشش تنگ شده بود. 

-دلم برات تنگ شده بود دائی! 

-دل ما هم برای دردونه ی خواهرم تنگ شده بود. خدا رو شکر سالمی و کنارمون

برخورد خاله و زندائی، مادر ویهان، کمی سرد بود اما برام اهمیت نداشت. همین که هاویر و دائی کنارم بودن باعث دلگرمیم بود. 

تا موقع شام از پیرمرد هیچ خبری نشد. نتونستم با دائی تنها بشم تا دلیل حضورشون رو بعد از اینهمه سال توی این خونه بدونم. 

ذکیه، خدمتکار پیرمرد وارد سالن شد. 

-شام حاضره. 

همه بلند شدن و دور میز بزرگ توی سالن پذیرایی نشستن. صندلی پیرمرد خالی بود. 

ویهان صندلی کنارم و عقب کشید و روش نشست. با چشم به صندلی اختصاصیش اشاره کردم. 

-چرا تو جایگاهت ننشستی؟ 

-میخوام استعفا بدم و روی صندلی کناری دختر کوچولو بشینم. 

-من اینجا دختر کوچولویی نمی بینم! 

-اما من دارم می بینم و همین کافیه! 

با صدای قدم ها و کوبیده شدن عصاش روی پارکت ها فهمیدم داره میاد. 

برام همیشه عجیب بود با گذشت اینهمه سال چطور انقدر مقتدر و محکم گام بر میداره؟ 

دائی صندلی رو عقب کشید و پیرمرد روش نشست. با نگاهش کل میز و از نظر گذروند و روی من مکثی کرد. 

دروغ چرا، لحظه ای ضربان قلبم از کار ایستاد. لبم رو به دندون کشیدم. 

خونسرد نگاهش و ازم گرفت و با تن صدای جدی گفت:

-تو چرا سر جات ننشسته ای؟

ویهان مثل خودش خونسرد گفت: 

-دوست دارم عمو بردیا مثل پدرم کنار شما بشینه. 

احساس کردم پیرمرد از این پیشنهاد خوشحال شد چون لحظه ای برق چشمهاش عوض شد اما به تکان دادن سر اکتفا کرد. 

شام توی سکوت صرف شد. بزرگ ترها توی سالن دور هم جمع شدن. 

با پیشنهاد آشو قرار شد ما بریم پاتوق. با هاویر همگام شدم. 

-خوش میگذره؟ 

-خیلی خودخواهی اسپاکو!

-برای چی؟ 

-حق نداشتی همه ی ما رو نگران کنی. هیچ وقت یادم نمیره ویهان بعد از اینکه فهمید تو خونه ی ما نیستی چقدر پریشون شد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن