آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

رمان رحم اجاره ای پارت۴۷

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

سیاوش با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_من ازت معذرت میخوام سامان همه ی اینا بخاطر منه!
صدای سامان بلند شد:
_هیچکدوم از این اتفاقات تقصیر هیچکس نیست جز دریا و خواهرمون شهلا پس سعی نکن هی به خودت بگی مقصر من بودم
صدای مامان سیاوش از پشت سرمون اومد:
_چیشده بچه ها !؟
سیاوش به سمت مادرش برگشت و گفت:
_مامان یه خبر خیلی عالی
مامان سیاوش با تعجب بهش خیره شد و گفت:
_چه خبریه که انقدر سرحال و شنگول شدی !؟
_سامان عاشق شده
مامان بهت زده بهش خیره شد و گفت:
_ چی !!!!؟
_عاشق شبنم دختر خاله
مامان اشک تو چشمهاش جمع شد به سامان خیره شد و گفت:
_درسته پسرم تو واقعا عاشق شبنم شدی !؟
سامان به سمت مادرش رفت بهش خیره شد و گفت:
_خیلی وقت بود میخواستم تو یه فرصت مناسب به شما بگم اما وقتش نمیشد تا الان که دیگه مجبور شدم
مامان محکم بغلش کرد سامان دستش رو دورش حلقه کرد با چشمهای پر از اشک بهشون خیره شده بودم که صدای سیاوش بلند شد:
_مامان !؟
مامانش بهش خیره شد و گفت:
_جانم پسرم
_با خاله صحبت کنید برای فردا شب
_باشه
صدای سامان بلند شد:
_مامان
مامانش بهش خیره شد و با عشق گفت:
_جانم
_خواستگار جدیدش چجوریه شما دیدینش !؟
_خاله ات همیشه آرزو داشت تو و شبنم با هم ازدواج کنید
سامان لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_بریم با خاله صحبت کنیم پس
جفتشون به سمت خونه رفتند با خوشحالی بهشون خیره شده بودم که صدای سیاوش بلند شد:
_خوشحال شدی !؟
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم و گفتم:
_خیلی زیاد سامان از بچگی مثل یه دوست و داداش همراه من بود همیشه هوام رو داشت خیلی براش خوشحال هستم میخوام خوشبخت بشه
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد.

_میدونی چیه سیاوش سامان همیشه تو هر شرایطی به من کمک کرده همیشه برای همین دوستش دارم
سیاوش دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با لحن خاصی گفت:
_تو فقط باید من رو دوست داشته باشی خوشگله
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گل انداخت با صورتی که شک نداشتم شبیه لبو شده بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_منم باید فقط تو رو دوست داشته باشم
به چشمهاش خیره شدم خیلی از این حرفش خوشم اومده بود سیاوش واقعا یه مرد واقعی بود.
* * * *
_ستایش
با شنیدن صدای سیاوش بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_یادم بنداز باید یه روز بریم بازار برات خرید
_اما من چیزی نیاز ندارم سیاوش نمیخواد زحمت بکشی
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم فرو رفت با غضب بهم خیره شد و گفت:
_دیگه نشنوم اینجوری بگی فهمیدی !؟
بی اختیار فقط سری به نشونه ی تائید تکون دادم که دوباره صداش بلند شد
_افرین
به سمت پایین رفتیم که صدای شاد مامان سیاوش بلند شد:
_فردا شب قراره بریم پسرم
سیاوش با شنیدن این حرف مادرش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چقدر هول این سامان
مامان بهش چشم غره ای رفت و گفت:
_پسرم و اذیت نکن
تا سیاوش خواست چیزی بگه صدای شهلا اومد:
_چخبره برای کی قراره خواستگار بیاد ؟!
مامانش بهش خیره شد و گفت:
_برای سامان!
_کجا طرف کیه !؟
_شبنم دختر خاله ات
شهلا با شنیدن این حرف مادرش اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_اما مامان ما ….
مامانش وسط حرفش پرید
_بسه باشه برا شب من باید برم

همه آماده شده بودیم برای امشب بریم خواستگاری شبنم همه خیلی زیاد خوشحال بودیم جز شبنم که همش ساز مخالفت میزد داخل سالن نشسته بودیم تا نیم ساعت دیگه حرکت کنیم که صدای شهلا بلند شد:
_جز شبنم هیچ دختر دیگه ای پیدا نشد !؟
مامانش با شنیدن این حرفش بهش خیره شد و گفت:
_خوب گوشت رو باز کن شهلا کافیه ببینم اونجا شروع کردی به نیش و کنایه زدن یا اذیت کردن کاری باهات میکنم هیچوقت فراموش نکنی میخوای با زندگی داداشت بازی کنی !؟
شهلا عصبی بهش خیره شد و با خشم گفت:
_مامان منظورت چیه میخوای بگی من آدمی هستم که با زندگی داداشم بازی میکنم آره !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم شهلا واقعا بیمار بود! گاهی به سلامت عقلش شک میکردم
_تو همچین قصدی داری از تو هیچ چیزی بعید نیست
صدای خونسرد سیاوش بلند شد:
_مامان کافیه الان سامان میاد نمیخوام شادی امشبش بهم بریزه
_باشه پسرم
مامان ساکت شد و شهلا با حرص داشت ناخوناش رو تو کف دستش فرو میکرد این حالت های عصبیش رفتار پرخاشگرش همه چیزش باعث میشد به سلامت روانش شک کنم نفس عمیقی کشیدم که صدای مامان بلند شد:
_سامان چرا انقدر دیر کرده همراه بابات رفتند بالا هنوز نیومدند
صدای سیاوش بلند شد:
_تا چند دقیقه دیگه میان مامان صبور باش
بلاخره بعد از گذشت نیم ساعت جفتشون اومدند سامان با لبخند بهمون خیره شد و گفت:
_بریم
با شنیدن این حرفش بلند شدیم همه مامان به سمتش رفت و شروع کرد به قربون صدقه رفتنش صدای بابا بلند شد و گفت:
_بریم داره دیر میشه!
با شنیدن این حرفش همه رفتیم بیرون من و سیاوش سامان داخل یک ماشین نشسته بودیم بقیه تو ماشین بابا به سمت خونه شبنم اینا حرکت کردیم حدود نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم.
تموم مدت شهلا فقط عصبی داشت به شبنم نگاه میکرد انگار تنها با من مشکل نداشت ، خداروشکر هیچکس متوجه رفتار های زشت شهلا نبود خم شدم کنار گوش سیاوش گفتم:
_باید تو اولین فرصت شهلا رو ببریم پیش یه روانشناس!
سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_درسته فردا صحبت میکنم!
شبنم و سامان رفتند داخل اتاق تا صحبت هاشون رو بکنند ، مامان شبنم به شهلا خیره شد و گفت:
_شهلا عزیزم حالت خوبه !؟
شهلا با غیض بهش خیره شد و با صدایی عصبی گفت:
_بله خیلی خوب هستم.

با شنیدن این حرف شهلا متعجب بهش خیره شد شهلا بیش از حد نرمال عصبی شده بود و داشت عین سگ پاچه بقیه رو میگرفت ، باید یه جوری ساکت میشد وگرنه بی شک امشب آبرو ریزی میکرد صدای سیاوش بلند شد:
_خاله بیخیال شهلا ، شما حالتون چطوره پس سینا و سپنتا کجا هستند !؟
خاله اش با شنیدن این حرفش نگاه از شهلا گرفت به سیاوش خیره شد و گفت:
_برای بستن قرارداد شرکت رفتند اصفهان!
_بسلامتی ، کی برمیگردند !؟
_فردا
سیاوش لبخندی زد و گفت:
_انشاالله مراسم عقد شبنم و سامان!
خاله اش با شنیدن این حرف سیاوش لبخندی روی لبهاش نشست و چشمهاش از خوشحالی برق زد شوهر خاله اش هم خیلی خوشحال بود امشب همه خوشحال بودند و راضی به این وصلت جز شهلا که درصدی هم مهم نبود بخاطر رفتار های اخیرش.
وقتی سامان و شبنم اومدند صدای مامان سامان بلند شد
_خوب دخترم نظرت چیه !؟
شبنم سرخ و سفید شد و با خجالت جوابش رو داد:
_من موافق هستم
با شنیدن این حرف شبنم همه بلند شدند باهاشون روبوسی کردند ، شب خیلی خوبی بود و خیلی زیاد خوش گذشت یه صیغه محرمیت هم بین سامان شبنم خونده شد تا راحت مشغول انجام دادن کار هاشون بشن تا موقع عقد.
سوار ماشین شده بودیم داشتیم برمیگشیتم که صدای سامان بلند شد:
_میخوام با شهلا صحبت کنم!
سیاوش با صدای خشکی گفت:
_چه صحبتی ؟!
_میخوام ازش بپرسم چه مشکلی داره چرا اینجوری رفتار میکنه میخواد زندگی بقیه رو خراب کنه حتما همه ی اینا یه دلیلی داره درسته !؟
_تو نمیخواد چیزی ازش بپرسی من خودم باهاش صحبت میکنم!
سامان بهش خیره شد و گفت؛
_باشه داداش
_سیاوش
با شنیدن صدام با صدای خش داری گفت:
_جان
_فردا ببرش بیرون یه جایی که هیچکس نباشه باهاش صحبت کن ببین مشکلش چیه چرا اینطوری رفتار میکنه شاید وقتی جایی بود که سکوت بود و آرامش اون هم دلش بخواد دردودل کنه و از مشکلش برات بگه به هر حال شهلا خواهر شماست شما باید باهاش خیلی آروم حرف بزنید.
_من باهاش صحبت میکنم ببینم مشکلش چیه.
با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم!

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن