آخرین مطالباستاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۸

رمان استاد خلافکار

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد خلافکار از همینجا وارد شوید

 زمان پارت گذاری هر دو تا سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت شصت تیپ حمایت شما دلگرمی ماست

 

سر بلند کردم و با دیدنش خجالت زده سر پایین انداختم.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونستم!
با اخمای در هم گفت
_میدونم…
با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟
لبش کج شد و نفهمیدم پوزخند زد یا لبخند.
با لحن خاصی گفت
_هیچی از چشم من پنهون نمیمونه!
بغض داشت خفه م می‌کرد.فشاری به دستم داد و گفت
_ملکه ی من هیچ وقت اشک نمیریزه!
بغضم ترکید و گفتم
_من واقعا واسه مامانت متاسفم امیر… من نمیدونستم بابام انقدر بده… نمیدونستم همچین کاری با مامانت کرده!
اخماش در هم رفت و نگاهش مثل یه گرگ زخمی شد و غرید
_تو فقط یه چیز خیلی سطحی از قضیه رو میدونی!
همزمان در آسانسور باز شد.اشکامو پاک کردم. خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که دستمو محکم تر گرفت و دنبال خودش کشوند.
به سمت ماشین غول پیکر آخرین مدلش رفت و درو برام باز کرد.
سنگینی نگاه چند دختری که اونجا بودن و روی خودم حس کردم. کاملا معلوم بود با حسرت نگاه میکنن.
ته دلم پوزخندی بهشون زدم اما تقصیر اون بیچاره ها هم نبود. اونا ظاهر قضیه رو میدیدن.
ظاهر میلیاردی امیر و هیکل و جذابیتش… چه می دونستن دختری که کنارش نشسته بدبخت ترین آدم دنیاست.
سوار شد و گفت
_دیگه نمیخوام اون مرتیکه رو ببینی تا وقتی روزش برسه.
نگاه به نیم رخ گرفته ش کردم و گفتم
_تا وقتی کارت باهام تموم شه و دو تا دختراشو داغون و شکسته برگردونی پیشش؟
نگام کرد
_کی گفته میخوام برشون گردونم؟فکر میکنی چون الان لاله پیش باباجونته من نمیتونم بگیرمش؟
_بازم میخوای بدزدیش؟
پوزخند زد و گفت
_من هر موقع اراده کنم میتونم لاله رو از اون خونه بکشم بیرون. بدون دزدیدن!
چیزی از حرفش سر در نیاوردم لابد باز هم یه نقشه داشت.
چشمش روی اشکای صورتم موند. نفسش و فوت کرد و کلافه گفت
_پاک کن اشکاتو.
از وقتی اعترافات بابامو شنیده بودم حس میکردم قلبم تیکه پاره شده.
جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم. حس بی کسی داشت خفم می‌کرد.
آرش و از دست دادم، کارمو از دست دادم،حالا هم بابامو… مگه میتونستم اشک نریزم؟
سرمو پایین انداختم تا صورت خیسم و نبینه.
دستش زیر چونه م نشست و سرمو برگردوند.
روی مستقیم نگاه کردن توی چشماشم نداشتم.
لبامو روی هم فشار دادم و همزمان توی بغلش فرو رفتم و نفسم قطع شد و گریه کردنم یادم رفت.

تنها حسی که داشتم شوک زدگی بود.
دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_چی کار میکنی امیر؟
انگار تازه به خودش اومد. حلقه ی دستاش از دورم شل شد و صاف نشست. کلافه دستی لای موهاش کشید و گفت
_معذرت میخوام.
بیشتر متعجب شدم.اون بارها پاشو از گلیمش دراز تر کرد و نگفت معذرت میخوام… حالا…
ماشین و روشن کرد و با اخم های در هم راه افتاد. سرمو به سمت پنجره برگردوندم و به خیابون ها نگاه کردم.
توی این بازی مقصر اصلی کی بود؟امیر؟من؟یا بابام؟
* * * *
مات شده فقط نگاه می کردم. امیر کلافه طول و عرض اتاق و طی کرد و غرید
_یعنی چی؟مگه تو بی کسی که سر خود تصمیم میگیری؟
ساناز با جسارت گفت
_بی کس نیستم اختیارم دست خودمه میخوام با آرمین ازدواج کنم.
آروم و ناباور گفتم
_آرمین راضیه؟
_بله که راضیه خودش ازم خواستگاری کرد منم گفتم بله.
خون امیر به جوش اومد و داد زد
_می‌خوای با یه مرد الکلی که هنوز تو فکر زن سابقشه ازدواج کنی؟
ساناز پوزخندی زد و گفت
_مگه تو با دختری که هنوز تو فکر شوهر سابقشه و مطلقه ست ازدواج نکردی؟
دست امیر بالا رفت که پریدم جلوش و گفتم
_نزنیش!
ساناز با عزت نفس گفت
_به هر حال داداش جون ما هفته ی بعد عقد میکنیم. واسه عقدم نیازی به اجازه ی تو ندارم. بهتره باهاش کنار بیای
امیر با خشم غرید
_من میدونم چه جوری آدمت کنم.
ساناز پوزخندی زد و گفت
_آره میدونم. میدونم میتونی سالها توی خونه حبسم کنی اما اینو بدون این سری یه جوری رگمو میزنم که هیچ دکتری نتونه نجاتم بده.. خوددانی
حرفشو زد و زیر سنگینی نگاه به خون نشسته ی امیر رفت بالا.
کلافه راه رفت و گفت
_این میخواد منو قاتل کنه.
ترسیده گفتم
_مبادا بلایی سر آرمین بیاری.خوب… خوب شاید همو دوست دارن.
با عصبانیت داد زد
_تو نمیفهمی اون مرتیکه هر شب تا خرخره به یاد زنش مست میکنه؟
سکوت کردم. روی مبل نشست و با صدای آرومی گفت
_من کل زندگیم و صرف محافظت از ساناز کردم لیلی… نمیتونم دستی دستی بدمش دست آرمین چون میشناسمش.
کنارش نشستم و با تردید خواستم دستمو روی دستش بذارم اما پشیمون شدم. با لحن تسکین دهنده ای گفتم
_با داد و بیداد خواهرتو با خودت دشمن میکنی. بعدش هر محبتی هم بهش بکنی باهات مثل سابق نمیشه.
نگاهم کرد و با لحن منظور داری گفت
_مثل تو…
اخم ریزی بین ابروهام نشست. ادامه داد
_انقدر ازم متنفری که هیچ وقت نتونی…
مکث کرد،کلافه نفس عمیقی کشید. بلند شد و گفت
_حواست به اون خیره سر باشه. میرم یه هوایی بخورم!
_با داد و بیداد خواهرتو با خودت دشمن میکنی. بعدش هر محبتی هم بهش بکنی باهات مثل سابق نمیشه.
نگاهم کرد و با لحن منظور داری گفت
_مثل تو…
اخم ریزی بین ابروهام نشست. ادامه داد
_انقدر ازم متنفری که هیچ وقت نتونی…
مکث کرد،کلافه نفس عمیقی کشید. بلند شد و گفت
_حواست به اون خیره سر باشه. میرم یه هوایی بخورم!
جوابی ندادم. اون هم منتظر جوابی از من نموند و از خونه بیرون زد.

* * * *
خسته از صدای داد و بیداد بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
امیر رسما با عربده هاش خونه رو روی سرش گذاشته بود
_نخواه باهات دشمن بشم آرمین… میشناسی منو…میدونی من…
صدای خونسرد آرمین اومد
_می‌دونم… عوضی ترین آدمی هستی که دیدم اما من تصمیمم و گرفتم.
از پله ها پایین رفتم. امیر با صورت کبود داد زد
_من خرم نمی‌فهمم یه نقشه ای تو سرت داری؟همین چند شب پیش لش مستت و از تو خیابون جمع کردم. تو نمیتونی عاشق کسی باشی…
آرمین خشک و بی احساس گفت
_تشخیص اون با تو نیست.
وسط بحث شون پریدم و گفتم
_چه خبرتونه؟
آرمین کارتی رو بالا آورد و گفت
_کارت دعوت آوردم!
ناباور گفتم
_پس تصمیمت جدیه!اما چرا؟
_اینکه من بخوام زن بگیرم باید دلیلی داشته باشه؟
امیر با تهدید انگشت اشاره ش رو تکون داد و گفت
_خودت خواستی آرمین!از این به بعد هر بلایی سرت اومد مقصرش خودتی.
بعد از گفتن این حرف با عصبانیت بالا رفت.
نگاه به قیافه ی خونسرد آرمین کردم و گفتم
_جریان چیه؟
لبخند محوی زد و گفت
_زیاد به نفع تو نیست اما…تو بشین و با دقت تماشا کن.
چشمام ریز شد،این لبخند… این خونسردی…خشم امیر… چیزی سر در نیاوردم اما فکر نمی‌کنم خبرای خوبی در راه باشه.

* * * * *
با نوازش دستی چشم باز کردم و با دیدن امیر خواستم بلند بشم که دستشو روی شونه هام گذاشت.
ترسیده نگاهش کردم… نکنه بازم مثل اون شب…
آروم گفت
_اومدم باهات خداحافظی کنم.
خواب آلود پلک زدم و گفتم
_چی شده؟کجا میری؟
نگاهی به ساعت انداخت و گفت
_سه ساعت دیگه پرواز دارم!
چشمام گرد شد و گفتم
_کجا میری؟چهار روز دیگه مراسم…
انگشت اشارش رو روی لبم گذاشت و گفت
_هیش تا اون موقع میام. این عروسی هم سر نمیگیره…
سر جام نشستم،دو تا دستامو توی دستاش گرفت. اخم کردم و خواستم دستامو عقب بکشم که اجازه نداد و گفت
_مبادا فکر کنی چون اینجا نیستم یعنی حواسم بهت نیست.. هر نفسی که بکشی رو من میشمارم لیلی.
دستام و کشیدم و زیر لب گفتم
_امیدوارم بری و برنگردی!
خندید و بلند شد…
توقع داشت برم بدرقش؟هه…
دراز کشیدم و پتو رو روی سرم انداختم.
هیچ صدایی نمیومد. با این وجود من حضورش و حس می‌کردم
طولی نکشید که دستای بزرگش و لای موهام فرو رفت.

نوشته های مشابه

‫11 نظرها

  1. این طور که داره این رمان پیش میره ، نگین که امیر و لیلا با هم ازدواج میکنن و لیلا عاشقش میشه!😒😒😒🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️ یعنیا!!! آخه چه وعضشه. امیدوارم هر چه زودتر برسه به آرش

  2. سلام ادمین عزیز……..من و دوستم اگر بخوایم رمانامونو تو سایتتون قرار بدید باید چیکار کنیم؟…….میشه توضیح بدید؟

    1. اگر ایدی میخوای که باید بگم منو دوستم میتونیم ادی پیج اینستامونو بهت بدیم…….چون فقط تو اینستا فعالیت داریم و بقیه ی برنامه چت ها برامون مقدرو نیست…………اگر میبینی که ایدی اینستا به دردمون میخوره که بگو تا بدم بت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن