آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲۰

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

_بیخیال کارن من زیاد حالم خوب نیست میخوام برم خونه باهام کاری نداری !؟
_نه برو استراحت کن مشخص امروز زیاد سرحال نیستی
فقط سری تکون دادم وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم که همزمان شد با باز شدن در اتاق بهادر ، بهادر همراه اون دختره که خیلی زیاد سریش بود از اتاق اومد بیرون نفسم رو پر حرص بیرون دادم و بدون توجه بهشون از شرکت خارج شدم اصلا حوصله ی دیدن عشوه های خرکی اون دوتا رو نداشتم.
کنار خیابون منتظر اومدن ماشین ایستاده بودم اما پرنده هم پر نمیزد چه برسه به ماشین لعنتی اخه اینجا جای شرکت بود یه جای پرت که حیوون هم پیدا نمیشد
با ایستادن ماشینی سرم و بلند کردم که شیشه ماشین بالا رفت و صدای پسر مستی اومد:
_جووون خوشگله سوار شو امشب درخدمت باشیم
با شنیدن این حرفش حرصی بهش خیره شدم و گفتم:
_در خدمت عمت باش احمق
با شنیدن این حرف من شروع کرد به بلند بلند خندیدن از شدت حرص دوست داشتم گردنش رو خورد کنم اما حیف که پسر بود و مست
یکم اون ور تر رفتم ایستادم اما مگه ولکن بود ، دیگه داشتم میترسیدم ازش من یه دختر تنها بدون دفاع تو خیابون خلوت بودم و یه پسر مست که مسلما زورش از من بیشتر بود
انقدر تو افکارم غرق شده بودم که اصلا متوجه نشده بودم اون پسره از ماشین پیاده شده بود با قرار گرفتن دستش دور بازوم مثل برق زده ها بهش خیره شدم که با صدای خماری گفت:
_جووون امشب قراره خوش بگذرونیم خوشگله
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_چی داری میگی برو کنار ببینم مرتیکه ی مست الکلی
با شنیدن این حرف من عصبی شد دستام رو سفت گرفت و گفت:
_امشب آدمت میکنم خوشگله
مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم:
_برو ننت و آدم کن بیشعور!
من رو به سمت ماشینش داشت میکشید که شروع کردم به جفتک پرونی و جیغ فریاد زدن که صدای عصبیش بلند شد:
_خفه شو اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه
دیگه داشتم ناامید میشدم که دستی از پشت روی بازوم نشست و صدای آشنایی اومد:
_داری چ غلطی میکنی !؟
با شنیدن صدای بهادر انگار دنیا رو بهم دادن به سمتش برگشتم و با شادی بهش خیره شدم که صدای اون پسره بلند شد:
_به تو ربطی نداره زن خودمه!
با شنیدن این حرف پسره چشمهام گرد شد خواستم با عصبانیت فحش بارش کنم که صدای بهادر بلند شد:
_از کی تا حالا زن من شده زن تو !؟
با شنیدن این حرف بهادر پسره دستاش شل شد و بهت زده گفت:
_چی !!
_یا همین الان دستای نجست رو بردار بزن به چاک یا کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی فهمیدی !؟
_آره
دستش رو برداشت و شروع کرد به دویدن من هم همونجوری که ایستاده بودم داشتم به جد و آبادش فحش میدادم که صدای بهادر بلند شد:
_تموم شد !؟
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و متعجب گفتم:
_چی !؟
_فحش دادنت
با شنیدن این حرفش کمی خجالت کشیدم البته فقط کمی چون اون پسره ی مست عوضی لیاقتش همون فحش هایی بود که دادم ، وقتی دید ساکت شدم صداش بلند شد:
_اینجا چیکار داری میدونستی اگه من نمیومدم چی میشد !؟
خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:
_حالا که اومدی چرا بشینیم به گذشته فکر کنم!
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_زود باش برو سوار شو
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_مزاحم شما نمیشم
جدی شد خشک و سرد گفت:
_زود باش بهار امروز به اندازه کافی ریدی تو اعصابم پس کاری نکن همینجا یه بلایی سرت دربیارم
میدونستم هیچ کاری ازش بعید نیست پس بدون حرف اضافه به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم.

تموم مدت ساکت نشسته بودم خبری از اون دختره داخل ماشینش نبود صدام رو صاف کردم و گفتم:
_پس دوست دخترت کجاست !؟
با شنیدن این حرف من نیم نگاهی به سمتم انداخت و خیلی بیتفاوت گفت:
_کار داشت شرکت موند چطور !؟
با شنیدن این حرفش دندون قروچه ای کردم و گفتم:
_همینطوری پرسیدم دیدم همراهت نیست برای همون
_شاید هم حسودیت شده
با شنیدن این حرفش تیز به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و عصبی گفتم:
_چی داری میگی تو !؟
خیلی خونسرد در حالی که داشت رانندگی میکرد و نگاهش به روبروش بود گفت:
_واقعیت حسودیت شده
پوزخندی عصبی زدم و گفتم:
_باید به چی اون دختره عملی حسودی کنم آخه چرا داری کسشعر میگی !؟
_این رو باید از خودت بپرسی نه من
_توهم برت داشته من اصلا حسودیم نشده اشتباه کردم هم ازت یه سئوال ساده پرسیدم که باعث شد همچین فکری بکنی.
بعدش هم به پشت صندلی تکیه دادم و به روبروم خیره شدم نباید بااین بهادر احمق بحث میکردم رسما یه روانی بود ، باایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نگاهم به خونه ویلایی افتاد که بهادر من رو آورده بود متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_اینجا کجاست !؟
بدون اینکه سئوال من رو جواب بده پیاده شد ، مرتیکه احمق انگار اصلا زبون نداشت سئوال من رو جواب بده با حرص از ماشین پیاده شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_اینجا کجاست من رو آوردی هان !؟
_خونه جدیدت
با شنیدن این حرفش عصبی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_غلط کردی اینجا خونه منه ، زود باش من رو ببر خونه آریا
با شنیدن این حرفم به سمتم برگشت با پوزخند که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و گفت:
_زبونت خیلی دراز شده این مدت وقتشه کوتاه بشه!
_تو میخوای زبون من رو کوتاه کنی اون وقت ؟! تو باید بری اول روانت رو درمان کنی میفهمی !؟
با شنیدن این حرف من به جای اینکه عصبی بشه لبخندقشنگی تحویلم داد و گفت:
_باشه عزیزم حتما همراه هم میریم نگران نباش تو خوشگل خانوم
با شنیدن این حرفش دوست داشتم سرم رو بکوبم تو دیوار ، به سمت مخالف حرکت کردم و گفتم:
_من میرم یه لحظه هم اینجا نمیمونم
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستم رو از پشت گرفت و با صدای خشک و خش دار شده ای گفت:
_کجا خوشگل خانوم
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_قبرستون میای !؟

خیره به چشمهام با لحن خاصی گفت:
_با تو جهنم هم میام
با شنیدن این حرفش ساکت شدم به چشمهاش که حالا داشت برق میزد خیره شدم ، دست از تقلا کردن برداشته بودم و بدون هیچ حرفی به چشمهاش خیره شده بودم حتی خودم هم نمیتونستم خودم رو درک کنم نفس عمیقی کشیدم و اسمش رو صدا زدم:
_بهادر
_جان
با شنیدن این حرفش مور مورم شد چرا داشت یه جوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده
_بزار من برم
با شنیدن این حرفم چنگی به کمرم زد من رو به سمت خودش کشید خیره به چشمهام شد و گفت:
_کجا میخوای بری هوم !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم داشتم به سختی خودم رو کنترل میکردم ، دلم برای آغوشش تنگ شده بود خیلی وقت بود این همه بهش نزدیک نبودم میترسیدم قلبم رسوام کنه مخصوصا شنیدن صداش که داشت خودش رو تند تند به در و دیوار میکوبید!
شالم رو از سرم سر داد پایین که روی شونه هام افتاد گیره موهام رو باز کرد که موهای بلند و صافم پخش شد دورم سرش رو بین موهام فرو برد نفس عمیقی کشید و آهسته زمزمه کرد:
_دلم برای موهات تنگ شده بود!
با عجز نالیدم:
_بهادر نکن لطفا!
ازم جدا شد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_چرا این همه مدت خودت رو ازم دریغ کردی هان
_بهادر لطفا بزار من برم
با شنیدن این حرف من عصبی شد حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد که باعث شد آخی بگم به چشمهام خیره شد و خشن گفت:
_میخوام طعم همسرم رو بچشم خیلی وقته ازت دور بودم یادت که نرفته تو یه وظیفه ای در قبال شوهرت داشتی
چشمهام گرد شد
_بهادر
بدون توجه به من دستش رو زیر پاهام گذاشت و خیلی ناگهانی من رو بلند کرد که جیغ خفیفی کشیدم و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی بهادر من و بزار پایین ببینم
بدون توجه به حرف من حرکت کرد هر چی تقلا کردم جفتک پروندم فایده نداشت بهادر داشت کار خودش رو انجام میداد.
من رو پرت کرد روی تخت که آخی گفتم در اتاق رو قفل کرد که با ترس بهش خیره شدم و لرزون گفتم:
_میخوای چیکار کنی هان !؟
با شنیدن این حرف من لبخند عمیقی زد و گفت:
_کاری که باید رو انجام میدم خوشگله!

وقتی ازم جدا شد خسته کنارم افتاد با درد و حرص بهش خیره شدم و غریدم:
_وحشی اگه حامله شده باشم خودم میکشمت فهمیدی !؟
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و خش دار گفت:
_خودت حریصم کردی خوشگلم نگران نباش تو زن منی حامله شدی بچمون رو بدنیا میاری بزرگش میکنی‌
با شنیدن این حرفش چشمهام از شدت حرص گشاد شد دهنم باز و بسته شد میخواستم هر ثانیه یه چیزی بهش بگم اما هیچ چیزی به زبونم نمیومد
_خیلی وقیحی
بعدش پشت بهش خوابیدم که از پشت بهم چسپید و بغلم کرد و گفت:
_میخوای قهر باشی قهر باش ناز کن اما حق نداری جز بغل من جایی بخوابی
با شنیدن این واقعا قاطی کردم تیز سر جام نشستم موهایی که تو صورتم ریخته بودم رو کنار زدم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا فکر میکنی بین من و تو یه رابطه عاشقانست که داری اینجوری رفتار میکنی بهادر !؟
با شنیدن این حرف من نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
_مگه غیر از اینه !؟
_ببین بهادر یا تو قاطی کردی دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی یا من دارم خواب میبینم ، شاید هم چیزی زده باشی هان !؟
_نه
گریه ام گرفت بهادر انگار قصد داشت من رو دیوونه کنه با ناله بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر لطفا تمومش کن داری دیوونم میکنی میفهمی !؟
دستم رو گرفت و کشید که پرت شدم تو بغلش سرم رو روی سینه اش گذاشت و گفت:
_امروز بدون اینکه دعوا کنی غر غر کنی آروم باش و همینجا بخواب
با شنیدن این حرفش ساکت شدم
نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم با گوش دادن به شنیدن صدای ضربان قلب بهادر چشمهام گرم خواب شد.
_بیدار شو توله
با شنیدن صدای بم و خش دار بهادر چشم باز کردم گیج بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی هوم !؟
_مثل اینکه دیشب بهت خیلی خوش گذشته نه ؟!
با شنیدن این حرفش لبخند پت و پهنی زدم و گفتم:
_اوهم خیلیییی!
با دیدن لبخند خاص روی لبهای بهادر و یاد آوری اتفاقاتی که دیشب افتاد چشمهام گرد شد بی هوا روی تخت صاف نشستم و برای ماسمالی گندی که زدم گفتم:
_نه منظورم هوا بود
با شنیدن این حرف من بهادر خم شد گونه ام رو بوسید و در گوشم آهسته زمزمه کرد:
_دیشب بعد سال ها به منم خیلی خوش گذشت توله
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گرفت با خجالت سرم و پایین انداختم تموم بدنم داغ شده بود
چرا داشت قلبم اینجوری خودش رو بی وقفه میکوبید بهادر بلند شد و گفت:
_زود باش حموم کن بیا صبحانه ات رو بخور وگرنه ضعف میکنی
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون دستی روی گونه های تب دارم کشیدم نفس عمیقی کشیدم نباید میذاشتم رسوا بشم!
ملافه رو دور خودم پیچیدم و به سمت حموم رفتم.
وقتی حموم کردم یه حوله کوتاه که داخل حموم بود رو پوشیدم اومدم بیرون کنار آینه مشغول خشک کردن موهام بودم که در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل اتاق به سمتش برگشتم که داشت با لذت به من نگاه میکرد
_هیز بازی درنیار
_زنمی هر جوری دوست داشته باشم بهت نگاه میکنم مشکلی داری الان !؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن