آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت۲۱

رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

توجه:زمان پارت گذاری رمان عش تعصب هر ۳ روز یک بار از انتشار اخرین پارت منتشر شده در سایت

با شنیدن این حرفش گر گرفتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_انقدر اذیتم نکن بهادر برو بیرون ببینم
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_چشم خانومم
و از اتاق خارج شد با بیرون رفتنش دستم رو روی قلب بیقرارم گذاشتم نمیدونستم چرا بهادر داره اینجوری رفتار میکنه جوری که انگار عاشق منه ، اما من خیلی خوب میدونستم بهادر هیچ حسی نسبت به من نداره پس چرا داشت اینجوری رفتار میکرد چرا داشت با قلب بی جنبه من بازی میکرد ، نباید میذاشتم اون من رو بازی بده لباس هام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم داشتم به سمت در خروجی میرفتم که صدای بهادر از پشت سرم بلند شد:
_کجا !؟
با شنیدن این حرفش ایستادم و بدون اینکه به سمتش برگردم با صدای گرفته ای گفتم:
_خونه
صدای خونسردش از پشت سرم اومد
_خونه ی تو همینجاست جایی برای رفتن نداری پس بهتره عاقل باشی بیای صبحانه ات رو بخوری بعدش همراه من میای شرکت
عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو داری با من بازی میکنی بهادر !؟ میخوای به چی برسی !
_چرا باید بخوام باهات بازی بکنم آخه من هر کاری بخوام انجام بدم انقدر جرئت دارم که بدون بازی تو بکنم غیر اینه!؟
با شنیدن این حرفش کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_پس قصدت از اینکارایی که انجام میدی چیه !؟
_من قصدی ندارم فقط میخوام زنم رو بدست بیارم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن وقتی تموم شد خنده هام ساکت بهش خیره شدم
_داری دروغ میگی
_دلیلی نداره بخوام بهت دروغ بگم
_بهادر در رو باز کن نمیخوام بیشتر از این اینجا بمونم و به خریت هایی که انجام دادم ادامه بدم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بودن با من خریت بود یعنی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آره بودن با تو خریت بود یه خریت محض پس الان بدون اینکه هیچ سئوالی از من بپرسی بزار من برم
با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
_حق نداری جایی بری
_اون وقت تو میخوای جلوی من رو بگیری !؟
چشمهاش سرد شد یخ بست
_آره
_بهادر انگار زده به سرت آریا بفهمه تو من و اینجا زندونی کردی بد بلایی سرت درمیاره.

_آریا میخواد بلایی سر من بیاره نکنه زده به سرت تو زن منی آریا هیچ نسبتی بهت نداره کافیه یه کاری انجام بده تا بندازمش گوشه زندان
با شنیدن این حرفش حرصی بهش خیره شدم
_حق نداری با آریا کاری داشته باشی اون همیشه تو بدترین شرایط بهم کمک کرد زنش حامله اس نمیخوام بهش آسیبی برسه فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی شد به سمتم اومد مچ دستم رو داخل دستش گرفت و محکم فشار داد که از شدت درد آخی گفتم بدون توجه به صدام با صدای عصبی گفت:
_زیادی داری اسم آریا رو میاری بهار من و سگ نکن نزار بشم همون بهادری که با دیدنش عین سگ از ترس میلرزیدی
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_هنوز همون بهادر هستی هیچ تغیری نکردی
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_چرا کاری میکنی عصبی بشم خوشت میاد سگ بشم پاچه ات و بگیرم آره !؟
_نه اما دوست ندارم با آدم روانی مثل تو زندگی کنم تو همیشه من و اذیت میکردی و از کارات لذت میبردی الان برای چی من و دوباره آوردی اینجا هان دوست داری اذیت بشم زجر بکشم تو خوشحال بشی آره !؟
_میخوام دوباره عاشقم بشی لعنتی
با شنیدن این حرفش ساکت شدم با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم حتی نفس کشیدن هم یادم رفت بهادر گفته بود میخواد من دوباره عاشقش بشم اما چرا اینو میخواست
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_چرا میخوای عاشقت بشم تا دوباره زندگیم رو نابود کنی تا دوباره ازدواج کنی من بشم کلفت زنت آره !؟
دستش رو روی گونم گذاشت اشکام رو پاک کرد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_میخوام دوباره زندگیت رو بسازم
با شنیدن این حرفش چشمهام رو با درد بستم نمیتونستم حرفاش رو باور کنم حرفاش خیلی ضد و نقیض داشت
_باورت ندارم بهادر
با شنیدن این حرف من دستش شل شد و کنار رفت
_برو
با شنیدن این حرفش میون گریه متعجب شدم نه به اون همه اصراش نه به الان که داشت میگفت برو وقتی نگاه پر از تعجب من رو دید با صدای گرفته ای گفت:
_وقتی باورم نداری موندنت بی فایده اس پس برو
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و حرکت کردم به سمت بیرون باید میرفتم ، بهادر اگه واقعا من رو دوست داشت ثابت میکرد من نمیتونستم دوباره زندگیم رو خراب کنم اون هم فقط بخاطر یه حرف ساده

آریا با اخم بهم خیره شد
_دیشب کجا بودی بدون اینکه حتی خبری بدی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و خسته گفتم:
_خونه بهادر
با شنیدن این حرف من اخماش بیشتر از قبل تو هم رفت
_اونجا چیکار میکردی !؟
_به زور من و برد خونه خودش بعدش هم نمیخواست بزاره من بیام صبح باهاش بحث داشتیم که گفت برو
آریا حالا آروم شده بود بهم خیره شد و گفت:
_طرلان نگرانت شده بود تموم دیشب رو بیدار بود و منتظر اومدن تو با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_معذرت میخوام!
_برو پیش طرلان
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت ، لعنت به من که طرلان رو با وضعیتی که داشت نگران کرده بودم لعنت به من!
به سمت اتاق طرلان حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم طرلان روی تخت نشسته بود و من برای بار هزارم خودم رو لعنت میکردم که باعث شده بودم تموم دیشب بیدار باشه و نگران حال من
_طرلان
با شنیدن صدام با نگرانی به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_خوبی بهار کجا بودی از دیشب تا حالا چرا خبر ندادی !؟
به سمتش رفتم کنارش نشستم لبخندی بهش زدم
_نگران نباش طرلان من حالم کاملا خوبه
و تموم اتفاق هایی که دیروز افتاده بود رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد حرصی بهم خیره شد و گفت:
_اون پسره بیشعور چجوری جرئت میکنه هنوز به تو نزدیک بشه میخوای فردا بیام شرکت برینم بهش تا دیگه جرئت نکنه بهت نزدیک بشه !؟
با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_نه نمیخواد عشقم تو انقدر حرص و جوش نخور اتفاق بزرگی که نیفتاده درضمن من هواسم به همه چیز هست تازه امروز خودش گفت بهم برو
متفکر بهم خیره شد و گفت:
_اما اینو خوب میدونی که اون حالا حالاها دست از سرت برنمیداره درسته !؟
با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و گفتم:
_میدونم
_پس میخوای هنوز داخل شرکت اون مشغول به کار باشی !؟
_میدونی که مجبورم بعدش فقط برای یه مدت کوتاه من بعدش دوباره برمیگردم کاندا اینجا زیاد نمیمونم نمیتونم دوباره به خودم امید واهی بدم و منتظر بهادر باشم
طرلان آه دلسوزی کشید و گفت:
_حق داری
_راستی طرلان یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده !؟
_چی !؟
_آرسین داداش تو هم عاشق آرام !؟
_نه آرسین خیلی وقته دلباخته رویا شده اما همونطور که میدونی آرام عشق قدیمیشه و با کار هایی که انجام داده رابطه آرسین و رویا رو خراب کرده حالا معلوم نیست چی بشه!
_بنظرت آرسین میتونه عشقی که نسبت به رویا داره رو نادیده بگیره !؟
_نه مطمئن هستم آرسین رویا رو طلاق میده.

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و با ناراحتی گفتم:
_یعنی آرسین رویا رو طلاق میده اون هم بخاطر رویا چرا انقدر مطمئن داری حرف میزنی طرلان !؟
آه دلسوزی کشید و گفت:
_چون من آرام رو خیلی خوب میشناسم با کار هایی که انجام داده غیر ممکن دوباره آرسین بخواد به سمت رویا برگرده مخصوصا با غروری که داره
_رویا از همه بیشتر این وسط داغون شده حتی از من بیشتر خواهرش بهش خیانت میکنه کسی که بعد از عمری حس میکنه عاشقش شده داره طلاقش میده تا با خواهرش …
_اشتباه نکن طرلان آرسین هیچوقت با آرام ازدواج نمیکنه!
به چشمهاش خیره شدم
_امیدوارم همینجوری که تو میگی باشه رویا خیلی گناه داره!
طرلان با ناراحتی بهم خیره شد میدونستم اون هم ناراحت که داداشش داره رویا رو طلاق میده ، برای اینکه بحث رو عوض کنم دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم:
_فندوق عمه چطوره !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_توله سگ صبح تا شب کارش شده لگد انداختن شبیه باباش پدر سوخته
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_خوابت نمیاد از دیشب تا حالا بیداری !؟
_چرا اتفاقا خیلی خوابم میاد
_بیا با هم بخوابیم منم یه امروز رو شرکت نمیرم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد جفتمون روی تخت خوابیدیم و طولی نکشید که خوابمون برد.
* * * *
_خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای آریا سئوالی بهش خیره شدم که با پوزخند داشت به من و طرلان نگاه میکرد ابرویی بالا انداختم و خیره به آریا پرسیدم:
_چیزی شده آریا چرا این سئوال رو پرسیدی !؟
طرلان پوزخندی زد مثل خودش و جواب داد:
_جای شما خالی
متعجب بهشون خیره شدم و گفتم:
_چیزی شده شما دوتا دارید اینجوری متلک بار هم میکنید !؟
با شنیدن این حرف من طرلان به سمتم برگشت چشم غره ای بهم رفت و حرصی گفت:
_چقدر خنگ شدی تو یعنی نمیدونی منظورش چیه !؟
_نه والا
_منظورش اینه من و تو کنار هم خوابیدیم جای این تنگ شده نتونسته بیاد کنار من بخوابه حسودیش شده
با شنیدن این حرفش پقی زدم زیر خنده که صدای پر از حرص آریا بلند شد:
_دارم برات طرلان خانوم
با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_ببخشید آخه خودت باعث میشی من خنده ام بگیره مرد گنده حسودیت میشه من جای تو خوابیدم پیش زنت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن